بابا نان ندارد
نويسنده:ابوذر هدايتي
-بابا.
ليلي که دنبال دفتر ديکته اش مي گشت، نوک مدادش شکست.
-نان.
ليلي دفترش را پيدا کرد. تند مدادش را هم تراشيد.
-ندارد.
ليلي از تو کيفش، پاک کنش را پيدا کرد و تند تند برگه هاي دفترش را ورق زد و روي اولين برگه سفيد نوشت: بابا نان ندارد.
-سارا
ليلي کلمه «ندارد » را پاک کرد. خواست دوباره بنويسد. بد خط نوشته بود.
-انار.
ليلي براي اين که جا نماند، زود نوشت «ندارد »، ولي باز هم بد خط نوشته بود. بلند گفت:مامان تند نگو. مدرسه که نيست.
-سارا انار ندارد.
ليلي جمله دوم را نوشت، ولي هنوز «ندارد »جمله اول را ننوشته بود.
-برادر سيب ندارد.
ليلي ننوشت. سرک کشيد و به آشپزخانه نگاه کرد: مامان از خودت نگو. از روي کتاب بگو.خانم معلم دعوا مي کند.
بچه ها دفترهاي ديکته تان روي ميز.
ليلي نمره بيستش را نشان دوستش داد: باز هم بيست گرفتم، همه اش بيست.
-ليلي نيازي.
ليلي دستش را بالا گرفت: بله خانم.
-بيا پاي تخته ديکته ات را بلند بخوان.
ليلي خنده اي کرد و زود پاي تخته رفت. ليلي به بچه ها که نگاهش مي کردند، نگاه کرد.
-بخوان.
ليلي خواند: بابا نان ندارد. سارا انار ندارد. برادر آب ندارد. خواهر سيب ندارد. مرد در باران.
معلم از سرجايش بلند شد. پشت سر ليلي ايستاد و به دفترش نگاه کرد. دفتر را از دست ليلي گرفت: کي به تو ديکته گفته ؟
ليلي رو به معلم ايستاد:خانم اجازه، مادرم.
معلم زل زد به ليلي: برو بنشين.
-خانم اجازه، دفترمان.
ليلي دفترش را گرفت و سر جايش نشست.
دوستش به شانه اش زد: چرا خانم آفرين نگفت ؟ مگر بيست نشدي ؟
خانم دست به کمرش زد و بلند گفت: تند بنويسيد. تکرار نمي کنم. زود.
همه بچه ها دنبال دفتر و مدادشان گشتند.
-بابا نان دارد. بابا انار دارد. بابا سيب دارد. برادر نان دارد. برادر آب دارد. برادر سيب دارد. سارا نان دارد. سارا انار دارد. سارا سيب دارد. مادر نان دارد. مادر انار دارد. مادر سيب دارد.
ليلي دفتر ديکته اش را نشان پدرش داد: بابا ببين
مادر گفت: صاحب خانه هم امروز آمد.
پدر دفتر را از ليلي گرفت: کاش هيچ وقت نمي آمد.
ليلي دفترش را از دست پدرش گرفت: بابا اين جا را ببين.
ليلي بيست هايي را که گرفته بود، نشان پدرش داد. پدر نديد، ولي سرتکان داد و گفت:آفرين.
مادر از روي تاقچه چيزي برداشت و طرف پدر گرفت: چرا قبض برق را ندادي که حالا بدهي رو بدهي بيايد ؟
پدر قبض را گرفت و ابرو بالا انداخت: چقدر هم آمده. چه خبر است. ما که چيزي نداريم روشن کنيم.
ليلي دفترش را روي زمين گذاشت و دست روي پاي پدرش گذاشت و او را تکان داد و گفت: بابا ببين اين بيست را مامان داده، اين يکي را هم معلم مان. مي بيني چه دختر خوبي هستم.
مادر گفت:تا هفته بعد، باقي قبض ها مي رسد.
ليلي کتاب فارسي اش را دست پدرش داد: بابا تو هم ديکته بگو.
مادر ليلي را ديد: چه خبر است ؟ همه اش ديکته ديکته.
