ثواب جمع کن ها!

من و علي تازه به گردان آمده بوديم و فقط همديگر را مي شناختيم ! دوست داشتم به اطراف سرک بکشم و بفهمم در کجا هستم و دوست و رفيقي پيدا کنم ، اما مگر علي مي گذاشت ؟ دم و دقيقه وقتي مي ديد بي کارم و مي خواهم به سياحت و بازديد از اطراف بروم ، يقه ام را مي گرفت و غرولند کنان مي گفت : گوش کن سعيد، من و تو نيامده ايم اينجا عمرمان را به بطالت بگذرانيم. اينجا جبهه اس ، وقتي بردن مان خط مقدم يا عمليات يا دشمن مي جنگيم و وقتي اينجا در اردوگاه هستيم بايد کار خير بکنيم
يکشنبه، 12 مهر 1388
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
ثواب جمع کن ها!
ثواب جمع کن ها!
ثواب جمع کن ها!





من و علي تازه به گردان آمده بوديم و فقط همديگر را مي شناختيم ! دوست داشتم به اطراف سرک بکشم و بفهمم در کجا هستم و دوست و رفيقي پيدا کنم ، اما مگر علي مي گذاشت ؟ دم و دقيقه وقتي مي ديد بي کارم و مي خواهم به سياحت و بازديد از اطراف بروم ، يقه ام را مي گرفت و غرولند کنان مي گفت : گوش کن سعيد، من و تو نيامده ايم اينجا عمرمان را به بطالت بگذرانيم. اينجا جبهه اس ، وقتي بردن مان خط مقدم يا عمليات يا دشمن مي جنگيم و وقتي اينجا در اردوگاه هستيم بايد کار خير بکنيم و ثواب جمع کنيم . پس بازيگوشي را بگذار کنار و دنبال من بيا !
بد مصب انگار مأمور شده بود که ما را از تفريحات و گشت و گذار ممنوع کند و براي آخرتم توشه و ثواب جمع کند . هرچه مي گفتم:آخر اين همه آدم اينجا پلاس اند، آن وقت من بد بخت بايد به فکر ثواب و روز قيامت باشم ؟
علي تو چشمانم خيره مي شد و صدا کلفت مي کرد که : من با ديگران کار ندارم ، اما مادرت تو را به من سپرده .بايد مراقبت باشم .
ترمز کن ببينم ، چي چي مادرت تو را به من سپرده ؟ هم مادر تو و هم مادر من ما رابه هم سپردند . زرنگي نکن !
من از تو پنج روز بزرگ ترم . به حرف بزرگتر گوش کن !
ديگر داشتم از دستش ذله مي شدم. شده بودم مسئول نظافت دورو اطراف و شستن رخت چرک ها و ظرف و ظروف نشسته کنار منبع آب .
کشيک مي کشيد و همينکه مي ديد يکي لباسش کنار منبع آب مانده. دستم را مي کشيد و مي رفتيم سراغ لباس ها . از بس لباس و ظرف شسته بودم کف دستانم مثل آيينه برق مي زد! بس که جارو زده بودم داشتم کمردرد مي گرفتم . واکس زدن پوتين بچه ها و تميز کردن سلاح ديگران که بماند !
آن روز جمعه هم گير داد که برويم حمام و غسل جمعه بگيريم که کلي ثواب دارد بين راه بقچه حمام به بغل گفتم : مي گويم علي با اين همه ثواب که من و تو جمع کرديم تا صد پشتمان هم گارانتي به بهشت مي روند و روي جهنم را نمي بينند .
علي ترش کرد و گفت : با همين حرف ها ثواب را از بين مي بري .
بابا تو چقدر مقدس شده اي. حتي پيش نماز مسجدمان هم اين قدر سفت و سخت به جمع کردن ثواب نچسبيده که تو چسبيدي .
آنجا را ببين آخ جان لباس نشسته !
داشت گريه ام مي گرفت.
علي تو رو به خدا بي خيال شو . من فقط مي خواهم ثواب غسل جمعه را ببرم. ثواب شستن لباس مردم مال خودت .
من رفيق نيمه راه نيستم دو تايي شريک ايم !
بي معرفت کم که نمي آورد !
بالاي کابين حمام صحرايي روي در يک دست لباس به من و علي چشمک مي زد .تو حمام هم شير آب باز بود و يک نفر زير دوش خودش را مي شست لباس ها را برداشتم و رفتم کنار منبع آب و شروع کرديم به شستن . علي ساکت بود. براي اين که سر حرف را باز کنم ، گفتم : علي نظرت راجع به فرمانده گردان چيه ؟
چطور ؟
من که ازش خيلي مي ترسم. با آن صداي کلفتش وقتي کله سحر داد مي زند : از جلو ، از راست نظام ! برق از چشمانم مي پرد .
داري غيبت مي کني ها.
چه غيبتي ؟ منظورم اينه که با آن چشمان عقابي و ريزش اگر به هر کي چشم غره برود طرف حتما خودش را خيس مي کند اگر داد بزند که طرف خودش را سبک هم مي کند !
و به حرف خودم خنديدم . علي ترش کرد . گفت بايد بروي ازش حلاليت بخواهي . غيبت کردي.
خنده روي صورتم ماسيد تته پته کنان گفتم : منظوزي نداشتم. خواستم حرفي زده باشم .
علي جدي و محکم گفت : من اين حرف ها سرم نمي شود . يا مي روي ازش حلاليت مي طلبي يا خودم اين کار را مي کنم .
بيچاره آن وقت جفتمان را با يک پس گرداني از گردان بيرون مي کند .
عيبي ندارد . من ...
ناگهان يک جيغ بنفش بلند شد و بعد نعره ي گوش نواز فرمانده گردان از داخل کابين حمام صحرايي بدنم را لرزاند . آهاي ي ي ! کدام بي مزه ي لباس هاي مرا از اينجا برداشت ؟!
به پشت روي زمين افتادم . علي خشک اش زده بود . بار ديگر نعره فرمانده در و پيکر حمام صحرايي را لرزاند : واي به حال کسي که لباس هاي مرا برده . بشمار سه لباس ها را بياورد و الا پوست از کله اش مي کنم .
فهميدم بايد چه کار کنم . در حال بلند شدن گفتم : من اصلا دوست دارم جهنمي بشوم . برو لباس اش را بده . هم براي غيبت ازش حلاليت بگير .
و دوپا داشتم دو پاي ديگر هم قرض کردو و الفرار ! لحظه اي بعد ديدم که علي هم دوان پشت سرم مي آيد .
هر دو در حالي که هنوز نعره فرمانده از حمام صحرايي به گوش مي رسيد از آنجا دور شديم ! ديگر نمي دانم کدام بيچاره اي لباس ها ي خيس را براي فرمانده برد و چه بر سرش آمد !
منبع:برگرفته از مجله ي امتداد شماره 10


ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
تاثیر استفاده از عینک آفتابی در کاهش آسیب های اشعه فرابنفش
تاثیر استفاده از عینک آفتابی در کاهش آسیب های اشعه فرابنفش
در چه زمانی از روز اشعه فرابنفش خورشید خطرناک تر است؟
در چه زمانی از روز اشعه فرابنفش خورشید خطرناک تر است؟
پاداش هر گام در پیاده‌ روی اربعین؛ بررسی روایات امام صادق (ع)
پاداش هر گام در پیاده‌ روی اربعین؛ بررسی روایات امام صادق (ع)
لگوهای ایرانی این‌‎بار وزیر امور خارجه آمریکا را هدف گرفتند!
play_arrow
لگوهای ایرانی این‌‎بار وزیر امور خارجه آمریکا را هدف گرفتند!
وضعیت عربستان بعد از حملات موشکی یمن
play_arrow
وضعیت عربستان بعد از حملات موشکی یمن
ایران چگونه گره اتصال پایگاه‌های آمریکا را کور کرد؟
play_arrow
ایران چگونه گره اتصال پایگاه‌های آمریکا را کور کرد؟
خودزنی پاتریوت آمریکایی در بحرین
play_arrow
خودزنی پاتریوت آمریکایی در بحرین
۵۰ درصد مسیر نجف به کربلا مجهز به سایبان شد
play_arrow
۵۰ درصد مسیر نجف به کربلا مجهز به سایبان شد
گزارشی از کشتی‌های متوقف‌شده در تنگۀ هرمز
play_arrow
گزارشی از کشتی‌های متوقف‌شده در تنگۀ هرمز
از بایرام لودر تا غلامرضای مادر و عباس خاکپور آدم برفی
play_arrow
از بایرام لودر تا غلامرضای مادر و عباس خاکپور آدم برفی
روایت مرحوم اکبر عبدی از احوال پرسی رهبر شهید انقلاب
play_arrow
روایت مرحوم اکبر عبدی از احوال پرسی رهبر شهید انقلاب
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام سیستم دفاع هوایی پاتریوت در اربیل
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام سیستم دفاع هوایی پاتریوت در اربیل
بیلبورد قدردانی اهالی یمن از ایران بخاطر شکست محاصره هوایی
play_arrow
بیلبورد قدردانی اهالی یمن از ایران بخاطر شکست محاصره هوایی
عملیات شکار ترامپ و نتانیاهو
play_arrow
عملیات شکار ترامپ و نتانیاهو
قصه ماندگارترین سکانس «مادر» از زبان زنده‌یاد اکبر عبدی؛ اشکی که علی حاتمی را هم متاثر کرد
play_arrow
قصه ماندگارترین سکانس «مادر» از زبان زنده‌یاد اکبر عبدی؛ اشکی که علی حاتمی را هم متاثر کرد