هفت ستاره

خورشيد تيغه هاي طلايي اش و در تن کوه ها و دشت ها فرو کرده بود. آفتاب همه جارو گرفته بود و روشنايي و گرماش رو از کسي دريغ نمي کرد. رعنا شير رو در ليوان ريخت. کاکائو به اون اضافه کرد و صدا زد.
يکشنبه، 28 شهريور 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
هفت ستاره

هفت ستاره
هفت ستاره


 






 
خورشيد تيغه هاي طلايي اش و در تن کوه ها و دشت ها فرو کرده بود. آفتاب همه جارو گرفته بود و روشنايي و گرماش رو از کسي دريغ نمي کرد.
رعنا شير رو در ليوان ريخت. کاکائو به اون اضافه کرد و صدا زد.
مهديار! زود باش پسرم ديرت شد. من تو ماشين منتظرم و ليوان چايي رو سر کشيد. صداي زنگ تلفن سرور جان سلام!؟
...
امروز نمي رسم برم دفتر، پيش مامان بايد برم براي سفره عقد دخترخانم اردشيري، وسيله بخرم...
....
باشه ساعت 3 جلوي در بيمارستان. دنبال فروغ هم مي رم جلوي در ايستاده بودند که خانم پرستار جلو آمد و گفت:
تک تک تشريف ببريد توي اتاق. هر کس فقط چند دقيقه. فروغ در شيشه اي رو باز کرد و داخل شد. چشم هاي پدر بسته بود. پيرشده بود. موهاش ريخته بود. صورتش پر از چروک و ريش چند روزه اش يک دست سفيد .
فروغ، دست هاي پر از چروک ، پدر رو گرفت. کف دست هاي بابا زبر بود.
آروم صدا زد بابا
عبدالرضا چشم ها رو باز کرد. لبخندي بي رمقي به صورتش نشست.
فروع ياد روزهاي خوب افتاد بابا او رو روي شونه هاش مي شوند و مي دويد ياد روزي افتاد که بابا او رو روي زانوهاش نشوند و گفت:
فروغ چون مامان قراره براي تو و خواهرت، يه داداش خوشگل بياره.
فروغ اشک گوشه چشم هاش رو پاک کرد و دست پيرمرد رو به لب ها برده و بوسيد، عبدالرضا به صورت فروغ خيره شد.
چقدر شکل مادرتي. عين جوون هاي اشرف سادات. نفس رو بيرون داد مثل يک آه.
راستي حالش چطوره؟
خوبه
خانمي که روي مانتو شلوار سورمه اي سبز پوشيده بود، به او نزديک شد و گفت:
شما تشريف ببريد. ملاقات کننده بعدي بياد، نيايد زياد حرف بزند خستگي براش بده.
چشم هاي فروغ به صورت زرد پدر بود. دوباره دست هاي او رو به لب ها برد و بوسيد. به اشکي که گوشه چشمش جوانه زده بود، اجازه داد تا روي گونه هايش سر بخورد. بعد از در بيرون رفت. خواهرش کمي آن طرف تر، ايستاده بود و با دو تا دختر جوون صحبت کرد.
صورت يکي از اون ها، رو به فروغ بود. فروغ ياد عکسي در آلبوم بي بي دايي افتاد. بي بي در اون عکس، به دوربين لبخند مي زد.
اين دختر چقدر شکل ... بعد فکر ديگري ذهنيت... بعد فکر ديگري ذهنيت اوليه رو پر شدند.
آهان فهميدم
به آن جمع نزديک شد. صداي رعنا اومد:
مهتاب و مهسا خواهرهاي ما هستند. مهتاب قد بلندي داشت. موهاي مشکي اش، از زير روسري بيرون اومده بود لبخند زد. چقدر خنده اش شبيه باباست. مهتاب سلام کرد و دستش رو دراز کرد.
فروغ دست او رو، در دست هاش گرفت و فشرد. چشمش به دست چپش افتاد.
يک حلقه ظريف و باريک، به انگشت داشت. سيماي هر دو را تبسمي زيبا روشن کرد. دستش را در دستان مهسا هم گذاشت. پوست مهسا روشن تر از بي بي دايي بود.
سرور از دور به اونها نزديک شد.
با دکتر صحبت کردم، به گفته او، بابا فردا يا پس فردا به بخش منتقل مي شه.
الحمدا... خدا رو شکر.
رعنا از پيش پدر برگشت. صورتش گلگون بود. به جمع که رسيد سر به شانه سرور گذاشت و هق هق کرد.
مهسا چون مهتاب خانم! مامان زنگ زد و سفارش کرد از اينجا بريم خونه ما. مادرت و بي بي دايي هم هستند.
مزاحم نمي شيم.
شما مراحم هستيد. بايد عقل هامون رو روي هم بگذاريد. راه حلي پيدا کنيم. فرح و فهيمه و ايران به نتيجه رسيده باشند.
فرح سيني که ظرف هاي ژله در آن بود، جلوي نامادريش گرفت. زن لبخند کم رنگي زد و گفت:
نمي خورم. برام بده.
پس الان براتون کمپوت مي آرم.
زحمت نکش و گفتگوها شروع شد.
ايران بچه رو به بغل خواهرش داد و گفت:
امروز پيش صاحب موتور بودم. اولش خيلي ادا در آورد ولي بعدش يه چک گرفت و از شکايتش صرف نظر کرد.
فهيمه قاشق ژله رو از دهن خارج کرد بعد گفت:
من نتوستم کامران رو ببينم. ملاقات ممنوعه. طول مي کشه تا به ما اجازه ملاقات بدن.
صنم خانوم اشک چشم هاش رو پاک کرد و گفت:
بميرم واسه بچه ام
اشرف سادات ،رو به فرح کرد و گفت:
فرح جون! بعدا برو چايي بيار. بيا بشين ببينم رفتي خونه اون دخترک معصوم
فرح روي مبل نشست. به پشتي تکيه داد. رو به جمع کرد رفتم ولي روم نشد خودم رو معرفي کنم. گفتم از مربي هاي مهد کودکش هستم. مادرش جيغ مي کشيد. موهاش رو مي کند. اين قدر گريه کرد تا از حال رفت و بهش آرام بخش تزريق کردن.
فرح بغضش رو فرو داد و ادامه داد.
چه دختر خوشگل و نازي بود. چند وقت پيش ، عکسش رو جلد مجله چاپ شده بود.
يک ديوار سالن نشيمن، قاب هاي عکس دخترک بود. روي همه اون ها، روبان مشکي زده بودند.
آه کشيد و ادامه داد:
خدا براي هيچ مادري نياره. مادر بزرگ دخترک ، مات يک گوشه نشسته بود. خاله اش گفت، از وقتي خبررو شنيده، يک کلام با کسي حرف نزده.
پدر بزرگش هم، رنگ پريده به پشتي تکيه داده بود و قرآن مي خوند.
پيش خودم گفتم، الان موقعش نيست. بايد يک کم بگذره. شايد بعد از چهلم آروم تر بشن.
صنم خانم گفت: حالا جواب عبدالرضا رو چي بدم؟
مهسا تکه سيبي رو که، فهيمه براش پوست کنده بود، به دهن گذاشت بعد از چند دقيقه گفت:
من مي گم به بابا بگيم، باهاشون صحبت کرديم، قراره رضايت بدن. شايد اين جوري حال بابا بهتر بشه.
مهتاب نگاهي به ساعتش کرد و از جا بلند شد.
براي ساعت 6 بايد ترمينال باشم. يکي يکي خواهران رو بوسيد. وقتي اشرف سادات رو بغل کرد مي بوسيد. شونه هاش تکون خورد رو به مادرش و مهسا گفت:
منو بي خبر نذارين. آخر هفته مي آم تا بابا رو ببينم.
فرح: مي خواي تا ترمينال برسونمت. نه در بست مي گيرم. متشکرم.
رعنا ترمز دستي رو کشيد و از ماشين پايين اومد. در رو باز کرد بابا رو از ماشين پايين آورد. بوي اسفند، حياط کوچک خونه، صنم خانم را پر کرده بود.
پيرمرد که به دخترش تکيه داده بود، ايستاده و خيره به لاشه گوسفندي که جلوي پاهاش قرباني کرده بود، نگاه کرد.
دخترها دور و برش بودند. فرح و فهيمه بهش کمک کردند تا از پله ها بالا بره. ايران او رو به اتاقش برد و روي تشک خواباند. عبدالرضا به دور و برش نگاه کرد. هر کدوم از دخترها به کاري مشغول بودند رعنا سيني داروي پدر را در کنار تشک گذاشت. نگاهي به ساعت بالا سرش انداخت و يکي از قرص ها رو با يک ليوان آب به او داد.
مهتاب يک ليوان آب ميوه به او داد.
مهتاب يک ليوان آب ميوه به پدر خوراند.
فرح بالش پدر رو مرتب کرد. گفت:
بابا استراحت کنيد. براي ناهار صداتون مي کنم.
فهميه هم پنجره رو بست و پرده رو کشيد.
هنوز هوا سوز داره مي ترسم سرما بخوريد.
سفره آماده بود. رعنا به نزد پدر رفت و گفت:
بابا سوپ تون رو بيارم اينجا
نه بابا جون مي آم اونجا. مي خوام پيش دخترم باشم.
پس بياين ببرمتون
صدا زد ايران
ايران دويد. هر دو زير بغل عبدالرضا رو گرفتند و به سمت هال رفتند و او رو بالاي سفره نشاندند. فهيمه زود يک پشتي براي پدر آورد. سرور هم ظرف سوپ رو جلوي او گذاشت. وقتي همه دور سفره نشستند. عبدالرضا به اونها نگاه کرد.
از ذهنش گذشت. خدايا شکرت، که بهشت گمشده ام رو دوباره يافتم. کاش کامران هم بود.
منبع: نشريه خانه و خانواده شماره 170



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
تاجرنیا فدراسیون را تهدید کرد: جام را ندهید، سراغ فیفا و AFC می‌رویم
play_arrow
تاجرنیا فدراسیون را تهدید کرد: جام را ندهید، سراغ فیفا و AFC می‌رویم
خیابان‌های نیویورک پس از طوفان شدید به رودخانه تبدیل شدند
play_arrow
خیابان‌های نیویورک پس از طوفان شدید به رودخانه تبدیل شدند
قالیباف: عراق در آستانه خروج نهایی نیروهای خارجی و تثبیت حاکمیت مستقل خود است
play_arrow
قالیباف: عراق در آستانه خروج نهایی نیروهای خارجی و تثبیت حاکمیت مستقل خود است
ویدیویی از لپ‌تاپ دوربین‌دار شیائومی با قابلیت‌های عجیب!
play_arrow
ویدیویی از لپ‌تاپ دوربین‌دار شیائومی با قابلیت‌های عجیب!
خواهر عمران خان: برادرم در زندان تحت شکنجه است
play_arrow
خواهر عمران خان: برادرم در زندان تحت شکنجه است
عدد شوکه‌کننده برای بازسازی انستیتو پاستور
play_arrow
عدد شوکه‌کننده برای بازسازی انستیتو پاستور
ناکامی گروهک مسلح در ورود به مرزهای جنوب شرق کشور
play_arrow
ناکامی گروهک مسلح در ورود به مرزهای جنوب شرق کشور
ادعای ایلان ماسک : کمتر از یکسال تا بازگرداندن بینایی با تراشه مغزی
play_arrow
ادعای ایلان ماسک : کمتر از یکسال تا بازگرداندن بینایی با تراشه مغزی
رای‌دهنده قدیمی جمهوری‌خواه خطاب به ترامپ: «استعفا بده؛ داری کشور را نابود می‌کنی»
play_arrow
رای‌دهنده قدیمی جمهوری‌خواه خطاب به ترامپ: «استعفا بده؛ داری کشور را نابود می‌کنی»
لحظه عجیب تشنج یک ربات انسان‌نما
play_arrow
لحظه عجیب تشنج یک ربات انسان‌نما
حضور معنادار قالیباف بر سر مزار شهید رئیسعلی دلواری
play_arrow
حضور معنادار قالیباف بر سر مزار شهید رئیسعلی دلواری
تصاویری از معارفه رسمی رونالدینیو در راونا ایتالیا
play_arrow
تصاویری از معارفه رسمی رونالدینیو در راونا ایتالیا
نمای خیره‌کننده فضانوردان در حال راهپیمایی فضایی
play_arrow
نمای خیره‌کننده فضانوردان در حال راهپیمایی فضایی
سیمای امام زمان(عج) از دیدگاه قرآن
سیمای امام زمان(عج) از دیدگاه قرآن
ثبت یک لحظه ترسناک؛ سیلاب ناگهانی گردشگران سلفی‌باز را با خود برد
play_arrow
ثبت یک لحظه ترسناک؛ سیلاب ناگهانی گردشگران سلفی‌باز را با خود برد