دیوْ دختر

در زمان‌های قدیم پادشاهی صاحب هفت تا پسر بود، اما دختر نداشت و دلش می‌خواست كه خدا دختری به‌اش بدهد. عاقبت زد و زنش آبستن شد و دختری زائید و همه خوشحال شدند. شش ماهی كه گذشت و دختره شش ماهه شد، دیدند كه
جمعه، 28 آبان 1395
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: Plato
موارد بیشتر برای شما
دیوْ دختر
 دیوْ دختر
 

نویسنده: محمد قاسم زاده


 
در زمان‌هاي قديم پادشاهي صاحب هفت تا پسر بود، اما دختر نداشت و دلش مي‌خواست كه خدا دختري به‌اش بدهد. عاقبت زد و زنش آبستن شد و دختري زائيد و همه خوشحال شدند. شش ماهي كه گذشت و دختره شش ماهه شد، ديدند كه روز به روز از گاو و گوسفند گله كم مي‌شود. سلطان به يكي از پسرهايش كه اسمش ملك احمد بود، گفت: «امشب تا صبح بيدار بمان و ببين كي اين حيوان‌ها را مي‌برد؟»
شب كه شد، ملك احمد دستش را بريد و نمك به زخمش پاشيد تا از درد و سوزش خوابش نبرد. بعد رو رختخوابش دراز كشيد و خودش را زد به خواب. نصفه‌هاي شب ديد كه خواهرش قنداق را باز كرد و از گهواره پريد بيرون و به شكل ديوي درآمد و به طرف آغل گوسفندها رفت. ملك احمد آرام و بي‌صدا پشت سر خواهره رفت و ديد كه يكي از گوسفندها را گرفت و خفه كرد و خواست كه بخورد، اما ملك احمد مهلت نداد و با شمشيرِ كشيده به طرفش رفت و زخمي به او زد. دختره زودي پريد و رفت بيرون و دوباره به صورت دختر كوچولويي درآمد و رفت تو گهواره و با قنداق، خودش را پيچيد و شروع كرد به ونگ زدن. مادرش كه پيش او خوابيده بود، بيدار شد و گفت:‌ «واي قربان دخترم بروم! چرا گريه مي‌كني؟»
مادر كودك را از گهواره بيرون آورد تا شيرش بدهد. اما تا انگشتش را ديد كه خون از آن مي‌چكيد. فرياد زد: «واي! انگشت دخترم تو گهواره‌اش خوني شده.»
همه از خواب پريدند و به انگشت بچه دوا زدند و آن را بستند.
صبح كه شد، ملك احمد به پدرش گفت: «اين دختر نيست. ديو دختر است. ديشب ديدم كه او به صورت ديو درآمد و به آغل رفت و گوسفند را خفه كرد و خواست كه بخورد كه من هم با شمشير زدمش و نشانه‌ي زخم هم رو انگشت اوست، او را بكشيد.»
اهل قصر حرف‌هاي ملك احمد را كه شنيدند، همه شروع كردند به قرقر و گفتند تو ديشب خوابت برده و خواب ديده‌اي. ملك احمد ديگر چيزي نگفت و اسباب سفر را بست و سوار اسب شد و با سه تا سگش رفت. سگ‌هاي ملك احمد يكي نيل، يكي زنجفيل و سومي هم گوسفيل بود.
ملك احمد پشت به شهر و رو به بيابان رفت تا از مملكت پدرش زد بيرون. روزي غروب شده بود كه از دور ديد دو تا دختر تو صحرا نشسته‌اند. بي‌سرو صدا، آرام و يواش يواش نزديك آنها رفت. وقتي رسيد، فهميد كه آنها خواهرند و هر دو تا كور هستند و هركدام يك بزي دارند كه روزي سه بار آنها را مي‌دوشند و از قدرت خدا هر بار، يك قرص نان تو دامن هر يكي مي‌افتد و نان را با شير بز مي‌خورند. وقتي ملك احمد به آنها نزديك شد، ديد دو تا خواهر كاسه‌شان را به دست گرفتند و بزهاشان را دوشيدند و يكي يك نان هم تو دامنشان افتاد و شروع كردند به خوردن نان و شير. ملك احمد كه خيلي گرسنه بود، جلو رفت و هروقت كه دخترها لقمه‌شان را بلند مي‌كردند تا به دهن بگذارند، او هم يك لقمه از هر كاسه مي‌دزديد و مي‌خورد. ملك احمد چند روزي به اين صورت خودش را سير مي‌كرد.
يك روز هر دو خواهر تو آفتاب نشسته بودند و حرف مي زدند. اين يكي به آن يكي گفت: ‌«چرا اين روزها من سير نمي‌شوم؟»
خواهر دومي گفت: ‌«من هم همين طور. امشب مي‌خواهم يك دستم را روي كاسه بگذارم و با يك دست بخورم تا ببينم كي از نانم مي‌خورد.»
غروب كه شد، دخترها مشغول خوردن شدند و ملك احمد حيران و مات ماند كه چه كار كند. منتظر ماند و عاقبت تا يكي از آنها خواست دستش را از كاسه بيرون بياورد ملك احمد دستش را توي كاسه برد كه لقمه‌اي بردارد، اما دختره مچ دستش را گرفت و پرسيد: «تو كي هستي؟»
ملك احمد ناچار همه چيز را براي آنها تعريف كرد و به آنها گفت كه مي‌خواهد براي آنها مثل برادري باشد. خواهرها خوشحال شدند و قبول كردند.
يك روز ملك احمد به دخترها گفت:‌ «مي خواهم پيش پدر و مادرم بروم و آنها را ببينم و برگردم.»
