آدم خورك

روزی بود، روزگاری بود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه هفت پسر داشت و آرزوی دختری به دلش مانده بود. روز می‌گفت:‌ «خدا! دختری به من بده، شب می‌گفت خدا! دختری بده. خدا بالاخره آرزوی این بابا را برآورده كرد و زنش
جمعه، 28 آبان 1395
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: Plato
موارد بیشتر برای شما
آدم خورك
 آدم خورك
 

نویسنده: محمد قاسم زاده


 
در زمان‌هاي قديم پادشاهي بود كه هفت پسر داشت و آرزوي دختري به دلش مانده بود. روز مي‌گفت:‌ «خدا! دختري به من بده، شب مي‌گفت خدا! دختري بده. خدا بالاخره آرزوي اين بابا را برآورده كرد و زنش حامله شد و بعد از نه ماه و نه روز، دختري زائيد. شب اول دختره از قنداق بيرون رفت و جگر اسبي را بيرون آورد و خورد و به قنداق برگشت. فردا كه شد، خبر تو قصر پادشاه پيچيد و همه را نگران كرد.
شب دوم، باز دختره رفت و جگر اسب ديگري را خورد. ولوله تو قصر پيچيد. شش شب اين اتفاق افتاد و اسب‌ها يكي يكي تلف شدند. پسر كوچكه‌ي پادشاه گفت: «فقط يك اسب خوب باقي مانده. من امشب نگهباني مي‌دهم تا ببينم كي جگر اسب‌ها را مي‌خورد.»
شب كه شد، انگشت خودش را بريد و نمك به‌اش پاشيد و گوشه‌ي طويله كمين كرد. نصفه شب كه شد، ديد چيزي مثل موش به طويله آمد و تا خواست دو انگشتش را به شكم اسب بند كند تا آن را بدرد، پسر تيري تو چله‌ي كمان گذاشت و پرتاب كرد. تير به دختره خورد و زخمي‌اش كرد. دختره از همان راهي كه آمده بود، برگشت و تو قنداق خوابيد. صبح كه شد، پادشاه ديد كه دختره ونگ ونگ راه انداخته كه نگو و نپرس. همه جا را گشت و به طويله رفت. ديد خون ريخته و رد خون را گرفت و ديد لكه‌هاي خون تا اتاق دخترش مي‌رسد. از پسر كوچكه پرسيد: «تو طويله كي بود؟»
پسر كوچكش گفت: «من بودم.»
پادشاه گفت: «چي ديدي؟»
پسر گفت: «چيزي مثل موش آمد. من هم با تير آماده زدم كه به شست دستش خورد. اما حيوان از طويله زد بيرون و رفت به طرف خانه.»
پادشاه رفت و قنداق دختره را باز كرد و ديد كه شست نوزاد تير خورده. پادشاه عصباني شد و به پسره گفت:‌ «تو به دخترم تير زدي. بايد از اين شهر بروي.»
پسر پادشاه خورجيني طلا و نقره برداشت و از شهر بيرون رفت. همان روز صبح كه برادرش رفت، دختره خودش را رساند به طويله و اسب ديگري را خورد. اسب‌ها كه تمام شدند، هر شب مي‌رفت و يكي از مردم شهر را مي‌خورد. آدم‌هاي دور و بر كه تمام شد، پدرش را خورد و بعد مادر و يكي يكي برادرها را كشت و خورد. تنها همان برادري ماند كه از شهر رفته بود. اما بشنويد از اين برادر كه حسابي از شهر دور شد و گشت و زني پيدا كرد و باهاش عروسي كرد. پسره يك دل به زنش داده بود و يك دلش پيش پدر و مادر و برادرهاش بود كه با اين دختره چه اتفاقي براي آنها مي‌افتد. مدتي كه گذشت، به اين فكر افتاد كه سري به شهر پدرش بزند و از آنها خبر بگيرد كه پدر و مادرش در چه حالي هستند.
پسر پادشاه يك اگير و يك بگير داشت. وقتي آماده شد كه راه بيفتد، به زن خودش گفت: ‌«يك جام پر از سركه كن و يك جام هم پر از شيره. هروقت سركه خون شد و شيره هم چرك شد، اگير و بگير مي‌آيند، تو بايد رهاشان كني.»
پسر پادشاه اين را گفت و به راه افتاد. تو راه كه مي‌رفت، به زني رسيد. زن پرسيد:‌«اي جوان! كجا مي‌روي؟»
پسر گفت: «من مي‌روم به شهر تا از پدرم خبر بگيرم.»
زن گفت: ‌«يك دانه آئينه بگير و يك دانه شانه و يك بسته سوزن. بعد برو.»
