امام‌زاده

خانه پدری‌اش را آتش زده بودند، مد‌ّتها بود به خاطر حادثه آن شب دربه‌در شده بود، از همان شب مردم نظرشان دیگر برگشته بود. رحمان پس از مد‌ّتها گوشه‌نشینی، خرابه‌گردی و آوارگی این‌بار برگشته بود. جارویی در دست، با همان آفتابه مسی سنگین اطراف امام‌زاده را آب می‌پاشید و جارو می‌زد. تقریباً كارش تمام شده بود. كمری راست كرد. جارو در دست، با‌ آستین پیراهنش عرقش را پاك كرد. هنوز دستهایش بر روی صورتش بود. حمد‌الله از دور پیدا شد، جان بی‌نفس می‌آمد.
دوشنبه، 11 آذر 1387
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
امام‌زاده
امام‌زاده
امام‌زاده

نويسنده: جهاندوست سبز علی پور

اشاره:

خانه پدری‌اش را آتش زده بودند، مد‌ّتها بود به خاطر حادثه آن شب دربه‌در شده بود، از همان شب مردم نظرشان دیگر برگشته بود. رحمان پس از مد‌ّتها گوشه‌نشینی، خرابه‌گردی و آوارگی این‌بار برگشته بود. جارویی در دست، با همان آفتابه مسی سنگین اطراف امام‌زاده را آب می‌پاشید و جارو می‌زد. تقریباً كارش تمام شده بود. كمری راست كرد. جارو در دست، با‌ آستین پیراهنش عرقش را پاك كرد. هنوز دستهایش بر روی صورتش بود. حمد‌الله از دور پیدا شد، جان بی‌نفس می‌آمد. رنگ بر صورتش نمانده بود. همین كه به چند قدمی رحمان رسید شروع كرد به فریاد كردن: «چشم ما روشن، امام‌زاده ما متو‌ّلی تازه پیدا كرده! تو خجالت نمی‌كشی دست به آفتابه امام‌زاده می‌زنی؟! تو خشك نشدی وقتی پا در حرمش گذاشتی؟! تو شرم نداری، چه می‌خواهی از ما...»
حمدالله یكریز حرف می‌زد. رحمان، ساكت و بی‌خیال گوش می‌داد و فقط گه‌گاهی با پشت دست، عرق پیشانی‌اش را پاك می‌كرد.
_ ملعون! تو خیال می‌كنی ذر‌ّه‌ای در تو پاكی هست كه قدم داخل حرم بگذاری؟ سرا پایت نجس است! تمام وجودت مثل خوك نجس است! آب هفت دریا پاكت نمی‌كند. حالا آمدی متولی شدی؟ چیه، لالمانی گرفتی؟ حرف بزن! حتماً با دستهای همین سیّد و جد‌ّش رسوا خواهی شد. تو چه حرفی برای گفتن داری؟ چه می‌خواهی بگویی؟!
رحمان، آهسته جارو را كناری پرت كرد. آفتابه مسی را زمین گذاشت. بار دیگر عرقی پاك كرد و بی‌اختیار پشت به حمد‌الله و رو به امامزاده شروع به رفتن كرد: «نوبتی هم باشد حالا دیگر نوبت ماست. این‌قدر دهنت را پاره نكن! تو چه می‌خواهی از من. آنچه تو كردی هیچ نابرادر به من نكرد. آبرویم را بردی، دربه‌درم كردی، من و بچه‌هایم را روانه غربت كردی، می‌گفتی ما دیگر نجس شده‌ایم. تو نجاست را در چه می‌بینی حمدالله؟! تو مستحق هفت دریا هستی یا من؟! تو باید غسل كنی یا من؟! تو چه می‌دانی؟ بچ‍ّه كه بودی چه موجود ذلیلی بودی، تو حت‍ّی نای راه رفتن نداشتی. تمام ده و آبادیهای بالا و پایین را گشتم تا مرضت را دوا كردم. یك هفته در كوه و كمر سرگردان شدم تا توانستم جگر گرگ برایت پیدا كنم. یادت رفت شب عروسیت با چه طایفه‌ای درگیر بودی؟ آنها حتی خونت را حلال كردند. اینها یادت رفت. یادت رفت اگر من نبودم دامادیت را بین گرگها جشن می‌گرفتی. همه ندانند، من می‌دانم حقت بود گرگ‌خور می‌شدی و من برایت جان‌فشانی نمی‌كردم.»
