آن که دل من چو گوي در خم چوگان اوست شاعر : سعدي موقف آزادگان بر سر ميدان اوست آن که دل من چو گوي در خم چوگان اوست سلسله پاي جمع زلف پريشان اوست ره به در از کوي دوست نيست که بيرون برند درد مرا اي حکيم صبر نه درمان اوست چند نصيحت کنند بيخبرانم به صبر ور نکند حاکمست بنده به فرمان اوست گر کند انعام او در من مسکين نگاه ور بنوازد به لطف غايت احسان اوست گر بزند بيگناه عادت بخت منست سروي اگر لايقست قد خرامان اوست ميل ندارم به باغ انس نگيرم...