شاهزاده و مار

پادشاهی دو پسر داشت. بعد از مرگ پادشاه، مردم دوست نداشتند پسرهای او فرمانروا باشند؛ دیگری را پادشاه کردند. پسرها هم پول و دارایی پدر را بین خودشان تقسیم کردند و از هم جدا شدند. پسر بزرگ که خیلی
سه‌شنبه، 23 خرداد 1396
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: علی اکبر مظاهری
موارد بیشتر برای شما
شاهزاده و مار
شاهزاده و مار

نویسنده: محمدرضا شمس

 
پادشاهی دو پسر داشت. بعد از مرگ پادشاه، مردم دوست نداشتند پسرهای او فرمانروا باشند؛ دیگری را پادشاه کردند. پسرها هم پول و دارایی پدر را بین خودشان تقسیم کردند و از هم جدا شدند. پسر بزرگ که خیلی خوش‌گذران بود، هرچه داشت و نداشت، در مدت کوتاهی به باد داد. اما پسر کوچک به شهر دیگری رفت، داد و ستد کرد و سود فراوان برد و پول روی پول گذاشت.
پسر بزرگ، همین که بی‌چیز و بینوا شد و کفگیرش به ته دیگ خورد، پیش مادرش رفت و گفت: «یادمه انگشترهای گران‌بهایی داشتی، اگر یکی از اون‌ها رو بفروشی و هزار سکه به من بدی، من بخت خودم رو آزمایش می‌کنم و زندگیم رو سر و سامان می‌دم.» مادر تنها انگشتر یاقوتش را به هزار سکه فروخت و سکه‌ها را به شاهزاده داد. شاهزاده سکه‌ها را گرفت و به شهر دیگری رفت. بین راه مردی را دید که گربه‌ی سفید قشنگی داشت. از گربه خوشش آمد و آن را به سیصد سکه خرید. یکی دو فرسخ که رفت، به مرد دیگری رسید که سگ شکاری قشنگی داشت. سیصد سکه داد و سگ را هم خرید. با سیصد سکه‌ی دیگر هم یک طوطی سخنگو خرید و ماند صد سکه. با خودش گفت: «دیگه هوس بازی بسه. این صد سکه رو سرمایه می‌کنم، شاید به نوایی برسم.»
رفت تا به دروازه‌ی شهر رسید. مارگیری که مار خوش خط و خالی داشت. صد سکه‌ی آخر را هم داد و مار را خرید و هنوز توی شهر نرفته بود که گرسنه‌اش شد، اما دیگر یک سکه هم نداشت. غصه‌اش شد. مار فهمید، او را پیش پدرش که سلطان مارها بود برد و گفت: «این جوون جون من رو نجات داده. تو باید در مقابل این خوبی، انگشترت رو به او بدی.»
سلطان مار، انگشترش را به شاهزاده داد و گفت: «این انگشتر رو سه بار دور انگشت بچرخون تا هر آرزویی داری، برآورده بشه.»
شاهزاده انگشتر را گرفت و از آن‌ها تشکر کرد و رفت و چون خیلی گرسنه بود، سه بار انگشتر را دور انگشت خود چرخاند و آرزوی سفره‌ای رنگین کرد. در یک چشم برهم زدن، آرزویش برآورده شد. شاهزاده خدا را شکر کرد و هم خودش خورد و هم به سگ و گربه و طوطی‌اش داد. همه خوردند و سیر شدند.
بعد رفت تا به میدان شهر رسید، جارچی‌ها جار می‌زدند که هر کس وسط دریا قصری از طلا بسازد، پادشاه دخترش را به او می‌دهد.
شاهزاده به کمک انگشتر، وسط دریا قصر طلایی ساخت و با دختر پادشاه ازدواج کرد.
چند سالی به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند تا اینکه دختر پادشاه از راز انگشتر شاهزاده باخبر شد و با اصرار از او خواست موهاش را طلایی کند. شاهزاده با کمک انگشتر، موهای همسرش را طلایی کرد. دختر پادشاه، هر روز موهای طلایی‌اش را شانه می‌زد و موهایی را که به شانه‌اش می‌چسبید، توی دریا می‌ریخت. باد، یکی از این موها را به کشور همسایه برد و به قصر پادشاه رساند. پادشاه که جوان بود، وقتی فهمید صاحب این موی طلایی شاهزاده خانمی در کشور همسایه است، پیرزنی را فرستاد تا هر طور شده، شاهزاده خانم را براش بیاورد. پیرزن، خودش را به دختر رساند و با هر حیله‌ای بود، در دلش جا باز کرد و هم رازش شد.
یک روز که دختر خرمن موهاش را شانه می‌زد، پیرزن با مهربانی دستی به سرش کشید و گفت: «چه موهای قشنگی! انگار خورشید تو موهات خونه کرده. تو دنیا هیچ دختری موهایی به این قشنگی نداره. چطوری موهات طلایی شدند؟»
دختر سفره‌ی دلش را باز کرد و راز انگشتر سحرآمیز را به پیرزن گفت. پیرزن حیله‌گر در فرصتی مناسب انگشتر را برداشت و با کمک آن، دختر را دزدید و پیش پادشاه برد.
شاهزاده به شکار رفته بود، وقتی از شکار برگشت، دید که از زن و انگشتر و پیرزن خبری نیست، فهمید که پیرزن حیله‌گر کار خودش را کرده است. شاهزاده از اول هم به پیرزن اعتمادی نداشت و به اصرار زنش او را نگه داشته بود.
شاهزاده، طوطی و گربه و سگ را فرستاد تا انگشتر را پیدا کنند.
هر سه به کشور همسایه رفتند. طوطی، خودش را به قصر پادشاه رساند و شاهزاده خانم را دید. آن وقت به سگ و گربه خبر داد. سگ و گربه گوشه‌ای پنهان شدند تا هوا تاریک شد، بعد به کمک هم وارد قصر شدند، انگشتر را پیدا کردند و خودشان را به شاهزاده رساندند و انگشتر را به او دادند.
شاهزاده، انگشتر را سه بار دور انگشتش چرخاند و آرزو کرد همسرش برگردد. در یک چشم به هم زدن، آرزوی شاهزاده برآورده شد و شاهزاده و همسرش دوباره به خوبی و خوشی زندگی کردند تا اینکه یک شب شاهزاده، خواب مادرش را دید و به یاد او افتاد. صبح که بیدار شد، قبل از هر کاری، انگشتر را سه بار دور انگشتش چرخاند و آرزو کرد مادرش بیاید. این آرزو هم در یک چشم به هم زدن برآورده شد.
شاهزاده خانم وقتی مادر شاهزاده را دید و فهمید زن مهربانی است، دستش را بوسید و گفت: «مادر مهربون، همیشه با بمون و سایه‌ات رو از سر ما کم نکن.»
مادر مهربان شاهزاده هم کنار آن‌ها ماند و سالیان سال با هم به خوبی و خوشی زندگی کردند.
منبع مقاله :
شمس، محمدرضا؛ (1394)، افسانه‌های این‌ورآب، تهران: نشر افق، چاپ اول.
 
