شفا
- آخه پسرم يدالله، تو اين وضع که دکترا فردا مي خوان پامو قطع کنن، تو هر چي دوست داري آوردي خونه، من که نمي تونم پذيرايي کنم. حالا چي کار کنم؟
- نه مادرجون، نگران نباش. تو قبلا از همه مون پذيرايي کردي. حالا اومديم ازت تشکر کنيم.
- نه نه. همه اتاق ها پر از مهمونه. من هم اصلا تا به حال اون ها رو نديدم، چه برسه به اين که از او ها پذيرايي کرده باشم.
- مادرجون همون روز که خوردي زمين، قبلش پنج تا نماز امام زمان(عج) خوندي و هديه کردي به شهدا. همه نمازها به ما رسيده. وقتي پات شکست، گفتي اين مزد من بود که اين طور بشم؟ حالا ما اومديم تشکر کنيم و مزدت رو بديم.
پيرزن با دستان لرزان، عرق سرد روي پيشاني اش را پاکرد.
- خدايا شکرت پام خوب شد. مثل اون دفعه اي که بچه م کمکم کرد. کاش زود صبح بشه و به بچه هام بگم که ديگه نبايد پامو قطع کنم. يدالله پام رو شفا داد.
پيرزن با ظرف آبي که کنار رخت خواب داشت، وضو گرفت و مشغول راز و نياز با خدا شد.
- مادرجون اين قدر لج بازي نکن. اون فقط يه خوابه. ما برايد بريم دکتر. اگه پات قطع نشه، خطر داره.
- مگه يادتون نيس اون روز هم که از موتور افتادم دکترا گفتن تو اين سن بايد مي مردم، ولي يه استخونمم نشکست. شب يدالله به خوابم اومد و گفت اون ها کمکم کردن. حالا هم مثل اون وقته.
- حالا با اون دفعه فرق داره. حالا چون برات سخته، فکر مي کني مثل اون دفعه معجزه شده.
- باشه ميام دکتر، ولي به شرطي که اول يه عکس از پام بگيريد. اگه پام خوب نشده بود، اون وقت قطعش کنيد، چون خود يدالله دستش رو کشيد رو پامو گفت ديگه خوب شدي.
- آقاي دکتر اگه گچ رو باز کنيد مي بينيد که ديگه مي تونم راه برم.
- مادر ما مي دونيم شهيدا جون شون رو دادن، ولي شما هشتاد سال تونه. با اين پايي که شما داريد، ديگه نه زنده اون ها و نه مرده شان، نمي تونن کاري براي شما بکنن. اگه پات قطع نشه، ديگه شهيدت هم نمي تونه جونت رو بهت برگردونه .
- باشه شما باور نکنيد. فقط يه عکس ديگه از پام بگيريد، بعد من مي رم اتاق عمل.
- آقاي دکتر چرا دوباره مي خوايد عکس بگيريد؟نتيجه عکس قبلي چي شد؟
- اجازه بديد، حتما اشتباهي شده. مي خواهم دوباره عکس بگيريم و بررسي کنيم.
دکتر همان طور که سر به ديوار گذاشته بود، هق هق کنان گفت: «هرگز چنين چيزي نديده بودم. حتما معجزه شده. مادر منو ببخش که حرفت و باور نکردم. شهيدا اگه بخوان هر کاري مي تونن بکنن. معجزه به سن و سال نيس، به دل پاکه.»
اتاق پر از پرستار و بيمار شده بود. يکي دست مي کشيد به سر پيرزن و التماس دعا مي گفت، ديگري اور ا مي بوسيد و دست به پاي او مي کشيد. پيرزن که لب تخت نشسته بود، گفت: «من گفتم يدالله شفام داده، ولي هيچ کسي باور نکرد.»
منبع:نشريه انتظار نوجوان47
- نه مادرجون، نگران نباش. تو قبلا از همه مون پذيرايي کردي. حالا اومديم ازت تشکر کنيم.
- نه نه. همه اتاق ها پر از مهمونه. من هم اصلا تا به حال اون ها رو نديدم، چه برسه به اين که از او ها پذيرايي کرده باشم.
- مادرجون همون روز که خوردي زمين، قبلش پنج تا نماز امام زمان(عج) خوندي و هديه کردي به شهدا. همه نمازها به ما رسيده. وقتي پات شکست، گفتي اين مزد من بود که اين طور بشم؟ حالا ما اومديم تشکر کنيم و مزدت رو بديم.
پيرزن با دستان لرزان، عرق سرد روي پيشاني اش را پاکرد.
- خدايا شکرت پام خوب شد. مثل اون دفعه اي که بچه م کمکم کرد. کاش زود صبح بشه و به بچه هام بگم که ديگه نبايد پامو قطع کنم. يدالله پام رو شفا داد.
پيرزن با ظرف آبي که کنار رخت خواب داشت، وضو گرفت و مشغول راز و نياز با خدا شد.
- مادرجون اين قدر لج بازي نکن. اون فقط يه خوابه. ما برايد بريم دکتر. اگه پات قطع نشه، خطر داره.
- مگه يادتون نيس اون روز هم که از موتور افتادم دکترا گفتن تو اين سن بايد مي مردم، ولي يه استخونمم نشکست. شب يدالله به خوابم اومد و گفت اون ها کمکم کردن. حالا هم مثل اون وقته.
- حالا با اون دفعه فرق داره. حالا چون برات سخته، فکر مي کني مثل اون دفعه معجزه شده.
- باشه ميام دکتر، ولي به شرطي که اول يه عکس از پام بگيريد. اگه پام خوب نشده بود، اون وقت قطعش کنيد، چون خود يدالله دستش رو کشيد رو پامو گفت ديگه خوب شدي.
- آقاي دکتر اگه گچ رو باز کنيد مي بينيد که ديگه مي تونم راه برم.
- مادر ما مي دونيم شهيدا جون شون رو دادن، ولي شما هشتاد سال تونه. با اين پايي که شما داريد، ديگه نه زنده اون ها و نه مرده شان، نمي تونن کاري براي شما بکنن. اگه پات قطع نشه، ديگه شهيدت هم نمي تونه جونت رو بهت برگردونه .
- باشه شما باور نکنيد. فقط يه عکس ديگه از پام بگيريد، بعد من مي رم اتاق عمل.
- آقاي دکتر چرا دوباره مي خوايد عکس بگيريد؟نتيجه عکس قبلي چي شد؟
- اجازه بديد، حتما اشتباهي شده. مي خواهم دوباره عکس بگيريم و بررسي کنيم.
دکتر همان طور که سر به ديوار گذاشته بود، هق هق کنان گفت: «هرگز چنين چيزي نديده بودم. حتما معجزه شده. مادر منو ببخش که حرفت و باور نکردم. شهيدا اگه بخوان هر کاري مي تونن بکنن. معجزه به سن و سال نيس، به دل پاکه.»
اتاق پر از پرستار و بيمار شده بود. يکي دست مي کشيد به سر پيرزن و التماس دعا مي گفت، ديگري اور ا مي بوسيد و دست به پاي او مي کشيد. پيرزن که لب تخت نشسته بود، گفت: «من گفتم يدالله شفام داده، ولي هيچ کسي باور نکرد.»
منبع:نشريه انتظار نوجوان47
/ج