آن روي سکه

قلبش تند تند مي زد. انگاري تو پاهاش جون نبود. از در شيشه اي گذشت جلوي آسانسور ايستاد بعد دکمه رو فشار داد. شال رو روي سرش مرتب کرد. آسانسور ايستاد. جلوي در آزمايشگاه رسيد. هنوز قلبش مي زد. بعد از چند دقيقه خودش رو روبروي خانمي ديد که پشت ميز نشسته بود. جواب آزمايشات جلوي دستش، روي ميز بود
يکشنبه، 28 شهريور 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
آن روي سکه

آن روي سکه
آن روي سکه


 






 
قلبش تند تند مي زد. انگاري تو پاهاش جون نبود. از در شيشه اي گذشت جلوي آسانسور ايستاد بعد دکمه رو فشار داد. شال رو روي سرش مرتب کرد. آسانسور ايستاد. جلوي در آزمايشگاه رسيد. هنوز قلبش مي زد. بعد از چند دقيقه خودش رو روبروي خانمي ديد که پشت ميز نشسته بود. جواب آزمايشات جلوي دستش، روي ميز بود اسمش رو گفت و کاغذي از توي کيفش در آورد و به دست زن داد.
خانم از ميان پاکت ها، يک پاکت در آورد و به دست او داد.
نورمهتابي اذيتش مي کرد. پاکت رو باز کرد. دست هاش مي لرزيد جواب رو ديد حس کرد خون توي رگ هاش يخ زد.پاهاش تاب نياورد. روي يکي از صندلي ها نشست. فشار رو روي شقيقه هاش احساس کرد. دست ها روي شقيقه هاش گذاشت و اشک هاش رو پاک کرد. زيرلب گفت: حالا چکار کنم؟
ده دقيقه گذشت. بلند شد. به طرف آب سرد کن رفت. يک خورده آب خورد، حس کرد تمام خون بدنش به صورتش دويده. مشتش رو پر کرد. آب به صورتش زد. به خيابان که رسيد. به اولين ماشين گفت:
-دربست.
نيم ساعت بعد، خونه بود
توي آينه نگاه کرد. دستي به موهاش کشيد که تک و توک، تارهاي سفيد توش بود. تلفن زنگ زد. صداش اومد که مي گفت:
-سلام عزيز دلم. مامان بزرگ به قربونت بره. کي مي آي پيش مامان بزرگ...
-گوشي رو بده به مامان
-سلام دخترم. نه امشب حالم خوب نيست. باشه يک وقت ديگه.
به ساعت نگاه کرد. سرش درد گرفته بود. به خودش گفت: ديگه قرص هم، نمي تونم بخورم.
خداييه
با صداي در، از خواب بيدار شد. از اتاق خواب بيرون اومد. شوهرش رو ديد که سامسونت رو به زمين گذاشت .
شفقي تويي؟
-خواب بودي؟ تو که عادت به خواب بعد از ظهر نداشتي. نکنه مريض شدي.
-نه حالم خوبه.
-مرد به طرف اتاق خواب رفت. کتش رو در آورد و به چوب لباسي زد.
-قربونت برم. تا دست و صورت مي شورم، چايي رو مي گذاري؟
سودابه بي حوصله، به سمت آشپزخونه رفت. کتري رو زيرشير آب گرفت. آب به اطراف پاشيد. جلوي پيرهنش خيس شد.
-اه...
-کتري رو روي گاز گذاشت و از آشپزخانه بيرون اومد. حوصله نداشت لباسش رو عوض کنه.
-خودش خشک مي شه.
-سيني چايي رو جلوي شوهرش گذاشت.
شفقي ليوان چايي رو به دهن نزديک کردو گفت:
-زنگ مي زدي نينا و مليکا بيان اينجا. دلم براي مليکا تنگ شده.
-2ساعت پيش، تلفن زد، دعوت کرد بريم اونجا. من حوصله نداشتم بهش گفتم نمي آييم.
-شام چي داريم؟
-حاضري
-چي شده؟ انگار حالت خوب نيست.
-نه چيزيم نيست.
-خدايا چکار کنم؟ به کي بگم؟ کاش مي تونستم.... حالت تهوع بهش دست داد به دستشويي دويد.
-اق، اق و اق
نزديک بود دل و روده اش بالا بياد. سرش رو بلند کرد. از توي آينه شوهرش رو ديد. چي شده؟ حالت بده؟ نکنه مسموم شدي بيا بريم دکتر.
-نه چيزي نيست. حالم خوبه
-استفراغ هم کردي؟
-فقط تهوع دارم.
-آب قند مي خواي برات درست کنم؟
-نه عزيزم خوب شدم.
به رختخواب خزيد. رو تختي سرمه اي را دوش کشيد و به گل هاي قرمز پرده خيره شد، تا خوابش برد.
سودابه گوشي تلفن رو برداشت. روي راحتي لم داده بود و شماره گرفت.
فريبا جون کاري باهات داشتم. مي آم پيشت.
زنگ درخونه فريبا رو زد. از پله ها بالا رفت. در راهرو، بوي ماهي سرخ کرده مي اومد. دوباره حالت تهوع.
فريبا دم در واحد ايستاده بود. متعجب به او نگاه مي کرد نگران پرسيد.
-چي شده؟ چي شده؟
سودابه سرتکون داد و بي رمق جواب داد: -هيچ، هيچ
