بزی

روزی بود، روزگاری بود. در زمان های قدیم یک بابای خیاطی بود که از دار دنیا سه پسر داشت و یک دکان خیاطی و هر سه تا پسرش هم وردست پدرشان کار می کردند. روزی بابای خیاط بزی خرید و با پسرهایش قرار گذاشت که هر روز
سه‌شنبه، 5 بهمن 1395
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: Plato
موارد بیشتر برای شما
بزی
 بزی
 

نویسنده: محمد قاسم زاده

 
روزي بود، روزگاري بود. در زمان‌هاي قديم يک باباي خياطي بود که از دار دنيا سه پسر داشت و يک دکان خياطي و هر سه تا پسرش هم وردست پدرشان کار مي‌کردند. روزي باباي خياط بزي خريد و با پسرهايش قرار گذاشت که هر روز يکي‌شان بزي را ببرد صحرا و بچراند و غروب برگرداند و تو طويله ببندد تا هر روز صبح شيرش را بدوشند و قاتق نان‌شان کنند.
روز اول نوبت پسر بزرگه بود. بز را برد صحرا و تو سبزه‌ها چراند و غروب که شد، از بزي پرسيد «بزي! خوب سير شدي؟»
بز گفت: «بله! آنقدر خورده‌ام که تو دلم به اندازه‌ي يک برگ هم جاي خالي نمانده.»
پسر گفت: «حالا که سير شده‌اي، برگرديم بريم خانه.»
پسره طناب بزي را گرفت و آوردش خانه، خياط تا رسيد، از پسرش پرسيد: «پسرجان! بزي خوب سير شد؟»
پسر گفت: «آن قدر خورده که تو شکمش به اندازه‌ي يک برگ هم جاي خالي نمانده.»
پدره براي اين که خوب مطمئن بشود، رفت تو طويله و از بزي پرسيد «بزي اسير شدي؟»
بزي گفت: «چه جوري سير شدم؟ مگر تو سنگ و کلوخ هم علف پيدا مي‌شود که من بخورم و سير بشوم؟ پسرت مرا برد و انداخت تو کلوخ و سنگ‌هاي بيابان و خودش هم رفت پي کارش، هرچي اين ور و آن ور رفتم، يک برگ علف هم پيدا نکردم که بفهمم علف چه مزه‌اي دارد.»
اوقات پدره حسابي تلخ شد و نيم ذرعي را برداشت رفت سر وقت پسر بزرگه و گفت: «اي دروغگو! حيوان زبان بسته را بردي بستي تو سنگ و کلوخ‌ها و حالا آمده‌اي دروغ و دبنگ سر هم مي‌کني که سير شده؟»
پسره تا آمد حرف بزند، خياط افتاد به جانش و تا مي‌خورد زدش و پس گردنش را گرفت و از خانه انداختش بيرون. پسره هم که ديد پدرش حاضر نيست حرفش را گوش کند، راهش را کشيد و پشت به شهر و رو به بيابان رفت.
روز بعد نوبت پسر وسطي بود. خياط اين پسره را خواست و گفت: «بچه جان! امروز نوبت تو است. بيا مردانگي کن و مثل برادر بزرگت نباش. اين حيوان را ببر تو سبزه‌ها بچران و تا سير و پر بخورد. تا سير نشده، نيارش خانه.»
پسره گفت به روي چشم و بزي را برد صحرا و تا غروب ول کرد تو سبزه‌ها. تنگ غروب، پسره ديد بزي ديگر نمي‌چرد. رفت سراغش و پرسيد: «بزي! چرا نمي‌چري؟ اگر سير شده‌اي برگرديم.»
بزي گفت: «آن قدر سير شده‌ام که تا نگاه به علف مي‌کنم، عقم مي‌گيرد.»
پسره گفت: «حالا که اين طور است، برويم خانه.»
پسره بي چاره بزي را آورد خانه و بردش و بستش تو طويله. خياط پرسيد: «پسر جان! بزي خوب سير شده؟»
پسره گفت: «آن قدر خورده که تا نگاه به علف مي‌کند، دلش به هم مي‌خورد.»
خياط پاشد رفت تو طويله و گفت «بزي! خوب سير شدي.»
