پادشاه و سنجاب

پادشاهی بود که به خود بسیار می‌بالید. او جوان، اهل مطالعه و باهوش بود. هیچ یک از جوانان خانواده‌ی سلطنتی در قدرت و شجاعت به پای او نمی‌رسیدند.
جمعه، 1 ارديبهشت 1396
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: علی اکبر مظاهری
موارد بیشتر برای شما
پادشاه و سنجاب
پادشاه و سنجاب

 

نویسنده: محمد رضا شمس

 
 
پادشاهی بود که به خود بسیار می‌بالید. او جوان، اهل مطالعه و باهوش بود. هیچ یک از جوانان خانواده‌ی سلطنتی در قدرت و شجاعت به پای او نمی‌رسیدند.
روزی پادشاه با وزیر پیر و خردمندش در باغ قدم می‌زد و به او می‌گفت: «خوشحالم که از همه بهتر و داناتر هستم.» وزیر چیزی نگفت. حتی لبخندی نزد. پادشاه تعجب کرد و پرسید: «چرا وزیر خوب ساکت است؟»
وزیر جواب داد: «عالی جناب، اجازه بدهید رک بگویم، شما نمی‌توانید مطمئن باشید که کسی از شما بالاتر وجود نداشته باشد، چون دست بالای دست بسیار است.»
همین موقع، سنجاب کوچکی جلو دوید و از ستون مرمری مقابل آنها بالا رفت. سنجاب سکه‌ای را که در دست داشت به شاه و وزیر نشان داد و خواند:
«ثروت من بیشتر از ثروت پادشاه است.
ببین او چطور با حسرت به سکه‌ی من نگاه می‌کند!»
پادشاه عصبانی شد و به سنجاب حمله کرد. سنجاب سکه را انداخت و فرار کرد. پادشاه سکه را برداشت و در جیبش گذاشت. بعد نگاهی به وزیر انداخت و با خشنودی لبخند زد، وزیر همچنان ساکت بود. عصر همان روز، شاه و وزیر مشغول مذاکره با سفیر کشور همسایه بودند. ناگهان صدای آواز سنجاب بلند شد:
«با صدای بلند می‌گویم
اگر پادشاه ثروتمند و مغرور است
به خاطر سکه‌های من است.»
خون پادشاه به جوش آمد، اما کاری نکرد، چون بیشتر از صد مهمان داشت. سنجاب از ستونی به ستون دیگر می‌پرید و آوازش را تکرار می‌کرد. مهمان‌های صدای او را می‌شنیدند، اما حرف یا لبخندی نمی‌زدند تا خاطر پادشاه آزرده نشو.
بعد از آنکه مهمان‌ها برای استراحت به اتاق‌های خود رفتند، پادشاه به دنبال سنجاب همه جا را گشت. اما پیدایش نکرد. پادشاه آن قدر عصبانی بود که شب نتوانست بخوابد.
پادشاه همیشه روز را با کمک به فقرا شروع می‌کرد. فردای آن روز، وقتی داشت به فقرا کمک می‌کرد، باز سنجاب پیدایش شد و خواند:
«چگونه او با غرور راه می‌رود و با سکه‌های من به این و آن کمک می‌کند.»
پادشاه به خدمتکارانش دستور داد سنجاب را دستگیر کنند. سنجاب فرار کرد.
چند ساعت بعد، وقتی پادشاه ناهار می‌خورد، سنجاب از پنجره پرید تو و خواند:
«آیا درست است که پادشاه غذایی را که با پول من تهیه شده، بخورد؟»
شاه به قدری خشمگین شد که حتی نتوانست لقمه‌ای را قورت بدهد. خدمتکاران از هر طرف به سنجاب حمله کردند، اما سنجاب غیبش زده بود.
شب، درست زمانی که پادشاه می‌خواست شام بخورد، سنجاب دوباره پیدایش شد و همان آواز را خواند. پادشاه احساس بیچارگی می‌کرد. سکه‌ی سنجاب را از جیبش بیرون آورد و به سوی او پرت کرد. سنجاب سکه را قاپید و این آواز را سر داد:
«من پیروز شدم، چون از پادشاه قوی‌ترم.
حالا با صدای بلند به همه می‌گویم که پادشاه از من ترسید و ثروتم را پس داد.»
پادشاه چون دیوانه‌ها به دنبال سنجاب دوید، اما سنجاب دوباره ناپدید شد. شاه تا صبح نخوابید. تمام شب سنجاب جلوی چشم‌هایش بود.
صبح، پادشاه به وزیر گفت: «راه دیگری برایم نمانده است، می‌خواهم دستور بدهم تمام سنجاب‌های این سرزمین را بکشند.»
وزیر جواب داد: «قربان میلیون‌ها سنجاب در مزارع ذرت یا در جنگل‌های انبوه یا سرزمین‌هایی زندگی می‌کنند که برای آمدن به سرزمین ما احتیاج به مجوز و گذرنامه ندارند. می‌دانید اگر سربازان دلیر ما نتوانند تمام سنجاب‌ها را بکشند و آن سنجاب شیطانی که باعث رنجش شما شده، شانس بیاورد و بتواند فرار کند چه می‌شود؟ تمام تلاش‌های شما به هدر می‌رود. گذشته از این، مردم چه می‌گویند و تاریخ در باره‌ی شما چه خواهد نوشت؟ آیا خنده‌دار نیست که سال‌ها بعد دانش‌آموزان در درس تاریخ خود بخوانند که در زمانهای دور پادشاهی بود که سپاهش را به جنگ با سنجاب‌ها می‌فرستاد؟»
پادشاه عاجزانه پرسید: «پس چه کار کنم؟»
وزیر گفت: «عالی جناب، خیلی راحت است. سنجاب را نادیده بگیرید. اگر وقتی برای اولین بار در باغ پیدایش شد به او توجه نمی‌کردید، یا اگر بدون عصبانیت فقط به فخرفروشی بیهوده‌ی او گوش می‌دادید، این مشکل پیش نمی‌آمد، هر چند هنوز هم دیر نشده است.»
همین موقع سنجاب دوباره پیدا شد و شروع به خواندن کرد: «کسی نیست که نداند پادشاه ثروت مرا به خاطر ترس از قدرتم، به من بازگرداند.»
پادشاه آرام ایستاد، خندید و با ملایمت گفت:
«بله، کیست که نداند سنجاب نیرومند، در خرد و ثروت بهتر از همه است؟ حتی از شاه بهتر است او می‌تواند به راحتی آب خوردن امپراتوری به وسعت اقیانوس را اداره کند.»
سنجاب به عقب برگشت، با تعجب نگاهی به پادشاه انداخت، بدون هیچ کلمه‌ای ناپدید شد و دیگر هیچ کس او را ندید.
منبع مقاله :
شمس، محمدرضا، (1394)، افسانه‌های آن‌ور آب، تهران: نشر افق، چاپ اول.

