آتش

سه سال پيش سفري داشتم به کردستان عراق. کار ما نصب چراغ هاي بين راهي و علائم رانندگي بود. در آن سفر بلدچي کردي ما را همراهي مي کرد. طي مدتي که آن مرد کرد با ما بود حکايت هاي غريبي تعريف مي کرد که باعث حيرت ما مي شد و اين حس را در من قوت بخشيد که وارد سرزمين هزار و يک شب شده ام. به حدي با کاک
پنجشنبه، 24 شهريور 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
آتش

آتش
آتش


 

نويسنده:مجيد قيصري




 
سه سال پيش سفري داشتم به کردستان عراق. کار ما نصب چراغ هاي بين راهي و علائم رانندگي بود. در آن سفر بلدچي کردي ما را همراهي مي کرد. طي مدتي که آن مرد کرد با ما بود حکايت هاي غريبي تعريف مي کرد که باعث حيرت ما مي شد و اين حس را در من قوت بخشيد که وارد سرزمين هزار و يک شب شده ام. به حدي با کاک غفار (نمي دانم اسم واقعيش همين بود يا نه. خودش را به ما کاک غفار معرفي کرد) خودماني واخت شده بودم که هر شب سعي مي کردم هر طوري شده در يک اتاق بخوابيم يا در مسافر خانه هايي که جا نبود، به اتاقم بخوانمش تا کمي از خودش و عمويش برايم حرف بزند.
ايام گذشتند تا چند ماه پيش. کتابي اتفاقي به نام «فرار از موصل» به دستم رسيد. وقتي کتاب را مي خواندم ديدم از فرار دو اسيري حرفت به ميان آمده که من قبلا خاطراتشان را شنيده بودم اما با روايتي ديگر. مطمئن بودم که قبلا کاک غفار فرار همان دو اسيري را برايم تعريف کرده که در کتاب آمده بود. بارها وسوسه شدم تا آنچه را از کاک غفار شنيده بودم بنويسم و با ديدن کتاب فرار از موصل مصمم شده که اين کار را بکنم. فقط اميدوارم در بازسازي داستان کاک غفار همان حلاوتي که من در شب هاي سليمانيه نصيبم شد، نصيب شما هم بشود.
«آن سال برف سنگيني به کوه ها افتاده بود. توي مقرمان نشسته بوديم که بي سيم خبر داد و ايراني از اردوگاه موصل فرار کرده اند. مي گفتند ردشان را زده اند، احتمالاآمده اند به طرف کوه هاي سليمانيه. توي اتاق حرف افتاد که چه کنيم. هر کس چيزي گفت. عمويم نشسته بود کنار بي سيم. يادم نمي رود. گفت: خيالتان راحت باشد پايشان به ايران نمي رسد. اگر گير ما نيفتند، سرما دخلشان را مي آورد.
همگي خنديديم:
يکي از مردان توي مقر گفت: کار خدا نشد ندارد عمو.
عمويم با خنده گفت: مگر اينکه کسي نجاتشان دهد.
پرسيدم: مثلا کي؟
همان مرد گفت: جن و پري.
و دوباره همه خنديديم ولي عمويم جدي گفت: خائن همه جا هست، شايد يکي از خودما.
خنده روي لب ها خشکيد. بعد حرف توي حرف آمد و خاطرات خلبانان و فراري هاي ديگري بوديم پيش کشيده شد؛ خلبانان عراقي، خلبانان ايراني، وقتي که هواپيمايشان مي افتاد توي کوه ها. کارما همين بود گرفتن فراري ، اسيرها، سياسي ها. هميشه مردان ما قبل از جيپ هاي افسران عراقي مي رسيدند بالاي سرشان. مژدگاني خوبي مي داند براي فرارها. همگي گفتيم مي گيريمشان.
شب نشده، من برگشتم ده، پيش زن و بچه هام. چند وقتي بود که نديده بودمشان. شب خوابيده بودم توي جايم که از صداي پارس سگ ها بيدار شدم. سگ ها داشتند گلوپاره مي کردند. اول اعتنايي نکردم، گفتم گرگي، شغالي آمده توي کوچه هاي ده. وقتي ديدم پارس سگ ها قطع نمي شود بلند شدم. به هواي سرقدم از اتاق زدم بيرون. چيزي آن بيرون پيدا نبود. صداي سگ ها در تاريکي شب پيچيده بود و قطع نمي شد. صداي سگ ها از پايين ده مي آمد. دوباره برگشتم توي جايم. سايه فراري ها مدام از جلوي چشمم رد مي شد. ياد فراري ها نمي گذاشت بخوابم. نکند آمده باشند اين طرف ها. طاقت نياروردم، کلت کمريم را زدم پرشالم و به دو رفتم سراغ سگ هاي خودم. طنابشان را باز کردم و راه افتادم به طرف پايين ده.
