سلما و سلیم

در زمان‌های قدیم پادشاهی بود و سه دختر دم بخت داشت. دختر اولی كه خیلی تو خانه‌ی پدر مانده بود، سیه چرده بود. دختر دومی هم ریختی بهتر از اولی نداشت، اما دختر سومی خوشگل و سفیدرو بود. روزی جادوگری كه خودش را
جمعه، 28 آبان 1395
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: Plato
موارد بیشتر برای شما
سلما و سلیم
 سلما و سلیم
 

نویسنده: محمد قاسم زاده


 
در زمان‌هاي قديم پادشاهي بود و سه دختر دم بخت داشت. دختر اولي كه خيلي تو خانه‌ي پدر مانده بود، سيه چرده بود. دختر دومي هم ريختي بهتر از اولي نداشت، اما دختر سومي خوشگل و سفيدرو بود. روزي جادوگري كه خودش را به شكل گدا درآورده بود و لباس شندره پندره پوشيده بود، آمد به در قصر پادشاه. اسم خدا را برد و از پادشاه و خانواده‌اش پولي خواست. دختر اولي به جاي پول، يك طبق آرد براي گدا فرستاد. گدا تا آرد را ديد، گفت: «اي دختر سياه بخت!»
دختر دومي يك طبق نان فرستاد. گدا اين بار هم نان را ديد، گفت: «اي دختر سياه بخت!» دختر سومي كه اسمش سلما بود، يك طبق طلا براي گدا فرستاد. چشم گدا كه به طلاها افتاد، گفت: «اي دختر سفيدبخت!»
گدا اين را گفت و رفت. دخترها زندگي‌شان را مي‌كردند تا روزي با هم مي‌رفتند به گردش كه رسيدند به قلعه‌اي. خسته بودند و خواستند استراحت كنند. دختر اولي در قلعه را هل داد. در باز نشد. دختر دومي هم در را هل داد. اين بار هم باز نشد. نوبت دختر سومي رسيد تا در را هل داد، در باز شد. دختر سومي وارد قلعه شد، اما خواهرهايش تا خواستند بروند تو، در بسته شد و پشت در ماندند.
سلما ديد كه تو قلعه هفت اتاق است. اتاق‌ها را گشت تا رسيد به اتاق هفتم. در اتاق هفتم ديد كه جواني خوابيده و تمام تنش پر از سوزن است. نشست و سوزن‌ها را يكي يكي از تن جوان بيرون آورد. وقتي مي‌خواست آخرين سوزن را بيرون بياورد، ديد دو تكه چوب، يكي بالاي سر جوان است و يكي هم زير پاي او. نمي‌دانست چه كار كند. رفت پشت بام و خواهرهايش را ديد كه هنوز پاي ديوار قلعه ايستاده بودند. آنها پرسيدند كه تو قلعه چي مي‌بيند، دختره ماجراي جوان را براي آنها گفت. خواهرها گفتند كه جاي آن دو تكه چوب را با هم عوض كند. سلما برگشت و چوب را از بالاي سر جوان برداشت و گذاشت پايين پاي او و چوب زير پايش را گذاشت بالاي سر و سوزن آخري را بيرون كشيد. جوان بيدار شد و نشست. وقتي فهميد سلما سوزن‌ها را بيرون كشيده، از او تشكر كرد و گفت:‌ «اسم من سليم است و گرفتار جادو شده بودم، تو با اين كارت طلسم را شكستي.»
سلما تو قلعه ماند و از آن روز دختره و پسره هم ديگر را سلما و سليم صدا مي‌زدند. سليم گفت: «سلما جان! من اين نيكي را كه در حق من كردي، فراموش نمي‌كنم.»
بعد از سلما خواستگاري كرد. سلما هم قبول كرد و آنها زن و شوهر شدند. با هم به خير و خوشي زندگي مي‌كردند، تا يك روز خواهرهايش دوباره پاي ديوار قلعه آمدند و از او پرسيدند كه چه كار مي‌كند و زندگي‌اش راحت و آسوده است يا نه. سلما هم گفت كه از زندگي‌اش خيلي راضي است. اما خواهرها كه از شدت حسادت داشتند خفه مي‌شدند و نمي‌توانستند ببينند كه سلما زندگي راحت و خوشي داشته باشد و آنها از همه چيز بي‌نصيب باشند، به‌اش سفارش كردند كه از شوهرش بپرسد كه مرگ او در چي هست؟ سلما هم از سر سادگي قبول كرد و از شوهرش پرسيد: «مرگ تو در چي هست؟»
سليم گفت:‌ «چرا اين را مي‌پرسي؟»
سلما گفت: «فكر مي‌كردم شايد روزي اتفاقي افتاد، اگر بدانم شايد بتوانم كمكت كنم.»
سليم راضي شد و گفت: ‌«مرگ من تو سوختن پوست سير و گردوست. هروقت اين دو تا را با هم بسوزانند، من مي‌ميرم».
سليم انگشتري آورد و به سلما داد و گفت: ‌«هروقت مُردم، مي‌تواني با اين انگشتر دوباره مرا زنده كني. اگر گم شدم، به كمك اين انگشتر مي‌تواني پيدام كني. اما اگر گم شدم، وقتي مي‌تواني به من برسي كه كفش تو مثل پوست سير نازك شده باشد و چوب دستت هم مثل نوك سوزن.»
فردا خواهرهاي سلما دوباره آمدند پاي ديوار قلعه. تا سلما را ديدند و با او احوال پرسي كردند، از او پرسيدند كه از شوهرش پرسيده كه مرگش تو چي هست يا نه. سلما گفت: «مرگ شوهر من تو سوزاندن پوست سير و گردوست. وقتي اينها را با هم بسوزانند، سليم مي‌ميرد.»
خواهرها كمي با سلما حرف زدند و رفتند. تا رسيدند به خانه، بي‌معطلي مقداري پوست سير و گردو آوردند و هر دو را با هم سوزاندند. سليم يكهو از نظر غايب شد. سلما فهميد كه ناداني كرده و خواهرهاي بدجنسش سليم را از او گرفته‌اند. سلما يك كفش آهني به پا كرد و عصاي آهني به دست گرفت و از خانه زد بيرون تا سليم را پيدا كند. رفت و رفت. چندين و چند سال از اين شهر به آن شهر و از اين بيابان به آن بيابان رفت. اما سليم را پيدا نكرد.
روزي سلما به ريگزاري رسيد كه ديو و پري‌ها آب مي‌بردند تا به خانه‌شان برسانند. سلما نگاه كرد و ديد كف كفشش، مثل پوست سير نازك شده و عصاش هم مثل سوزن نازك.
فهميد به جايي رسيده كه مي‌تواند سليم را پيدا كند. چون تشنه بود، از ديو و پري‌ها آب خواست. ديگ پر آبي را جلوش گذاشتند كه آب بخورد. سلما آب خورد و دور از چشم آنها انگشتر سليم را تو ديگ انداخت. سليم كه پسر حاكم آن سرزمين بود، تا انگشترش را ديد، آمد بيرون و سلما را پيدا كرد. از ديدن زنش خوشحال شد و گفت:‌ «چه طور توانستي مرا پيدا كني؟»
سلما گفت: «همه جا را گشتم. به اين كه رسيدم، ديگر كف كفشم شده بود عين پوست سير و عصام هم مثل سوزن شده بود. فهميدم كه اينجا پيدات مي‌كنم.»
سليم گفت: ‌«بيا برويم به خانه.»
سلما و سليم به خانه‌ي پدرش رفتند. مادر و پدرش گفتند كه بوي آدمي‌زاد مي‌آيد. اين دختر آدمي‌زاد است. سليم گفت: ‌«آدمي‌زاد نيست.»
مادر و پدرش گفتند كه ما دو شرط داريم. اگر اينها را انجام داد، ما او را قبول مي‌كنيم. اول، در يك اتاق ماش و برنج با هم قاطي شده. بايد تا آمدن ما اين‌ها را از هم جدا كند.»
سلما حيرت زده و مات به خود گفت كه چه طور مي‌تواند يك اتاق ماش و برنج را از هم سوا كند. سليم تا رسيد و زنش را غصه دار و گرفته ديد، گفت: «غصه نخور. تو مي‌تواني خيلي زود اين كار را بكني. اين انگشتر مرا بگير. اين كمكت مي‌كند.»
سلما انگشتر را به انگشت خودش كرد و رفت به اتاق. خيلي زود ماش و برنج را از هم سوا كرد و بعد رفت و با خيال تخت و راحت، گوشه‌اي گرفت و نشست. پدر و مادر سليم كه آمدند، تا ديدند كه برنج و ماش از هم سوا شده‌اند، گفتند كه اين كار سليم است. بعد مادرش رو به سلما كرد و گفت:‌ «من شرط ديگري هم دارم، من دارم مي‌روم. تا آمدن من بايد اين چاله‌ي جلو در را از اشك چشمت پر كني.»
مادر سليم رفت و سلما رفت كنار چاله نشست و شروع كرد به گريه. ساعتي گريه كرد، اما خاك چاله هم خيس نشده بود كه سليم برگشت. تا ديد سلما گريه مي‌كند، گفت: «چرا گريه مي‌كني؟»
سلما گفت: ‌«مادرت شرط دوم را گفته، كه بايد تا برمي‌گردد، اين چاله را از اشك چشمم پر كنم.»
سليم گفت: ‌«اين كاري ندارد.»
انگشتر ديگري به سلما داد و به او گفت كه تا انگشتر را به انگشتت بكني، از چشمت مثل ناودان اشك مي‌ريزد و زود چاله را پر مي‌كند.»
سلما انگشتر را به انگشت كرد و لب چاله نشست. خيلي زود چاله پر از اشك شد. دوباره رفت گوشه‌اي تخت دراز كشيد تا مادره كي مي‌رسد. وقتي مادر سليم برگشت، مدتي بود كه سلما ديگر گريه نمي‌كرد و چاله هم پر از اشك است.
مادر سليم فهميد كه اين كار سليم است. دنبال بهانه‌اي بود. سليم وقتي فهميد كه مادرش پايش را تو يك كفش كرده و دست از سر سلما برنمي‌دارد بي‌خبر از خانه زدند بيرون و فرار كردند. پيش از فرار، سليم يك بطري كف دريا، يك بطري خرده شيشه و يك بطري سوزن با خود برداشت. همين طور كه داشتند تند و تيز مي‌رفتند، سليم برگشت و ديد كه مادرش دارد پشت سر آنها مي‌آيد و نزديك است كه بگيردشان. بطري كف دريا را جلو مادرش انداخت. يكهو درياي بزرگي جلو مادره سبز شد. مادر سليم با زحمت فراوان از دريا گذشت. رفتند و رفتند. سليم كه نگران شده بود، دوباره پشت سرش را نگاه كرد. ديد مادرش از دريا گذشته و نزديك است كه به آنها برسد. سليم زود بطري سوزن را جلوش انداخت. بي‌معطلي دشتي پر از سوزن پيدا شد. مادر اين دفعه هم توانست با مشقت زياد از دشت پر سوزن بگذرد. از سوزن‌ها كه خلاص شد، سرعتش را بيشتر كرد و داشت دستش به آنها مي‌رسيد كه سليم بطري پر از خرده شيشه را پرت كرد. در چشم به هم زدني كوهي از خرده شيشه قد كشيد. مادر سليم نتوانست از ميان آنها بگذرد. بدنش زخمي شد و همان جا مرد. اما سليم و سلما گذشتند و به قلعه‌ي خودشان رسيدند و زندگي خوشي را با هم شروع كردند.


منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانه‌های ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول.

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
بازخوانی شعری که حدادعادل برای رهبر شهید سروده بود
play_arrow
بازخوانی شعری که حدادعادل برای رهبر شهید سروده بود
روایت مستند از لحظات دلهره‌آور حمله موشکی به دادگستری لار
play_arrow
روایت مستند از لحظات دلهره‌آور حمله موشکی به دادگستری لار
یورش شهرک‌نشینان صهیونیست به سلفیت در کرانه باختری
play_arrow
یورش شهرک‌نشینان صهیونیست به سلفیت در کرانه باختری
ما می‌کشیمت!
play_arrow
ما می‌کشیمت!
شور و اشتیاق زائران رضوی در جوار مرقد امام شهید
play_arrow
شور و اشتیاق زائران رضوی در جوار مرقد امام شهید
شلیک موشک‌های کروز علیه شناورهای متخاصم دشمن آمریکایی
play_arrow
شلیک موشک‌های کروز علیه شناورهای متخاصم دشمن آمریکایی
ترامپ: ایران ضعیف‌تر شده؛ هنوز موشک دارد اما دیگر آن قدرت سابق را ندارد
play_arrow
ترامپ: ایران ضعیف‌تر شده؛ هنوز موشک دارد اما دیگر آن قدرت سابق را ندارد
خبر بزرگ جهانبخش؛ علیرضا به لیگ برتر ایران می‌آید؛ کدام تیم؟
play_arrow
خبر بزرگ جهانبخش؛ علیرضا به لیگ برتر ایران می‌آید؛ کدام تیم؟
صله رحم در عصر شلوغی؛ راهکارهای خلاقانه برای حفظ پیوندها
صله رحم در عصر شلوغی؛ راهکارهای خلاقانه برای حفظ پیوندها
ویژگی های ممتاز رهبر شهید انقلاب / دکتر اسماعیلی
play_arrow
ویژگی های ممتاز رهبر شهید انقلاب / دکتر اسماعیلی
«تا چه زمانی در مقابل دشمن متعهد باشیم؟؛ از «أَوْفُوا بِعَهْدِی» تا «قاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ»»
«تا چه زمانی در مقابل دشمن متعهد باشیم؟؛ از «أَوْفُوا بِعَهْدِی» تا «قاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ»»
شبکه های اجتماعی و الگوریتمشان چطور دستکاری میشوند؟
شبکه های اجتماعی و الگوریتمشان چطور دستکاری میشوند؟
چرا بانک ها در برابر حملات سایبری آسیب پذیرند؟
چرا بانک ها در برابر حملات سایبری آسیب پذیرند؟
کولرگازی باعث بیماری میشود؟ اشتباهات رایج و راهکارها
کولرگازی باعث بیماری میشود؟ اشتباهات رایج و راهکارها
اشتباهات خطرناک در شستن کاهو، کلم و سبزیجات
اشتباهات خطرناک در شستن کاهو، کلم و سبزیجات