حمدالله، آفتابه مسی امام‌زاده را با یك صلوات از زمین بلند كرد. رفت طرف در امام‌زاده. هنوز یك قدمی از رحمان جلو نزده بود كه رحمان دست گذاشت روی دوش حمدالله. برش گرداند طرف خودش: «من نه برای خون آمده‌ام نه برای پول، شهرت هم از آن خودت! اما حالا دیگر نوبت من است. وقت در به دری من دیگر تمام شده است. من بعد، من هستم و صحن این سید. جُل و پلاست را جمع كن برو! برادری هم برای خودت. والسلام، نامه شد تمام!»
حمدالله مانده بود كه رو در روی رحمان باشد یا اینكه پشت كرده به رحمان جوابی دست و پا كند. رحمان دوباره تكانی سخت به حمدالله داد كه جارو و آفتابه را از دست حمدالله انداخت. صدای آفتابه مسی طنین انداخت و سكوت فضا را بر هم زد.
بعدازظهر پنجشنبه بود. اهالی ده مثل تمام روزهای پنجشنبه دیگر تا جایی‌ كه برایشان امكان داشت می‌آمدند زیارتی می‌كردند و تفریحی. دختران، زنان، پسران، مردان و همه و همه از هر دسته‌ای برای امام‌زاده یا برای تفریح می‌آمدند. از در‌‌ِ اصلی كه وارد می‌شدند، قفلش را كه نیمه باز، همیشه آویزان‌‌ِ چفت در بود، ماچ می‌كردند و در دوم و دیوارهای صحن و ضریح مبارك را و همه جاهای دیگر را. تا جایی‌كه حوصله جوانان می‌كشید و اعتقاد پیران اجازه می‌داد، دستی كشیده به سر و صورت می‌زدند. پشت سر هم صلوات می‌فرستادند و سر آخر، سر فرو برده به ضریح، نذر و نیاز خود را در دل با سید می‌گفتند. گهگاهی دو ركعت نمازی هم اگر وقتشان اجازه می‌داد می‌خواندند، و سكه‌ای در طاس كوچك كه پنجه دستی كوچك در وسطش نشانده شده بود می‌ریختند. صدای سكه‌ها كه بیشتر می‌شد حمدالله در بیرون بیشتر با مردم خوش‌ ‌و بش می‌كرد. این، روال عادی كار بود. سالها از پدران به پسران رسیده بود و دایم حفظ می‌شد.
رحمان می‌دانست كه امروز نیز قرار است مردم بیایند. اگرچه رحمان سالها بود كه از ده خودشان رفته بود و خانواده‌اش هم روی امام‌زاده را ندیده بود، اما حالا كشان‌كشان خود را به امامزاده رسانده بود تا شاید سهم یا ارث خودش را بگیرد. این بود كه شال و كلاه كرده بود تا همه چیز را از دست حمدالله درآورد و خودش را از این بیكاری كه چند سالی امانش را بریده بود نجات دهد و به آرزوهای دیرینه‌اش جامه عمل بپوشاند. او از بچگی هم به این كار علاقه داشت. حالا دیگر وقت تنگ بود. تا رسیدن مردم باید حمد‌الله را راضی یا وادار می‌كرد كه محل را ترك كند، و سنگر را به رحمان بسپارد و حمدالله هم بعد از حرفهای تند و آتشین رحمان چاره نداشت جز اینكه بگوید: «اگر آقای من آقاست، دستهای ترا خشك خواهد كرد. تو نجس و ناپاكی! حق نداری قدم در آستان بگذاری! همین! حالا هم به سراغ اهل محل خواهم رفت و به همه آنها خواهم گفت كه تو برگشته‌ای و می‌خواهی یك‌بار دیگر از امامزاده دزدی كنی. تو دزدی، شرافت نداری، كافری، ترا باید با آب هفت دریا شست وگرنه پاك نمی‌شوی. همه هم تو را می‌شناسند. این امامزاده، قربانش بروم، بدون من معنایی ندارد. جد در جد، اینجا خدمت كرده‌ام. اما تو، ناخلفی، دزدی، برادر نیستی، خادم و متو‌ّلی سرت نمی‌شود. آمدی جیبت را پر كنی و برگردی. این دفعه هم حتماً شمشیر آقا را نشان كرده‌ای!