بزي گفت «اي بابا! چه چيزهايي مي‌پرسي تو؟ مگر رو ديوار باغ علف سبز مي‌شود که بخورم و سير بشوم؟ پسرت مرا برد بست پاي ديوار باغ. از صبح تا غروب هرچي اين طرف آن طرف پوزه کشيدم، چيزي گيرم نيامد.»
خياط اين دفعه هم اوقاتش تلخ شد. نيم ذرعي را برداشت و رفت سراغ پسره و افتاد به جانش و گفت: «دروغگوي بدجنس! مگر نگفتم تو ديگر مثل برادر بزرگت نباش و اين حيوان زبان بسته را ببر خوب بچران. اين جوري حرف پدرت را گوش کردي؟ حيوان را گشنه گذاشته‌اي و دروغ هم مي‌گويي؟»
پسره تا آمد حرف بزند، خياط بيخ خرش را چسبيد و از خانه انداختش بيرون. اين يکي هم حرفي نزد و سرش را پائين انداخت و از خانه رفت. روز بعد خياط رو کرد به پسر کوچکش گفت: «بچه جان! امروز نوبت رسيده به تو. بيا و تو مثل آن دوتا الدنگ، بد نباش. اين حيوان را ببر صحرا و بگذار بعد از دو روز گشنگي، سير علف بخورد.»
پسر گفت به چشم و بزي را برد صحرا و ولش کرد تو سبزه‌ها و گفت تا آنجا که مي‌تواند بخورد که آن دو روزش را هم تلافي کرده باشد. بزي تا غروب چريد و پسره وقتي خيال مي‌کرد حيوان سير شده، رفت سراغش و گفت: «بزي! خوب سير شدي؟»
بزي گفت: «آره. همچين سير شده‌ام که ديگر از علف زده شدم.»
پسره گفت: «حالا که اين طور است، برويم خانه.»
پسره طناب بزي را گرفت و برگرداندش خانه و برد و بستش تو طويله. خياط از پسرش پرسيد: «بچه جان! بزي خوب سير شد؟»
پسر گفت: «بله. آنقدر خورده که از علف زده شده.»
خياط با خودش گفت بد نيست احتياط کنم و باز هم از خود حيوان بپرسم. اين را گفت و پاشد رفت تو طويله و از بزي پرسيد: «امروز خوب سير شدي؟»
بزي گفت: «مگر آب رودخانه هم با خودش علف مي‌آورد که من بخورم و سير بشوم؟ پسرت مرا برد و بست لب رودخانه و از صبح تا غروب چشمم به علف نيفتاد.»
خياط از کوره دررفت و با اوقات تلخ رفت سراغ اين يکي پسرش و اين بيچاره را هم مثل آن دو تا بخت برگشته از خانه انداخت بيرون.
فردا صبح خياط رو کرد به بزي و گفت: «بزي! حالا تو اين خانه تو مانده‌اي و من. امروز خودم مي‌برمت صحرا و ولت مي‌کنم تو علف‌ها تا حسابي بچري و شکمي از عزا در بياري.»
خياط طناب حيوان را گرفت و بردش صحرا و ولش کرد تو علف‌هاي‌ تروتازه.
بزي تا آفتاب زردي چريد و سير دلش علف خورد. خياط که چشم از بزي برنمي داشت، تنگ غروب رفت سراغش و گفت: «بزي! خوب سير شدي؟»
بزي گفت: «آن قدر خورده‌ام که تا يک هفته ديگر هم ميلم به علف نمي‌کشد.»
خياط خوشحال شد و بزي را آورد خانه و برد و بستش تو طويله. وقتي مي‌خواست از طويله برود بيرون، به عادت روزهاي قبلي، باز از بزي پرسيد امروز خوب سير شده يا نه؟ بزي چون به دروغگويي عادت کرده بود، جواب داد عجب حرفي مي‌زند! مگر تو شوره‌زار علف درمي‌آيد که بخورد و سير بشود. خياط ماتش برد. فهميد بزي از روز اول دروغ مي‌گفته و او گول اين حرف‌هاي بزي را خورده و بچه‌هاي بي گناهش را بي خودي از خانه انداخته بيرون. جلو بزي ايستاد و گفت: «بدجنس دروغگو! بچه‌هاي مرا آواره مي‌کني؟ بلايي به سرت بيارم که تا دنيا دنياست، مردم براي هم تعريف کنند.»
خياط اين را گفت و آب آورد و سر بزي را خوب خيس کرد و تيغ هندي را برداشت و سرش را از ته تراشيد. طوري که مثل کف دست يک مو هم توش پيدا نمي‌شد. بعد با شلاق افتاد به جانش. حالا نزن کي بزن. بزي ديد اگر دير بجنبد و همين‌طور کتک بخورد، شلاق پوستش را قلفتي مي‌کند. جيغ و ويغ راه انداخت و چنان تقلايي کرد که ميخ طويله‌اش را از جا کند و چهار دست و پا داشت، چهارتاي ديگر هم قرض کرد و از خانه‌ي خياط زد بيرون و فلنگ را بست و پشت سرش را هم نگاه نکرد. خياط که حرصش را سر بزي خالي کرده بود، حالا تنها تو خانه مانده بود. خانه و دکانش هم سوت و کور بود. صبح تا غروب مي‌نشست تو دکان و هي با خودش حرف مي‌زد و غصه مي‌خورد. شب هم برمي‌گشت خانه و گوشه‌اي کز مي‌کرد و مي‌رفت تو فکر و خيال. خياط را اين جا داشته باشيد و بشنويد از پسرها.
پسر بزرگه از آن شهر رفت به شهر ديگري و شد شاگرد مسگر و درست و حسابي دل داد به کار و احترام استادش را نگاه داشت تا خوب فوت و فن مسگري و سفيدگري را يادگرفت. چند سالي که کار کرد، روزي به استادش گفت استادجان! رخصت. استاد که حيران و مات مانده بود، پرسيد کجا مي‌خواهد برود؟ پسره گفت: «دلم براي پدرم و برادرهايم تنگ شده و مي‌خواهم دستت را ببوسم و از اين شهر و ديار بروم.»
مسگر گفت: «دست حق به همراهت! هرجا که دلت مي‌خواهد برو.»
مسگر اين را گفت و ديگ و کفگيري داد به پسره و گفت: «چون اين مدت با جان و دل برايم کار کردي، اين ديگ و کفگير را يادگاري به‌ات مي دهم، به شرطي که قدرش را بداني و خيلي مواظبش باشي تا آن را از دستت درنياورند.»
پسره گفت: «اين‌ها چه قدر مي‌ارزند که اين طور سفارش مي‌کني مواظب‌شان باشم؟»
مسگر گفت: «خاصيتشان اين است که وقتي کفگير را به ديگ مي‌زني و مي‌گويي غذا حاضر شو. هر چند تا بشقاب غذا که بخواهي، از ديگ در مي‌آيد و مي‌رود مي‌نشيند دور سفره و تا وقتي همه سير نشده‌اند، هر بشقابي هم که تمام مي‌شود، خودش برمي‌گردد تو ديگ و دوباره پر مي‌آيد بيرون.»
پسره ديگ و کفگير را گرفت و دست استادش را بوسيد و راه افتاد. با خودش گفت به اين مي‌گويند بخت و اقبال! مردم صبح تا شب جان مي‌کنند تا لقمه‌اي نان به دست بيارند. آن وقت الحمدالله چيزي نصيب‌مان شده که تا روز قيامت نان بيندازد تو دامن تخم و ترکه و کس و کارمان. حالا که اين طور است، بهتر است بروم سراغ بابام. لابد همان‌طور که من دلم براي او تنگ شده، بابام هم دلش هواي مرا کرده و اوقات تلخي‌اش را گذاشته کنار. پسر راهش را کج کرد طرف شهر خودش، رفت تا رسيد به کاروان‌سراي مهمان کش، نزديک ولايتش. رفت تو کاروان سرا و ديد عده‌ي زيادي آدم غريبه بار انداخته‌اند و گله به گله ديگ و کماجدان‌شان را بار گذاشته‌اند و دارند تهيه‌ي شام مي‌بينند. پسره هم رفت گوشه‌اي براي خودش گرفت نشست و ديگ و کفگيرش را هم گذاشت دم دستش. مسافرهايي که نزديکش بودند، وقتي ديدند پسره ديگش را بار نگذاشته، دل‌شان به حال او سوخت و شامشان که حاضر شد، به او گفتند بفرمايد با آنها چيزي بخورد تا سر گشنه رو بالش نگذارد. پسره گفت الان ميلش به غذا نمي‌کشد. آنها بفرمايند اين جا تا هرچي ميل دارند، براي‌شان حاضر کند مسافرها حيران ماندند و پرسيدند چه طور حاضر مي‌کند، او که ديگش را بار نگذاشته؟ پسره خنديد و گفت بفرمايند اين جا تا ببينند.