اين را گفت و سگ‌هايش را گوشه‌اي بست و به دخترها گفت: «هروقت صداي اين سگ‌ها را شنيديد كه دارند پارس مي‌كنند، بدانيد كه براي من پيشامد بدي اتفاق افتاده. شماها زود آنها را باز كنيد تا به كمك من بيايند.»
تمام سفارش‌هاي لازم را به هر دو خواهر گفت و از آنها خداحافظي كرد و سوار اسبش شد و رفت و رفت و رفت، تا رسيد به شهر پدرش. از همان دور خواهرش را ديد كه دارد دنبال گربه‌اي مي‌دود. فهميد كه ديودختر تمام مردم و همه‌ي جاندارهاي آن شهر را خورده و فقط همين گربه باقي مانده كه دارد دنبالش مي‌دود. ديو دختر تا ملك احمد را ديد، جلو آمد و با او خوش و بش كرد و گفت:‌ «برادر! نمي‌خواهي اسبت را آب بدهم؟»
ملك احمد گفت:‌ «چرا. ببرش آبش بده كه خيلي تشنه است.»
ديو دختر اسب را برد كنار رودخانه كه آب بدهد و ملك احمد هم وارد خانه‌ي پدرش شد تا چيزي پيدا كند و بخورد. هرچه گشت، چيزي پيدا نكرد. فقط كمي خرما پيدا كرد. از بس گرسنه بود، خرماها را برداشت و شروع كرد به خوردن. اما نگاه كرد و ديد خواهرش اسب را روي سه پا برگرداند و به او گفت كه باز هم تشنه است. ملك احمد به روي خودش نياورد و به او گفت كه باز به او آب بده. ديودختر باز اسب را برد و اين بار حيوان را روي دو پا آورد. خلاصه تا پنج بار ملك احمد از او خواست كه اسب را آب بدهد و او هم هر بار يك تكه از بدن اسب را خورد و بار پنجم دست خالي پيش ملك احمد برگشت. ملك احمد با خودش گفت كه حالا نوبت من است و پا به فرار گذاشت. خواهرش هم دويد دنبالش و گفت كه كجا مي‌روي؟
ملك احمد مي‌دويد و خواهرش هم مي‌دويد. ملك احمد پريد روي درخت. خواهرش هم پريد. ملك احمد روي هر درختي مي‌پريد، ديو دختر هم دنبالش بود. ملك احمد سگ‌هايش را صدا زد. نيل و زنجفيل و گوسفيل هم كه صداي او را شنيده بودند، شروع كردند به پارس و مي‌خواستند كسي آنها را باز كند اما دو خواهر داشتند خودشان را مي‌شستند و سفارش ملك احمد را فراموش كرده بودند. چيزي نمانده بود كه ملك احمد به چنگ خواهرش، ديو دختر بيفتد كه يكي از خواهرها از صداي سگ‌ها و عوعو آنها به ياد حرف ملك احمد افتاد و دويد و آنها را باز كرد. سگ‌ها مثل برق و باد رفتند پيش ملك احمد و خودشان را به او رساندند. نيل ديودختر را خفه كرد، زنجفيل او را تكه تكه كرد و گوسفيل او را خورد.
ملك احمد با سه سگش به راه افتاد و رفت و رفت، تا رسيد به قصر بسيار بزرگي و از در آن رفت تو. ديد دختر خوشگل و ترگل ورگلي نشسته و ديو گنده‌اي سرش را رو زانوي او گذاشته و خوابيده. دختر تا ملك احمد را ديد، از او خوشش آمد و گفت: «اي پسر! به جواني خودت رحم كن و از اينجا برو تا سالم بماني. امروز شش روز است كه ديو رو زانوي من خوابيده و فردا بيدار مي‌شود. اگر بيدار بشود و تو را اينجا ببيند، تكه تكه‌ات مي‌كند.»
ملك احمد گفت: «به ياري خدا، اين منم كه او را مي‌كشم.»
دختر گفت:‌ «گرچه اين ديو خيلي هيولا و بزرگ است و خيال نمي‌كنم به اين آساني‌ها كشته بشود، اما جانش تو آن شيشه‌ي رو تاقچه است.»
ملك احمد رفت سراغ شيشه‌ي عمر ديو و برش داشت. جان ديو به زبان آمد و به او گفت: «اي ملك احمد! مرا نكش. اگر مرا نكشي، عوضش دختر پادشاه را به تو مي‌دهم. اين برگ‌هاي درخت را كه علاج نابينايي است و چشم كور را شفا مي‌دهد و بينا مي‌كند به تو مي‌دهم. اين قصر عالي را هم به تو مي‌دهم.»
ملك احمد، اما گول ديو را نخورد و به حرف‌هاي او گوش نداد. شيشه‌ را دور سرش چرخاند و محكم به زمين زد و خرد كرد. ديو مُرد و دختر هم آزاد شد. ملك احمد هم با همان دختر پادشاه كه اسير ديو شده بود، راه افتاد و از آن برگ‌ها برداشت و پيش دو تا خواهر رفت. از برگ‌ها كوبيد و به چشم آنها ماليد و هر دو بينا شدند و با خوشحالي فرياد زدند: «ما همه جا را مي‌بينيم.»
بعد همه با هم به قصر پدر دختر رفتند و دختر همه چيز را براي پدر و مادرش تعريف كرد. پدر و مادر و اهل شهر دختر خوشحال شدند و پادشاه دستور داد تا هفت شب و هفت روز شهر را چراغان كنند و دخترش را به ملك احمد داد و آن دو خواهر را هم به دو تا از وزيرهايش داد.



منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانه‌های ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول.

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط