سرنخ (قسمت دوم)

در قسمت قبل خواندیم که امیر و پسر عمه‌اش برای خرید نان از خانه بیرون رفته بودند که متوجه شدند شیشه‌ی ماشین پدر امیر شکسته است. این موضوع توجه آنها را به خود جلب کرد و در صدد پیدا کردن مجرم برآمدند. آن ها با پیدا کردن یک ته سیگار، به آقا جواد همسایه که سیگاری بود و شب قبل بابت پارک ماشین با پدر امیر بگو مگو کرده بود مشکوک شدند.
جمعه، 10 اسفند 1397
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: ناهید اسدی
موارد بیشتر برای شما
سرنخ (قسمت دوم)
در قسمت قبل خواندیم که امیر و پسر عمه‌اش برای خرید نان از خانه بیرون رفته بودند که متوجه شدند شیشه‌ی ماشین پدر امیر شکسته است. این موضوع توجه آنها را به خود جلب کرد و در صدد پیدا کردن مجرم برآمدند. آنها به هر چیزی که در اطراف ماشین قرار گرفته بود مشکوک شدند و با پیدا کردن یک ته سیگار، به آقا جواد همسایه که سیگاری بود و شب قبل بابت پارک ماشین با پدر امیر بگو مگو کرده بود مشکوک شدند، و ادامه داستان...

قسمت دوم

ناگهان مغزم جرقه‌ای زد: «آقا جوادسیگاری است.» همسایه دو خانه آن طرف‌تر که چند روز پیش با بابایم سر گذاشتن تاکسی‌اش جلوی خانه‌ی ما دعوایش شد!

همین را گفتم به امیر. گفت: «عالی است. این سرنخ خوبی است.»

گفتم: «در حد سر طناب!» و خندیدم.

امیر گفت: «این شد دو احتمال، و به اطراف نگاه کرد یکدفعه اشاره کرد به جایی، آنجا را نگاه کردم. یک قوطی پودر رختشویی. گفت: «نظرت چیه؟ فکر می‌کنی مال کی باشد؟»

گفتم: «با پودر رختشویی که نمی‌توان شیشه را شکاند، فقط می‌شود شیشه را شست.» گفت: «می‌دانم؛ ولی شاید هنگام جنایت این قوطی همراهش بوده.»

کمی فکر کردم و گفتم: «خب، چند روز پیش عزیز خانم که خانه‌اشان ته کوچه است را دیدم، با یک زنبیل خرید هن و هن کنان برمی‌گشت، توی زنبیلش از این قوطی ها هم بود.»

گفت: «هووووم.»

گفتم: «ولی او آنقدر پیر است که زور ندارد قلوه سنگ بردارد و بزند به شیشه.»

امیر باز به زمین نگاه کرد. من هم مثل او شروع به وارسی کردم. این‌بار من به زمین اشاره کردم و گفتم: «آنجا را یک آدامس جویده شده.» امیر به طرف جایی که اشاره کردم رفت کنار آدامس زانو زد. کمی به آدامس نگاه کرد. سربلند کرد و گفت: «حیف، حیف اگر بزرگ بودیم و کارآگاه راستکی می‌توانستیم این آدامس را به آزمایشگاه بدهیم و بعد از چند ساعت آنها به ما جواب بدهند که روی آدامس جای دندان چه کسی است؛ اما حالا فقط باید به هوش تو اطمینان کنیم.»

از این حرفش خوشم آمد. پس زود فکر کردم آدامس خورترین شخص محله کیست و بلافاصله «افشین» به خاطرم رسید. همین را به امیر گفتم. پرسید: «افشین کیه؟»

جواب دادم: «یک پسر لوس و ننر و چاق که همیشه آدامس می‌جود و مثل خواب آلودها حرف می‌زند. چند روز پیش هم برای اینکه کلی بخندیم شیرینی فلفلی بهش دادم او هم بعد از خوردن شیرینی کلی بالا و پایین پرید.»

امیر از جا پرید و گفت: «عالی است، یک سرنخ مهم به قول تو در حد طناب.»

گفتم: «ولی فکر نکنم افشین لوسه بتواند از این کارها بکند.»

امیر گفت: «قدرت انتقام قربانیان خاموش را فراموش نکن. به هر حال ما یک سرنخ مهم پیدا کردیم. باز هم بگرد، شاید چیزهای مهمتری پیدا کنیم.»

این‌بار امیر یک دستمال کاغذی پیدا کرد و دو انگشتی از زمین بلند کرد و گفت: «کسی توی محله‌تان سرما نخورده؟»

 زود گفتم: «حسین کبابی. همین دیروز شوت یک ضرب ازش بردم پنج به سه.»

امیر گفت: «سرنخ ضعیفی است؛ ولی به هر حال باید در نظر گرفت.»

این‌بار من یک کاغذ چسب زخم پیدا کردم. داشتم فکر می‌کردم که چه کسی در محله توی این چند روز دست یا پایش زخمی شده که صدای پدرم را شنیدم: «پی کجائید؟ ظهر شد شما هنوز دو تا نان برای صبحانه...!»

هر دو سربرگردانیدم. پدر رسیده بود کنار پیکان دایی و به شیشه‌ی شکسته آن نگاه می‌کرد. تازه یاد نان های زیر بغلم افتادم. هر دو به طرف پدر رفتیم. امیر زودتر از من شروع کرد به توضیح دادن سرنخ‌هایی که پیدا کرده بودیم؛ اما پدر انگار حواسش به ما نبود کمی به شیشه نگاه کرد داخل پیکان سرک کشید. اطراف را وارسی کرد. بعد سربلند کرد و انگار با خودش گفت: «به احمد آقا گفتم به اندازه‌ی خیلی کم لای شیشه را باز بگذار، داخل خودرو دم کرده شیشه سرد و گرم شده و شکسته.» بعد رو به ما گفت: «نان خریدید؟»

 هر دو سر تکان دادیم و پدر راه افتاد. باز امیر پرسید: «یعنی کسی شیشه را نشکسته.»

پدر گفت: «کسی؟ نه، مگر مردم مرض دارند که بیخودی شیشه بشکنند.»

امیر باز پررویی کرد و پرسید: «مگر خود به خود هم شیشه می‌شکند؟»

اینبار پدر نگاهی به او کرد که من به جای امیر خجالت کشیدم و بعد دوباره توضیح داد که چون داخل خودرو گرم بوده و بیرون سرد شیشه سرد و گرم شده و شکسته، بعد گفت: «اگر با چیزی شیشه را شکسته بودند به این اندازه خرد نمی‌شد.»

تا خانه هر سه ساکت بودیم. جلوی در امیر رو به من گفت: «اگر بزرگ بودیم و کارآگاه راستکی و با تجربه، کمتر وقت صرف می‌کردیم و زودتر به سرنخ‌ها می‌رسیدیم.» و وارد خانه شدیم.

نویسنده: علی مهر
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
ترامپ و مقامات دولتش به استفاده از سلاح هسته ای علیه ایران فکر می‌کنند
play_arrow
ترامپ و مقامات دولتش به استفاده از سلاح هسته ای علیه ایران فکر می‌کنند
نماینده کنگره آمریکا: ترامپ در پایین‌ترین میزان محبوبیت قرار دارد / مردم خواستار پایان جنگ با ایران هستند
play_arrow
نماینده کنگره آمریکا: ترامپ در پایین‌ترین میزان محبوبیت قرار دارد / مردم خواستار پایان جنگ با ایران هستند
جزئیات دستمزد بازیگران سلمان فارسی
play_arrow
جزئیات دستمزد بازیگران سلمان فارسی
عادی‌ترین هدیه عروسی برای داماد در یمن
play_arrow
عادی‌ترین هدیه عروسی برای داماد در یمن
مبلغ کالابرگ چه زمانی افزایش پیدا خواهد کرد؟
play_arrow
مبلغ کالابرگ چه زمانی افزایش پیدا خواهد کرد؟
کارت قرمزی که سریع به زرد تبدیل شد؛ اتفاق خبرساز در لیگ کویت
play_arrow
کارت قرمزی که سریع به زرد تبدیل شد؛ اتفاق خبرساز در لیگ کویت
خلاصه والیبال ایران ۳ - استرالیا ۱
play_arrow
خلاصه والیبال ایران ۳ - استرالیا ۱
پاسخ ترامپ به یک سوال: جنگ در ایران چه زمانی تمام می‌شود؟
play_arrow
پاسخ ترامپ به یک سوال: جنگ در ایران چه زمانی تمام می‌شود؟
ضعیف‌ترین شاه ایران از نظر شهید رشید
play_arrow
ضعیف‌ترین شاه ایران از نظر شهید رشید
تیراندازی مرگبار در آمریکا
play_arrow
تیراندازی مرگبار در آمریکا
ترامپ: فکر می‌کنم ایران مسئول حمله به خط لوله «شرق-غرب» است
play_arrow
ترامپ: فکر می‌کنم ایران مسئول حمله به خط لوله «شرق-غرب» است
کمین نیروهای مسلح یمن در مسیر مزدوران سعودی
play_arrow
کمین نیروهای مسلح یمن در مسیر مزدوران سعودی
شرح حدیثی از امام صادق(ع) درباره فضیلت نماز شب توسط رهبر شهید
play_arrow
شرح حدیثی از امام صادق(ع) درباره فضیلت نماز شب توسط رهبر شهید
کلاهبرداری از طریق رمزارزها
play_arrow
کلاهبرداری از طریق رمزارزها
از باب‌المندب تا تنگه هرمز؛ نمایش قدرت ایران و متحدانش
play_arrow
از باب‌المندب تا تنگه هرمز؛ نمایش قدرت ایران و متحدانش