سجده جاويد
نويسنده:محمد صادقي سراياني
دشمن به طور مكرر پاتك مي زد و در تلاش بود مناطقي را كه بچه ها فتح كرده بودند (والفجر 9) باز پس بگيرد.
البته در بعضي از قسمتها از پاتكهايش نتيجه گرفته و به همين خاطر كمي روحيه از دست رفته خود را بازيافته بود.
در مقابل ما هم نيرو و هم مهمات كم داشتيم و بايد دل به صبوري مي سپرديم و استقامت مي كرديم يعني جز اين چاره اي نداشتيم، بنابراين در خاكريزي كه نزديك خط دشمن بود سنگر گرفته و بيشتر حالت پدافندي داشتيم.
به خاطر حالت خاصي كه به وجود آمده بود فرمانده امر كرده بود بايد تا ضرورت ايجاب نكرده از شليك گلوله خودداري كنيم و به قولي دندان روي جگر بگذاريم و فعلاً تماشاچي آتش دشمن باشيم دشمن هم كه محل سنگرهاي ما را شناسايي كرده بود بشدت آتش مي ريخت. در ميان گرد و خاك حاصل از انفجارها شهيد ميرزايي را ديدم. آمد پيش من و گفت: فلاني نگاه كن آن رو به رو يك بولدوزر عراقي دارد كار مي كند آر پي جي را بردار و بيا كه برويم و آن را بزنيم، زيرا اگر اينها اينجا خاكريز بزنند و موانع ايجاد كنند كار ما دشوار خواهد شد. من گفتم برادر ميرزايي! تو بيشتر از من مي داني، فرمانده امر كرده هيچ گونه واكنشي در مقابل تحركات آنها نداشته باشيم و ما چاره اي جز اطاعت نداريم. شهيد ميرزايي هم دست روي چشمش گذاشت و رفت.
اما دقايقي بعد آمد و گفت: خوب بيا چرخ بالها را بزنيم و من با خنده گفتم برادر فرمان فرمانده شامل زمين و آسمان است. در حالي كه داشتيم حرف مي زديم چند چرخ بال آمدند و موشكهاي خود را در منطقه رها كردند كه تلفات زيادي به نيروهاي ما وارد شد.
اما امر، امر فرمانده بود. دشمن سنگرهاي ما راشناسايي كرده بود و مدام آتش روي سرمان مي ريخت. يعني سه ساعت تمام آتش ريخت و ما فقط نظاره گر انفجارهاي پي درپي بوديم و در انتظار رسيدن نيرو و مهمات.
ساعت 11 صبح بود شهيد ميرزايي رفت و كتاب دعا (ارتباط با خدا) را كه كتابچه كوچكي بود آورد و رفت داخل سنگري كه خودش با دست خودش كنده بود نشست و شروع به خواندن زيارت عاشورا كرد. حالتي خاص پيدا كرده بود دلم مي خواست پيوسته نگاهم به او باشد انگار داشت اتفاقي مي افتاد و خدا مي خواست من آن صحنه را ببينم، ديگر صداي انفجارها برايم مهم نبود زيارت عاشورا را كه خواند به سجده رفت و در يك آن من نفهميدم چه اتفاقي افتاد گرد و خاك حاصل از انفجاري جلوي ديد مرا گرفته بود. به صورت نيم خيز به سمت سنگر شهيد ميرزايي رفتم و ديدم به سجده اي ابدي رفته و خدا قامتش را در قاب سنگر و با خون سرخش رنگ كرده است. به قدري چهره اش نوراني شده بود كه در تمام عمرم چنان چهره اي نديده بودم. چهره اي كه رنگ ملكوت به خود گرفته بود من نمي دانم كه چگونه آدم مي تواند عاقبت بخير شود، اما مرگ شهيد ميرزايي اين واژه را برايم معني كرد.
شهيد به من فهماند كه زندگي بدون عاشورا زندگي نيست، به من فهماند وقتي به دنيا مي آيي بايد كامت را با خاك كربلا بردارند وقتي از دنيا هم مي روي بايد به كربلا پيوند بخوري و از فاصله تولد تا لحظه مرگت هم عاشورايي زندگي كني. شهيد سفارش كرد كه مرگ سرخ به معرفت نياز دارد پس تلاش كن كه اين معرفت را كسب كني تا خدا تو را طلب كند و...
آري، شهيد ميرزايي ظهر 11 فروردين سال 1365 در ارتفاعات ماووت عراق به شهادت رسيد و كوه هاي بلند آن سرزمين رشادتها و شجاعتهايش را در سينه خود ثبت و ضبط كرده اند. او به تيپ ويژه شهدا و شهيد كاوه ارادتي خاص داشت و در نهايت ستاره درخشان آن تيپ شد و امروز روحش با روح شهيد كاوه همراه است و هر دو با ارواح پاك شهدا هم نشينند.