مسافرها رفتند و دوروبرش نشستند. پسره هم سفره‌اي پهن کرد و با کفگير زد به ديگ و گفت: «غذا حاضر شو.»
اين را که گفت، بشقاب پلو و خورش بود که پشت سر هم از ديگ درآمد و رفت نشست تو سفره. مسافرها از تعجب نگاهي انداختند به هم و نشستند سر سفره و آنقدر خوردند که سير شدند. از سر سفره که بلند شدند، شروع کردند از ديگ و کفگير پسره حرف زدن تا دهن به دهن رسيد به گوش صاحب کاروان سرا. اين بابا با خودش گفت هرطور شده، بايد اين ديگ و کفگير را از چنگش در بيارم. نشست و با خودش قرار مدار گذاشت و صبر کرد تا وقتي همه خوابيدند، رفت بالاي سر پسره و ديد بعله، ديگ و کفگيرش را گذاشته سينه ديوار و خودش مست خواب است. ديگ و کفگير را خوب ورنداز کرد تا اندازه و شکل و شمايل‌شان آمد دستش، آن وقت رفت تو انبار و ديگ و کفگيري عين آنها آورد گذاشت جاي سينه‌ي ديوار و مال پسره را ورداشت برد و جاي امني قايم کرد.
فردا صبح مسافرها بار و بنديل‌شان را بستند و راه افتادند. پسره هم ديگ و کفگيرش را ورداشت و راهي شد. غروب همان روز رسيد به شهر خودش و راه به راه رفت سراغ پدرش، خياطه تا پسرش را ديد، از خوشحالي اشک تو چشمش حلقه بست. پسرش را بغل کرد و شکر خدا را به جا آورد. بعد پرسيد: «خوب! پسرجان بگو ببينم اين مدت کجا بودي و چه کار مي‌کردي؟»
پسره گفت: «تو فلان شهر بودم. مسگري مي‌کردم و اين ديگ و کفگير را هم سوغاتي آورده‌ام.»
خياطه گفت: «مسگري هنر خوبي است. آدم را به نان و نوايي هم مي‌رساند، اما مگر سوغات ديگري تو آن شهر گير نمي‌آمد که ديگ و کفگير آوردي؟»
پسره گفت: «اين ديگ و کفگير به دنيايي مي‌ارزد. چون هرجور غذايي که بخواهي، فوري حاضر مي‌کند.»
خياطه گفت: «حالا که اين طور است، بگذار بروم همه‌ي قوم و خويش‌ها را دعوت کنم به ناهار، آن وقت هنرت را نشان بده.»
پسر قبول کرد و خياطه دوره افتاد تو شهر و همه‌ي قوم و خويشش را براي ناهار فردا وعده گرفت. فردا آفتاب که رسيد وسط آسمان، مهمان‌ها آمدند و نشستند پاي سفره، پسر با آب و تاب ديگ و کفگير را آورد به وسط. کفگير را زد به ديگ و گفت: «غذا حاضر شو.»
اما حيران ماند، چون ديد خبري نشد. بار دوم قايم‌تر زد و بلندتر گفت. باز هم خبري نشد. پسره فهميد صاحب کاروانسرا ديگ و کفگيرش را عوض کرده و از خجالت نزديک بود پيش آن همه آدم آب بشود. خياطه هم اوقاتش تلخ شد و بي سرو صدا سفره را جمع کرد و قوم و خويشش هم شروع کردند به خنديدن و دست انداختن پسر و پدر. بعد هم بلند شدند و رفتند پي کارشان.
خياط و پسر بزرگش را اين جا داشته باشيد و بشنويد از پسر وسطي.
پسر وسطي شبي که از خانه‌ي پدرش آواره شد، راه افتاد و رفت و رفت تا رسيد به آسيابي و شد شاگرد آسيابان. اين يکي هم عين برادر بزرگه درست و حسابي به کارش چسبيد و احترام صاحب کارش را نگه داشت. يکي دو سالي که کار کرد، روزي رو کرد به آسيابان و گفت: «خيلي وقت است پدرم را نديده‌ام و دلم برايش تنگ شده. اگر اجازه مي‌دهي برم و سري به‌اش بزنم.»
