
لاپوشاني
چنان به گلويش فشار مي آورد که حتي يک قطره آب هم از حلقش پايين نمي رفت. گريه کنان سيني را با لبه پاي چپش کنار زد. بعد سرش را دو، سه مرتبه به ديوار کوبيد و بغضش براي چندمين بار ترکيد و بلند بلند گريه کرد. مادر هم همراهش گريست. بعد آمد و کنار دخترش نشست و با گريه گفت:
-...مريم جون، قربونت برم، خوب باباتم عصباني شد ديگه، هر مردي بود عصباني مي شد.
و بعد آب دهانش را قورت داد و ادامه داد:
-مردها همشون همين طورند، غيرتين عصباني مي شن ديگه، بلند شو مامان جون برو يه آبي به سر و صورتت بزن، يه لقمه هم غذا بخور...غذا نخوري تلف مي شي ها...
رد کبودي و خون مردگي زير چشم چپش تا پايين گونه کشيده شده بود والتهاب پوست فک و چانه اش از چند متري توچشم مي زد. کنج اتاق کوچکش کز کرده بود. دستي به موهاي مجعد و بلندش کشيد وبا سوزي که از ته دل بود، دوباره شروع کرد به هق هق. انگار همه چيز براش تمام شده بود يک جورهايي به ته خط رسيده بود. چند بار به سرش زده بود خودکشي کند. رفته بود سراغ قرص هاي رنگ و وارنگ تو يخچال، اما دستش ناخودآگاه لرزيد و جرأت نکرده قرص ها را بريزيد تو ليوان و بعد هم پرش کند از آب و سربکشد. خل شده بود؟ اما نه، ماجرا جنون وخل بازي و اين جور حرف ها نبود.
مادرش قورمه سبزي مانده از ظهر را گرم کرد و تو يک سيني استيل کنار کاسه کوچکي ماست و چند پرسبزي خوردن گذاشت جلوش. و مريم انگار تو عالم ديگري باشد و اصلاً نشنود که مادرش چه مي گويد، به نقطه اي مبهم خيره شده بود، لابد به سعيد فکر مي کرد. عجب خوش قيافه شده بود بعد از اينکه ريش پروفسوري گذاشته بود. سعيد قد بلند بود با چهره اي گندمگون، چشمان درشت ميشي و ابروهايي پرپشت و به هم پيوسته. مادر گفت:
-سعيد هم فهميد مريم جون؟
مريم مثل مرغي که بي هوا به سمتش سنگ پرانده باشند، از جا پريد:
- نه...خدانکنه بفهمه، يعني اونم بايد بفهمه که باباي من تفکرش قديميه! خدا نکنه بفهمه، ولي حتماً شک مي کنه؛ اگه منو با اين قيافه ببينه چي بهش بگم؟ تازه بابا گفته اگه از خونه بري بيرون جفت قلم هاي پاتو مي شکونم...
بعد دوباره انگار تازه متوجه شده باشد چه اتفاقي افتاده، بلند بلند گريه کرد:
-يعني من بايد عين جغد بشينم کنج خونه و تکون نخورم؟!
مارد هيمن طور که موهاي مريم را نوازش مي کرد و اشکش هم روي گونه اش جاري بود گفت:
-حالا اون عصباني بوده يه چيزي گفته عزيزم، مگه قراره تو خونه بموني. چند روز ديگه دوباره اخلاقش خوب مي شه. حالا اين قدر گريه نکن قربونت برم! بلند شو يه چيزي بخور. الهي برات بميرم، بابات که دشمنت نيست، نبايد مي فهميد، حالا که فهميده بايد مراقب باشي.
مريم گفت:
-تو بهش گفتي مامان؟ تو رو جون مامان بزرگ راستشو بگو.
مادر يکه خورد و جواب داد:
-اين چه حرفيه مي زني مريم! من اگه مي خواستم بهش بگم همون پارسال که فهميدم بهش مي گفتم، نه الآن. به جون مامان بزرگ، به جون خودت که مي دوني چقدر دوستت دارم من هيچي بهش نگفتم! مگه نديدي خودش اون يکي گوشي را برداشت و فهميد بعدش هم اومد تو اتاقت و همه چيزهاتو زير و رو کرد از من هم که پرسيد بهش گفتم تا الآن هيچي نمي دونستم. اگه مي دونست منم مي دونستم که روزگارم سياه بود. منم عين تو زير مشت و لگد، سياه و کبود مي کرد.
مريم گفت:
-حالا من بدبخت چه کار کنم؟ بابا که فکر مي کنه، سعيد شمره، شما هم که کاري نمي تونيد بکنيد. خودمو بکشم و خلاص کنم از هر کاري بهتره!