كم‌كم اهالی ده برای زیارت شب جمعه به طرف امامزاده راهی می‌شدند. امامزاده كنار رودخانه‌ای بود كه حایل میان ده و باغ های اطراف بود. پشت سر امامزاده، كوهی بلند بود كه با شیب تندی به امام‌زاده اشراف داشت. و آن طرف قله، در كمركش كوه، غاری بود كوچك، كه در هنگام باران پناهگاه چوپانان بود.
باغبان پیری در كنار باغ امامزاده نشیمن داشت. اردیبهشت كه می‌آمد، به باغ می‌رفت. دیگر از باغ برنمی‌گشت تا تمام محصولات را جمع كنند. بعد با همان خری كه آمده بود آن را برمی‌گرداند. شبها هم در كلبه كوچك باغ می‌خوابید و وجودش مایه آرامش آن اطراف بود. پسر یا نوه‌هایش غذا و مایحتاج اولی‍ّه را برایش به باغ می‌آوردند. بیشتر از صد سال سن داشت. می‌گفتند یك حب‍ّه قرص یا یك قاشق شربت هم نخورده بود. امین مردم بود. اكثر مواقع دعواهایشان را حل و فصل می‌كرد. حت‍ّی می‌‌گویند یك‌بار هم آب رودخانه در فصل بهار زیاد شده بود و او را با خود برده بود. البته آن زمان ها جوان‌تر از این روزها بود. اما به تنه پوسیده‌ای گیر كرده بود و زنده از آب درآمده بود.
پیرمرد صدای جر و بحث رحمان و حمدالله را شنیده و آمده بود ببیند كه چه خبر است. رحمان در چهارچوب در ایستاده و پاهایش را از هم باز كرده بود. هر كدام از دستهایش را به یك طرف چهارچوب چسبانده بود و با هیكل و تنه‌اش بخواهی نخواهی علامتی شبیه ضربدر درست كرده بود. یعنی اینجا ق‍ُرق من است. كسی حق ندارد غیر از من متولی اینجا باشد. و پای همه چیزش هم ایستاده‌ام.
حمدالله دست بلند كرده بود به طرف آسمان و نوك گنبد آبی‌رنگ امامزاده را نشانه رفته بود: «ای سید بزرگوار، خشكش كن! همان‌جا خشكش كن! مثل آن ماری كه به صحنت وارد شد و خشكش كردی، رحمان را هم خشك كن! این نجس است. همه ده می‌دانند این كافر‌ِ دزد‌ِ حرامخوار، لیاقت این كار را ندارد...»