آسيابان گفت «دست حق به همراهت.»
اين را گفت و افسار خري را داد دست پسره و گفت: «چون از تو راضي‌ام و اين همه مدت درست و حسابي کار کردي، اين خر را به‌ات مي‌دهم، اما بپا هيچ وقت نزنيش. نبايد چيزي هم بارش کني.»
پسره گفت: «چنين خري به چه دردم مي‌خورد؟»
آسيابان گفت: «خوب تو خبر نداري. اين خر از آن خرهاست که به تو اشرفي مي‌دهد. بايد چادر شبي پهن بکني رو زمين و اين حيوان زبان بسته را هم مي‌بري وسطش نگه مي‌داري. بعد دست راستت را مي‌بري بالا و سه دفعه مي‌گويي اجي... مجي... لاترجي. خره بنا مي‌کند به عرعر و اشرفي ازش مي‌ريزد.»
پسره خوشحال شد و سر و صورت آسيابان را بوسه باران کرد و راه افتاد طرف شهرشان. رفت و رفت و از قضا رسيد به کاروان سراي مهمان کش. رفت تو و ميخ طويله‌ي خرش را کوبيد زمين و نشست با مسافرها به صحبت کردن. شب که شد و وقت شام رسيد، پسره رو کرد به مسافرها و گفت: «امشب همه مهمان من. هرچي دلتان مي‌خواهد به صاحب کاروانسرا بگوئيد بياورد.»
اين را گفت و به هيچ کي هم فرصت نداد جواب تعارفش را بدهد و خودش صاحب کاروان سرا را صدا زد و گفت به حساب او براي هر مسافر يک مرغ بريان، يک پياله عسل و چند تا نان و کلوچه بياورد. کاروانسرادار رفت و هرچي را پسره خواسته بود، براي مسافرها آورد. اما از دست و دل بازي اين لوطي يک لاقبا حيران ماند که چه طوري مي‌خواهد پولش را بدهد. خيلي دلش مي‌خواست بفهمد اين لوطي کي هست و چه کلکي تو کارش هست که اين طور ولخرجي مي‌کند. شام و شب‌چره که تمام شد و مسافرها گرفتند خوابيدند، کاروان سرادار آمد و دفتر و دستکش را گذاشت جلو تا به حساب و کتابش برسد و از پسره خواست پول شام مسافرها را بدهد. پسر خنديد و گفت: «بگير همين جا بنشين. الان پولت را مي‌دهم.»
اين بابا را نشاند و خرش را برد گوشه‌اي که هيچ کي نبيند، اما بيچاره نمي‌دانست که کهنه رند دستش را خوانده و دورادور دارد زاغ سياهش را چوب مي‌زند. پسره چادر شبي پهن کرد زير پاي خره و وردش را خواند. يک خرده اشرفي جمع کرد و برگشت و حسابش را تا دينار آخر با صاحب کاروان‌سرا صاف کرد و انعامي هم به خودش داد.
نصفه‌هاي شب که پسره و مسافرها خوابيدند، صاحب کاروانسرادار صبر کرد تا خوابشان سنگين شد. رفت از تو طويله‌اش خري به قد و قواره‌ي همان خر آورد و بست جاي خر پسره و خر اين گول نادان را برد جاي دوري بست. تا چشم کسي به‌اش نيفتد.
آفتاب که زد و دنيا را روشن کرد، مسافرها پا شدند و هر کدام رفتند به سمتي. پسره هم افسار خرش را گرفت و راه افتاد و رفت و رفت تا تنگ غروب همان روز رسيد خانه‌اش. پدر و برادر بزرگش تا پسر و برادرشان را ديدند، خيلي خوشحالي کردند. پسره را نشاندند تا احوال و کار و بارش را از سير تا پياز بپرسند. پدرش گفت: «خوب! بگو ببينم اين مدت کجا بودي؟ چه کار مي‌کردي؟»
پسره گفت: «رفته بودم فلان جا، دم دست آسياباني کار مي‌کردم. اين خر را هم برايت سوغاتي آورده‌ام.»
پدرش گفت: «مي‌خواستي چيز ديگري بياري که اين جا کسي نديده باشد. خر که تو شهر خودمان هم فت و فراوان است.»
پسره گفت: «اين خر از آن خرها نيست. برو قوم و خويش‌ها را خبر کن تا هنرش را نشان بدم.»
خياطه باز هم دوره افتاد تو شهر و قوم و خويش‌ها را خبر کرد. وقتي همه جمع شدند، پسره شروع کرد به زبان ريختن که خرش چه هنري دارد و تو دنيا يکه است و لنگه ندارد. بعد چادر شبي از باباش گرفت و پهن کرد تو حياط و خر را برد وسطش نگه داشت. رفت رو به خره ايستاد و يک دستش را بلند کرد و گفت: «اجي... مجي... لاترجي!»
پسره حيران ماند. انگار نه انگار که ورد خوانده. چون خر همين‌طور نگاهش مي‌کرد. نه زد زير عرعر و حتي يک پول سياه هم پس نداد. قوم و خويش‌ها که دفعه‌ي پيش خوب خنديده بودند، اين دفعه هم آنقدر خنديدند که نزديک بود، از خنده روده‌بر بشوند و پس بيفتند. خياطه اوقاتش تلخ شد و پسره هم حسابي خجالت کشيد و فهميد صاحب کاروان سرا به‌اش رودست زده و خرش را عوض کرده و اين حيوان زبان نفهم را به‌اش قالب کرده. حالا خياط و دو پسرش را اين جا داشته باشيد و بشنويد از پسر کوچکه.
تنگ غروبي که پدره از خانه بيرونش کرد. پسره يک لحظه هم تو شهر نايستاد و پشت به شهر و رو به بيابان رفت. رفت و رفت تا رسيد به شهر ديگري. آنجا رفت پيش باباي خراطي و شد شاگردش. اين يکي هم دل داد به کار تا فوت و فن کار را خوب ياد بگيرد. چون خراطي ريزه کاري زياد داشت، بيشتر از دو برادرش پيش استاد خراط ماند. اما اين يکي چشم و گوشش بهتر از دو تا برادرش کار مي‌کرد و همين‌طور که کار مي‌کرد، از آدم‌هايي که از ولايتش مي‌آمدند به آن شهر، خبر پدر و برادرهايش گرفت و دستش آمد که چي به روزشان آمده و صاحب کاروانسرا چه حقه‌اي به آن بي چاره‌ها زده و دارو ندارشان را بالا کشيده. باز هم چند ماهي صبر کرد تا زير و بالاي خراطي را خوب ياد گرفت. روزي رفت پيش استادش و سفره‌ي دلش را باز کرد و گفت: «استاد جان! خيلي وقت است که از شهرام آمده‌ام بيرون و حالا دلم هواي پدرم را کرده. اگر رخصت بدهي بروم او را ببينم. دنياست ديگر، مي‌ترسم يک دفعه چشمش را هم بگذارد و ديگر چشمم تو چشمش نيفتد.»
خراط گفت: «خيلي خوب. به سلامت. اما چون شاگرد درستکاري بودي و اين همه مدت کمکم کردي، چيز خوبي به‌ات مي‌دهم تا يادگاري من باشد. اين کيسه را بگير. تو اين کيسه يک چماق است.»
پسره خنديد و گفت: «چماق به چه دردم مي‌خورد؟»
خراط گفت: «تو خاصيتش را نمي‌داني. هرجا گرفتار زورگو يا قلدري شدي يا خواستي حقت را از کسي پس بگيري که زورت به او نمي‌رسد، دست بگذار رو کيسه و بگو چماق از کيسه بيا بيرون. بعد از آن ديگر کارت نباشد. چون چماق از کيسه در مي‌آيد و مي‌افتد به جان طرف و تا جان دارد، مي‌زندش و له و لورده‌اش مي‌کند.»