به نقل از: برادر خدادادي همرزم شهيد
البته در بعضي از قسمتها از پاتكهايش نتيجه گرفته و به همين خاطر كمي روحيه از دست رفته خود را بازيافته بود.
در مقابل ما هم نيرو و هم مهمات كم داشتيم و بايد دل به صبوري مي سپرديم و استقامت مي كرديم يعني جز اين چاره اي نداشتيم، بنابراين در خاكريزي كه نزديك خط دشمن بود سنگر گرفته و بيشتر حالت پدافندي داشتيم.
به خاطر حالت خاصي كه به وجود آمده بود فرمانده امر كرده بود بايد تا ضرورت ايجاب نكرده از شليك گلوله خودداري كنيم و به قولي دندان روي جگر بگذاريم و فعلاً تماشاچي آتش دشمن باشيم دشمن هم كه محل سنگرهاي ما را شناسايي كرده بود بشدت آتش مي ريخت. در ميان گرد و خاك حاصل از انفجارها شهيد ميرزايي را ديدم. آمد پيش من و گفت: فلاني نگاه كن آن رو به رو يك بولدوزر عراقي دارد كار مي كند آر پي جي را بردار و بيا كه برويم و آن را بزنيم، زيرا اگر اينها اينجا خاكريز بزنند و موانع ايجاد كنند كار ما دشوار خواهد شد. من گفتم برادر ميرزايي! تو بيشتر از من مي داني، فرمانده امر كرده هيچ گونه واكنشي در مقابل تحركات آنها نداشته باشيم و ما چاره اي جز اطاعت نداريم. شهيد ميرزايي هم دست روي چشمش گذاشت و رفت.
اما دقايقي بعد آمد و گفت: خوب بيا چرخ بالها را بزنيم و من با خنده گفتم برادر فرمان فرمانده شامل زمين و آسمان است. در حالي كه داشتيم حرف مي زديم چند چرخ بال آمدند و موشكهاي خود را در منطقه رها كردند كه تلفات زيادي به نيروهاي ما وارد شد.
اما امر، امر فرمانده بود. دشمن سنگرهاي ما راشناسايي كرده بود و مدام آتش روي سرمان مي ريخت. يعني سه ساعت تمام آتش ريخت و ما فقط نظاره گر انفجارهاي پي درپي بوديم و در انتظار رسيدن نيرو و مهمات.
ساعت 11 صبح بود شهيد ميرزايي رفت و كتاب دعا (ارتباط با خدا) را كه كتابچه كوچكي بود آورد و رفت داخل سنگري كه خودش با دست خودش كنده بود نشست و شروع به خواندن زيارت عاشورا كرد. حالتي خاص پيدا كرده بود دلم مي خواست پيوسته نگاهم به او باشد انگار داشت اتفاقي مي افتاد و خدا مي خواست من آن صحنه را ببينم، ديگر صداي انفجارها برايم مهم نبود زيارت عاشورا را كه خواند به سجده رفت و در يك آن من نفهميدم چه اتفاقي افتاد گرد و خاك حاصل از انفجاري جلوي ديد مرا گرفته بود. به صورت نيم خيز به سمت سنگر شهيد ميرزايي رفتم و ديدم به سجده اي ابدي رفته و خدا قامتش را در قاب سنگر و با خون سرخش رنگ كرده است. به قدري چهره اش نوراني شده بود كه در تمام عمرم چنان چهره اي نديده بودم. چهره اي كه رنگ ملكوت به خود گرفته بود من نمي دانم كه چگونه آدم مي تواند عاقبت بخير شود، اما مرگ شهيد ميرزايي اين واژه را برايم معني كرد.
شهيد به من فهماند كه زندگي بدون عاشورا زندگي نيست، به من فهماند وقتي به دنيا مي آيي بايد كامت را با خاك كربلا بردارند وقتي از دنيا هم مي روي بايد به كربلا پيوند بخوري و از فاصله تولد تا لحظه مرگت هم عاشورايي زندگي كني. شهيد سفارش كرد كه مرگ سرخ به معرفت نياز دارد پس تلاش كن كه اين معرفت را كسب كني تا خدا تو را طلب كند و...
آري، شهيد ميرزايي ظهر 11 فروردين سال 1365 در ارتفاعات ماووت عراق به شهادت رسيد و كوه هاي بلند آن سرزمين رشادتها و شجاعتهايش را در سينه خود ثبت و ضبط كرده اند. او به تيپ ويژه شهدا و شهيد كاوه ارادتي خاص داشت و در نهايت ستاره درخشان آن تيپ شد و امروز روحش با روح شهيد كاوه همراه است و هر دو با ارواح پاك شهدا هم نشينند.
به نقل از: برادر خدادادي همرزم شهيد