ـ چه شده حمدالله؟ این رحمان نیست؟ چرا این‌طور می‌كند؟ استغفرالله، استغفرالله، استغفرالله این كارها چیست دیوانه شده‌اید؟
بروید كنار، حمدالله این كِی برگشته؟
رحمان به جای حمد‌الله جواب پیرمرد را داد. گفت: «من همین امروز برگشته‌ام. دیوانه هم نشده‌‌ام. همین كه می‌بینی... چهل سال پیش آن وقتی كه جوان بودم هر بلایی خواستید سرم آوردید. روانه غربتم كردید. گفتید دزدم. گفتید خانه پدری‌ام را من آتش زده‌ام. گفتید از امامزاده دزدی كردم. تمام دیوانه‌ها را هم برای خود شاهد گرفتید. من هم دیدم نزدیك است آبرویم بی‌خودی برود. اینجا جای ماندن نیست، قبول كردم و از ده رفتم. هفت شهر راگشته‌ام تا توانستم برای بچه‌هایم جایی پیدا كنم. اینها بس نیست؟! حالا هم آمده‌ام سهم خودم را از امامزاده بگیرم. به هر قیمتی شده. احدی هم حق ورود به اینجا را ندارد. مگر اینكه تكلیف من را روشن كنند. حالا حمدالله باید بساطش را جمع كند برود آن شهرها را بگردد و آن بلاهایی را تحمل كند كه من كرده‌ام.»
پیرمرد انگشت نشانه‌اش را میان لبانش گرفته بود و هاج‌ و واج و استدلالهای رحمان گوش می‌كرد. نمی‌‌دانست چه كار كند. بعد از رحمان، بلافاصله گفت:«این حرف ها چیه می‌زنی رحمان؟! به سرت زده، مگر تو دیوانه شدی؟ مگر امام‌زاده ارث است كه دنبال آن بلند شدی آمدی طلبش كنی؟ خجالت بكش مرد قباحت دارد، استغفرالله...»
بعد از این حرفها، پیر جلوتر رفت كه دست رحمان را بگیرد تا غایله به نوعی ختم شود. اما دست های رحمان انگار میخكوب شده بود. تكان نمی‌خورد. مردم نیز كم‌كم وارد معركه می‌شدند. جوان‌ترها و بچ‍ّه‌ها نفراتی بودند كه زودتر رسیدند. كم‌كم ازدحام مردم بیشتر می‌شد. تا نزدیكی های غروب، مردم پشت در پشت ایستاده بودند. بعد از كل‍ّی معركه‌گیری قرار بر این شد كه فعلاً رحمان كاری به كار مردم نداشته باشد تا اینكه برایش تصمیمی بگیرند.
شب، مردم در مسجد جمع شده بودند. تمام ریش‌سفیدان محل آمده بودند. آن پیرمرد را هم به ده آورده بودند تا در جمع باشد و نظر بدهد. بعد از ساعتها مشورت، قرار بر این شد كه امتحان قدیمی و همیشگی را كه در این موقع می‌گرفتند از این دو نفر بگیرند تا رحمان سراغ كارش برود. امتحان هم مشخص بود: «و‍َ‌ردار»*
در همان غار نزدیك ده، باید پیران جمع شده، آتشی روشن می‌كردند و دو تكه چوب بزرگ را در آتش می‌گذاشتند تا آتش بگیرد. هر كدام باید یكی را برداشته روانه امام‌زاده می‌شد و هر كس كه ‌آتشش تا آخر خاموش نمی‌شد برنده می‌شد. و دیگر شرطش این بود كه هر كدام زودتر برسد برنده است. یعنی اولاً زود برسد، دوم اینكه آتش را باد خاموش نكند و آتش‌ِ مشعل تا آخر مقصد روشن بماند.....
روز امتحان مشخص شد. به همه مردم ده اعلام شد تا بدانند و جارچیها هم جار زدند. كشاورزان هم كار را تعطیل كردند. مردم بخواهی نخواهی به نوعی از رحمان بدشان می‌آمد. بزرگ‌ترها كه می‌شناختندش به كوچك‌ترها هم می‌شناساندند: «نجس، كافر و دزد!»
این سه واژه‌ای بود كه او را از تولیت امام‌زاده محروم كرده بود.
