
من هم يک انقلابي شدم...
نويسنده:مطهره پيوسته
هنگامي که قيام مردم قم در19 دي 1356درحال وقوع بود، من داشتم با بچه ها توي کوچه بازي مي کردم. ما که عادت داشتيم براي سربازهاي پادگان دم خيابان که ديوارهاي ميله اي نسبتاً بلندي داشت، نان و پنير بخريم، بازهم با يک نان سنگک داغ ودو تومان پنير، مجوز بازي کنار محوطه نظامي را از سربازها گرفته بوديم. حين بازي،تو پمان به داخل پادگان افتاد، ولي برخلاف هميشه سربازي که هميشه آنجا در حال قدم زدن بود، توپ را پس نداد. به داخل پادگان دقيق شديم . دوستم رضا به ميله هاي بلند پادگان آويزان شد.سربازها به صف بودند و پس از صداي خشن سرهنگ،پاهايشان را محکم به زمين کوبيدند و به او اداي احترام کردند و به صف، به بيرون از پادگان رفتند. من و رضا که شيطنتمان تمامي نداشت، به سمت خيابان اصلي رفتيم تا رفتنشان را ببينيم. شلوغي جمعيت خيابان ساحلي قم و صداي شعارهاي ضد رژيم ، نشان از تظاهراتي داشت که درحال وقوع بود. چند دقيقه دنبال آنها رفتيم. سربازها مردم را محاصره کردند و پس از صداي شليک گلوله، جوي خون در خيابان راه افتاد. حضور روحانيان در ميان انبوه جمعيت، اين قيام را درنظرم مشروع و ضروري جلوه داد. ابراهيم؛ همان سربازي که نان و پنيرما را مي خورد، روي همسايه هايمان اسلحه کشيده بود.ناخودآگاه مشتم که درهواي سردي دي دستکش کاموايي به خود داشت، گره شد و درآسمان چرخيد،درحالي که شعار مرگ برشاه ومرگ براين حکومت يزيدي بر زبانم جاري بود... .
منبع:اشارات شماره128
/خ
منبع:اشارات شماره128
/خ