سگ زرد

یكی بود، یكی نبود. زنی بود و دختر خیلی كوچكی داشت. این دختره هیچ وقت به حرف مادرش گوش نمی‌كرد. هروقت مادرش فرمانی می‌داد كه كاری بكند، هیچ زیر بار نمی‌رفت. یك روز كه زن از دست دخترش عصبانی بود، فریاد زد:
جمعه، 28 آبان 1395
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: Plato
موارد بیشتر برای شما
سگ زرد
 سگ زرد
 

نویسنده: محمد قاسم زاده


 
يكي بود، يكي نبود. زني بود و دختر خيلي كوچكي داشت. اين دختره هيچ وقت به حرف مادرش گوش نمي‌كرد. هروقت مادرش فرماني مي‌داد كه كاري بكند، هيچ زير بار نمي‌رفت. يك روز كه زن از دست دخترش عصباني بود، فرياد زد: «سگ زرد! بيا دخترم را ببر.»
سگ زرد آمد و دختر را گرفت و به خانه‌اش برد. چند سالي كه از اين پيشامد گذشت، روزي زن به شوهرش گفت:‌ «خيلي وقت است كه از دخترم خبر ندارم. برو احوالش را بپرس و بيا.»
مرد صبح زود بلند شد و لباس تر و تميزي پوشيد و سربند قشنگي به سرش بست و سوار خرش شد و رفت.
رفت و رفت. تو راه كه مي‌رفت، گله‌ي گاوي از كنارش گذشت و به طرف چراگاه رفت. مرد پرسيد: «اين گله مال كي هست؟»
گاوچران گفت: ‌«مال سگ زرد است.»
مرد راهش را ادامه داد تا رسيد به گله‌ي گوسفندي. از چوپان پرسيد: «اين گله مال كي هست؟»
چوپان گفت:‌ «مال سگ زرد است».
دوباره رفت. همين طور كه از دشت و صحرا مي‌گذشت، به زمين‌هاي زراعتي رسيد و از دهقان پرسيد:‌ «اين زمين‌ها مال كي هست؟»
دهقان گفت:‌ «مال سگ زرد است.»
مرد از زمين‌هاي زراعتي گذشت و رفت تا رسيد به جايي كه قلعه بلندي از دور پيدا بود. از مردي كه نشسته بود، پرسيد: «اين قلعه مال كي هست؟»
مرد گفت: ‌«مال سگ زرد است.»
با مرد خداحافظي كرد و رفت تا رسيد به دم در قلعه. ديد كه دربان‌ها دو طرف در به رديف ايستاده‌اند و سگ زرد هم خوابيده. مرد كه به نزديك سگ زرد رسيد، سگ ايستاد و سلام كرد. مرد جواب او را داد و هر دو با هم به قلعه رفتند. دختر تا پدرش را ديد، خيلي خوشحال شد. پدره چند روزي مهمان دخترش بود. وقتي مي‌خواست برگردد، دختره سفره‌اي به پدرش داد و گفت:‌ «هروقت اين سفره را پهن كردي، دو ركعت نماز بخوان و روي سجاده دعا كن و بگو خدايا! به حق نگين سبز سليمان پيغمبر قسمت مي‌دهم كه هر چيزي مي‌خواهم روي اين سفره حاضر شود. هرچي بخواهي حاضر مي‌شود.»
مرد حسابي خوشحال شد و سفره را گرفت و سوار خرش شد و از قلعه زد بيرون. رفت و رفت يك سوم راه را طي كرده بود كه رسيد به رود بزرگي. خر را تو سبزه‌هاي اطراف رود ول كرد تا بچرد و خودش هم آمد و وسايلش را گذاشت كنار درختي. وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و روي سجاده گفت:‌ «اي خدا! به حق نگين سبز سليمان، يك ظرف غذا و يك كاسه آب سرد برايم حاضر كن.»
از رو سجاده خوشحال بلند شد و به سر سفره آمد، ديد يك ظرف غذا با مخلفات و يك كاسه آب سرد روي سفره است. از شادي پر درآورد و نشست و غذايش را خورد. غذا به قدري لذيذ بود كه دانه‌هايي را هم كه روي سفره ريخته بود، برداشت و خورد. خدا را شكر كرد و وسايلش را برداشت و سوار شد و برگشت. با خيال راحت و آسوده مي‌آمد تا رسيد به خانه. زن وقتي ديد كه مرد دست خالي برگشته، از دست دخترش عصباني شد و گفت:‌ «اين دختره چيزي به تو نداد؟»
