چوپان كچل

در زمان‌های قدیم، چوپان كچلی بود كه هر روز گاو و گوسفندهای مردم ده را می‌برد به صحرا و می‌چراند و با مزدی كه به‌اش می‌دادند، زندگی خودش و مادرش را می‌گرداند. روزی كنار چشمه دختر كدخدا را دید و یك دل نه، صد دل
چهارشنبه، 26 آبان 1395
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: Plato
موارد بیشتر برای شما
چوپان كچل
 چوپان كچل
 

نویسنده: محمد قاسم زاده


 
در زمان‌هاي قديم، چوپان كچلي بود كه هر روز گاو و گوسفندهاي مردم ده را مي‌برد به صحرا و مي‌چراند و با مزدي كه به‌اش مي‌دادند، زندگي خودش و مادرش را مي‌گرداند. روزي كنار چشمه دختر كدخدا را ديد و يك دل نه، صد دل عاشق او شد. دختره به كچل گفت كه كمكش كند تا كوزه را رو دوشش بگذارد. چوپان كوزه را رو دوش دختره گذاشت و صورتش را بوسيد. دختره به خانه آمد و اتفاقي را كه افتاده بود، به مادرش گفت. مادرش كه زن عاقل و فهميده‌اي بود، گفت:‌ «آن كچل بي‌چاره تو را به خيال بد نبوسيده.»
فردا كچل پيش مادرش رفت و گفت: «ننه! من عاشق دختر كدخدا شده‌ام. بايد بروي خواستگاريش».
مادرش مات و حيرت زده گفت: ‌«هركس بايد پاش را به اندازه‌ي گليمش دراز كند. ما فقير بيچاره‌ها آه در بساط نداريم. ما كجا، دختر كدخدا كجا؟!»
اما كچل پا تو يك كفش كرده بود و حرف خودش را مي‌زد. مادر ناچار قبول كرد. تو حياط كدخدا سنگ بزرگي بود كه هركس مي‌خواست برود خواستگاري دختري، رو آن مي‌نشست. مادر كچل رفت به خانه‌ي كدخدا و رو سنگ نشست. زن كدخدا وقتي ديد كه مادر كچل رو سنگ نشسته، فهميد كه براي خواستگاري دخترش آمده. يكي از نوكرها را صدا زد و گفت: ‌«اگر از شام ديشب چيزي مانده، كمي بدهيد به مادر كچل، دو قران هم به‌اش بدهيد تا از اينجا برود.»
نوكر رفت و كمي غذا و دو قران پول به مادر كچل داد. مادره هم ديگر چيزي نگفت و رفت. غروب كچل از صحرا برگشت و از خواستگاري پرسيد. مادرش اول كمي پسرش را نصيحت كرد تا از اين خيال باطل دست بردارد، اما كچل عصباني شد و چماق كشيد و گفت: «اگر فردا صبح نروي خواستگاري دختر كدخدا، با همين چماق خُرد و خميرت مي‌كنم.»
مادر بيچاره صبح زود بيدار شد و رفت رو تخته سنگ نشست. وقتي زن كدخدا آمد، مادر كچل كه زبانش گرفته بود، حرف‌هاي پسرش را به او گفت. زن كدخدا گفت: «اختيار دختر دست پدرش است. با او صحبت مي‌كنم و فردا جوابش را به‌ات مي‌دهم.»
شب كه شد، كدخدا به خانه آمد و زن ماجراي خواستگاري چوپان كچل را به او گفت. كدخدا كه آدم فهميده‌اي بود، گفت: «ما نبايد يك دفعه جوابش كنيم.» فردا كه مادر كچل آمد، بگو كدخدا حرفي ندارد، ولي كچل اول بايد پول پيدا كند و خانه و زندگي درست كند، بعد بيايد خواستگاري دختر من.»
كچل تا اين خبر را شنيد، خيلي خوشحال شد و براي پيدا كردن پول سر به بيابان گذاشت. رفت و رفت تا تو راه درويشي را ديد. درويش از كچل پرسيد: «كجا مي‌روي؟ نوكر من مي‌شوي؟»
كچل گفت: «البته كه مي‌شوم.»
درويش گفت: «روزي چه قدر مزد مي‌خواهي؟»
كچل گفت: «هرچه بدهي.»
درويش پسره را دنبال خودش راه انداخت. رفتند و رفتند تا رسيدند كنار چشمه‌اي كه آب زلالي داشت. اول نان و پنير و مغز گردو خوردند و بعد درويش رو به كچل كرد و گفت: ‌«تو همين جا بنشين تا من بروم سري به خانه‌ام بزنم و برگردم.»
درويش وردي خواند و وارد چشمه شد و ناگهان غيبش زد. بعد از ساعتي سر و كله‌ي درويش از تو آب بيرون آمد و به كچل گفت: «زود باش راه بيفت. كچل وردي را خواند كه درويش به او ياد داده بود. بعد به دستور درويش چشمش را بست و دستش را به او داد. چيزي نگذشت كه درويش گفت:‌ «حالا چشم‌هايت را باز كن.»
