پیله ور

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کی نبود. در زمان های قدیم یک بابای پیله وری بود که زنی داشت و پسر شیرخواری به اسم بهرام. هنوز پسره را از شیر نگرفته بودند که پیله ور سرش را گذاشت زمین و مرد. زن پیله ور فکر شوهر دیگر
سه‌شنبه، 5 بهمن 1395
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: Plato
موارد بیشتر برای شما
پیله ور
 پیله ور
 

نویسنده: محمد قاسم زاده

 
يکي بود، يکي نبود. غير از خدا هيچ کي نبود. در زمان‌هاي قديم يک باباي پيله وري بود که زني داشت و پسر شيرخواري به اسم بهرام. هنوز پسره را از شير نگرفته بودند که پيله‌ور سرش را گذاشت زمين و مرد. زن پيله‌ور فکر شوهر ديگر را از سرش بيرون کرد و چادرش را بست به کمر تا بتواند پسره را از آب و گل در بياورد. وقتي پسرش را رساند به سني که جاي پدرش را بگيرد، گفت ديگر کاري ندارد. پسره مي‌شود نان‌آور و ناني تو سفره مادرش مي‌گذارد. هرچي را زمان شوهرداري اندوخته بود، يکي يکي فروخت و خرج کرد تا پسره شد هيجده ساله. ته کيسه‌اش را که نگاه کرد، ديد هيچي نمانده جز سيصد درم پول نقره که به‌اش دست نزده بود و براي روز مبادا گذاشته بود. روز اول، صبح بهرام را از خواب بيدار کرد و گفت: «پسر گلم! شانزده هفده سال است پدرت عمرش را داده به تو. اين همه سال، مادر بيوه‌ات پاي تو نشسته. شکر خدا هرجور که بود، دندان گذاشتم رو جگر و با خوب و بدِ دنيا ساختم و اسم شوهر نياوردم تا به اين سن و سال رساندمت. حالا بايد دست به کار بشوي و زندگي را تو روبه راه کني و همان کاري را بکني که پدر خدابيامرزت مي‌کرد. برو بازار، از يک دست چيزي بخر و از دست ديگر بفروش و پول و پله‌اي پيدا کن که چرخ زندگي‌مان را بگردانيم.»
مادره اين را گفت و رفت از بالاي رَف کيسه‌اي را آورد. گرد و خاکش را تکاند. درش را واکرد و صد درم ازش در آورد داد بهرام و گفت: «اين را بگير و به اميد خدا بزن به کار تا ببينيم چي مي‌شود.»
بهرام پول را گرفت و از خانه زد بيرون و راه افتاد به طرف بازار، داشت از چارسوق بازار رد مي‌شد که ديد چند جوان گربه‌اي را کرده‌اند تو کيسه و گربه يک بند ونگ مي‌زد. بهرام رفت جلو و گفت چرا بي خودي جانور بي چاره را آزار مي‌دهند؟ جوان‌ها هم گفتند نمي‌خواهد دلش به حال اين جانور بسوزد. الان مي‌برندش و مي‌اندازندش تو رودخانه و راحتش مي‌کنند. بهرام گفت اين کار چه فايده‌اي براي‌شان دارد؟ در کيسه را واکنند و بگذارند حيوان زبان بسته هرجا که مي‌خواهد برود. گفتند اگر خيلي دلش مي‌سوزد، صد درم بدهد و گربه را ببرد. بهرام صد درمش را داد و گربه را از کيسه درآورد و آزاد کرد. گربه نگاهي به بهرام انداخت و خودش را به پاي پسره ماليد و هر دو پاش را بوسيد و گفت خوبي هيچ وقت فراموش نمي‌شود. اين را گفت و راهش را گرفت و رفت، اما هر روز مي‌آمد و سري به بهرام مي‌زد. تنگ غروب، بهرام دست از پا درازتر برگشت به خانه. مادرش گفت: بگو ببينم چه کار کردي؟ چي خريدي؟ چي فروختي؟»
بهرام هرچي را که آن روز در بازار ديده بود و هر کاري را کرده بود، بي کم و زياد تعريف کرد. مادره گوش خواباند و همه‌ي حرف‌هاي پسره را شنيد و آن شب هيچ چي به بهرام نگفت. فردا صبح، مادره رفت و صد درم آورد و گفت: «پسر جان! ديروز پولت را دادي و جان جانوري را خريدي. کار خوبي کردي، اما بهتر است بيشتر به فکر خرج زندگي خودمان باشي. اين صد درم را بگير و برو بازار و کار و کاسبي ‌راه بنداز و رزق و روزي‌مان را در بيار.»
بهرام پول را گرفت و دوباره راه افتاد طرف بازار، نرسيده به ميدان، ديد چند جوان قلاده‌اي انداخته‌اند گردن سگي و با چوب و چماق افتاده‌اند به جان جانور بي چاره و مي‌برندش جلو، بهرام دلش به حال سگه سوخت و گفت اين سگ را کجا مي‌برند؟ گفتند مي‌ببرندش تا از بالاي قلعه پرتش کنند پائين، بهرام گفت حالا اين کار چه فايده‌اي براي‌شان دارد؟ قلاده‌اش را باز کنند، بگذارند حيوان زبان بسته‌ي بي آزار برود پي کار خودش. گفتند اين به او مربوط نيست. اگر خيلي دلت به حال سگه مي‌سوزد، صد درم بدهد و آزادش کند. بهرام صد درم داد و سگه را آزاد کرد. حيوان دو سه دفعه دور بهرام چرخيد و دم جنباند و گفت هر آدمي‌زاد شير پاک خورده‌اي که خوبي کرد، خوبي مي‌بيند. سگه هم مثل گربه هر روز مي‌رفت ديدن بهرام. اما پسره تنگ غروب با دست و جيب خالي برگشت خانه و به مادرش گفت چي ديده و چه کار کرده. مادره وقتي شنيد بهرام امروز هم پولش را مفت بالاي حيواني داده، از دست پسره کفري شد و چند تا بد و بي‌راه بار بهرام کرد.
روز سوم، مادره صد درم، ته مانده‌ي کيسه‌اش را داد به پسره و گفت خوب گوشش را باز کند. امروز روز کسب و کار است. اگر اين پول را بزند به فلان جاي سگ و گربه، ديگر آه ندارند که با ناله سودا کنند. بهرام پول را گرفت و رفت بازار، اما هرچي اين طرف و آن طرف چرخيد و دوروبر بازار گشت، چيزي گيرش نيامد که بخرد و بفروشد. تنگ غروب رفت کنار ديواري نشست تا خستگي در کند و حالش جا بيايد. هنوز ننشسته بود که ديد سه چهار نفر دارند هيزم جمع مي‌کنند و مي‌خواهند صندوقي را آتش بزنند. پرسيد حالا تو اين جعبه چي هست که مي‌خواهند آتشش بزنند؟ گفتند جانور قشنگ و خوش خط و خال. گفت خدا را خوش نمي‌آيد. آزادش کنند تا برود دنبال کار خودش. گفتند کاري به کار مردم نداشته باشد. اگر خيلي دلش به حال اين جانور مي‌سوزد، صد درم بدهد و جعبه را ببرد و هر کاري که دلش خواست، با آن بکند. بهرام با اين که حرف‌هاي مادرش تو گوشش بود، نتوانست طاقت بياورد و پولي را که تو جيبش بود، داد و جعبه را گرفت. خواست درش را واکند که به‌اش گفتند اين جا نه. ببردش بيرون شهر، درش را واکند. بهرام صندوق را برد بيرون شهر و تا درش را واکرد، ماري از توش خزيد بيرون. پسره ترسيد و خواست در برود که مار به زبان آمد و گفت: «چرا در مي‌روي؟ تو که به من بدي نکرده‌اي. ما عادت نداريم به کسي که به ما آزاري نرسانده، نيش بزنيم. از اين گذشته، تو جانم را نجات دادي و من مديونتم.»