مانتو را در آورد. فريبا به اون نگاه مي کرد. پرسيد: چرا کفش پاشنه کوتاه پوشيدي؟
لبخندکم رنگي، صورت سودابه رو پوشوند.
-از گرما دارم خفه مي شم.
-توهال بشين. خنک تره
-تو کاناپه فرو رفت و به شش ضلعي هاي رنگ وارنگ گليم کف هال چشم دوخت. سربلند کرد و به تابلوي روبرو خيره شد. يک زن که کودکي رو در بغل داشت. بغض در گلوش حس کرد. گوشه چشمش اشکي جوانه زد. فريبا با دو تا ليوان شربت اومد. قاشق رو توي ليوان گردوند و گفت:
-يک دکتر، ماما، يا هرکس که بتونه، منو از شرش خلاص کنه، پيدا کن.
-شوهرت مي دونه؟
-نه اگه بفهمه نمي گذاره.
-چرا مي خواي سقط کني؟
-با داماد و نوه، دختر و پسرهاي بزرگ.
-باشه با فريده تماس مي گيرم. اون مي شناسه. تا حالا دو تاسقط داشته ، پارسال وقتي دکتر بهش گفت، حامله است، از حال رفت. معتقده توي اين گروني، يک بچه بسه.
صداي فريبا از پشت تلفن مي اومد.
-فردا ساعت 4 مي آم دنبالت. فريده وقت گرفته. به ساعت نگاه کرد. سه و ده دقيقه اضطراب داشت. دلشوره مهمان ناخوانده اي بود که به قلبش چنگ مي زد.
لباس پوشيد. دست هاش مي لرزيد. دم در ايستاد 206فريبا از دور پيدا شد. فريبا سرشو از پنجره بيرون کرد، سودابه جون سوار شو سودابه سرش رو به پشتي صندلي تکيه داد. بعد عينک آفتابي زد هنوز دست هاش مي لرزيد.
چرا اين قدر رنگت پريده؟
از صبح حالم خوب نبود. خيلي سخته. قسمتي از وجود منه. چه جوري سلموني اش کنم.
به دلت بد نيار. تا يه ساعت ديگه تموم مي شه. به يک ساختمان رسيدند، يک برج. نماي برج سنگ سياه بود.
نورخورشيد به سنگ ها مي تابيد. به نظر سودابه، ساختمان مثل يک هيولا سياه بود که امکان داره، هر لحظه دهن باز کنه و او روببلعه. از دو، سه تا پله جلوي عمارت بالا رفتند. از در اصلي گذشته و سوار آسانسور شدند. به طبقه هفتم که رسيدند، دوباره يک در، داخل شدند. سودابه خودش گفت.
وقتي از اينجا بيرون مي آم. همه چيز تموم شده.
سراميک هاي سفيد، زير پاشنه هاي کفش فريبا صدا مي کردن اين صدا تو سر سودابه تکرار مي شد. انگارگيره اي به دور سرش پيچيده اند و اون رو فشار مي دن. دوباره شقيقه هاش درد گرفت. روي مبلي نشست. دست رو ستون سرش کرد.
صداي فريبا
بريم تو.
از جا بلند شد. مات بود. فريبا دستش رو گرفت و مثل يک بچه به دنبال او به راه افتاد. حرف نمي زد به اتاق داخل شد. در سمت راست اتاق يک راهرو بود. انتهاي راهرو يک در ديگه.
زني که روپوش سفيدي به تن داشت. از فريبا پرسيد.
-چند سالشونه؟
-46 سال
-سابقه بيماري...
سودابه ديگه چيزي نشنيد
در انتهاي راهرو باز شد. يک زن در حالي که، مردي زير بغلش رو گرفته بود بيرون اومد. يک مرد چارشونه و قد بلند هم، در حالي که روپوش سفيد به تن داشت، صدا زد:
خانم سميع! بعدي رو بفرستيد.
سودابه به دست هاي مرد نگاه کرد دستکش به دست داشت.
خون روي دستکش هاش ماسيده بود.
زن رو به سودابه کرد و گفت:
-تشريف ببريد تو
سودابه خيره به عقربه هاي ساعت بود. از جا بلند شد. فريبا پرسيد: حالت خوبه؟
سودابه فقط سرتکون داد. قدم هاش رو آهسته برداشت به يک قدمي در اتاق کورتاژ رسيد. مرد رو ديد که ايستاده و منتظره. روي روپوش سفيد مرد، لکه هاي خون بود.
و قطره هاي خون روي زمين
چند دقيقه به همه جا نگاه کرد. بعد برگشت. پشتش به در اتاق کورتاژبود. با گام هاي تند به طرف در خروجي رفت.
از درخارج شد. صداي فريبا رو شنيد.
سودابه سودابه.
فريبا به اون رسيد و چهره به چهره او ايستاد. آهسته پرسيد:
-کجا مي ري؟
-نمي تونم. به خدا نمي تونم. پاره وجودمه. وارد آسانسور شد. فريبا هم به دنبالش. به خيابان رسيد.
به نماي سياه ساختمان نگاه کرد. عجيب بود، ديگه ساختمان به نظرش، هيولا نمي اومد. تمام هوا رو با ريه هاش بلعيد و بعد بيرون داد.
منبع: نشريه خانه و خانواده شماره 170