مرد گفت:‌ «امشب چيزي نپز. چون نگين سبز سليمان پيغمبر هر چيزي را كه بخواهم برايمان حاضر مي‌كند.»
زن خوشحال شد و شب كه رسيد، آسوده نشست و مرد سفره را پهن كرد و دو ركعت نماز خواند و گفت: ‌«اي خدا! قسم به نگين سبز سليمان پيغمبر، براي ما غذا بفرست.»
از سجاده كه بلند شد، ديد غذاي زيادي رو سفره حاضر و آماده است. زن تا نگاهي به سفره انداخت، از شادي تو پوست خودش نمي‌گنجيد. شام مي‌خورد و براي شوهره زبان مي‌ريخت. از آن شب هم دست به سياه و سفيد نمي‌زد. براي خودش خانمي مي‌كرد و سفره شده بود آشپزخانه‌شان. چند ماه به اين صورت گذشت. زندگي آنها آسوده و آرام بود. يك روز مرد رو به زن كرد و گفت:‌ «بايد يك روز پادشاه را به خانه‌مان دعوت كنيم.»
زن قبول كرد و مرد به قصر پادشاه رفت و گفت: «قبله‌ي عالم! فردا ناهار تشريف بياوريد خانه‌ي من.»
پادشاه قبول كرد و روز بعد با تمام وزيرها و وكيل‌هاي دولت به خانه‌ي اين بابا آمد. همه دور تا دور نشستند و وقتي موقع غذا خوردن رسيد، مرد سفره را پهن كرد. بعد به گوشه‌اي رفت و دو ركعت نماز خواند و گفت:‌ «اي خدا! به حق نگين سبز سليمان پيغمبر براي چهارصد يا پانصد نفر غذا حاضر كن.»
از سر سجاده كه بلند شد و سر سفره آمد، ديد چند نوع پلو و چلو و هفت نوع مخلفات و چند جور ميوه رو سفره آماده است. پادشاه تا غذاها را ديد، پيش خودش گفت من كه پادشاه اين شهر هستم، به عمرم چنين غذايي نخورده‌ام. بايد از اين مرد بپرسم كه اين غذا را كي پخته؟ چه طور تو اين حياط تنگ و تاريك اين غذاها را پخت كه ما نه دودي ديديم و نه صدايي شنيديم.»
غذا را كه خوردند و سفره را برچيدند، پادشاه مرد را خواست و گفت: «اين غذا را چه طور آماده كردي؟»
مرد مانده بود كه چه بگويد. عاقبت گفت: «دختري داشتم و آن را دادم به سگ زرد. چند وقت پيش كه به ديدنش رفتم، سفره‌اي به من داد كه هر چيزي كه بخواهم، برايم حاضر مي‌كند.»
پادشاه گفت: «برو سفره را براي من بيار.»
مرد با غصه رفت و سفره را آورد و داد به پادشاه. پادشاه و وزيرها و وكيل‌ها دوباره برگشتند به قصر. مرد غصه دار و بي‌چيز ماند و نمي‌دانست چه كار كند. زنش به او گفت: «دوباره پيش دخترمان برو، ببين چه مي‌گويد».
مرد سوار خر شد و رفت به قلعه‌ي سگ زرد. دخترش را ديد و برايش گفت كه چه اتفاقي افتاده و از او خواست كه چاره‌اي براي كارش پيدا كند. دختر گفت: «چاره‌ي اين كار را مي‌دانم. وقتي خواستي برگردي، به‌ات مي‌گويم.»
پدر چند روزي مهمان دخترش بود و وقتي خواست برگردد، دختره يك چوب و تكه ريسماني به او داد و گفت:‌ «اين چوب و ريسمان را بگير و برو به قصر پادشاه. وقتي وارد قصر شدي، بگو: ريسمان بپيچ و چوب بزن. ريسماني به پاي پادشاه مي‌پيچد و چوب هم كتكش مي‌زند. بعد به پادشاه بگو سفره‌ام را بده.»
مرد با دخترش خداحافظي كرد و به خانه‌اش برگشت. روز بعد به قصر پادشاه رفت و طبق دستور دخترش كار كرد. ريسمان به پاي پادشاه پيچيد و چوب شروع كرد به زدن پادشاه. خرد و خمير كه شد، ناچار سفره‌ي اين بابا را به‌اش پس داد.


منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانه‌های ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول.

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
آیا روند عدلیه در مقابله با فساد تغییری کرده است؟
play_arrow
آیا روند عدلیه در مقابله با فساد تغییری کرده است؟
شرط سخنگوی سپاه برای بازگشایی تنگه هرمز
play_arrow
شرط سخنگوی سپاه برای بازگشایی تنگه هرمز
عراقچی: «حق ایران در دریای خزر داده شد و رفت» اصلاً واقعیت ندارد
play_arrow
عراقچی: «حق ایران در دریای خزر داده شد و رفت» اصلاً واقعیت ندارد
اظهارات مهم معاون امنیتی وزیر کشور درباره بررسی ابعاد مختلف قتل حمیدرضا رجب‌زاده
play_arrow
اظهارات مهم معاون امنیتی وزیر کشور درباره بررسی ابعاد مختلف قتل حمیدرضا رجب‌زاده
رهبر حزب حاکم کوزوو در پارلمان مورد حمله تخم مرغ قرار گرفت
play_arrow
رهبر حزب حاکم کوزوو در پارلمان مورد حمله تخم مرغ قرار گرفت
حاجی‌بابایی: ما هیچ‌وقت با آمریکا به تفاهم نمی‌رسیم/ باید آمریکا را وادار کنیم ایران قوی را بپذیرد
play_arrow
حاجی‌بابایی: ما هیچ‌وقت با آمریکا به تفاهم نمی‌رسیم/ باید آمریکا را وادار کنیم ایران قوی را بپذیرد
تمرین سخت جراحی با بادکنک
play_arrow
تمرین سخت جراحی با بادکنک
جی دی ونس: ما در میانه بازی جنگ با ایران هستیم
play_arrow
جی دی ونس: ما در میانه بازی جنگ با ایران هستیم
سرنوشت تجمعات شبانه بعد از ماه صفر چیست؟
play_arrow
سرنوشت تجمعات شبانه بعد از ماه صفر چیست؟
توضیحات محمدجواد ظریف درباره روایت دروغ پهلوی از وضعیت دریای خزر در گذشته و در کنوانسیون جدید
play_arrow
توضیحات محمدجواد ظریف درباره روایت دروغ پهلوی از وضعیت دریای خزر در گذشته و در کنوانسیون جدید
ماجرای تقسیم دریای خزر چیست؟
play_arrow
ماجرای تقسیم دریای خزر چیست؟
جان بولتون: روسیه آماده حمله به ناتو است! / ایران در این ماجرا چه نقشی ایفا کرده است؟
play_arrow
جان بولتون: روسیه آماده حمله به ناتو است! / ایران در این ماجرا چه نقشی ایفا کرده است؟
استوری 28 صفر / رحلت پیامبر اکرم (ص)
play_arrow
استوری 28 صفر / رحلت پیامبر اکرم (ص)
استوری شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام / به قبر خاکی تو سایه بان بدهکاریم
play_arrow
استوری شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام / به قبر خاکی تو سایه بان بدهکاریم
پاسخ معنادار هوافضای سپاه به تهدیدات آمریکایی‌ها
play_arrow
پاسخ معنادار هوافضای سپاه به تهدیدات آمریکایی‌ها