گناه در قرآن کريم (قسمت اول)

کلمه ي گناه در فارسي، لفظي عام و فراگير است که شامل هر عمل خارج از عرف و شرع و عقل مي شود. انواع و اقسام خطاها، گاه به تسامح گناه ناميده مي شود. «فرهنگ معين» ذيل اين کلمه مي نويسد: گناه : 1. جرم، خطا، بزه، اثم؛ 2. سهو و غلط؛ 3. جفا و ظلم. وليکن در قرآن مجيد در اين خصوص واژه هاي متعددي به کار برده شده که بررسي هر کدام، با توجه به معني و مفهومي که خداوند متعال اراده فرموده است، قابل دقت و توجه است. در قرآن کريم 19 واژه در برگيرنده ي اين لفظ عام
سه‌شنبه، 16 تير 1388
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
گناه در قرآن کريم (قسمت اول)
گناه در قرآن کريم (قسمت اول)
گناه در قرآن کريم (قسمت اول)

نويسنده:رضا شيراني



مقدمه

کلمه ي گناه در فارسي، لفظي عام و فراگير است که شامل هر عمل خارج از عرف و شرع و عقل مي شود. انواع و اقسام خطاها، گاه به تسامح گناه ناميده مي شود. «فرهنگ معين» ذيل اين کلمه مي نويسد: گناه : 1. جرم، خطا، بزه، اثم؛ 2. سهو و غلط؛ 3. جفا و ظلم. وليکن در قرآن مجيد در اين خصوص واژه هاي متعددي به کار برده شده که بررسي هر کدام، با توجه به معني و مفهومي که خداوند متعال اراده فرموده است، قابل دقت و توجه است. در قرآن کريم 19 واژه در برگيرنده ي اين لفظ عام فارسي است که در مقاله ي حاضر، اين واژه ها با مشتقات آن ها، همراه با معاني دقيقشان مورد بررسي قرار مي گيرند.

1. اثم

«راغب» در «مفردات» چنين مي نويسد: الاثم و الاثام، اسم هستند براي کارهايي که انسان را از ثواب عقب مي اندازند. و در مورد اين آيه: « يسئلونک عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم کبير و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما»[بقره/219] مي گويد: يعني در به کار بردن آن دو، کندي و عقب افتادگي از خوبي ها وجود دارد. سيد علي اکبر قرشي، در قاموس قرآن چنين مي نويسد: «به نظر مي آيد که معني اثم ضرر است. » در سوره بقره، آيه 219 مي خوانيم: از تو از خمر و قمار مي پرسند. بگو در آن دو ضرري بزرگ و نيز منافعي براي مردم هست، ولي ضررشان از نفعشان بيش تر است. از مقابله ي اثم با منافع و اثمهما با نفعهما به دست مي آيد که معني اصلي آن، ضرر است؛ زيرا هميشه ضرر مقابل نفع است.
در «المنار»، ذيل آيه ي فوق گويد: «اثم هر آن چيزي است که درآن ضرر و زيان باشد. در اين صورت، به گناه و قمار و مطلق کار حرام از آن جهت اثم گفته شده است که ضرر دارند و از خير باز مي دارند. أثام در آيه ي «يلق أثاماً» به معني عذاب و عقوبت است. گويا به عذاب از آن جهت اثام اطلاق شده که مسبب از اثم است و از باب تسميه ي مسبب به اسم سبب است.
آثم يعني گناه کار و به ضرر افتاده: « و من يکتمها فانه آثم قلبه» [بقره/283]: هرکه کتمان شهادت کند، قلبش گناهکار است.
أثيم صيغه ي مبالغه است: «ويل لکل افاک أثيم» [جاثيه: 7]. تأثيم نسبت دادن گناه به ديگري است: «لا يسمعون فيها لغوا و لا تأثيما» [واقعه : 25]: در بهشت بيهوده نسبت گناه به يکديگر نمي دهند[ قاموس قرآن، ج 1، ص 24].
کلمه اثم و مشتقات آن (أثام، آثم، أثيم و تأثيم) مجموعا 48 بار در قرآن به کار رفته اند.

2. جرم

جرم، بر وزن عقل است که مجمع البيان، اقرب الموارد، قاموس و صحاح آن را به معني قطع گفته اند. به عقيده ي طبرسي، گناه را از آن جهت جرم گويند که عمل واجب الوصل را قطع مي کند. بنابراين قول، گناهکار را از آن جهت مجرم گويند که عمل صالح را قطع مي کند.
د رمفردات، راغب گويد: اصل جرم به فتح اول به معني قطع ثمره از درخت است و به طور استعاره به گناه کردن، جرم گفته اند و در سراسر کلام عرب ديده نشده است که اين کلمه در حق اشخاص دانا و پسنديده استعمال شود.
طبرسي(ره)، ذيل آيه ي 2 از سوره ي مائده، «ولا يجرمنکم» را از کسائي « ولا يحملنکم» (وادار نکند) نقل کرده است.
در «نهج البلاغه»، در نامه ي 12، حضرت علي (ع)فرموده است: «لا يحملنکم شنئانهم علي قتالهم قبل دعائهم»: و کينه ي آن ها، سما را به جنگ با آن ها وادار نکند، قبل از اين که آن ها را دعوت کنيد.
قرشي، صاحب «قاموس قرآن» چنين مي نويسد: در معناي جرم(به فتح اول) سه قول هست: قطع، حمل، و کسب. ولي قطع معناي اولي و مشهور آن است وجرم (به ضم اول)به معني گناه از همين ماده است. به نظر نگارنده، جرم فقط يک معنا دارد و آن قطع است و گناه را بدان سبب جرم گويند که شخص را از سعادت و رحمت خدا قطع مي کند و گناهکار را مجرم مي گوييم، زيرا در اثر گناه، خود را از رحمت و سعادت و راه صحيح انسانيت قطع مي کند [قاموس قرآن، ج2، واژه ي جرم].
تذکر: معناي اصلي اثم عبارت بود از ضرر و زيان و معني جرم هم عبارت است از قطع کردن که هر دو جلوي رسيدن اعمال درست و صالح را به مقصد مي گيرند و انسان را از هدف و تکامل جدا مي سازند.
جرم و مشتقات آن 61 بار در قرآن کريم به کار رفته اند.

3. حرام

حرام به معني ممنوع [مفردات راغب] و ضد حلال [صحاح و اقرب] است و در سوره ي نحل آيه ي 116 آمده است: «لاتقولوا هذا حلال و هذا حرام»: نگوييد اين حلال و اين ممنوع است.
انواع حرام عبارت اند از:
الف) گاهي تکليفي است؛ مثل: «و أحل الله البيع و حرم الربا»[بقره، 275]: و خدا خريد و فروش را حلال و ربا را ممنوع کرده است.
ب)گاهي به طريق بازداشتن قهري و اجباري است؛ مثل: «انه من يشرک بالله فقد حرم الله عليه الجنه» [مائده، 72]: همانا کسي که به خدا شرک بورزد، پس خدا بهشت را بر او ممنوع کرده است.
ج)گاهي به تسخير و اعمال قدرت خداست؛ مثل: «و حرمنا عليه المراضع من قبل» [قصص، 12]: و زنان شيرده را بر او قبلاًحرام کرديم.
اين که موسي شير هيچ زن شيرده را نگرفت، فقط خواست خدا بود که بالاخره به مادرش برگردد.
د)گاهي تحريم طبيعي و مقتضاي طبيعت است که خدا چنان قرار داده است؛ مثل: «و حرام عل قريه اهلکناها انهم لا يرجعون»[انبياء، 95]: بر قريه اي که هلاک کرده ايم، برگشتن به دنيا، حرام و نامقدور است؛ آن ها برنمي گردند.
حرم مکه را از آن جهت حرم گويند که بعضي چيزها در آن ممنوع شده است، به خلاف ساير مکان ها؛ هم چنين است ماه حرام [مفردات راغب]. أقرب الموارد مي گويد: حرمت، چيزي است که هتک آن حلال و جايز نيست. المسجد الحرام، البيت الحرام و الشهر الحرام، همه از اين باب اند؛ يعني محترم اند و حدودي دارند و چيزهايي در آن ها حرام شده که در غير آن ها حرام نيست.
ماه هاي حرام عبارت اند از: ذوالقعده الحرام، ذوالحجه، محرم الحرام و رجب که جنگ در اين ماه ها ممنوع و حرام است. «حرمات» يعني آن چه مورد احترام خداست؛ از جمله: حج، مسجد الحرام، کعبه و غيره. « محروم»کسي است که از روزي و درآمد کافي ممنوع است، ولي اظهار نياز و حاجت نمي کند.
علامه طباطبايي(ره) ذيل اين آيه: «ذلک و من يعظم حرمات الله فهو خير له عند ربه . . . » چنين مي نگارند: و جمله ي: « و من يعظم. . . » تحريک و تشويق مردم است، به تعظيم حرمات خدا، و حرمات خدا همان اموري است که از آن ها نهي فرموده، و براي آن ها حدودي معين کرده است که مردم از آن حدود تجاوز نکنند، و به ماوراي آن قدم نگذارند. پس تعظيم آن حدود همين است که از آن ها تجاوز نکنند[تفسير الميزان، ج14، ص 525].
اين واژه و ريشه هاي آن در قرآن 83 بار به کار برده شده اند.