حمدالله ظاهراً ترسی به خود راه نمی‌داد. شنیده بود و مطمئن بود هر كس چهل شبانه‌روز خدمت امام‌زاده را بكند تمام گناهانش مثل برگ درخت توت‌ِ كار امامزاده می‌ریزد. «پس ترس برای چه بود؟» مشخص است دیگر، رحمان بازنده خواهد شد. و تازه، رو سیاه هم می‌شود و این یك فرصت خوبی‌ست تا خودش را بیشتر ثابت كند و در دلش به نذوراتی می‌‌اندیشید كه بعد از امتحان مردم به رسم‌ معمول می‌ریختند در طاس بالای ضریح مردم بعد از بی‌اعتباری رحمان بیشتر به امام‌زاده می‌آمدند. تازه، آن وقت چه اعتبار تازه‌ای پیدا می‌كند قربانش بروم. این سید آل پیغمبر، كار خودش را خواهد كرد. من می‌خواهم خشك شده‌اش را ببینم.» یا امام‌زاده پاك تو شاهدی من پیشت پا كج نگذاشته‌ام. حتی تا چهل متری حوالی امامزاده تف به زمین نینداخته‌ام.»
چند اسب و قاطر آماده كردند. ریش‌سفیدان سوارش شدند. كوكبه آماده حركت شد. ظهر، همه چیز آماده شروع امتحان بود. گرما گرم روز، زن ها در اطراف امام‌زاده و جوان‌ترها و بچه‌ها در بین راه چند ریش سفید داخل غار و چند نفری در امام‌زاده به‌عنوان شاهد پارچه قرمز رنگ بر كمر آماده بودند. داخل غار پر از دود بود. اما سقف غار بلند بود و مردم را اذیت نمی‌كرد. دو نفر ریش‌سفید هر كدام در طرفی به آتش نظاره می‌كردند. انگار چیزی هم زمزمه می‌كردند. در یك لحظه، با ادا و كلماتی قدیمی، چوبهای مورد نظر را برداشتند و به دست حمدالله و رحمان دادند. یعنی «حركت كنید!»
هر دو، پارچه‌ای قرمز رنگ به كمر و چوبی مشعل مانند به دست از خط فرضی دهانه غار رد شدند. رحمان چند قدمی جلوتر بود. حمدالله حركتی تند داشت و قدمهای بلند برمی‌داشت. گاهی حتی می‌دوید. اما در یك لحظه پایش به سنگی خورد چوب از دستش پرت شد چند قدم دورتر و مقداری از آن شكسته و جدا شد. اما خاموش نشد. جوان‌ترها شیطنت‌آمیز دنبالشان می‌كردند. حمدالله دور شده بود.
در دلش شوری دیگر بود. با این كار مطمئن شد كه دیگر كار رحمان ساخته است. از سینه كوه رد شدند. آمدند درست روبه‌روی امام‌زاده. شیب زیاد و سنگلاخ گرما و چشمهای حریص تماشاگران و دلشوره‌ای بی‌مانند هر دو را مشغول كرده بود. پایین آمدند. پایین‌تر، تا به باغ كنار امام‌زاده رسیدند. از سرخی آتش هر دو كمی مانده بود. وارد باغ شدند. ناگهان حمدالله پا سست كرد. نفسش بند آمد. سرخ شد. گیج در سر جایش مانده بود كه چه كار كند. از سرخی آتشش هیچ نمانده بود. نگاهی سریع به دور و برش كرد. بالا پایین همه جای چوب را گشت اما نه نه انگار پرنده شده بود و رفته بود هوا، رحمان دورتر شده بود.
ریش سفیدان امام‌زاده در خط‌ّ فرضی خود كلید به دست منتظر ورود برنده مسابقه بودند صدایی از هیچ جنبنده‌‌ای بلند نمی‌شد حمدالله در ورودی باغ زمینگیر شده بود نای آمدن نداشت رحمان از خط‌ّ رد شد سكوت همه جا را گرفته بود رحمان كمربند خود را باز كرد حمدالله اول باغ تقریباً چهل متری تا خط پایانی فاصله داشت زمین‌گیر شده بود سكوت بر سینه‌های تماشاگران سنگینی می‌كرد پیرمرد ریش‌سفید كلید تولیت را به دست رحمان داد، رحمان كلید را گرفت در را باز كرد با عجله وارد صحن شد دنبال همان سنگ مارپیچ مارشكلی می‌گشت كه سالیان پیش وارد امام‌زاده كرده بود و در بالای در وروی به میخ بزرگی آویزان شده بود به زور خودش را كشاند بالا و هی بالا و بالا تا اینكه آن را گرفت پایین آورد و آمد طرف جمع، مثل لانه زنبور پچ‌پچها شروع شده بود رحمان آمد كنار دست ریش‌سفیدان، سنگ مارپیچ مار شكل را زمین زد و گفت: «بچ‍ّه كه بودیم با پدرم در مزرعه شخم می‌زدیم این سنگ را پیدا كردیم پدرم از شكلش خوشش آمد گفت بگذاریم امام‌زاده حالا هم می‌بینید كه چیزی نیست جز سنگ، بعد هم به آن‌طرف حصار پرتش كرد.»
توضیح:
«در زمان گردآوری كتاب اوستا از موبدانی كه از سینه‌های خود كتاب مقدس اوستا را بازگو می‌كردند كمك می‌گرفتند و برای اینكه از درستی گفتار آنها مطمئن باشند و بدانند گفتار آنها با واقعیت تطابق دارد یا نه از امتحان”Var” استفاده می‌كردند بدین صورت كه روی سینه آنها فلز گداخته روی می‌ریختند.»
منبع:سایت سوره مهر

تصاوير زيبا و مرتبط با اين مقاله


ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
play_arrow
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
play_arrow
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام مرکز فنی جنگنده‌های پایگاه العدید قطر
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام مرکز فنی جنگنده‌های پایگاه العدید قطر
سوزاندن پرچم اسرائیل در خیابان‌های نیویورک
play_arrow
سوزاندن پرچم اسرائیل در خیابان‌های نیویورک
جزئیات شهادت ۳ عضو خانواده یک محیط‌بان هرمزگانی در حمله آمریکا
play_arrow
جزئیات شهادت ۳ عضو خانواده یک محیط‌بان هرمزگانی در حمله آمریکا
تصاویر ماهواره‌ای از خسارات وارده به ناوگان پنجم آمریکا در بحرین
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از خسارات وارده به ناوگان پنجم آمریکا در بحرین
موشک‌های نقطه زن ایرانی در راه پایگاه‌های آمریکا در منطقه
play_arrow
موشک‌های نقطه زن ایرانی در راه پایگاه‌های آمریکا در منطقه
اصابت پهپاد انتحاری شاهد ۱۳۶ به بندر "مینا عبدالله" کویت
play_arrow
اصابت پهپاد انتحاری شاهد ۱۳۶ به بندر "مینا عبدالله" کویت
همه ایران یک تن شدند برای دفاع از وطن
play_arrow
همه ایران یک تن شدند برای دفاع از وطن
نمایی متفاوت از تشییع باشکوه پیکر "آقای شهید ایران" در قم
play_arrow
نمایی متفاوت از تشییع باشکوه پیکر "آقای شهید ایران" در قم
سختی یافتن آب در غزه؛ سفری خطرناک میان آوار
play_arrow
سختی یافتن آب در غزه؛ سفری خطرناک میان آوار
انیمیشن لگو زندگی‌نامه رهبر شهید
play_arrow
انیمیشن لگو زندگی‌نامه رهبر شهید
تصاویری از حملات پهپادی و موشکی سپاه در موج سوم عملیات نصر ۲
play_arrow
تصاویری از حملات پهپادی و موشکی سپاه در موج سوم عملیات نصر ۲
آهنگی که میلیون‌ها ایرانی با آن خاطره دارند...
play_arrow
آهنگی که میلیون‌ها ایرانی با آن خاطره دارند...