بهرام که غصه‌ي عالم نشسته بود به دلش، رفت و افتاد رو تخته سنگي و سرش را گرفت تو دستش. مار گفت حالا چرا يکهو سگرمه‌اش رفت تو هم و زانوش را بغل کرد؟ بهرام سرگذشتش را از سير تا پياز براي مار تعريف کرد و آخر سر گفت: «حالا مانده‌ام با چه رويي بروم خانه.»
مار گفت: «غصه نخور، همان‌طور که تو کمکم کردي، من هم به‌ات کمک مي‌کنم.» بهرام گفت: «از دست تو چه کاري ساخته است؟»
مار گفت: «پدر من رئيس مارهاست و به‌اش مي‌گويند کيامار و جز من فرزندي ندارد. تو را مي‌برم پيشش و به‌اش مي‌گويم تو چه جور جانم را نجات دادي و نگذاشتي بچه‌ي يکي يک دانه‌اش تو آتش بسوزد و خاک و خاکستر بشود. آن وقت پدرم ازت مي‌پرسد به جاي اين خوبي چي مي‌خواهي به‌ات بدهم. تو هم بگو انگشتر حضرت سليمان را مي‌خواهم. اگر خواست چيز ديگري به‌ات بدهد، تو قبول نکن و رو حرفت بايست و بگو همان چيزي را مي‌خواهم که گفتم.»
بهرام قبول کرد. مار هم بردش پيش کيامار و هرچي را به سرش آمده بود، از سير تا پياز تعريف کرد. کيامار که حسابي از آزادي پسرش خوشحال شده بود، به بهرام گفت: «عوض اين همه مهرباني، هرچي مي‌خواهي بگو تا به‌ات بدهم.»
بهرام گفت: «من چيزي نمي‌خواهم، اما اگر مي‌خواهي چيزي به‌ام بدهي، انگشتر حضرت سليمان را بده.»
کيامار گفت: «انگشتر حضرت سليمان پشت به پشت از پيغمبر رسيده به من و همه سفارش کرده‌اند دست هر کس و ناکس ندهمش.»
بهرام گفت: «اگر اين طور است، من هيچ چي از شما نمي‌خواهم. جان فرزندت را هم براي اين نجات ندادم که چيزي گيرم بيايد.»
کيامار گفت: «پسر! پشت پا نزن به بختت. تو جان تنها فرزندم را از مرگ نجات دادي و نگذاشتي اجاقم خاموش بشود. از من چيزي بخواه و بگذار دل ما خوش باشد.»
بهرام از حرفش کوتاه نيامد و سر خواسته‌اش ماند. کيامار گفت: «مي‌داني اگر انگشتر حضرت سليمان به چنگ اهريمن بيفتد، دنيا را زير و رو مي‌کند. نه. اين يکي را از من نخواه. اين انگشتر بايد پيش کسي باشد که هم پاکدل باشد و هم دلير.»
بهرام گفت: «از کجا مي‌داني من پاکدل و دلير نيستم؟»
کيامار که مانده بود چه جوابي بدهد، ديد راهي برايش نمانده. خوب پسره را ورانداز کرد و انگشتر حضرت سليمان را داد به او. اما گفت: «مبادا به کسي بگويي چنين چيزي پيش توست. هميشه پيش خودت نگهش دار و نگذار کسي بو ببرد چنين چيزي پيش توست.»
بهرام گفت به روي چشم! همين کار را مي‌کند. اين را گفت و از بارگاه کيامار زد بيرون. مار جوان گفت: «اي جوان! از پدرم پرسيدي اين انگشتر به چه دردي مي‌خورد؟»
بهرام ديد که همين يکي را نپرسيده و نمي‌داند اين انگشتر به چه دردش مي‌خورد. مار گفت: «وقتي اين انگشتر را به انگشت مياني‌ات بکني و روي آن دست بکشي، از نگين آن غلام سياهي بيرون مي‌آيد و هرچي آرزو داري، از شير مرغ گرفته تا جان آدمي زاد برايت آماده مي‌کند.»
