قيمت پادشاهي
نويسنده: نعيمه جلالي نژاد
روز به نيمه رسيده بود وبهلول
براي ديدن هارون به قصر رفت.
هارون کنار يکي از دوستانش نشسته بود و هر دو مشغول صحبت بودند.
بهلول اجازه گرفت و وارد شد . با ورود اوهارون لبخندي زد وبا صداي آهسته اي به دوستش گفت: اين مرد را مي شناسي؟
او بهلول است. ديوان است؛ اما درعين ديوانگي گاهي سخناني مي گويد که صد آدم عاقل نمي تواند چنين سخني بگويد.
مرد گفت: از بهلول زياد شنيده ام. دراين ديار کسي نيست که حداقل نام او را نشينيده باشد. اما هنوز از نزديک او را نديده بودم. کاش از او سئوالي بپرسي تا درجوابش بماند؛ آن وقت کمي به او مي خنديم.
هارون لبخندي زد و با قدم هاي کوتاه کنار بهلول ايستاد. دستش را روي شانه بهلول گذاشت و گفت: دوست دارم امروز پندي به من دهي که آن را آويزه گوشم کنم و اين پند را هرگز از ياد نبرم.
دوست هارون با صداي بلند خنديد وگفت: درست است. او را پندي بده، شايد پندت براي من هم مفيد باشد.
بهلول کمي فکر کرد و گفت: اي خليفه، اگر در بياباني سرگردان شوي درحالي که تنها هستي ودرهمين حال تشنگي بر تو غلبه کند، تا حدي که به مرگ نزديک شوي، چه مي دهي تا تشنگي ات را برطرف کني و عطش وجودت را فرونشاني؟
هارون با تعجب گفت: توبه جاي پند از من سئوال مي پرسي؟! جواب اين سئوال به چه درد تو مي خورد؟!
بهلول گفت: جواب اين سئوال به درد من نمي خورد، بلکه پندي است که توآن را آويزه گوشت خواهي کرد واين جواب همان چيزي است که تورا پندي بزرگ مي دهد.
هارون نگاهي به دوستش کرد وگفت: صد دينار مي دهم تا تشنگي ام برطرف شود.
بهلول گفت: اگر صاحب آب حاضر نشود با صد دينار طلا، به تو آب دهد آن وقت چه مي کني؟! چه چيزي به او مي دهي؟!
هارون درحالي که قيافه حق به جانبي به خود گرفته بود، گفت: خب، آن وقت حاضرم نصف پادشاهي ام را بدهم تا از مرگ نجات پيدا کنم.
بهلول گفت: اگر صاحب آب اندکي به تو آب داد که با آن تشنگي ات برطرف شد، اما درهمان موقع به مرضي دچار شدي که در رفع آن ناتوان باشي و هيچ راه نجاتي نداشته باشي، آنگاه چه مي کني؟! براي رفع مرض چه مي دهي؟
هارون لحظه اي مکث کرد و گفت: آن موقع حاضرم نصف ديگر پادشاهي ام را بدهم تا از مرض لاعلاج رهايي يابم.
دوست هارون منتظر بود تا ببيند با اين سئوال و جواب بي معني، بهلول چه پندي مي خواهد بدهد و با چشمان از حدقه بيرون زده به بهلول خيره شده بود.
بهلول لبخندي زد و گفت: پس به تو پندي مي دهم... اي هارون به پادشاهي خود مغرور نباش که قيمت آن بک جرعه آب و مثقالي داروست، آيا شايسته نيست که در مقابل مقامي بي ارزش به خلق خداي عزوجل نيکويي کني؟
منبع:مجله ديدار آشنا 123
براي ديدن هارون به قصر رفت.
هارون کنار يکي از دوستانش نشسته بود و هر دو مشغول صحبت بودند.
بهلول اجازه گرفت و وارد شد . با ورود اوهارون لبخندي زد وبا صداي آهسته اي به دوستش گفت: اين مرد را مي شناسي؟
او بهلول است. ديوان است؛ اما درعين ديوانگي گاهي سخناني مي گويد که صد آدم عاقل نمي تواند چنين سخني بگويد.
مرد گفت: از بهلول زياد شنيده ام. دراين ديار کسي نيست که حداقل نام او را نشينيده باشد. اما هنوز از نزديک او را نديده بودم. کاش از او سئوالي بپرسي تا درجوابش بماند؛ آن وقت کمي به او مي خنديم.
هارون لبخندي زد و با قدم هاي کوتاه کنار بهلول ايستاد. دستش را روي شانه بهلول گذاشت و گفت: دوست دارم امروز پندي به من دهي که آن را آويزه گوشم کنم و اين پند را هرگز از ياد نبرم.
دوست هارون با صداي بلند خنديد وگفت: درست است. او را پندي بده، شايد پندت براي من هم مفيد باشد.
بهلول کمي فکر کرد و گفت: اي خليفه، اگر در بياباني سرگردان شوي درحالي که تنها هستي ودرهمين حال تشنگي بر تو غلبه کند، تا حدي که به مرگ نزديک شوي، چه مي دهي تا تشنگي ات را برطرف کني و عطش وجودت را فرونشاني؟
هارون با تعجب گفت: توبه جاي پند از من سئوال مي پرسي؟! جواب اين سئوال به چه درد تو مي خورد؟!
بهلول گفت: جواب اين سئوال به درد من نمي خورد، بلکه پندي است که توآن را آويزه گوشت خواهي کرد واين جواب همان چيزي است که تورا پندي بزرگ مي دهد.
هارون نگاهي به دوستش کرد وگفت: صد دينار مي دهم تا تشنگي ام برطرف شود.
بهلول گفت: اگر صاحب آب حاضر نشود با صد دينار طلا، به تو آب دهد آن وقت چه مي کني؟! چه چيزي به او مي دهي؟!
هارون درحالي که قيافه حق به جانبي به خود گرفته بود، گفت: خب، آن وقت حاضرم نصف پادشاهي ام را بدهم تا از مرگ نجات پيدا کنم.
بهلول گفت: اگر صاحب آب اندکي به تو آب داد که با آن تشنگي ات برطرف شد، اما درهمان موقع به مرضي دچار شدي که در رفع آن ناتوان باشي و هيچ راه نجاتي نداشته باشي، آنگاه چه مي کني؟! براي رفع مرض چه مي دهي؟
هارون لحظه اي مکث کرد و گفت: آن موقع حاضرم نصف ديگر پادشاهي ام را بدهم تا از مرض لاعلاج رهايي يابم.
دوست هارون منتظر بود تا ببيند با اين سئوال و جواب بي معني، بهلول چه پندي مي خواهد بدهد و با چشمان از حدقه بيرون زده به بهلول خيره شده بود.
بهلول لبخندي زد و گفت: پس به تو پندي مي دهم... اي هارون به پادشاهي خود مغرور نباش که قيمت آن بک جرعه آب و مثقالي داروست، آيا شايسته نيست که در مقابل مقامي بي ارزش به خلق خداي عزوجل نيکويي کني؟
منبع:مجله ديدار آشنا 123