وقتي كچل چشم‌هايش را باز كرد، باغي ديد مثل بهشت و دختري مثل ماه شب چهارده كه رو تختي زير درخت‌ها نشسته بود. درويش كچل را به دست دختر سپرد و كتابي هم به او داد و گفت: «من چهل روز به شكار مي‌روم. تو بايد تا برگشتن من، اين كتاب را به كچل ياد بدهي. طوري كه بتواند هم بخواند و هم بنويسد.»
دختر قبول كرد و درويش دور خودش چرخيد و از نظر غيب شد. كچل تو مدت كوتاهي آنچه را در كتاب بود، از دختر ياد گرفت. روزي دختر به كچل گفت: «اگر پدرم بفهمد كه تو اين كتاب را خوب ياد گرفته‌اي، روزگارت را سياه مي‌كند. وقتي پدرم برگشت و از اين كتاب سؤال كرد، همه را وارونه جواب بده.»
پس از چهل روز درويش آمد و از دختر پرسيد: «كچل خوب ياد گرفته يا نه؟»
دختر گفت: «اين ديگر چه آدم كودن و خرفتي است. اصلاً هيچ چيز حالي‌اش نمي‌شود.»
درويش انگشتش را گذاشت روي حرف الف و از كچل پرسيد: «اين چيست؟»
كچل گفت: «ب».
باز درويش حرف ديگري پرسيد و كچل اشتباهي جواب داد. درويش پنجاه سكه به كچل داد و گفت: «تو آن كسي نيستي كه من فكر مي‌كردم. به درد ما نمي‌خوري. برو به سلامت.»
كچل كه همه چيز را ياد گرفته بود، از باغ بيرون آمد و راه افتاد به طرف خانه‌اش. تا رسيد، سكه‌ها را داد به مادرش و گفت: «عمله و بنا خبر كن و خانه‌اي بساز.»
كچل از خانه بيرون رفت و شب برگشت و به مادرش گفت: «ننه! من فردا صبح به شكل شتري درمي‌آيم. تو افسارم را بگير، ببر بازار و به صدتومان بفروش، نه كم‌تر و نه بيشتر.»
صبح مادرش همين كار را كرد. آفتاب كه غروب كرد، مادر كچل ديد كه پسرش به خانه برگشت. فردا كچل به شكل اسبي درآمد و مادرش او را به بازار برد تا به هزار تومان بفروشد. تاجري چشمش به اسب افتاد و از آن خوشش آمد. پرسيد: «پيرزن! قيمت اسبت چند است؟»
گفت: «هزار تومان.»
تاجر گفت: «من صد تا اسب دارم و هيچ كدام را بيش تر از سي چهل تومان نخريده‌ام. اسب تو بيشتر از صد تومان نمي‌ارزد.»
پيرزن گفت: «اين اسبي است كه ظرف يك ساعت به هر جايي از دنيا بخواهي، مي‌رود و برمي‌گردد.»
تاجر گفت: «اگر اين طور باشد، من به دو هزار تومان مي‌خرمش».
بعد پيرزن را به خانه برد و به زنش گفت: «خاگينه‌اي درست كن.»
زن تاجر خاگينه پخت. تاجر آن را تو قابلمه گذاشت و نامه‌اي نوشت و داد به دست يكي از نوكرهايش و به او گفت:‌ «اين قابلمه و نامه را ببر به شهر روم براي برادرم. جواب نامه را هم بگير و بيار.»
نوكر سوار اسب پيرزن شد. هنوز خوب رو زين جا نگرفته بود كه خودش را تو شهر غريبي ديد. پرسيد: «اينجا كجاست؟»
گفتند: «شهر روم».
نوكر رفت به نشاني برادر تاجر و قابلمه‌ي خاگينه و نامه را به او داد. برادر تاجر نامه را خواند و جوابي به برادرش نوشت. نوكر سوار اسب شد و در يك چشم به هم زدن رسيد پيش اربابش. تاجر هزار و پانصد تومان به پيرزن داد و صاحب اسب شد. چند روز گذشت. روزي تاجر به طويله رفت تا اسب را ببيند. ديد اسب پوزه‌اش را به سوراخي رو ديوار مي‌مالد. كم كم پوزه‌اش باريك شد و رفت توي سوراخ. بعد سر و گردن و كمر اسب تو سوراخ رفت. تاجر و نوكرش هرچه تقلا كردند تا اسب را نگهدارند، نتوانستند. كم كم وارد سوراخ شد و از چشم آنها گم شد. كچل بعد از چند روز برگشت و مادرش از دلواپسي درآمد. كچل به مادرش گفت:‌ «من فردا به شكل قوچي درمي‌آيم، تو مرا به بازار ببر و بفروش، اما مواظب باش كه زنجير مرا نفروشي.»
صبح پيرزن زنجير قوچ را گرفت و راهي بازار شد. آنجا درويش قوچ را ديد و به پيرزن گفت:‌ «قوچ را چند مي‌فروشي؟»
پيرزن گفت:‌«بيست تومان.»