4. خبط

خبط به معني ضرب شديد، و خبطه معادل يخبطه به معني ضربه ي شديد است[قاموس قرآن، ج2، ذيل کلمه ي خبط]. راغب آن را «همواره زدن» گفته است؛ مثل: زدن عصا به درخت و زدن شتر پايش را به زمين. مجمع نيز چنين گفته است: «خبط شجر، آن است که درخت را با عصا بزني تا برگش بريزد». در قرآن نيز آمده است: «الذين ياکلون الربا لا يقومون کما يقوم الذي يتخبطه الشيطان من المس»[بقره ، 275]: کساني که ربا مي خورند، برنمي خيزند (زندگي نمي کنند)، مگر کسي که شيطان به او ديوانگي و اختلال حواس رسانده باشد[پيشين]. به نظر مي رسد، يکي از بازتاب ها و عکس العمل هاي رباخواري خبط شيطان است. يعني اين که ريشه ي هستي و وجود آن ها را شيطان به انتخاب خودشان قطع مي کند.
اين کلمه فقط يک بار در سوره ي بقره، آيه 275به کار رفته است.

5. خطيئه

خطا يعني اشتباه. خطا در اين آيه ي شريفه: «ولا تقتلوا أولادکم خشيه املاق نحن نرزقهم و اياکم ان قتلهم کان خطأ کبيرا»[اسراء، 30]، به کسر خاء و فتح آن هر دو خوانده شده است و آن را به کسر اول گناه معني کرده اند. قاموس گويد: به معني گناه يا گناه عمدي است. در مجمع آمده است: «خطئ - يخطأخطأ. »آن گاه گويند که گناه از روي عمد باشد و خاطي نيز از آن است؛ يعني آن که از روي عمد خطاکار است. تمام گناهان که از آن ها به خطا و خطيئه و خطايا تعبير شده است، همه از اين قبيل اند: «بلي من کسب سيئته و أحاطت به خطيئته فأولئک اصحاب النار»[بقره، 81]؛ «مما خطيئاتهم أغرقوا فأدخلوا ناراً»[نوح ، 25]، «آمنا بربنا ليغفر لنا خطايانا»[طه، 73]. خطاء و اخطاء هر دو به يک معني است (أقرب الموارد).
خطا و اشتباه سه قسم است:
اول، کاري ناشايست را از روي عمد و بي اعتنايي انجام دادن. اين گونه خطا مسئوليت آور و مورد بازخواست است و آن، مثل جهالت عمدي است؛ مانند اين آيه : «ولاتقتلوا أولادکم خشيه أملاق نحن نرزقهم و أياکم ان قتلهم کأن خطأ کبيرا»[اسراء ، 31].
دوم، آن که کار شايسته اي اراده شود، ولي خلاف آن واقع شود. مثل آن که بخواهند شکاري در جنگل بزنند، اشتباها انساني را بکشند. اين خطا قابل عفو و بخشش و غير مسئول است و فاعل آن را «مخطئ» گويند، نه خاطي؛ مانند اين آيه : « ما کان لمومن أن يقتل مومنا الخطأ»[نساء، 92].
سوم، آن که کار خلافي را قصد واراده کنند و اشتباها کار خوبي انجام شود . اين افراد، هم در اراده و هم در انجام، مورد نکوهش هستند.
خاطئون و خاطئين يعني کساني که عمداً خطا و گناه انجام دهند؛ مانند اين آيه: «ان فرعون و هامان و جنودهما کانوا خاطئين»[قصص، 8].
علامه طباطبايي(ره)، در جلد 7 الميزان (ص 189-188) راجع به خطا چنين مي نويسد: بنابراين، عاملي که بتواند انسان را از لغزش ها حفظ کند، اين قبيل عوامل و موهومي که بشر را، از هرگونه خطا و لغزش مي تواند نگهداري کند، دژ توحيد است، لازمه ي اعتقاد به مبدأ و معاد اين است که انسان در هر کجا و در هر زمان خود را ملزم به نيکوکاري دانسته و از بدي ها بپرهيزد، خواه کسي بفهمد يا نه و خواه کسي او را مورد ستايش قرار دهد، يا نه و خواه کسي باشد که او را به عمل خير وادار نموده يا اين که از بدي ها منعش کند، يانباشد، چه آن که او عقيده دارد که خدا با اوست و همه چيز را مي داند و هر عملي را حفظ مي کند و معتقد است که روزي را در پيش دارد که هرکس در آن روز به پاداش عمل خود از خوب و بد خواهد رسيد.
کلمه هايي که از اين ريشه هستند، در مجموع 22 بار در قرآن آمده اند.