پسره خوشحال شد و پريد و دست استادش را بوسيد و با او خداحافظي کرد و راه افتاد. رفت و رفت تا چند روز بعد، مثل برادرهايش رسيد به کاروان سراي مهمان کش. رفت تو. گوشه‌اي نشست و کيسه و چماقش را گذاشت جلوش و شروع کرد از اين در و آن در حرف زدن. کم‌کم عده‌اي دوروبرش جمع شدند. صاحب کاروانسرا هم آمد کنار جمعيت ايستاد تا ببيند اين مسافر تازه وارد چي مي‌گويد. پسره تا چشمش افتاد به صاحب کاروانسرا، گفت: «اي مردم! تو اين دار دنيا آدم چيزهايي مي‌شنود که از تعجب ماتش مي‌برد و شاخ درمي‌آورد. مي‌گويند ديگ و کفگيري هست که هر جور غذايي بخواهي، حاضر مي‌کند، مي‌گويند خري هست که هروقت عرعر مي‌کند، اشرفي ازش مي‌ريزد. من اين‌ها را نديده‌ام. شنيده‌ام. اما همه‌ي اين‌ها به گرد چيزي که من تو اين کيسه دارم، نمي‌رسد.»
صاحب کاروان‌سرا ديد دوباره آدم پخمه‌اي گيرش آمده. خوشحال شد و با خودش گفت چشم حسود کور! آن دو تا راگير آورده و اين يکي را هم به هر کلکي که هست، از چنگ اين ببوي پخمه درمي‌آورد. پسره چيزي نگفت و صاحب کاروان سرا که قند تو دلش آب کرده بودند، تا نيمه‌هاي شب صبر کرد. وقتي همه‌ي مسافرها خوابيدند و خوابشان سنگين شد، رفت بالاي سر پسره و ديد کيسه را گذاشته زير سرش و چنان غرق خواب است که خروپفش رفته هوا. اين بابا دست برد و گوشه‌ي کيسه را گرفت و خواست يواشکي از زير پسره بکشدش، تو نگو پسر خودش را زده بود به خواب و يکهو از جا پريد و مچ دستش را گرفت و گفت: «چماق بيا بيرون.»
چشمتان روز بد نبيند! چماق مثل فنر از کيسه پريد بيرون و افتاد به جان صاحب کاروانسرا و حالا نزن و کي بزن. کاروان‌سرادار از زور درد شروع کرد به ورجه ورجه و هي مي‌گفت غلط کردم. پسره گفت: «غلط کردم ندارد. به جاي اين حرف‌ها برو ديگ و کفگير و خر را وردار بيار، والا اين چماق مي‌زند لت و پارت مي‌کند.»
صاحب کاوران سرا خودش را زد به آن راه و گفت: «کدام ديگ؟ کدام خر؟»
پسره گفت: «حالا که آدم نمي‌شوي، آن قدر کتک بخور که يادت بيايد يا جان ناقابلت در برود.»
کاروان‌سرادار ديد نه بابا اين چماق رحم سرش نمي‌شود و همين‌طور يکريز دارد مي‌کوبد تو سر و کله‌اش. امانش بريد و نفسش که داشت بند مي‌آمد، گفت: «خيلي خوب! خيلي خوب! هرچي تو بگويي، الان مي‌آرمش.»
پسره گفت: «اگر جانت را دوست داري، زود برو بيارشان.»
خلاصه، پسره ديگ و کفگير و خر را گرفت و همان شب زد به چاک جاده و رفت و رفت تا نزديک صبح رسيد به خانه. پدر و دو تا برادرش خيلي خوشحال شدند و وقتي فهميدند برادر کوچک‌شان ديگ و کفگير و خر را هم از صاحب کاروان سرا پس گرفته و آورده، نزديک بود از شادي پر در بيارند.
خياطه اين يکي پسرش را هم نشاند و از حال و کارش پرسيد و گفت: «خوب. بگو ببينم تا اين همه مدت کجا بودي؟ چه کار مي‌کردي؟»
پسره گفت: «رفته بودم فلان شهر و پيش فلان خراط، شاگردي مي‌کردم همه چيز را ياد گرفتم.»
ناشتايي که خوردند و پسره هم خستگي‌اش در رفت، پدرش گفت: «حالا براي‌مان سوغات چي آورده‌اي؟»
پسره گفت: «يک چيز به درد بخور، يک چماق درست و حسابي.»
خياطه گفت: «بچه جان! مگر من نمي‌توانستم شاخه‌ي درخت را بکنم و باهاش چماق درست کنم که از راه دور چماق برايم سوغات آورده‌اي؟»
پسره گفت: «اين چماق از آن چماق‌هايي نيست که تا حالا ديده‌اي. با همين چماق بود که توانستم ديگ و کفگير و خر را پس بگيرم.»