ليلي ساکت شد. پدر دست روي سر ليلي کشيد. ليلي خواست دفترش را جمع کند.پدر نگذاشت. ليلي خنديد پدر کتاب فارسي را دستش گرفت و گفت: بنويس:....
مادر گفت: نسخه مادرت را چه کار کردي ؟
پدر لبش را گزيد و سر تکان داد: اين دکتر هم تا مي تواند دارو مي نويسد.
ليلي سر بالا کرد و در گوش پدرش گفت:بابا بگو.
مادر گفت: براي فردا چه کار مي کني ؟
پدر کتاب را زمين گذاشت: فردا ؟
ليلي آرام گفت: بابا نوشتم، بگو.
-بابا....
مادر گفت:نذر داري. يادت رفت به اين زودي ؟
پدر به چشم هاي مادر خيره شد: تو اين وضع.
ليلي گفت: نمي توانم.
مادر اخم کرد: مي تواني، پس نه نياور. من و ليلي نمي آييم. خودت برو. خرجت کمتر مي شود.
ليلي به مادر نگاه کرد: نه خير، من مي خواهم. پدر دست روي سر ليلي گذاشت: بنويس تو. بابا.
پدر گفت: خب خدا که مي داند من تو اين شرايط نمي توانم زيارت بروم.
مادر استکان ها را توي سيني گذاشت: تو همين شرايط ها بايد خودت را نشان بدهي. خب تو که براي همه چي فکر مي کني، چرا وقتي نذر کردي، فکر نکردي بگويي خدايا هر وقت داشتم و توانستم زيارت مي روم، نداشتم نمي روم.
ليلي مداد و پاک کنش را انداخت و گفت: بگو ديگر بابا.
-بابا سارا ندارد.
ليلي به پدرش نگاه کرد: يعني چي ؟
پدر گفت: هيچي. ننويس. بنويس، بابا.
مادر گفت: نه نياور. مي روي. بي ما که بروي، مي تواني. صبح برو تا ظهر هم برگرد.
ليلي گفت: بابا کيفم را مي گيري ؟ خسته شدم.
پدر خنديد: کي با کيف مدرسه اش مي رود مسافرت ؟
پدر کيف را گرفت. کفش داري شلوغ بود. پدر کفش ها را داد و از بين جمعيت گذشت. دنبال جاي خلوتي مي گشت که بنشيند. نزديک ضريح، کنار ستون نشستند. ليلي کيفش را از پدر گرفت. عروسکش را از کيف درآورد و بغلش کرد. پدر ايستاد تا نماز بخواند.
ليلي دفترنقاشي اش را درآورد. خواست نقاشي بکشد. نقاشي يک ضريح را کشيد. نقاشي عروسکش را هم کشيد پدر که نمازش تمام شد، کتاب دعا را برداشت.
ليلي گفت:بابا.
پدر سر تکان مي داد و دعا مي خواند.
ليلي دست پدرش را گرفت: يک چيز بخواهم، مي گويي باشد ؟
پدر به چشم هاي ليلي خيره شد: چيزي نمي خرم. نان و پنيري را که مامان داده، بخور.
ليلي روي پاي پدرش زد: نه بابا. خريدني نيست. گفتني است.
-چي ؟
ليلي کتاب فارسي اش را از کيفش در آورد و به پدرش داد و گفت: ديکته مي گويي ؟
پدر اخم کرد: چه قدر ديکته ؟ تو چرا اصلاً رياضي نمي خواني ؟
-مي خوانم. خب مي خواهم بيست بگيرم. اگر بيست هايم زياد شود، خانم معلم جايزه مي دهد. ديشب که بيست نگرفتم.شدم هفده، به چه درد خورد ؟
پدر کتاب را دستش گرفت: خب بنويس. فقط زود باش.
-چشم. بگو بابا.
پدر سرش را بالا کرد ضريح را ديد. به ضريح خيره شد: بابا....
صداي پدر لرزيد:نان....
ليلي به نيم رخ پدرش خيره شد. از گوشه چشم پدر اشک مي ريخت: داد.
منبع: نشریه انتظار نوجوان، شماره 66
ليلي که دنبال دفتر ديکته اش مي گشت، نوک مدادش شکست.
-نان.
ليلي دفترش را پيدا کرد. تند مدادش را هم تراشيد.
-ندارد.
ليلي از تو کيفش، پاک کنش را پيدا کرد و تند تند برگه هاي دفترش را ورق زد و روي اولين برگه سفيد نوشت: بابا نان ندارد.
-سارا
ليلي کلمه «ندارد » را پاک کرد. خواست دوباره بنويسد. بد خط نوشته بود.
-انار.
ليلي براي اين که جا نماند، زود نوشت «ندارد »، ولي باز هم بد خط نوشته بود. بلند گفت:مامان تند نگو. مدرسه که نيست.
-سارا انار ندارد.
ليلي جمله دوم را نوشت، ولي هنوز «ندارد »جمله اول را ننوشته بود.
-برادر سيب ندارد.
ليلي ننوشت. سرک کشيد و به آشپزخانه نگاه کرد: مامان از خودت نگو. از روي کتاب بگو.خانم معلم دعوا مي کند.
بچه ها دفترهاي ديکته تان روي ميز.
ليلي نمره بيستش را نشان دوستش داد: باز هم بيست گرفتم، همه اش بيست.
-ليلي نيازي.
ليلي دستش را بالا گرفت: بله خانم.
-بيا پاي تخته ديکته ات را بلند بخوان.
ليلي خنده اي کرد و زود پاي تخته رفت. ليلي به بچه ها که نگاهش مي کردند، نگاه کرد.
-بخوان.
ليلي خواند: بابا نان ندارد. سارا انار ندارد. برادر آب ندارد. خواهر سيب ندارد. مرد در باران.
معلم از سرجايش بلند شد. پشت سر ليلي ايستاد و به دفترش نگاه کرد. دفتر را از دست ليلي گرفت: کي به تو ديکته گفته ؟
ليلي رو به معلم ايستاد:خانم اجازه، مادرم.
معلم زل زد به ليلي: برو بنشين.
-خانم اجازه، دفترمان.
ليلي دفترش را گرفت و سر جايش نشست.
دوستش به شانه اش زد: چرا خانم آفرين نگفت ؟ مگر بيست نشدي ؟
خانم دست به کمرش زد و بلند گفت: تند بنويسيد. تکرار نمي کنم. زود.
همه بچه ها دنبال دفتر و مدادشان گشتند.
-بابا نان دارد. بابا انار دارد. بابا سيب دارد. برادر نان دارد. برادر آب دارد. برادر سيب دارد. سارا نان دارد. سارا انار دارد. سارا سيب دارد. مادر نان دارد. مادر انار دارد. مادر سيب دارد.
ليلي دفتر ديکته اش را نشان پدرش داد: بابا ببين
مادر گفت: صاحب خانه هم امروز آمد.
پدر دفتر را از ليلي گرفت: کاش هيچ وقت نمي آمد.
ليلي دفترش را از دست پدرش گرفت: بابا اين جا را ببين.
ليلي بيست هايي را که گرفته بود، نشان پدرش داد. پدر نديد، ولي سرتکان داد و گفت:آفرين.
مادر از روي تاقچه چيزي برداشت و طرف پدر گرفت: چرا قبض برق را ندادي که حالا بدهي رو بدهي بيايد ؟
پدر قبض را گرفت و ابرو بالا انداخت: چقدر هم آمده. چه خبر است. ما که چيزي نداريم روشن کنيم.
ليلي دفترش را روي زمين گذاشت و دست روي پاي پدرش گذاشت و او را تکان داد و گفت: بابا ببين اين بيست را مامان داده، اين يکي را هم معلم مان. مي بيني چه دختر خوبي هستم.
مادر گفت:تا هفته بعد، باقي قبض ها مي رسد.
ليلي کتاب فارسي اش را دست پدرش داد: بابا تو هم ديکته بگو.
مادر ليلي را ديد: چه خبر است ؟ همه اش ديکته ديکته.