پسر اينها را برداشت و رفت و رفت تا رسيد به قصر پدرش. خواهرش به پيشوازش آمد و گفت:‌ «برادرجان! با اسب آمده‌اي؟»
پسره گفت:‌ «آره.»
دختره گفت: ‌«خسته نباشي.»
پسره پياده شد و اسب را بست. دختره رفت و يك پاي اسب را خورد و برگشت و گفت: «برادرجان! اسب رو سه تا پا آمد؟»
پسره گفت: «آره.»
دختره دوباره رفت و يك پاي ديگر اسب را هم خورد و بعد به برادرش گفت:‌«برادر جان! اسبت دو پا داشت؟»
پسر گفت:‌«آره.»
شب كه شد، دختره پاي سوم اسب را هم خورد و بعد به برادرش گفت: «برادرجان! اسبت يك پا داشت؟»
پسره گفت: ‌«آره.»
دختره پاي چهارم را خورد و به برادرش گفت:‌ «برادرجان! اسب تو رو سينه آمد؟»
گفت: «آره.»
دختره رفت و سينه‌ي اسب را هم خورد و به برادرش گفت:‌ «برادرجان پياده آمدي؟»
پسره گفت: «اره.»
دختره گفت: «برو بالاي پشت بام و پاهات را دراز كن تا با روغن چربش كنم تا خستگي راه از پاهات در رود.»
پسره از اتاق بيرون رفت. موشي را ديد كه از سوراخش بيرون آمد. موش به پسره گفت:‌ «پسر! اينجا مانده‌اي؟ خواهرت تو را مي‌خورد.»
پسره گفت: «چه كار كنم؟»
موش گفت: «كفش‌هات را پر ريگ كن و از بام آويزان كن و خودت فلنگ را ببند.»
پسره به پشت بام رفت و كفش‌هايش را پر ريگ كرد و از پشت بام آويخت و خودش فرار كرد. دختره رفت و شروع كرد به خوردن كفش‌ها. كفش كه سوراخ شد و ريگ به چشمش ريخت، رفت جلو لانه‌ي موش و گفت:‌ «برادرم كجا رفت؟»
موش سمتي را نشان داد كه پسره رفته بود. دختره دويد و دويد. پسره به پشت سرش نگاه كرد و ديد خواهرش دارد مي‌رسد. كيسه‌ي شانه را پرت كرد. كوهي از شانه سر راه دختر قرار گرفت. دختره از اين كوه گذشت. پسره باز خودش را در خطر ديد. كيسه‌ي سوزن را پرت كرد. كوه سوزن سر راه دختره سبز شد. دختره اين بار هم به زحمت از كوه سوزن رد شد و داشت به پسره مي‌رسيد كه پسره آئينه را پرت كرد. كوهي از آئينه سر راه دختر را گرفت. دختر از اين هم رد شد.
ناگهان زن پسره ديد كه سركه تو جام خون شد و شيره هم چرك شد. فهميد كه شوهرش تو تنگنا افتاده. حركت كرد كه برود و كمكش كند. پس اگير و بگير را رها كرد.
از آن طرف دختره مي‌دويد تا برادرش را بگيرد و بخورد. داشت مي‌دويد كه پسره ديد اگير و بگير دارند مي رسند. فرياد زد: «اگير و بگير بگير، اما نبايد يك قطره‌اي از خونش به زمين بريزد.»
اگير و بگير دختره را گرفت و خورد. ولي يك قطره از خونش ريخت به زمين. قطره‌ي خون پرستويي شد و پرواز كرد به آسمان. پسر پادشاه اگير و بگيرش را گرفت و رفت. ديد كه چهل قطار شتر مي‌آيد. پسر پادشاه گفت:‌ «بار اين شترها چي هست؟»
ساربان گفت: «اگر فهميدي چهل شتر مال تو، اگر نفهميدي اگير و بگيرت مال من.»
پسره گفت:‌ «بارشان گندم است.»
ساربان گفت: «نه.»
پسره گفت:‌«بارشان جو است.»
ساربان گفت: ‌«نه.»
خلاصه هرچه مي‌گفت، ساربان جواب منفي مي‌داد، يكهو پرستو گفت: «اي برادر كافر! بار همه‌شان نيل است.»
پسر پادشاه گفت:‌ «بار همه‌شان نيل است.»
ساربان گفت:‌ «پرستو به‌ات گفت.»
پسره گفت: «نه. پرستو كجا بود؟ من خودم گفتم.»
پسره شرط را برد و چهل قطار شتر بار را گرفت و به طرف خانه‌اش روانه شد. وقتي رسيد، ‌به زنش گفت:‌ «چرا يك ساعت زودتر اگير و بگير را رها نكردي؟ نزديك بود خواهرم مرا بخورد.»
زن گفت: ‌«براي بافتن رفته بودم خانه‌ي پدرم. يادم رفت.»
پسره گفت: ‌«اگر آن ساعت اگير و بگير نمي‌رسيد، مرا خورده بود.»
زن گفت: ‌«حالا خدا را شكر كه زنده‌اي.»
خدا مراد آنها را داد، مراد ما را هم بدهد.


منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانه‌های ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول.

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
play_arrow
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
play_arrow
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام مرکز فنی جنگنده‌های پایگاه العدید قطر
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام مرکز فنی جنگنده‌های پایگاه العدید قطر
سوزاندن پرچم اسرائیل در خیابان‌های نیویورک
play_arrow
سوزاندن پرچم اسرائیل در خیابان‌های نیویورک
جزئیات شهادت ۳ عضو خانواده یک محیط‌بان هرمزگانی در حمله آمریکا
play_arrow
جزئیات شهادت ۳ عضو خانواده یک محیط‌بان هرمزگانی در حمله آمریکا
تصاویر ماهواره‌ای از خسارات وارده به ناوگان پنجم آمریکا در بحرین
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از خسارات وارده به ناوگان پنجم آمریکا در بحرین
موشک‌های نقطه زن ایرانی در راه پایگاه‌های آمریکا در منطقه
play_arrow
موشک‌های نقطه زن ایرانی در راه پایگاه‌های آمریکا در منطقه
اصابت پهپاد انتحاری شاهد ۱۳۶ به بندر "مینا عبدالله" کویت
play_arrow
اصابت پهپاد انتحاری شاهد ۱۳۶ به بندر "مینا عبدالله" کویت
همه ایران یک تن شدند برای دفاع از وطن
play_arrow
همه ایران یک تن شدند برای دفاع از وطن
نمایی متفاوت از تشییع باشکوه پیکر "آقای شهید ایران" در قم
play_arrow
نمایی متفاوت از تشییع باشکوه پیکر "آقای شهید ایران" در قم
سختی یافتن آب در غزه؛ سفری خطرناک میان آوار
play_arrow
سختی یافتن آب در غزه؛ سفری خطرناک میان آوار
انیمیشن لگو زندگی‌نامه رهبر شهید
play_arrow
انیمیشن لگو زندگی‌نامه رهبر شهید
تصاویری از حملات پهپادی و موشکی سپاه در موج سوم عملیات نصر ۲
play_arrow
تصاویری از حملات پهپادی و موشکی سپاه در موج سوم عملیات نصر ۲
آهنگی که میلیون‌ها ایرانی با آن خاطره دارند...
play_arrow
آهنگی که میلیون‌ها ایرانی با آن خاطره دارند...