 

تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
تحلیل ابعادی از روانشناسی زن در قرآن و روایات اهل بیت(ع)
تحلیل ابعادی از روانشناسی زن در قرآن و روایات اهل بیت(ع)
تحلیل راهبردی پیام ۱۳ آبان رهبر انقلاب: از «ایران هرچه قوی‌تر» تا «نظم جدید جهانی»
تحلیل راهبردی پیام ۱۳ آبان رهبر انقلاب: از «ایران هرچه قوی‌تر» تا «نظم جدید جهانی»
خاطراتی از حمید علیدوستی از جنگ عراق با ایران و از دست رفتن قهرمانی جام ملتهای آسیا ۱۹۸۰
play_arrow
خاطراتی از حمید علیدوستی از جنگ عراق با ایران و از دست رفتن قهرمانی جام ملتهای آسیا ۱۹۸۰
آقا حساب کردند...
play_arrow
آقا حساب کردند...
انقلاب دوم؛ «روایت تسخیر»
play_arrow
انقلاب دوم؛ «روایت تسخیر»
جزئیات جدیدی از پرونده جنایت میدان علیخانی اصفهان
play_arrow
جزئیات جدیدی از پرونده جنایت میدان علیخانی اصفهان
صیدگاه هرمز؛ ثبت لحظه انهدام پنجاه‌وپنجمین پهپاد پیشرفته MQ-۹
play_arrow
صیدگاه هرمز؛ ثبت لحظه انهدام پنجاه‌وپنجمین پهپاد پیشرفته MQ-۹
بازدید نماینده ولی‌فقیه در سپاه از تونل‌های موشکی جنوب
play_arrow
بازدید نماینده ولی‌فقیه در سپاه از تونل‌های موشکی جنوب
آخرین وضعیت پرونده پلتفرم زرپاد، فروش آنلاین طلا
play_arrow
آخرین وضعیت پرونده پلتفرم زرپاد، فروش آنلاین طلا
علت توقف اجرای حکم اعدام متهم خانه وحشت چه بود؟
play_arrow
علت توقف اجرای حکم اعدام متهم خانه وحشت چه بود؟
حمله وحشیانه پلیس آلمان به دختر معترض
play_arrow
حمله وحشیانه پلیس آلمان به دختر معترض
تصاویری از حمله رژیم صهیونیستی به جنوب لبنان
play_arrow
تصاویری از حمله رژیم صهیونیستی به جنوب لبنان
اینترنشنال توجیه‌گر حمله به زیرساخت‌های ایران
play_arrow
اینترنشنال توجیه‌گر حمله به زیرساخت‌های ایران
لحظه رهگیری و انهدام پهپاد MQ۹ آمریکایی در شرق تنگه هرمز
play_arrow
لحظه رهگیری و انهدام پهپاد MQ۹ آمریکایی در شرق تنگه هرمز
دردسرهای انتخاباتی ترامپ
play_arrow
دردسرهای انتخاباتی ترامپ