ليلي ساکت شد. پدر دست روي سر ليلي کشيد. ليلي خواست دفترش را جمع کند.پدر نگذاشت. ليلي خنديد پدر کتاب فارسي را دستش گرفت و گفت: بنويس:....
مادر گفت: نسخه مادرت را چه کار کردي ؟
پدر لبش را گزيد و سر تکان داد: اين دکتر هم تا مي تواند دارو مي نويسد.
ليلي سر بالا کرد و در گوش پدرش گفت:بابا بگو.
مادر گفت: براي فردا چه کار مي کني ؟
پدر کتاب را زمين گذاشت: فردا ؟
ليلي آرام گفت: بابا نوشتم، بگو.
-بابا....
مادر گفت:نذر داري. يادت رفت به اين زودي ؟
پدر به چشم هاي مادر خيره شد: تو اين وضع.
ليلي گفت: نمي توانم.
مادر اخم کرد: مي تواني، پس نه نياور. من و ليلي نمي آييم. خودت برو. خرجت کمتر مي شود.
ليلي به مادر نگاه کرد: نه خير، من مي خواهم. پدر دست روي سر ليلي گذاشت: بنويس تو. بابا.
پدر گفت: خب خدا که مي داند من تو اين شرايط نمي توانم زيارت بروم.
مادر استکان ها را توي سيني گذاشت: تو همين شرايط ها بايد خودت را نشان بدهي. خب تو که براي همه چي فکر مي کني، چرا وقتي نذر کردي، فکر نکردي بگويي خدايا هر وقت داشتم و توانستم زيارت مي روم، نداشتم نمي روم.
ليلي مداد و پاک کنش را انداخت و گفت: بگو ديگر بابا.
-بابا سارا ندارد.
ليلي به پدرش نگاه کرد: يعني چي ؟
پدر گفت: هيچي. ننويس. بنويس، بابا.
مادر گفت: نه نياور. مي روي. بي ما که بروي، مي تواني. صبح برو تا ظهر هم برگرد.
ليلي گفت: بابا کيفم را مي گيري ؟ خسته شدم.
پدر خنديد: کي با کيف مدرسه اش مي رود مسافرت ؟
پدر کيف را گرفت. کفش داري شلوغ بود. پدر کفش ها را داد و از بين جمعيت گذشت. دنبال جاي خلوتي مي گشت که بنشيند. نزديک ضريح، کنار ستون نشستند. ليلي کيفش را از پدر گرفت. عروسکش را از کيف درآورد و بغلش کرد. پدر ايستاد تا نماز بخواند.
ليلي دفترنقاشي اش را درآورد. خواست نقاشي بکشد. نقاشي يک ضريح را کشيد. نقاشي عروسکش را هم کشيد پدر که نمازش تمام شد، کتاب دعا را برداشت.
ليلي گفت:بابا.
پدر سر تکان مي داد و دعا مي خواند.
ليلي دست پدرش را گرفت: يک چيز بخواهم، مي گويي باشد ؟
پدر به چشم هاي ليلي خيره شد: چيزي نمي خرم. نان و پنيري را که مامان داده، بخور.
ليلي روي پاي پدرش زد: نه بابا. خريدني نيست. گفتني است.
-چي ؟
ليلي کتاب فارسي اش را از کيفش در آورد و به پدرش داد و گفت: ديکته مي گويي ؟
پدر اخم کرد: چه قدر ديکته ؟ تو چرا اصلاً رياضي نمي خواني ؟
-مي خوانم. خب مي خواهم بيست بگيرم. اگر بيست هايم زياد شود، خانم معلم جايزه مي دهد. ديشب که بيست نگرفتم.شدم هفده، به چه درد خورد ؟
پدر کتاب را دستش گرفت: خب بنويس. فقط زود باش.
-چشم. بگو بابا.
پدر سرش را بالا کرد ضريح را ديد. به ضريح خيره شد: بابا....
صداي پدر لرزيد:نان....
ليلي به نيم رخ پدرش خيره شد. از گوشه چشم پدر اشک مي ريخت: داد.
منبع: نشریه انتظار نوجوان، شماره 66