بهرام خوشحال شد و با مار خداحافظي کرد و راه افتاد. رفت و رفت تا وسط راه، انگشتر را به انگشتش کرد و چون گرسنه بود، آرزوي شيرين پلو کرد و روي نگين آن دست کشيد. يکهو غلام سياهي ظاهر شد و يک بشقاب شيرين پلو گذاشت جلوش. بهرام سير دلش غذا خورد و پاشد راه افتاد طرف خانه‌اش. همين که رسيد خانه‌اش، مادرش که دلواپس بود، گفت چرا دير کرده و تا حالا کجا بوده و چه کار مي‌کرده. بهرام نشست و همه چيز را مو به مو براي مادرش تعريف کرد و آخر سر گفت از امروز ديگر نان‌شان تو روغن است و روغن‌شان تو شيره.
مادره خوشحالي شد و گفت: «حالا خيال داري چه کار بکني؟»
بهرام گفت: «مي‌خواهم اول اين کلبه خرابه را بکوبم و جاش کاخ بلند بسازم.»
مادرش گفت: «نه! بگذار اين کلبه سرپا بماند. من و پدرت توش زندگي کرده‌ايم. من خاطره‌هاي خوشي ازش دارم. تو کمي آن ورتر براي خودت هرجور کاخي مي‌خواهي درست کن، من اين جا زندگي مي‌کنم، تو هم آنجا.»
بهرام حرف مادرش را قبول کرد. همان روز به آرزوهاي خودش رسيد و شد صاحب کاخي که شاه هم آرزوش را داشت. از آن روز، زندگي‌اش رو به راه شد و خوب مي‌خورد، خوب مي‌پوشيد و خوب هم مي‌خوابيد. تنها چيزي که کم داشت، زن خوشگل و ترگل ورگلي بود. روزي داشت از جلو قصر پادشاه مي‌گذشت که چشمش افتاد به دختر پادشاه که تو پنجره‌ي اتاقش ايستاده بود. با خودش گفت دختري را که مي‌خواستم، پيدا کردم. از همان جا برگشت خانه و به مادرش گفت عاقبت زنش را پيدا کرد و مادره را فرستاد خواستگاري دختر پادشاه. زن بي چاره راه افتاد و بعد از اين که از دربان قصر اجازه گرفت، رفت تو. از جلو نگهبان‌ها گذشت و رسيد به بارگاه و به خواجه باشي گفت مي‌خواهد پادشاه را ببيند. خواجه باشي رفت به پادشاه خبر داد. پادشاه هم زنه را خواست و گفت: «چه خواسته‌اي داري که مي‌خواستي مرا ببيني؟»
مادر بهرام گفت: «آمده‌ام دخترت را براي پسرم خواستگاري کنم.»
پادشاه يکهو از کوره در رفت و به وزير دست راست گفت: «اين پتياره چه طور جرأت مي‌کند که اسم دختر مرا بياورد. باهاش چه کار کنم؟»
وزير زير گوش پادشاه گفت: «قربان! سنگ بزرگي بنداز جلو پاش که نتواند بلندش کند. مهريه‌ي دختر را سنگين بگير، خودش از اين خواستگاري پشيمان مي‌شود و راهش را مي‌گيرد و مي‌رود. اسم پادشاه هم بد در نمي‌رود.»
پادشاه رو کرد به زنه و گفت: «پسرت چه کاره است؟»
زنه گفت: «کار و باري ندارد، اما جوان پاکدلي است. چهار ستون بدنش سالم است و تو زندگي کم و کسري ندارد.» پادشاه گفت: «من دخترم را به هر کسي نمي‌دهم. کسي که مي‌خواهد دختر مرا بگيرد، بايد ملک و املاک زيادي داشته باشد. بايد هفت بار شتر طلا و نقره شيربهاي دخترم بکند؛ هفت تکه الماس درشت به تاجي بزند که سر دختره مي‌گذارد، هفت خم خسروي طلاي ناب مهريه‌اش بکند و شب عروسي هفت فرش زربافت مرواريد دوز زير پاش بندازد.»
زنه گفت: «اي پادشاه! اين‌ها که چيزي نيست، از هفت برو به هفتاد.»
پادشاه خنديد و گفت: «برو بيار و دختر را ببر.»