6. ذنب

«ذنب» ، بر وزن فلس، به معني گناه، بر وزن فرس به معني دم حيوان و غيره، و بر وزن عقل به معني گرفتن دم حيوان و غيره است. هر گاه کاري که عاقبتش بد و وخيم باشد، ذنب گفته مي شود؛ زيرا که جزاي آن مانند دم حيوان در آخر است و لذاست که به گناه، «تبعه»مي گويند که جزايش در آخر و تابع است (مفردات راغب).
تذکر مهم: در سوره ي فتح آيات ت1 تا 3 چنين آمده است: «انا فتحنا لک فتحا مبينا ليغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر و يتم نعمته عليک و يهديک صراطا مستقيما و ينصرک الله نصرا عزيزا»: . . . تا بيامرزد براي تو خدا آنچه از گناهت گذشت و در آينده واقع خواهد شد. . .
نسبت ذنب به پيامبر (ص)يعني چه؟ با توجه به مجموعه ي آيات، به نظر مي آيد که پيامبر اکرم(ص) در خصوص پيروزي و فراگير شدن اسلام خيالاتي داشتند که چگونه اين کار انجام خواهد گرفت، و رويايي که در خصوص فتح مکه ديده بودند، چگونه تحقق پيدا خواهد کرد. بعد از فتح مکه، اين روياي پيامبر متحقق شد و ايشان ملاحظه کردند که چگونه به خواست خدا، مکه بدون هيچ مقاومت و خون ريزي تسليم شد. چند آيه در تأييد اين مطلب به قرار زير است:
- مستهم البأساء و الضراء و زلزلوا حتي يقول الرسول و الذين آمنوا معه متي نصر الله ألا ان نصر الله قريب»[بقره، 214]:
سختي هاي ظاهري و باطني آن ها را درک کرد و فراگرفت تا جايي که رسول و مومنان گفتند: ياري خدا کي خواهد آمد؟آگاه باشيد که پيروزي خدا نزديک است. - «فاعلم أنه لا اله الا الله و استغفر لذنبک و للمومنين و المومنات»[محمد، 19]: شايد مراد از ذنب همان تنگي سينه باشد که در آيه ي 12 از سوره ي هود فرموده و نيز فرموده است: «کتاب انزل اليک فلا يکن في صدرک حرج منه»[اعراف، 2].
به نظر مي رسد که پيامبر اکرم (ص)، هم براي پيشرفت اسلام نگران بودند و هم در تصوراتشان اين مطلب توجيه نشده بود که چگونه اسلام به طور کامل موفق خواهد شد. اين آيات همين مطلب را تاييد مي کنند: «فاصبر ان وعدالله حق» [غافر، 55]؛ «واصبر و ما صبرک الا بالله . . . و لا تک في ضيق مما يمکرون » [نحل ، 127]؛ «فاصبر ان وعدالله حق و لا يستخفنک الذين لا يوقنون»[روم، 60]. همه اين آيات براي رفع نگراني و دلتنگي پيامبر اکرم (ص)و تسليت اوست. آخرين سوره اي هم که بنابر اعتقاد اکثر مفسران نازل شده است، يعني سوره ي نصر، همين مطلب را تأييد مي کند.
- «. . . و استغفره فانه کان توابا». يعني با چشم ديدي که چگونه اين وعده محقق شد و مردم مکه که سخت ترين مردم، از نظر پذيرش اسلام و حق بودند، چگونه فوج فوج به اسلام گرويدند و مکه بدون مقاومت، تسليم خدا و اسلام و دين تو شد. پس تو از آن خيالات و تصورات که داشتي، طلب آمرزش کن.
علامه طباطبائي (ره)، ذيل آيه ي 2 از سوره ي فتح در الميزان چنين مي نويسد: «پس مراد از کلمه ي ذنب- و خدا داناتر است-تبعات بد، و آثار خطرناکي است که دعوت آن جناب از ناحيه ي کفار و مشرکين به بار مي آورد، و اين آثار از نظر لغت ذنب است؛ ذنبي که در نظر کفار، را در برابر آن، مستحق عقوبت مي ساخت، هم چنيان که موسي (ع)در جريان کشتن آن قبطي خود را گناهکار قبطيان معرفي نموده، مي گويد: «ولهم علي ذنب فأخاف أن يقتلون»[شعراء، 14]. اين معناي گناهان گذشته ي رسول خدا (ص)است؛ گناهاني که قبل از هجرت کرده بود. و اما گناهان آينده اش عبارت است از، خون هايي که بعد از هجرت از صناديد قريش ريخت. و مغفرت خدا نسبت به گناهان آن جناب عبارت است از: پوشاندن آن ها و ابطال عقوبت هايي که به دنبال دارد، و آن به اين بود که شوکت و بنيه ي قريش را از آنان گرفت. مويد اين معنا، جمله ي: «و يتم نعمته عليک - تا جمله ي - و ينصرک الله نصرا عزيزا» است [تفسير الميزان، ج36، ص91].
ذنوب به معني اسب دراز دم و دلو دم دار، و به استعاره در معناي نصيب و بهره به کار رفته است. «فان للذين ظلموا ذنوباً مثل ذنوب أصحابهم فال يستعجلون»[ذاريات، 59]. اين کلمه در اين آيه به معني نصيب است، يعني براي کساني که ستمکار شدند، بهره و نصيبي از عذاب، مثل نصيب و بهره ي ستمگران گذشته است؛ پس عجله نکنند. و خلاصه، اين نصيب را ذنوب گفته اند، زيرا مثل دم در آخر است و انسان را رها نمي کند. اين کلمه و مشتقاتش 39 مرتبه در قرآن آمده است.

7. سوء

«سوء» يعني بد و به فتح آن، سوء يعني بدي. به ضم سين و به فتح آن مصدر است. راغب در مفردات مي گويد: سوء به ضم سين، هر چيز اندوه آور است. در أقرب الموارد گويد: «سائه - سؤا» با او کار ناپسند کرد يا او را محزون نمود.
«سوأي» مونث است، مثل حسني مونث أحسن و يا مصدر است مثل بشري [أقرب الموارد]. «سيء»، وصف است به معني بد و قبيح: «و لا يحيف المکر السييء الا بأهله» [فاطر،43]: حيله ي بد نمي گيرد، مگر حيله گر را. «سوءه» يعني چيزي که ظهورش ناپسند است(المنار). لذا به صورت کنايه به فرج و آلت رجوليت و جدميت و غيره گفته شده و در صحاح و قاموس آن را عورت و فاحشه (کار بد) و در مفردات کنايه از فرج آمده است. و در نهايه گويد: «سوأه در اصل به معني فرج و سپس به هر چه ظهورش شرم آور باشد، گفته شده است. »
«سيء»يعني غمگين شد؛ مانند: «و لما جائت رسلنا لوطا سيء بهم» [هود، 77]. «سوء» گاه به مرض و آفت گفته شده است؛ مانند اين آيه: «واضمم يدک الي جنبک تخرج بيضاء من غير سوء»[طه، 22].
تذکر: در تمام آيات قرآن در علاج سيئات تکفير آمده است؛ مثل: «و نکفر عنکم من سيئاتکم»[بقره، 271] و «و يغفر السيئات»، به کار نرفته است مگر در يک آيه: «ونتجاوز عن سيئاتهم»[احقاف، 16]که به جاي تکفير، تجاوز آمده است. به اين علت، تکفير به معني پوشاندن است و علاج بدي ها و ناپسندهاي ظاهري و باطني پوشاندن آن هاست.
اين کلمه و ريشه هاي آن 164 برا در قرآن آمده است.
منبع: مجله ي آموزش قرآن




ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.