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
ثبت یک لحظه ترسناک؛ سیلاب ناگهانی گردشگران سلفی‌باز را با خود برد
play_arrow
ثبت یک لحظه ترسناک؛ سیلاب ناگهانی گردشگران سلفی‌باز را با خود برد
خاطره‌ احساسی دختر بچه معروف از رهبر شهید
play_arrow
خاطره‌ احساسی دختر بچه معروف از رهبر شهید
تاکید ونس بر ادامه فشار اقتصادی به ایران برای تحقق هدف نهایی
play_arrow
تاکید ونس بر ادامه فشار اقتصادی به ایران برای تحقق هدف نهایی
واکنش وزیر خزانه داری آمریکا به نفت ۹۴ دلاری
play_arrow
واکنش وزیر خزانه داری آمریکا به نفت ۹۴ دلاری
راه رفتن دوباره پس از ۱۰ سال به کمک رباتیک
play_arrow
راه رفتن دوباره پس از ۱۰ سال به کمک رباتیک
پاسخ قالیباف به اقدام مشکوک حلبوسی
play_arrow
پاسخ قالیباف به اقدام مشکوک حلبوسی
ادعای تکراری وزیر خزانه‌داری آمریکا درباره ایران: ما سخت‌ترین تحریم‌های تاریخ را اعمال خواهیم کرد
play_arrow
ادعای تکراری وزیر خزانه‌داری آمریکا درباره ایران: ما سخت‌ترین تحریم‌های تاریخ را اعمال خواهیم کرد
افزایش تنش در روابط ترکیه و اسرائیل
play_arrow
افزایش تنش در روابط ترکیه و اسرائیل
حضور حجت‌الاسلام محمدی گلپایگانی داماد رهبر شهید و پدر زهرای شهید ۱۴ ماهه در رواق دارالذکر
play_arrow
حضور حجت‌الاسلام محمدی گلپایگانی داماد رهبر شهید و پدر زهرای شهید ۱۴ ماهه در رواق دارالذکر
هانتر بایدن پسر رئیس جمهوری سابق آمریکا: ترامپ اصلا نمی‌داند تنگه هرمز کجاست!
play_arrow
هانتر بایدن پسر رئیس جمهوری سابق آمریکا: ترامپ اصلا نمی‌داند تنگه هرمز کجاست!
استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو: آمریکا ابزار جدیدی برای تهدید ایران ندارد؛ ابتکار عمل دست تهران است
play_arrow
استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو: آمریکا ابزار جدیدی برای تهدید ایران ندارد؛ ابتکار عمل دست تهران است
دوچرخه‌سواری با هندوانه‌ای ۴۰ کیلویی روی سر!
play_arrow
دوچرخه‌سواری با هندوانه‌ای ۴۰ کیلویی روی سر!
ترامپ در تلاش برای پاسخ به منتقدان: چاره‌ای جز حمله به ایران نداشتیم
play_arrow
ترامپ در تلاش برای پاسخ به منتقدان: چاره‌ای جز حمله به ایران نداشتیم
اسب رباتیک چینی با سرعت ۴۰ کیلومتر بر ساعت
play_arrow
اسب رباتیک چینی با سرعت ۴۰ کیلومتر بر ساعت
اعتصاب غیرمنتظره و خروج دسته‌جمعی کارکنان فرودگاه «بن‌گوریون»
play_arrow
اعتصاب غیرمنتظره و خروج دسته‌جمعی کارکنان فرودگاه «بن‌گوریون»