زنه برگشت خانه و به پسرش گفت پادشاه چه شرط و شروطي گذاشته است. بهرام دست به کار شد و خيلي زود به کمک انگشتر، هرچه را پادشاه خواسته بود، آماده کرد و برد به قصر پادشاه. پادشاه هم ديد که چاره‌اي ندارد و بايد خواست پسره را قبول کند. شهر را آذين بستند و هفت شب و هفت روز جشن گرفتند و بهرام شد داماد پادشاه.
بهرام و زنش را اين جا داشته باشيد و بشنويد از پسر پادشاه توران. اين شاه‌زاده هم عاشق همين دختره شده بود که حالا زن بهرام بود و شب و روز به خودش اميد مي‌داد که دختره زنش بشود، اما وقتي شنيد، دختره شوهر کرده، دنيا جلو چشمش تيره و تار شد. با خود گفت چه طور شد پادشاه دختره را نداده به من که پسر پادشاهم. مني که دو سه دفعه کس و کارم را فرستادم خواستگاري. حالا او را داده‌اند به پسر پيله‌ور؟ مي‌دانست بايد کاسه‌اي زير نيم کاسه باشد. زود شروع کرد پرس و جو و فهميد پسره هرچي را پادشاه خواسته، از طلا گرفته تا مرواريد و الماس و نقره، همه را تهيه کرده و فرستاده به قصر پادشاه. پسر پادشاه توران با آدمهاي دوروبرش مشورت کرد که چه کند و چه نکند. آخر سر به اين نتيجه رسيد که بايد بفهمد پسر پيله‌ور اين همه مال و منال را از کجا آورده و هرجور شده دختره را از چنگ اين بي سروپاي تازه به دوران رسيده در بيارد. به‌اش گفتند با لشکر و جنگ آبروش مي‌رود که به جاي پهلواني رفته سراغ زن شوهردار. پس کلکي سوار کرد و به پيرزني حقه باز گفت برود ته و توي قضيه را دربيارد و اگر مي‌تواند دوز و کلکي به کار بزند و و دختره را از چنگش دربياورد و بيارد به توران. پاي دختره برسد به قصرش، از مال و منال دنيا بي نيازت مي‌کند.
پيرزن بار و بنديلش را بست و راه افتاد. سه ماه تو راه بود تا رسيد به شهري که بهرام آنجا خانه و زندگي داشت. تا رسيد، از اين در و آن در پرسيد و نشاني قصر بهرام را پيدا کرد و شب را جايي ماند و فرداي آن روز رفت و در زد. کنيزها در را باز کردند و ازش پرسيدند با کي کار دارد؟ پيرزنه گفت مي‌خواهد خانم اين قصر را ببيند. کنيزها پيرزن را بردند پيش دختر پادشاه و تا دختره را ديد، افتاد به التماس و گريه و زاري و گفت تو اين شهر غريب و آواره است. اگر بگذارد چند روزي گوشه‌اي سر کند، همين که خستگي‌اش دررفت، زحمت کم مي‌کند و راهش را مي‌گيرد و مي‌رود. دختر پادشاه هم که دل مهرباني داشت، گفت خانه‌ي خودش است و هرقدر مي‌خواهد بماند. پيرزنه که به مرادش رسيده بود، جل و پلاسش را پهن کرد و همان جا ماند. روز و شب قاتي کنيزها مي‌پلکيد و با حرف‌هاش آن قدر از خلق و خوي مهربان و بر و روي دختر پادشاه دم زد که يواش يواش قاپ دختره را دزديد و طوري تو دلش جا کرد که شد رازدارش، تا اين که روزي فرصت را مناسب ديد و به دختر پادشاه گفت: «چه طور پدرت که پادشاه است، دم و دستگاه شوهرت را ندارد. مگر يک پيله‌ور چه قدر مال دارد. من چيزهاي عجيب و غريب کم نديده‌ام. اما اين يکي خيلي عجيب است.»
دختره گفت: «من هم تا حالا چنين چيزي را نديده بودم.»
پيرزن گفت: «نمي‌داني شوهرت اين همه مال و منال را از کجا آورده؟»
دختره گفت: «نه. تا حالا چيزي نگفته.»
پيرزن گفت: «حتماً ازش بپرس، روزي به دردت مي‌خورد.»
شب که شد، دختر پادشاه از بهرام پرسيد مگر پدرش پيله‌ور نبوده، او اين همه پول و پله را از کجا آورده‌اي؟ خانه‌ي پدريش هنوز هست و مادرش هم آنجاست. بهرام که چشم نداشت زنش به اين زودي پا تو کفشش کند، گفت براي او چه فرقي مي‌کند؟ اما مرغ دختره يک پا داشت و گفت مگر او شريک زندگيش نيست، چرا نبايد همه چيز را بداند؟ بهرام ناراحت شد و گفت اين حرفها به او نيامده. دختره که از گل نازک‌تر نشنيده بود، از اين حرف شوهره دلش گرفت و آن شب افتاد رو دنده‌ي لج و بناي ناسازگاري را گذاشت. بهرام که مي‌ديد روز به روز مهر زنش به او کمتر مي‌شود، نشست و تمام سرگذشتش را از سير تا پياز تعريف کرد و وقتي به انگشتر رسيد، سفارش کرد مبادا کسي از اين قضيه بو ببرد تا جاش را ياد بگيرد که زندگي‌شان به باد مي‌رود. دختره هرچه را از بهرام شنيده بود، مو به مو به گوش پيرزن رساند. پيرزنه حرفي نزد، اما يک روز که کنيز و دختر پادشاه سرگرم کارشان بودند، غيبش زد و خودش را رساند به خوابگاه بهرام و زنش و انگشتر را از بالاي رَف برداشت و فلنگ را بست و زد به چاک جاده و به هر جان کندني بود، خودش را رساند به پسر پادشاه توران. انگشتر را داد به دستش و جيک و بک بهرام و زنش را تعريف کرد. پسر پادشاه توران انگشتر را کرد به انگشت مياني‌اش و دست کشيد رو نگين که يکهو غلام سياهي از نگينش پريد بيرون و روبه روش ايستاد. شاهزاده گفت زود قصر بهرام و دختر پادشاه را يک جا برايش بياورد. هنوز حرفش تمام نشده بود که غلام سياه قصر و دختره را حاضر کرد. همين که چشم پسر پادشاه توران افتاد به دختره، اول دست و پاش را گم کرد. اما تب و تابش آنقدر زياد شد که به زن بي چاره گفت مي‌خواهد همين امروز باهاش عروسي کند، اما دختر روي خوش نشان نداد و وقتي ديد اين شاهزاده حرف به گوشش نمي‌رود، گفت بايد چهل روز به‌اش مهلت بدهد.
از آن طرف بهرام که آن روز خانه نبود، تا برگشت ديد نه از قصر خبري هست و نه از زنش. آه از نهادش برآمد و شستش خبردار شد که پيرزنه کار خودش را کرده و حالا انگشتر تو دست پسر پادشاه توران است. زد تو سر خودش و دست و پاش را گم کرد و کاسه‌ي چه کنم را به دست گرفت. رفت کنار شهر، نزديک خرابه‌اي نشست تا ببيند چه خاکي به سرش بريزد. کمي که آنجا ماند، ديد مار و سگ و گربه آمدند سراغش و پرسيدند چرا اين طور گرفته و ناراحت نشسته است؟ بهرام همه چيز را گفت و جک و جانورها فهميدند چي به سر او آمده. مار به سگ و گربه گفت: «اين جوان روزي از مرگ نجات‌مان داد و تو خوبي به ما سنگ تمام گذاشت. من کارش را تلافي کردم. حالا نوبت شماست که برويد انگشتر حضرت سليمان را از توران بياريد و تحويلش بدهيد.»