درويش گفت: «بيا اين بيست تومان را بگير. سر زنجير را بده به من.»
پيرزن گفت: «زنجير را لازم دارم. فروشي نيست.»
بعد از اصرار زياد، درويش ده تومان هم براي زنجير داد و پيرزن گول خورد و زنجير را داد دست او. درويش غضبناك و ناراحت رفت تا رسيد به همان چشمه و از تو باغ سر درآورد و تا دختر را ديد، گفت: «اي دختر بدجنس گيس بريده! تو به من دروغ گفتي. حالا به هر دوتان مي‌فهمانم كه كسي نمي‌تواند به من دروغ بگويد. برو آن كارد را بيار.»
دختر رفت و به جاي كارد كوزه آورد. درويش عصباني شد و زنجير را ول كرد تا خودش برود و كارد بياورد، كه قوچ به شكل كبوتري درآمد و پرواز كرد. درويش هم به شكل باز درآمد و دنبالش كرد. چيزي نمانده بود باز به كبوتر برسد، كه كبوتر به شكل دسته گلي درآمد و افتاد جلو دختر تاجري كه كنار حوض خانه‌شان نشسته بود. باز هم به شكل درويشي درآمد و در خانه‌ي تاجر را زد و گفت كه آن دسته گل مال اوست. دختر گفت:‌ «اين دسته گل قشنگي است. به جاي آن صد تومان به‌ات مي‌دهم.»
درويش قبول نكرد. دختر هم عصباني شد و دسته گل را به طرف درويش پرت كرد. دسته گل تا به زمين خورد، تبديل شد به مشتي ارزن. درويش هم به صورت خروس درآمد و شروع كرد به خوردن ارزن‌ها. غير از يك دانه ارزن كه لاي برگ‌هاي گلي افتاده بود، بقيه را خورد. ناگهان آن يك دانه ارزن به شكل شغالي درآمد و خروس را بلعيد. دختر و نوكرهايش با حيرت همه چيز را نگاه كردند. تاجر تا شغال را ديد، گفت: «شغال را بگيريد. نوكرها شغال را گرفتند. ناگهان شغال به شكل چوپان كچل درآمد. مرد تاجر بعد از اين كه ماجراي كچل را شنيد، گفت: ‌«من خودم وسيله‌ي عروسي تو را با دختر كدخدا فراهم مي‌كنم.»
بعد از چند روز بساط عروسي كچل چوپان و دختر كدخدا برپا شد. و از روز بعد كچل با سرمايه‌اي كه داشت، از چوپاني دست كشيد و مشغول كاسبي شد.



منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانه‌های ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
راننده‌ای که کامیونش را وقف برپایی موکب رهبر شهید کرد!
play_arrow
راننده‌ای که کامیونش را وقف برپایی موکب رهبر شهید کرد!
نماهنگ/ "همسایه امام رضا" با نوای محمدرضا و حسین طاهری
play_arrow
نماهنگ/ "همسایه امام رضا" با نوای محمدرضا و حسین طاهری
دسترسی به ابلاغیه‌ها و خدمت قضایی تنها با یک گوشی تلفن همراه!
play_arrow
دسترسی به ابلاغیه‌ها و خدمت قضایی تنها با یک گوشی تلفن همراه!
پاسخ رعدآسای ایران و انفجار در کویت
play_arrow
پاسخ رعدآسای ایران و انفجار در کویت
خلاصه والیبال ایران ۱ - اوکراین ۳
play_arrow
خلاصه والیبال ایران ۱ - اوکراین ۳
روایت حدادعادل از علاقه زیاد رهبر شهید انقلاب به خواندن کتاب
play_arrow
روایت حدادعادل از علاقه زیاد رهبر شهید انقلاب به خواندن کتاب
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام تاسیسات آمریکا در مینا عبدالله کویت
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام تاسیسات آمریکا در مینا عبدالله کویت
مچ‌گیری سنگین عنصر ضدانقلاب از منشه امیر
play_arrow
مچ‌گیری سنگین عنصر ضدانقلاب از منشه امیر
تصاویر دوربین مدار بسته از جنایتکاری که به دار مجازات آویخته شد
play_arrow
تصاویر دوربین مدار بسته از جنایتکاری که به دار مجازات آویخته شد
یورش شهرک‌نشینان صهیونیست به مسجدالاقصی
play_arrow
یورش شهرک‌نشینان صهیونیست به مسجدالاقصی
بی‌قراریِ داریوش فرضیایی در مراسم خاکسپاری مادرش
play_arrow
بی‌قراریِ داریوش فرضیایی در مراسم خاکسپاری مادرش
شلیک موشک‌های سپاه به سمت مواضع دشمن آمریکایی در منطقه
play_arrow
شلیک موشک‌های سپاه به سمت مواضع دشمن آمریکایی در منطقه
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
play_arrow
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
play_arrow
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