پسره همه‌ي خاصيت چماق را از سير تا پياز براي پدر و برادرهايش تعريف کرد. پدره که حسابي سر ذوق آمده بود، از جا پريد و گفت: «حالا بايد اين چيزها را به رخ قوم و خويش‌ها بکشم تا بفهمند ما دروغ باف نيستيم و حساب کار بيايد دست‌شان و ديگر هروهر به ريش ما نخندند.»
خياط باز هم دوره افتاد تو شهر و قوم و خويش‌ها را يکي يکي دعوت کرد به ناهار. آنها به خودشان گفتند باز هم مي‌روند و کلي مي‌خندند. اما آن روز روز خنده نبود. پسر بزرگه ديگ و کفگير را آورد به وسط و به همه‌ي آنها غذا داد. پسر وسطي هم بعد از ناهار چادر شب را پهن کرد تو حياط. خر را برد وسطش نگه داشت و وردش را خواند و اشرفي‌ها را جمع کرد و بين کس و کارش قسمت کرد. قوم و خويش حالا سر شوق آمدند بودند، تا نصفه‌هاي شب دور هم نشستند و گفتند و خنديدند. مهمان‌ها که رفتند، پسر کوچکه رو کرد به پدرش و گفت: «باباجان! تو خانه همه چيز سر جاي خودش است، به غير از بزي. او رفته کجا؟»
از شما چه پنهان، خياطه يک خرده از پسرهايش خجالت کشيد و گفت: «آن بدجنس دروغگو از آب درآمد! من هم سرش را از ته تراشيدم و بستمش به باد کتک. بزي هم فرار کرد و رفت که رفت.»
پسر کوچکه گفت: «بعداً هيچ خبر ديگري ازش نشنيدي؟»
خياطه گفت: «اين طور که شنيدم، از اين جا که فلنگ را مي‌بندد و مي‌رود، مي‌بيند با سر تراشيده جلو سر و همسر نمي‌تواند سر دربيارد، مي‌رود تو لانه روباهي قايم مي‌شود. روباه که برمي‌گردد به لانه‌اش و چشمش مي‌افتد به بزي، از ترسش پا مي‌گذارد به فرار و تو راه مي‌رسد به خرس. خرس ازش مي‌پرسد آقا روباه! کجا با اين عجله؟ روباه مي‌گويد جانور بدهيبتي آمده تو لانه‌ام جا خوش کرده که گمان نکنم تا حالا کسي مثلش را ديده باشد. خرس مي‌پرسد چه شکلي است. روباه مي‌گويد کله و پک و پوزي دارد که نگو و نپرس، خرس مي‌گويد برويم بيرونش کنيم. هردو با هم برمي‌گردند به لانه‌ي روباه. همين که خرس چشمش مي‌افتد به بزي، از ترس نعره‌اي مي‌زند و اين دفعه خرس و روباه با هم فرار مي‌کنند. وسط راه مي‌رسند به زنبور. زنبور مي‌پرسد کجا با اين عجله و آنها قضيه را با آب و تاب براي زنبور مي‌گويند. زنبور مي‌گويد برگرديد به من نشانش بدهيد تا شما را از شرش راحت کنم. خرس مي‌گويد ما با اين هيکل ترسيديم جلوش نطق بکشيم. آن وقت تو مي‌خواهي چه کار کني؟ زنبور مي‌گويد فلفل نبين چه ريزه، بشکن ببين چه تيزه. هر سه تا با هم برمي‌گردند و يواش يواش مي‌روند طرف لانه‌ي روباه. خرس و روباه با ترس و لرز دم لانه مي‌ايستند. زنبور مي‌رود تو. چرخي تو هوا مي‌زند و مي‌رود مي‌نشيند وسط سر تراشيده‌ي بزي و چنان نيشي به‌اش مي‌زند که سرش از درد آتش مي‌گيرد و جلز و ولز مي‌افتد به جانش و از لانه‌ي روباه مي‌زند بيرون و مثل برق و باد سر مي‌گذارد به بيابان. از آن به بعد ديگر کسي ازش خبر ندارد و هيچ کي نمي‌داند حال و کارش چه طور شد و چي به سرش آمد.»

منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد؛ (1393)، افسانه های ایرانی (جلد دوم)، تهران: انتشارات هیرمند، چاپ دوم.

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط