تازه وارد

استان قم به لحاظ منطقه کويري بودن، چقدر گرم و طاقت فرساست. خصوصاً اگر وسيله نقليه شخصي نداشته باشي و در يک روز تعطيل قصد سفر از اين استان به استان ديگري داشته باشي. آن هم با اتوبوسهاي عبوري! «اصفهان، فقط چهار نفر!... رديف آخر!»
دوشنبه، 24 اسفند 1388
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
تازه وارد
تازه وارد
تازه وارد

نويسنده:اکبر رضی زاده
منبع : راسخون




استان قم به لحاظ منطقه کويري بودن، چقدر گرم و طاقت فرساست. خصوصاً اگر وسيله نقليه شخصي نداشته باشي و در يک روز تعطيل قصد سفر از اين استان به استان ديگري داشته باشي. آن هم با اتوبوسهاي عبوري!
«اصفهان، فقط چهار نفر!... رديف آخر!»
جمعيت مجتمع در سه راهي تهران- قم- اصفهان، آن قدر زياد بود که افراد يک ديگر را کنار زده، با دو به طرف اتوبوس تازه وارد حمله کردند تا شايد خود را از گرماي طاقت فرساي اين شهر نجات دهند.
شاگرد شوفر که زير پيراهن به تن داشت با چشمهايي پف کرده، موهايي آشفته و صورتي نتراشيده، جمله اش تمام شده و نشده سرش را از لابه لاي در به داخل برد و با پاي راستش در را نيمه باز گذاشت.
بيش از ده، بيست نفر خود را به اتوبوس رساندند و هر کس سعي داشت ديگري را پشت سر گذاشته، خودش سوار شود.
نفر چهارم که پايش به رکاب رسيد، راننده آرام آرام پايش را از روي کلاج برداشت و ماشين حرکت کرد.
شاگر شوفر بقيه افرادي را که تلاش مي کردند سوار شوند، با دست کنار زد و در را محکم به هم کوبيد. با اين عمل مردي که به ماشين آويزان شده بود به روي ديگران سقوط کرد و اتوبوس جا کن شد.
شاگرد از توي آيينه سمت راست به مردي که سقوط کرده بود نگريست. وقتي حرکات توهيت آميز او را ديد، با خونسردي و بي خيالي شانه هايش را بالا انداخت و زير لب غريد:
«چه کار کنم؟!... جا نداريم ديگه!...»
اتوبوس دل جاده را شکافت و بقيه مسافران معترض را به حال خود گذاشته، از طريق جاده سلفچگان به سمت اصفهان راه افتاد.
از چهار مسافر تازه وارد، دو نفرشان از روستاهاي اطراف اصفهان بودند و يکي شان جواني سي و دو سه ساله، و چهارمي مردي بود مسن و درشت هيکل با ريشهايي بلند و خرمايي رنگ.
روي صندلي ما قبل آخر پشت سر راننده، يک زوج جوان با بچه شان- پشت به جوان تازه وارد و پيرمرد فربه - نشسته بودند و روي صندلي سمت راست (مقابل دو مرد روستايي)، خانم جواني با روسري سبز گل گلي بغل شيشه، و پيرزني با چادرسياه بغل دستش نشسته بوند و با هم گپ مي زدند.
دقايقي گذشت و اتوبوس از محدوده استان قم خارج شد. پيرزن چادر مشکي روي به طرف حرم- که هنوز تک مناره هايش نمايان بود- برگرداند و دستش را به سينه گذاشته، تعظيم کرد و چيزهايي زير لب زمزمه کرد که هيچ کس صدايش را نشنيد.
«آقا کرايه تون!»
شاگر شوفر در حالي که گونه راستش را مي خاراند اين را گفت و به دو مرد روستايي چشم دوخت.
روستايي اي اولي ابتدا نگاهي به دوستش و بعد به شاگرد کرد:
«چقدر مي شه؟»
-چهار و دويست.
- چي؟... نفري دو هزار و صد تومان؟!
- ها... بله... مگه جمعيت رو نديدي؟ اگه سوارتون نکرده بودم، تو برق آفتاب حالا حالاها مهمون حضرت بودين!
روستايي دومي بحث را بي نتيجه ديد:
«بيا عامو!...»
شاگرد به صندلي سمت چپ رو کرد:
«آقا شما؟»
مرد جوان از روي صندلي اش نيم خيز شد و آهسته چيزي در گوش شاگرد شوفر زمزمه کرد.
خانم روسري گل گلي نيم نگاهي به صندلي سمت چپ انداخت و دوباره به حال اول برگشت. مثل اين که انديشه اي از ذهنش گذشت.
پيرمرد چاق ريش حنايي، کرايه اش را که قبلاً آماده کرده بود، بدون هيچ گونه بحثي کف دست شاگرد شوفر گذاشت:
«برکت!»
اين را گفت و نگاه عميقي به سر و وضع مرتب جوان کرد و با خود پچ پچي کرد و بعد طول اتوبوس را گز کرد.
مرد مسن دستي به ريش هايش کشيد و خطاب به مرد جوان گفت:
«شُکر خدا!... اگه سوارمون نکرده بود!...»
جوان نفسي از ژرفاي سينه اش بيرون داد و سرش را دو مرتبه پايين و بالا کرد:
«به من چه؟! مي خواست همون جا قم بره آگاهي شکايت کنه!...»
راننده اين را گفت و از آيينه وسط نگاهي به انتهاي ماشين انداخت. شاگرد دوباره به طرف جوان برگشت. چند نفر مسافري که در صندليهاي رديف جلو نشسته بودند با تعجب شاگرد را تا انتهاي اتوبوس برانداز کردند.
خانم روسري گل گلي در افکارش غرق بود. شاگرد در مقابل جوان قرار گرفت.
«بفرما!»
- اين ديگه چيه؟!
- سيکو پنج ژاپني الاصل!
شاگر خواست چيزي بگويد، ولي جوان اجازه نداد و انگشت روي بيني اش را به او نشان داد.
هنوز ساعت مچي در ميان انگشت سبابه و شصت جوان در هوا آويزان بود که ناگهان خانم روسري سبز گل گلي به عقب برگشت و خطاب به مرد جوان تازه وارد گفت:
« اِ... اِ... اِ... سلام آقاي فاقدي! حالتون چطوره؟»
شاگرد شوفر و مرد جوان - هر دو- نگاه متعجبشان را به زن دوختند. جوان حيران، ساعت آويزان را آرام آرام پايين آورد، اما قبل از اينکه ترديد بر او غلبه کند، نگاه خيره زن را در چشمان خود متمرکز ديد. ناچار بهت زده به چهره خانم روسري گل گلي زل زد:
«آقاي فاقدي؟!»
- بله بله... آقاي فاقدي، خب خانم چطوره؟ خيلي وقته نديدمشون! راستي من پول خرد دارم ... آقا بفرمايين.
جوان مات و مبهوت، مثل برق گرفته ها به خانم نگريست و براي چند ثانيه در جاي جاي ذهنش به دنبال تصاوير گمشده گشت.
«آقا بگيريد ديگه چرا معطليد؟»
شاگر شوفر نگاه متعجبش را از چهره جوان ربود و به پولهاي دست دراز شده خانم دوخت.
ساعت مچي از دست جوان رها شد و برکف اتوبوس سقوط کرد. پيرمرد فربه بغل دست جوان دوباره ريش حنايي رنگش را خاراند. مثل اينکه هيچ چيز نديده و نشنيده است! زوج جوان صندلي جلو، نگاه پرمفهومي به يکديگر کردند. پيرزن چادر مشکي سرفه کرد. دو مرد روستايي ساکت، محو صحنه بودند.
راننده که از آيينه جلو شاهد صحنه بود، انگار يک طوري اش شد! نگاهش را از آيينه وسط ماشين جمع کرد و به کف جاده دوخت.
«اوه ... خانم محبت! سلام از ماست. حالتون چطوره؟ راستي که من عجب آدم کم حافظه اي هستم ها! ... بايد ببخشيد!...»
شاگرد شوفر در باور و ناباوري، دست و پا مي زد. چيزي از جنس شک و ترديد ذهنش را پر کرده بود و نفهميد چطور شد که بلا اراده دستش را به طرف دست دراز شده خانم برد و پولها را از او گرفت و در جيب شلوارش گذاشت و با نگاه پر ابهامي از آنها دور شد.
خانم روسري گل گلي با نگاهش شاگرد را تا صندلي کمک راننده تعقيب کرد. مرد جوان گيج و منگ سرش را در ميان دستهايش گرفت و به فکر فرو رفت. شاگرد روي صندلي اش نشست و آهسته چيزي در گوش راننده گفت: راننده دوباره چشمهايش را به آيينه وسط دوخت و صندلي هاي رديف آخر را برانداز کرد و بعد عرقهاي روي پيشاني اش را پاک کرده، شيشه پنجره ي بغل دستش را پايين کشيد و از پاکت سيگار جلو داشبورد يک نخ بيرون آورد، زير لب گذاشت و آتش زد. انگار چيزي بيخ گلويش را گرفته بود!
«اصفهانه !... کسي خواب نمونده باشه ...»
شاگرد شوفر اين را گفت و در را باز کرد و در کنار خيابان نزديک در خروجي اتوبوس ايستاد.
مسافران يکي يکي از رديفهاي جلو، پياده شدند و کم کم نوبت به مسافران رديفهاي آخر رسيد:
«خب آقاي فاقدي، خانم رو سلام برسونيد. فعلاً خداحافظ!»
خانم روسري سبز گل گلي اين را گفت و لبخندي زده، به طرف در خروجي رفت.
جوان نفس عميقي کشيد و هيجانزده گفت:
«خيلي ممنون خانم [با محبت!] »
و بعد آهسته زير لب زمزمه کرد:
«البته اگر خانمي داشه باشم! ...»
و بعد طول اتوبوس را طي کرد.
«آقاي فاقدي؟...»
- ....
با شما هستم آقاي فاقدي!
مرد جوان که هنوز پا در رکاب داشت، لحظه اي مکث کرد و سپس به عقب برگشت و نگاهش را به چشمهاي پر استفهام راننده دوخت و متعجبانه پرسيد:
« با من هستيد؟!...»
- بله، بله... مگه شما ...
- من چي؟!
- هيچي مي خواستم بگم ...
- چي؟! ...
- مي خواستم بگم از اين به بعد هر وقت براي زيارت به حرم رفتيد مواظب جيبهاتون باشيد. آدمهاي پدرسوخته همه جا پيدا مي شند! ... ضمناً اين پولتون را هم داشته باشيد.
آخه تاکسيهاي اصفهان، کرايه رو گرونش کرده اند!...
دست راننده با دو اسکناس هزاري سبز و يک اسکناس صدتوماني دراز شد و در يک لحظه نگاه خانم روسري سبز گل گلي - که جلو اتوبوس در حاشيه ي خيابان منتظر تاکسي بود- با نگاه مرد جوان، که هنوز پا در رکاب داشت؛ و نگاه شاگر شوفر- از بغل در اتوبوس- به روي اسکناسهاي موجود در دست دراز شده ي راننده، متمرکز شد. و لحظه اي بعد همه ي نگاه ها در هم گره خورد و چهار تبسم رضايت بخش، توأماً در هم آميخت!


تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
گاف عجیب سخنگوی جدید کاخ سفید؛ ترامپ را شوهرش صدا زد! + فیلم
play_arrow
گاف عجیب سخنگوی جدید کاخ سفید؛ ترامپ را شوهرش صدا زد! + فیلم
تصاویری تازه از مسعود کیمیایی در جشن رونمایی از یک آلبوم موسیقی + فیلم
play_arrow
تصاویری تازه از مسعود کیمیایی در جشن رونمایی از یک آلبوم موسیقی + فیلم
آیت‌الله مروی: دو بار با رهبر انقلاب دیدار کردم/ حالشان بسیار خوب بود + فیلم
play_arrow
آیت‌الله مروی: دو بار با رهبر انقلاب دیدار کردم/ حالشان بسیار خوب بود + فیلم
ترامپ: به زلنسکی و پوتین برای پایان دادن به جنگ کمک می‌کنیم + فیلم
play_arrow
ترامپ: به زلنسکی و پوتین برای پایان دادن به جنگ کمک می‌کنیم + فیلم
ترامپ: به‌زودی درباره ایران تصمیمی خواهیم گرفت + فیلم
play_arrow
ترامپ: به‌زودی درباره ایران تصمیمی خواهیم گرفت + فیلم
ترامپ: ممکن است از اردوغان بخواهم در حمله به یمن مشارکت کند + فیلم
play_arrow
ترامپ: ممکن است از اردوغان بخواهم در حمله به یمن مشارکت کند + فیلم
رئیس جمعیت هلال احمر: برای هر سناریو از جمله حملات هسته‌ای و شیمیایی آماده‌ایم
play_arrow
رئیس جمعیت هلال احمر: برای هر سناریو از جمله حملات هسته‌ای و شیمیایی آماده‌ایم
عوارض گوش پاک‌کن؛ خطرات استفاده و روش صحیح تمیز کردن گوش + فیلم
play_arrow
عوارض گوش پاک‌کن؛ خطرات استفاده و روش صحیح تمیز کردن گوش + فیلم
شعار علیه لیونل مسی در تجمعات شبانه + فیلم
play_arrow
شعار علیه لیونل مسی در تجمعات شبانه + فیلم
فن زیبا و ۵ امتیازی محمد کمالی در کشتی فرنگی زیر ۲۳ سال جهان + فیلم
play_arrow
فن زیبا و ۵ امتیازی محمد کمالی در کشتی فرنگی زیر ۲۳ سال جهان + فیلم
عمرو موسی: تصور فروپاشی ایران اشتباه بود + فیلم
play_arrow
عمرو موسی: تصور فروپاشی ایران اشتباه بود + فیلم
روایت لحظات دلهره‌آور از واکنش شهید لاریجانی پس از بمباران بیت رهبری + فیلم
play_arrow
روایت لحظات دلهره‌آور از واکنش شهید لاریجانی پس از بمباران بیت رهبری + فیلم
رسانه نمایش خانگی و مسأله هنجارشکنی؛ از آسیب‌شناسی تا راهکارهای اصلاح رفتارهای ضدارزشی
رسانه نمایش خانگی و مسأله هنجارشکنی؛ از آسیب‌شناسی تا راهکارهای اصلاح رفتارهای ضدارزشی
انیمیشن/ در میان اسلایدها هم آمریکا برنده جنگ نشد
play_arrow
انیمیشن/ در میان اسلایدها هم آمریکا برنده جنگ نشد
قلعه‌نویی: برای بیرانوند وساطت نمی‌کنم
play_arrow
قلعه‌نویی: برای بیرانوند وساطت نمی‌کنم