سگ و گربه گفتند به روي چشم. بهرام گفت: «شما زودتر برويد، من هم دنبال‌تان مي‌آيم.» سگ و گربه زودي راه افتادند و بهرام هم پشت سرشان رفت. از دشت و کوه و بيابان گذشتند تا رسيدند به شهر توران و رفتند به قصر پسر پادشاه، سگ تو حياط قصر ماند و گربه رفت بي سروصدا گوشه و کنار را گشت و دختر پادشاه را پيدا کرد. تا دوروبر دختره را خلوت ديد، رفت پيشش و زبان باز کرد و گفت براي چه کاري آمده، مي‌داند پسر پادشاه انگشتر را کجا مي‌گذارد؟ دختره گفت: «وقتي بيدار است، هميشه انگشتر را تو جيب بغلش نگه مي‌دارد. موقع خواب هم آن را مي‌اندازد تو دهنش تا کسي نتواند آن را از چنگش دربيارد. اگر نتواني به دستش بياري، چهل روز مهلتي که از ‌اش گرفته‌ام، تمام مي‌شود و با من عروسي مي‌کند.»
گربه برگشت پيش سگ و حرف‌هاي دختر پادشاه را به‌اش گفت. سگه تا اين را شنيد، گفت بايد همين امشب دست به کار شوند و انگشتر را از چنگ دزد ناموس بکشند بيرون. هر دو نشستند و عقل‌شان را رو هم ريختند که چه کنند و چه نکنند. خوب قرار مدارشان را گذاشتند و نصفه شب که شد، راه افتادند و رفتند به قصر پسر پادشاه، سگ گوشه‌اي قايم شد و گربه هم رفت تو آشپزخانه و کمين نشست و موشي را به دام انداخت. موش همين که ديد به چنگال بد موجودي افتاده، اول زيک زيکي کرد و بعد افتاد التماس که اين دفعه دست از سرش بردارد. اما گربه گفت: «اگر مي‌خواهي زنده بماني، بايد کاري را که مي‌گويم بکني.»
موش گفت: «تو فقط بگو چي مي‌خواهي، بقيه‌اش با من.»
گربه موش را ول کرد و گفت دمش را بزند تو فلفل، موش زود دمش را زد تو فلفل و برگشت و گفت حالا ديگر چه فرمايشي دارد؟ گربه گفت: «حالا با هم مي‌رويم به خوابگاه. آنجا که رسيديم، بايد تندي بروي جلو و دمت را بکني تو دماغ پسر پادشاه. بعدش هم آزادي بروي دنبال زندگي خودت.»
موش گفت: «همچين اين کار را برايت بکنم که آب از آب تکان نخورد.»
گربه و موش راه افتادند طرف خوابگاه و سگ هم که خودش را رسانده بود به راهرو، راهش را کشيد و دنبال‌شان رفت. هر سه بي سر و صدا خودشان را رساندند به اتاق خواب پسر پادشاه. موش يواش يواش از تخت خواب رفت بالا و يکهو دمش را کرد تو دماغ پسره. پسر پادشاه چنان عطسه‌اي کرد که انگشتر از دهنش پريد هوا، سگه انگشتر را وسط زمين و هوا قاپ زد و با چند خيز بلند خودش را رساند به باغ و با گربه که مثل تير دنبالش مي‌دويد، از قصر زد بيرون و تا از دروازه‌ي شهر نرفت بيرون، پشت سرش را نگاه نکرد. گربه و سگ رفتند و رفتند تا رسيدند به بهرام که داشت با چه عجله‌اي مي‌آمد. خوشحال شدند و انگشتر را دادند دست او.
بهرام انگشتر را کرد به انگشت مياني‌اش و دست کشيد به نگين و از غلام سياه که در يک چشم به هم زدني پيشش ظاهر شد، خواست خودش، زنش، قصرش و همه‌ي دوست‌هاش را ببرد سر جاي اول‌شان. اما پسر پادشاه توران يک بند عطسه مي‌کرد و هنوز آب لب و لوچه‌اش را درست جمع نکرده بود که ديد نه از انگشتر خبري هست و نه از دختره.
بهرام به کمک انگشتر حضرت سليمان هر چه را که مي‌خواست تهيه کرد و براي اين که انگشتر به دست نااهل نيفتد، پرتش کرد ته دريا و با دوست‌هاش به خير و خوشي زندگي کرد.

منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد؛ (1393)، افسانه های ایرانی (جلد دوم)، تهران: انتشارات هیرمند، چاپ دوم.

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط