لبخند ناتمام

ننه، اصلاً همه ش تقصير تو بود که از اون اول به اين ناصر گره اين قدر رو دادي! اگه گذاشته بودي همون روزاي اول روشو کم کنم، حالا اين طور گردن کلفتي نمي کرد. هر وقت اومدم بگم: «ناصر...» بلافاصله جاده مرا کوفتي و توپيدي به من که: «ننه جون، بچه س... اون تو را دوست داره... باهات شوخي مي کنه... ناراحت نشو...»
دوشنبه، 24 اسفند 1388
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
لبخند ناتمام
لبخند ناتمام
لبخند ناتمام

نويسنده:اکبر رضي زاده
منبع : راسخون




سحر برگي ز دست تاک افتاد
تو گويي بال من بر خاک افتاد
نسيم از قاب عکسش پرده برداشت
نگاهم بر رخ افلاک افتاد
ننه، اصلاً همه ش تقصير تو بود که از اون اول به اين ناصر گره اين قدر رو دادي! اگه گذاشته بودي همون روزاي اول روشو کم کنم، حالا اين طور گردن کلفتي نمي کرد. هر وقت اومدم بگم: «ناصر...» بلافاصله جاده مرا کوفتي و توپيدي به من که:
«ننه جون، بچه س... اون تو را دوست داره... باهات شوخي مي کنه... ناراحت نشو...»
آره ارواح ننه اش! منو دوست داره! باهام شوخي مي کنه! همين دوست داشتن هاشه که امروز، تو کوچه، تو خيابون، تو محله، تو مدرسه، جلو دوست و فاميل، در و همسايه، خلاصه همه و همه جا سينه ش رو مثل علم يزيد جلو مي ده و راست و سيخکي وا مي سه و برا من شعر مي خونه! اونم چه شعري:
«حسني خُل مسني، داريه نداري بزني، از زير دنبک مي زني!»
از منم که قول مردونه گرفتي که ديگه هيچ وقت بهش نگم:
«ناصر گره، کُره خره، گاب نره!»
حالا چطوري بايد اين همه ليچارگويي هاي اونو بشنوم و دم برنيارم، خدا مي دونه و بس!
هر چه هم بهش مي گم:
«ناصر، من به ننه قول مردونه دادم داده ام!»
تازه انگاري خيالش راحت مي شه که جوابي تحويل نمي گيره، ديگه معطل نمي کنه و هر چه سر زبونش مي آد، بارِ آدم مي کنه!
«... ننه جون خونسرد باش... رفيقته ... همکلاسيته... بچه محله س...»
صد سال سياه نمي خوام رفيقم باشه! اصلاً از اولش هم چشم ديدن منو نداشت.
هر وقت يه نمره بيست مي آوردم، از حسادت مي خواست بترکه! خب به من چه که اون عنتر شاگرد تنبله؟! آدم هم اين قدر حسود؟!
همين چند روز پيش تو مدرسه- قبل از اومدن آقا معلم- از ته کلاس بلند بلند شعر منو خوند. بچه ها هم غش کردند از خنده. خب، اون طفلکي ها که تقصيري ندارن! بالاخره يه نفر يه مزه اي انداخته، بايد بخندند! نبايد؟!... مقصر اون گامبوئيه که خجالت نمي کشه و جلو بچه ها اين قدر لودگي مي کنه و اين شِر و ور ها را بلغور مي کنه! مگه نه؟!...
اوخ ... نمي دوني ننه! نمي دوني اون موقع چه جوري خون خونم رو مي خورد! دلم مي خواست پاشم و با مشت بزنم تو آرواره ش. ولي ... خب ديگه قولي که به تو داده ام برام خيلي مهمه؛ ناچار مجبور بودم همون طور که تو مي خواي يه گوشم رو در کنم، و اون يکي شو دروازه! ولي اون لا مصب مگه دست بردار بود؟! خنده پت و پهني تو صورتش ولو بود و مدام شعر منو مي خوند. آخرش هم خدا پدر و مادر مبصرمون رو بيامرزه. تاسفت تهديدش نکرد که:
« اگه دست از سر حسن ور نداري، با من طرفي!» تمومش نکرد که نکرد.
هر وقت هم به مامانش مي گم: «بتول خانم تو رو خدا به اين آقا ناصرتون بگين پاشو از تو کفشِ من بيرون بکشه !»
با خونسردي تموم يه لبخند وت و وازي تحويلم مي ده و مي گه:
«حسن جون، اون با تو شوخي مي کنه! ... اون تو رو خيلي دوس داره!»
آره به جون باباي خرسش! خيلي دوسم داره! اون قدر که نمي خواد سر به تنم باشه!
«ننه جون، بي خيال باش... مش رمضون، باباش آدم خوبيه...»
اوهوم ... باباش!... آره به ارواح خاک ميدون شاه! آدم خوبيه! خدا پدرت رو بيامرزه ننه. تو خودت که آدم صاف و ساده اي هستي، فکر مي کني همه خوب اند! باباش هم از اون ناتوهاست. بد مصب شکمش دو متر از سرش جلوتره! مثه گاوخوني مي مونه! هر چي توش مي ريزه پر نمي شه!
سه، چهار روز پيش رفته بودم حموم. مرتيکه خرس گنده با اون سبيلهاي چخماقي از بنا گوش در رفته، و اون ته ريش زبري که تو صورتش داغمه بسته اصلاً به آدم نمي گه: خرت به چند؟! برا آدمهاي بزرگ که خوب انعامش مي دن- کلي عزت و احترام قايله. براشون لُنگ پهن مي کنه. چقدر نرم مشت و مالشون مي ده، اما در جواب سلام من، بِر و بِر تو چشام زل مي زنه و هيچي نمي گه. وقتي هم درد مجبوري بهش مي گم:
«مش رمضون، تو رو به پيغمبر، جلو اين پسرتون رو بگيريد. ديگه کم کم کفرمو درآورده!... »
يهو اخم تو ابروهاش چمبره مي زنه و با عجله لنگهايي رو که تا و مرتب کرده، دسته دسته توي کمد مي ذاره و مي گه:
« يعني مي خواي بگي تو به اون هيچي نمي گي و فقط وايميسي فحشاشو تحويل مي گيري؟ آره؟! ...»
ده اگه من جواب ليچار گوييهاي اون لوس ننر را بدم که سي تا ننه و آقا پيدامي کنه و حتما سر و کارم به ميز آقاي ناظم کشيده مي شه!
البته ننه اينو تو دلم گفتم. ولي حالا با چه زبوني به اين گامبو حالي کنم که من به تو قول مردونه داده ام!؟ خدا مي دونه و بس!
اصلاً ننه، من هم مثل تو از اول زندگي شانس نداشتم! البته مي دونم که تو معتقدي: همه کارها دست خداست. اما به قول خودت: نمي دونم چرا هر چه درده، مال من دردمنده؟!
اون از ناصر گره و ننه و آقاش. اونم از اين آقا ناظم که سفت پاشو کرده تو کفش من. هرچي بهش مي گم: آخه آقا ناظم شما يه آدم فرهنگي هستيد، نباس از اين توقع ها داشته باشي، من يکي اهل اين حرفا نيستم! مگه لامصب دست برمي داره؟! آخرش مي دونم تا به آقاي مدير - که آدم با خداييه- نگم اين مرتيکه به من چه حرفايي مي زنه، دست وردار نيست که نيست! اونم از بابا! ... که اصلاً نمي گه يه پسر ده ، دوازده ساله هم داره! اونم از زن باباي لچر، که با من مثل مادر فولاد زره، رفتار مي کنه!
خلاصه ننه، خدا از هيچ راهي به من شانس نداده، نمي دوني اون روز که ناصر گره، خودنويسش رو گرم کرده بود، آقا ناظم با من چي کار کرد! بي غيرت نکرد لااقل يه کلمه هم از من بپرسه: «ناصر راست مي گه؟ کار تو بوده؟» و بعد اون طور شترقي بخوابونه تو صورتم!
البته من مي دونم آقا ناظم کجاش مي سوزه! نامرد تازه بعد از اينکه يه فصل کتک مفصل به من زد، ناصر گره رو فرستاد در خونه ما تا چغلي منو به بابا بکنه. که چي؟! خودنويسش رو، من دزديده ام!
اما ننه از بدشانسي من، اون روز بابا خونه نبود و ناصر موضوع را به زن بابا گفت. چشمت روز بد نبينه! ... زن باباي لاکردار، نه گذاشت و نه برداشت. چنان با کمربند به جون من يلاّ قبا افتاد که تا سه روز روي باسنم زخم بود. و لکه هاي سياه خون مرده پشت گرده ام تا دو هفته از بين نرفت.
آره ننه، نمي دوني اون روز چقدر فحش خواهر و مادر به زن بابا دادم! ولي نمي دونم چرا از اون همه فحش، يکي ش هم از دهنم خارج نشد! همه ش از دلم بيرون مي اومد و مثه يخ، رو لبهام خشک مي شد و مي ماسيد! و درست مثل يه مجسمه ي تکيه ي غمزده فقط کتکها رو تحويل مي گرفتم و بجز «آخ! ...» چيز ديگه اي نداشتم که به زبون بيارم. انگار اين «آخ! ...» از هزار فحش و ناله سنگينتر بود و شکننده تر!
اصلا ننه نمي دونم چرا امروز بدجوري دلم گرفته. انگاري يه کوه درد رو سينه م جا خوش کرده. مثل اينکه به صلابه ام کشيده اند و هر کسي يه قسمتي از بدنم رو مي کنه و به گوشه اي پرتاب مي کنه. اصلا انگار روزي که خدا خوشي ها را بين بنده هاش تقسيم مي کرده، يه آدم قالتاقي مثل آقا ناظم، يا زن بابا، يا ناصر گره، يواشکي اسم منو از تو ليست قلم گرفته!
يادم نمي رم ننه، روزي که ناصر خودنويسش رو توي آت و آشغالاي خونه شون پيدا کرد، بي معرفت نکرد لااقل يه غذرخواهي خشک و خالي از من بکنه!
زن بابا هم وقتي که فهميد کار من نبوده، نيشش رو مثل دهنه تغار باز کرد و گفت:
«طوري نيس حسن! بچه بايد کتک خورش سفت باشه! »
ولي اگه يه روز من يه تلنگر به اون دختر لوس و بي مزه ش بزنم، نمي دوني چه قشقرقي راه مي اندازه! انگاري حالا به اسب شاه گفته اند: يابو! به خيالش آسمون پاره شده و اون دختر ننر زردمبو رو زمين افتاده!
تا حالا يه بار نشده که من و اون دعوا کنيم و زن بابا طرف منو بگيره. خب ديگه ننه، چه کار مي شه کرد؟ هر چي باشه اون بچه ي خودشه، ولي من بچه تو. بابا هم که اصلا فراموش کرده پدر هر دومونه!
«ننه جون، خونسرد باش! ... مي گذره! ... زندگي اون قدرها ارزش نداره! ....»
آره ننه مي گذره. فقط دلم مي خواست که به تو قول نداده بودم که بچه خوبي باشم، اون وقت مي فهميدي با اين آقا ناظم هيز، يا اين زن باباي لچر، يا اين ناصر گره نامرد، چه کار مي کردم!
اصلا ننه، با توهم که آدم درد دل مي کنه، نه يه کلوم «ها» مي گي، نه يه کلوم «هو»! مثل يک شقايق تو لاک خودت خزيده اي، و ساکت و غمزده به من زل زدي و لااقل «لبخند ناتمام» ت رو، تموم نمي کني! لبخندي رو که سالهاست روي لبات يخ بسته! حالا کي مي خواد آب بشه، خدا مي دونه و بس! وقتي هم که با گوشه چشات با آدم حرف مي زني، فقط بلدي بگي:
«ننه جون، خونسرد باش ... گذشت داشته باش ... مي گذره ... زندگي اون قدرها ارزش نداره! »
يا تعريف اون ناصرگره ي نکبتي و ننه و آقاشو بکني!
يادم نمي ره اون روز که تو يک دفعه قلبت درد گرفت و از هوش رفتي و بلافاصله تو را با آمبولانس به بيمارستان بردنت همين ناصر گره، عوض اينکه بياد به من دلداري بده، بي پدر وايساده بود وسط کوچه و جلو همه همسايه ها - که به خاطر تو در خونه جمع شده بودند- و داد مي زنه:
«حسني، خل مسني، داريه نداري بزني، از زير دنبک مي زني!»
ننه، حالا هم مثل بقيه ي آدما، همه ي حرفاي منو بشنو و نگو خرت به چند؟! وقتي هم با گوشه ي چشات با هام صحبت مي کني، فقط بگو:
«ننه جون، خونسرد باش .... گذشت کن... بالاخره مي گذره! ...»
آره ننه مي گذره. اما من ديگه حوصله م سر رفته... طاقتم طاق شده... روحم آتيش گرفته و داره يواش يواش همه ي وجودم رو مي سوزونه و نابود مي کنه. مگه يه پسر بچه چقدر تحمل داره؟!