 

نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
تاجرنیا فدراسیون را تهدید کرد: جام را ندهید، سراغ فیفا و AFC می‌رویم
play_arrow
تاجرنیا فدراسیون را تهدید کرد: جام را ندهید، سراغ فیفا و AFC می‌رویم
خیابان‌های نیویورک پس از طوفان شدید به رودخانه تبدیل شدند
play_arrow
خیابان‌های نیویورک پس از طوفان شدید به رودخانه تبدیل شدند
قالیباف: عراق در آستانه خروج نهایی نیروهای خارجی و تثبیت حاکمیت مستقل خود است
play_arrow
قالیباف: عراق در آستانه خروج نهایی نیروهای خارجی و تثبیت حاکمیت مستقل خود است
ویدیویی از لپ‌تاپ دوربین‌دار شیائومی با قابلیت‌های عجیب!
play_arrow
ویدیویی از لپ‌تاپ دوربین‌دار شیائومی با قابلیت‌های عجیب!
خواهر عمران خان: برادرم در زندان تحت شکنجه است
play_arrow
خواهر عمران خان: برادرم در زندان تحت شکنجه است
عدد شوکه‌کننده برای بازسازی انستیتو پاستور
play_arrow
عدد شوکه‌کننده برای بازسازی انستیتو پاستور
ناکامی گروهک مسلح در ورود به مرزهای جنوب شرق کشور
play_arrow
ناکامی گروهک مسلح در ورود به مرزهای جنوب شرق کشور
ادعای ایلان ماسک : کمتر از یکسال تا بازگرداندن بینایی با تراشه مغزی
play_arrow
ادعای ایلان ماسک : کمتر از یکسال تا بازگرداندن بینایی با تراشه مغزی
رای‌دهنده قدیمی جمهوری‌خواه خطاب به ترامپ: «استعفا بده؛ داری کشور را نابود می‌کنی»
play_arrow
رای‌دهنده قدیمی جمهوری‌خواه خطاب به ترامپ: «استعفا بده؛ داری کشور را نابود می‌کنی»
لحظه عجیب تشنج یک ربات انسان‌نما
play_arrow
لحظه عجیب تشنج یک ربات انسان‌نما
حضور معنادار قالیباف بر سر مزار شهید رئیسعلی دلواری
play_arrow
حضور معنادار قالیباف بر سر مزار شهید رئیسعلی دلواری
تصاویری از معارفه رسمی رونالدینیو در راونا ایتالیا
play_arrow
تصاویری از معارفه رسمی رونالدینیو در راونا ایتالیا
نمای خیره‌کننده فضانوردان در حال راهپیمایی فضایی
play_arrow
نمای خیره‌کننده فضانوردان در حال راهپیمایی فضایی
سیمای امام زمان(عج) از دیدگاه قرآن
سیمای امام زمان(عج) از دیدگاه قرآن
ثبت یک لحظه ترسناک؛ سیلاب ناگهانی گردشگران سلفی‌باز را با خود برد
play_arrow
ثبت یک لحظه ترسناک؛ سیلاب ناگهانی گردشگران سلفی‌باز را با خود برد