دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت شاعر : سعدي غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت مگر از دود دلم روي تو سودا بگرفت خال مشکين تو از بنده چرا در خط شد سايهاي در دلم انداخت که صد جا بگرفت دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجود هر چراغي که زمين از دل صهبا بگرفت به دم سرد سحرگاهي من بازنشست در تو نگرفت که خون در دل خارا بگرفت الغياث از من دل سوخته اي سنگين دل عالم از شوق تو در تاب که غوغا بگرفت دل شوريده ما عالم انديشه...