مدرسه
نويسنده:مجيد شفيعي
عصرديدم سارها آسمان را سايه کرده اند . ازمامان پرسيد:«اين سارها ازکجا مي آيند؟»
مامان گفت:«ازمدرسه.»
گفتم:«مگرسارها مدرسه دارند؟»
گفت:«مثل مدرسه آدم ها که نه،ولي آنها و پرنده هاي ديگربايد چيزهايي ياد بگيرند که در زندگي به دردشان بخورد.
قناري که درقفس داشتيم، ديگر آواز نمي خواند. يک روز ديدم گوشه قفس بي حرکت ايستاده و سرش را لاي پرهايش برده است.فکرکردم گرسنه است.درقفس را باز کردم که به او آب ودانه بدهم که يک دفعه پريد وازپنجره رفت. نمي دانستم چه کار بايد بکنم.مامان که آمد و قفس را ديد،به من گفت:«قناري کجا رفت؟»
گفتم:«رفت مدرسه تاآواز خواندن ياد بگيرد».
مامان خنديد و گفت:«قناري ها که مدرسه ندارند!»
گفتم:«مگرخودت نگفتي پرنده ها بايد چيزهايي يادبگيرند که در زندگي به دردشان بخورد».
مامان گفت:«بله،گفتم».
گفتم:«سارها که به مدرسه مي رفتند،او غمگين مي شد.حيف بود آن سارهاي سياه با سواد شوند واين قناري قشنگ،بي سواد بماند.قناري قول داد زنگ هاي تفريح به ديدن ما بيايد».
منبع:نشريه قاصدک،شماره 48
/ج
مامان گفت:«ازمدرسه.»
گفتم:«مگرسارها مدرسه دارند؟»
گفت:«مثل مدرسه آدم ها که نه،ولي آنها و پرنده هاي ديگربايد چيزهايي ياد بگيرند که در زندگي به دردشان بخورد.
قناري که درقفس داشتيم، ديگر آواز نمي خواند. يک روز ديدم گوشه قفس بي حرکت ايستاده و سرش را لاي پرهايش برده است.فکرکردم گرسنه است.درقفس را باز کردم که به او آب ودانه بدهم که يک دفعه پريد وازپنجره رفت. نمي دانستم چه کار بايد بکنم.مامان که آمد و قفس را ديد،به من گفت:«قناري کجا رفت؟»
گفتم:«رفت مدرسه تاآواز خواندن ياد بگيرد».
مامان خنديد و گفت:«قناري ها که مدرسه ندارند!»
گفتم:«مگرخودت نگفتي پرنده ها بايد چيزهايي يادبگيرند که در زندگي به دردشان بخورد».
مامان گفت:«بله،گفتم».
گفتم:«سارها که به مدرسه مي رفتند،او غمگين مي شد.حيف بود آن سارهاي سياه با سواد شوند واين قناري قشنگ،بي سواد بماند.قناري قول داد زنگ هاي تفريح به ديدن ما بيايد».
منبع:نشريه قاصدک،شماره 48
/ج