به خدا ديشب از تنگ غروب تا خروس خون، گريه و ناله کردم، و يکي نبود يه دستي به رو سرم بکشه و بگه: «گريه نکن!»
خلاصه ننه، کم کم کفرم در اومده و توي اين دنياي به اين بزرگي هيچ کس به داد آدم نمي رسه! اگه يه خرده براي تو هم درد دل نکنم، پس ديگه چه خاکي به سرم کنم؟!
اما ننه، تو چرا يه کاري براي بچه ت نمي کني؟! چرا يه دستي نمي جنبوني؟! چرا اون «لبخند ناتمام» ت رو تمامش نمي کني؟!....
چرا اون يخهاي ماسيده روي لبات رو خرد نمي کني؟! چرا با اون دستات نمي زني شيشه ي اين قاب عکس رو بشکني و خودت رو از تو اين چارچوب فلزي خلاص کني؟!... و به کمک من بيايي تا اين سنگ مرمر به اين بزرگي رو از روي سينه ت برداريم؟!
ننه به خدا قسم، هيکل نحيف و رنجور تو تحمل اين همه خاک و اين سنگ مرمر به اين بزرگي رو نداره!!!


ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
تاجرنیا فدراسیون را تهدید کرد: جام را ندهید، سراغ فیفا و AFC می‌رویم
play_arrow
تاجرنیا فدراسیون را تهدید کرد: جام را ندهید، سراغ فیفا و AFC می‌رویم
خیابان‌های نیویورک پس از طوفان شدید به رودخانه تبدیل شدند
play_arrow
خیابان‌های نیویورک پس از طوفان شدید به رودخانه تبدیل شدند
قالیباف: عراق در آستانه خروج نهایی نیروهای خارجی و تثبیت حاکمیت مستقل خود است
play_arrow
قالیباف: عراق در آستانه خروج نهایی نیروهای خارجی و تثبیت حاکمیت مستقل خود است
ویدیویی از لپ‌تاپ دوربین‌دار شیائومی با قابلیت‌های عجیب!
play_arrow
ویدیویی از لپ‌تاپ دوربین‌دار شیائومی با قابلیت‌های عجیب!
خواهر عمران خان: برادرم در زندان تحت شکنجه است
play_arrow
خواهر عمران خان: برادرم در زندان تحت شکنجه است
عدد شوکه‌کننده برای بازسازی انستیتو پاستور
play_arrow
عدد شوکه‌کننده برای بازسازی انستیتو پاستور
ناکامی گروهک مسلح در ورود به مرزهای جنوب شرق کشور
play_arrow
ناکامی گروهک مسلح در ورود به مرزهای جنوب شرق کشور
ادعای ایلان ماسک : کمتر از یکسال تا بازگرداندن بینایی با تراشه مغزی
play_arrow
ادعای ایلان ماسک : کمتر از یکسال تا بازگرداندن بینایی با تراشه مغزی
رای‌دهنده قدیمی جمهوری‌خواه خطاب به ترامپ: «استعفا بده؛ داری کشور را نابود می‌کنی»
play_arrow
رای‌دهنده قدیمی جمهوری‌خواه خطاب به ترامپ: «استعفا بده؛ داری کشور را نابود می‌کنی»
لحظه عجیب تشنج یک ربات انسان‌نما
play_arrow
لحظه عجیب تشنج یک ربات انسان‌نما
حضور معنادار قالیباف بر سر مزار شهید رئیسعلی دلواری
play_arrow
حضور معنادار قالیباف بر سر مزار شهید رئیسعلی دلواری
تصاویری از معارفه رسمی رونالدینیو در راونا ایتالیا
play_arrow
تصاویری از معارفه رسمی رونالدینیو در راونا ایتالیا
نمای خیره‌کننده فضانوردان در حال راهپیمایی فضایی
play_arrow
نمای خیره‌کننده فضانوردان در حال راهپیمایی فضایی
سیمای امام زمان(عج) از دیدگاه قرآن
سیمای امام زمان(عج) از دیدگاه قرآن
ثبت یک لحظه ترسناک؛ سیلاب ناگهانی گردشگران سلفی‌باز را با خود برد
play_arrow
ثبت یک لحظه ترسناک؛ سیلاب ناگهانی گردشگران سلفی‌باز را با خود برد