مادر گفت:
-اگه قول بدي فقط هفته اي يک بار با سعيد تلفني صحبت کني ايرادي نداره. وقتي خودم خونه هستم بهش زنگ بزن، بهش بگو بابام فهميده و نمي تونم از خونه بيام بيرون. يه چند وقتي که گذشت، هم چيز حل مي شه، منم با بابات صحبت مي کنم و کم کم از دلش درمي آورم. حالا پاشو يه چيزي بخور قربونت برم، پا شو عزيزم...
مريم التماس مي کرد:
-تو رو خدا جناب سروان، تو رو جون بچتون به بابام نگيد. اگه بابام بفهمه بدبخت مي شم، منو مي کشه، لااقل زنگ بزنيد خونمون به مامانم بگيد، لااقل به مادربزرگم بگيد. اما به بابام نه...
سروان لبخند کوتاهي زد و لب گزيد:
-دخترجون، يک هفته است که از خونه فرار کردي، بعد هم با اين شازده که هنوز دست راست و چپش را نمي شناسه پيدات کردن، حالا هم ميگي به پدرت نگيم؟ پس به کي بگيم؟! مي خواي آزاد بشي و راحت باشي و دوباره با اين پسر که هنوز معلوم نيست پدر و مادرش کي هستند فرار کني؟ دخترم مگه پدرت جلاده؟...
درست سه ساعت بعد از تماس سروان، پدر و مادر مريم آمدند اداره آگاهي، پدر برافروخته تر از هر وقت که عصباني بود، با گام هايي بلند راهرو اداره آگاهي را طي کرد تا سروان را ديد و بعد هم به اتاقش رفت. بعد هم مادر مريم به اتاق سروان آمد. پدر آن قدر عصباني بود که انگار راستي راستي مي خواست دخترش را بکشد. فرياد زد و رو به سروان گفت:
-اون پسره بي همه چيز کجاست؟
سروان خونسرد پشت ميزش روي صندلي تکاني به خودش داد و گفت:
-چرا داد و فرياد مي کنيد آقا، اگه مأمورهاي ما نگرفته بودنشان که الآن هم معلوم نبود کجا بودن؟ شما بايد اول از خودتون بپرسيد که چرا دخترتون با يک پسر بي کار و بي عار فرار کرده...
بعد رو به مادر مريم:
-خانم، دختر شما اين طور که خودش گفته حدود يک سال و نيمه با اين پسر که مي گه اسمش سعيده آشناست. پسره هويت درست و حسابي که نداره هيچ، سابقه دار هم هست. شما مي دونستيد که دخترتون با اين آقا پسر آشنا بوده؟
مادر مريم فقط گريه مي کرد و لام تا کام حرف نمي زد. پدر از فرط عصبانيت گوش هايش سرخ سرخ شده بود و انگار لال شده باشد، دم نمي زد حالا پدر به نقطه اي مبهم خيره شده بود.
سروان ادامه داد:
-دخترتون را تو شمال دستگير کردند.سه شبانه روز هم با هم تو يک اتاق اجاره اي زندگي مي کردند! مأمورها بهشون ظنين مي شن و دستگيرشون مي کنن.
مادر با گريه گفت:
-پدر و مادر سعيد کجا هستن؟!
سروان جواب داد:
-پدر و مادر؟ پدر ومادرش کجا بودند خانم! اين پسره الآن هشت ساله که از پدر و مادرش خبر نداره.
مادر مريم هول و واخورده پرسيد:
-مادربزرگش چي؟ مادربزرگش نيومده اينجا؟
-مادر بزرگ؟ خانم، اين آقا که دختر شما رو اغفال کرده سابقه خرده فروشي مواد مخدر داره. تو شمال هم دزدي کرده. دختر شما هم باهاش بوده. به خاطر همين، پرونده دخترتون فقط فرار از خانه نيست، شريک دزد هم بوده. اين آقاپسر خلافکار هم به دختر شما دروغ گفته بوده، تو تهران هم هيچ قوم و خويش نداره. اونجايي هم که زندگي مي کرده، خونه مادربزرگش نبوده. با چند تا از همدستانش اجاره کرده بود که دو تا از اون ها هم براي فروش موادمخدر و دزدي تحت تعقيب هستند. اين آقا رو هم که ديروز دستگير کردند و امروز صبح فرستادند تهران. هر چي هم تا حالا به دختر شما گفته دروغ بوده. دخترتون گول خورده. الان هم اگر سند خانه يا ملکي داريد. بگذاريد تا دخترتان امشب بازداشتگاه نره بايد فردا برن دادگاه تا اونجا قاضي حکم بده.
حالا مادرش سرش را به ديوار پشت سرش زد و عين مجنون ها به نقطه اي مبهم خيره شد.
منبع:مجله خانواده سبز(شماره 224)
/خ
-...مريم جون، قربونت برم، خوب باباتم عصباني شد ديگه، هر مردي بود عصباني مي شد.
و بعد آب دهانش را قورت داد و ادامه داد:
-مردها همشون همين طورند، غيرتين عصباني مي شن ديگه، بلند شو مامان جون برو يه آبي به سر و صورتت بزن، يه لقمه هم غذا بخور...غذا نخوري تلف مي شي ها...
رد کبودي و خون مردگي زير چشم چپش تا پايين گونه کشيده شده بود والتهاب پوست فک و چانه اش از چند متري توچشم مي زد. کنج اتاق کوچکش کز کرده بود. دستي به موهاي مجعد و بلندش کشيد وبا سوزي که از ته دل بود، دوباره شروع کرد به هق هق. انگار همه چيز براش تمام شده بود يک جورهايي به ته خط رسيده بود. چند بار به سرش زده بود خودکشي کند. رفته بود سراغ قرص هاي رنگ و وارنگ تو يخچال، اما دستش ناخودآگاه لرزيد و جرأت نکرده قرص ها را بريزيد تو ليوان و بعد هم پرش کند از آب و سربکشد. خل شده بود؟ اما نه، ماجرا جنون وخل بازي و اين جور حرف ها نبود.
مادرش قورمه سبزي مانده از ظهر را گرم کرد و تو يک سيني استيل کنار کاسه کوچکي ماست و چند پرسبزي خوردن گذاشت جلوش. و مريم انگار تو عالم ديگري باشد و اصلاً نشنود که مادرش چه مي گويد، به نقطه اي مبهم خيره شده بود، لابد به سعيد فکر مي کرد. عجب خوش قيافه شده بود بعد از اينکه ريش پروفسوري گذاشته بود. سعيد قد بلند بود با چهره اي گندمگون، چشمان درشت ميشي و ابروهايي پرپشت و به هم پيوسته. مادر گفت:
-سعيد هم فهميد مريم جون؟
مريم مثل مرغي که بي هوا به سمتش سنگ پرانده باشند، از جا پريد:
- نه...خدانکنه بفهمه، يعني اونم بايد بفهمه که باباي من تفکرش قديميه! خدا نکنه بفهمه، ولي حتماً شک مي کنه؛ اگه منو با اين قيافه ببينه چي بهش بگم؟ تازه بابا گفته اگه از خونه بري بيرون جفت قلم هاي پاتو مي شکونم...
بعد دوباره انگار تازه متوجه شده باشد چه اتفاقي افتاده، بلند بلند گريه کرد:
-يعني من بايد عين جغد بشينم کنج خونه و تکون نخورم؟!
مارد هيمن طور که موهاي مريم را نوازش مي کرد و اشکش هم روي گونه اش جاري بود گفت:
-حالا اون عصباني بوده يه چيزي گفته عزيزم، مگه قراره تو خونه بموني. چند روز ديگه دوباره اخلاقش خوب مي شه. حالا اين قدر گريه نکن قربونت برم! بلند شو يه چيزي بخور. الهي برات بميرم، بابات که دشمنت نيست، نبايد مي فهميد، حالا که فهميده بايد مراقب باشي.
مريم گفت:
-تو بهش گفتي مامان؟ تو رو جون مامان بزرگ راستشو بگو.
مادر يکه خورد و جواب داد:
-اين چه حرفيه مي زني مريم! من اگه مي خواستم بهش بگم همون پارسال که فهميدم بهش مي گفتم، نه الآن. به جون مامان بزرگ، به جون خودت که مي دوني چقدر دوستت دارم من هيچي بهش نگفتم! مگه نديدي خودش اون يکي گوشي را برداشت و فهميد بعدش هم اومد تو اتاقت و همه چيزهاتو زير و رو کرد از من هم که پرسيد بهش گفتم تا الآن هيچي نمي دونستم. اگه مي دونست منم مي دونستم که روزگارم سياه بود. منم عين تو زير مشت و لگد، سياه و کبود مي کرد.
مريم گفت:
-حالا من بدبخت چه کار کنم؟ بابا که فکر مي کنه، سعيد شمره، شما هم که کاري نمي تونيد بکنيد. خودمو بکشم و خلاص کنم از هر کاري بهتره!
مادر گفت:
-اگه قول بدي فقط هفته اي يک بار با سعيد تلفني صحبت کني ايرادي نداره. وقتي خودم خونه هستم بهش زنگ بزن، بهش بگو بابام فهميده و نمي تونم از خونه بيام بيرون. يه چند وقتي که گذشت، هم چيز حل مي شه، منم با بابات صحبت مي کنم و کم کم از دلش درمي آورم. حالا پاشو يه چيزي بخور قربونت برم، پا شو عزيزم...
مريم التماس مي کرد:
-تو رو خدا جناب سروان، تو رو جون بچتون به بابام نگيد. اگه بابام بفهمه بدبخت مي شم، منو مي کشه، لااقل زنگ بزنيد خونمون به مامانم بگيد، لااقل به مادربزرگم بگيد. اما به بابام نه...
سروان لبخند کوتاهي زد و لب گزيد:
-دخترجون، يک هفته است که از خونه فرار کردي، بعد هم با اين شازده که هنوز دست راست و چپش را نمي شناسه پيدات کردن، حالا هم ميگي به پدرت نگيم؟ پس به کي بگيم؟! مي خواي آزاد بشي و راحت باشي و دوباره با اين پسر که هنوز معلوم نيست پدر و مادرش کي هستند فرار کني؟ دخترم مگه پدرت جلاده؟...
درست سه ساعت بعد از تماس سروان، پدر و مادر مريم آمدند اداره آگاهي، پدر برافروخته تر از هر وقت که عصباني بود، با گام هايي بلند راهرو اداره آگاهي را طي کرد تا سروان را ديد و بعد هم به اتاقش رفت. بعد هم مادر مريم به اتاق سروان آمد. پدر آن قدر عصباني بود که انگار راستي راستي مي خواست دخترش را بکشد. فرياد زد و رو به سروان گفت:
-اون پسره بي همه چيز کجاست؟
سروان خونسرد پشت ميزش روي صندلي تکاني به خودش داد و گفت:
-چرا داد و فرياد مي کنيد آقا، اگه مأمورهاي ما نگرفته بودنشان که الآن هم معلوم نبود کجا بودن؟ شما بايد اول از خودتون بپرسيد که چرا دخترتون با يک پسر بي کار و بي عار فرار کرده...
بعد رو به مادر مريم:
-خانم، دختر شما اين طور که خودش گفته حدود يک سال و نيمه با اين پسر که مي گه اسمش سعيده آشناست. پسره هويت درست و حسابي که نداره هيچ، سابقه دار هم هست. شما مي دونستيد که دخترتون با اين آقا پسر آشنا بوده؟
مادر مريم فقط گريه مي کرد و لام تا کام حرف نمي زد. پدر از فرط عصبانيت گوش هايش سرخ سرخ شده بود و انگار لال شده باشد، دم نمي زد حالا پدر به نقطه اي مبهم خيره شده بود.
سروان ادامه داد:
-دخترتون را تو شمال دستگير کردند.سه شبانه روز هم با هم تو يک اتاق اجاره اي زندگي مي کردند! مأمورها بهشون ظنين مي شن و دستگيرشون مي کنن.
مادر با گريه گفت:
-پدر و مادر سعيد کجا هستن؟!
سروان جواب داد:
-پدر و مادر؟ پدر ومادرش کجا بودند خانم! اين پسره الآن هشت ساله که از پدر و مادرش خبر نداره.
مادر مريم هول و واخورده پرسيد:
-مادربزرگش چي؟ مادربزرگش نيومده اينجا؟
-مادر بزرگ؟ خانم، اين آقا که دختر شما رو اغفال کرده سابقه خرده فروشي مواد مخدر داره. تو شمال هم دزدي کرده. دختر شما هم باهاش بوده. به خاطر همين، پرونده دخترتون فقط فرار از خانه نيست، شريک دزد هم بوده. اين آقاپسر خلافکار هم به دختر شما دروغ گفته بوده، تو تهران هم هيچ قوم و خويش نداره. اونجايي هم که زندگي مي کرده، خونه مادربزرگش نبوده. با چند تا از همدستانش اجاره کرده بود که دو تا از اون ها هم براي فروش موادمخدر و دزدي تحت تعقيب هستند. اين آقا رو هم که ديروز دستگير کردند و امروز صبح فرستادند تهران. هر چي هم تا حالا به دختر شما گفته دروغ بوده. دخترتون گول خورده. الان هم اگر سند خانه يا ملکي داريد. بگذاريد تا دخترتان امشب بازداشتگاه نره بايد فردا برن دادگاه تا اونجا قاضي حکم بده.
حالا مادرش سرش را به ديوار پشت سرش زد و عين مجنون ها به نقطه اي مبهم خيره شد.
منبع:مجله خانواده سبز(شماره 224)
/خ