سگ ها دو، سه ساعتي مرا دنبال خودشان کشيدند و بردند، بي نتيجه. يادم هست فقط مي دويدم توي برف ها. مطمئن بودم که چيزي جلوي چشم ها در حال فرار است ولي هر چه دويدم به شان نمي رسيدم. تا به خودم بيايم، ديدم از ده خيلي دوره شده ام. عجيب خوابم مي آمد، از طرفي دلم نمي آمد راه آمده را برگردم. آغلي توي کوه پيدا کردم و خوابيدم. خون خونم را مي خورد که چرا بيخودي طمع کردم،دست از جاي گرم ونرم خانه کشيدم، خودم را آواره برف وسرما کردم. خواب بودم که دوباره پارس سگ ها بلند شد. هوا داشت کم کم روشن مي شد. ديگر مي شد سنگ ها و تيرک هاي چوبي آغل را ديد. دويدم طرف سگ ها.
سپيده زده بود. کمي که جست و جو کردم ردپاي دو نفر را به خوبي روي برف ها ديدم. حتما مي خواستند بيايند طرف آغل که سگ ها فراريشان داده بودند. يکي از سگ ها پيدايش نبود. حدس زدم که رفته بالاي کوه. گفتم ديگر گرفتمشان. اما تا ظهر سرگردان آن ردپاها بودم ولي مطمئن بودم که ديگر سگ ها دنبال خرس و روباه نيستند. يکي از سگ ها را بالاي کوه گم کردم. نمي دانم چي شد، و چه بلايي سرش آمد؛از گرسنگي فرار کرده بود يا آن دو فراري بلايي سرش آورده بودند. هر چه بود فقط يک سگ برايم باقي مانده بود. داشتم رد سگ گمشده ام را مي زدم که از دور، روي شيب کوه سياهي اي ديدم. داشت از شيب کوه پايين مي آمد. پوزه سگم را گرفتم تا با پارس کردن بيجا فراريش ندهد. از دور مي ديدم که چگونه روي برف ها سر مي خورد و ناي راه رفتن ندارد، تا جايي که نزديک تخته سنگي نشست. لايه اي از برف روي تخته سنگ نشسته بود ولي زير تخته سنگ جايي خشک براي پناه گرفتن بود.فراري زير تخته سنگ با دست جايي براي نشستن خودش درست کرد و نشست. پيش خودم مي گفتم اگر اين همان فراري اردوگاه موصل باشد پس نفر دومشان کجاست؟ نکند اصلا اينکه من دارم مي بينم همان نباشد که خيال مي کردم. از طرفي در فکر سگ گمشده ام بودم که يک وقتي سرو کله اش پيدا نشود.ده دقيقه، يک ربعي گذشت. عجله اي نداشتم. ياد گرفته بودم که بايد گذاشت فراري بخوابد. خواب بهترين زماني است که مي شود صيد را به دام انداخت. ديگر داشتم خودم را آماده هجوم به طرف فراري خوابيده مي کردم که ديدم فراري دوم هم پيدايش شد. از آن فاصله اي که من ايستاده بودم، نمي شد تشخيص داد که چه شکلي اند، يا چند سالشان است، ولي مي شد از حرکاتشان حدس زد که ترسيده اند. وقتي که فراري دوم رسيد بالا سر آنکه خوابيده بود، ديدم که هر دو نشستند و پشت به تخته سنگ دادند. رودخانه پايين تپه را با دست نشان هم مي دادند و چيزي به هم مي گفتند که نمي شد تشخيص داد. واقعا مي خواستند بروند آن طرف رودخانه؟ اما از کدام سمت؟ به هر طرف که نگاه مي کردي برف بود و آب، سنگين و گل آلود. گاه يکي از فراري ها بلند مي شد به پشت تخته سنگ و اطراف نگاهي مي انداخت و دوباره بر مي گشت سرجايش مي نشست. نمي دانستم قصدشان چيست که ديدم يکباره بلند شدند راه افتادند به طرف رودخانه. چاره نداشتم، من هم راه افتادم دنبالشان. ديگر مي دانستم قصدشان چيست اما هر چه جلوتر مي رفتند عمق آب بيشتر مي شد و آنهايي بي رمق تر. بايد سالم مي گرفتمشان، جنازه شان به دردم نمي خورد. حوصله کولي دادن توي اين برف و سرما را به کسي نداشتم.
با دست دست کردنم دو، سه ساعتي گذشت. سگ همراهم را به درختي بستم. گاه ونگي مي کرد و هر آن مي ترسيدم که مرا لو بدهد. خودم به تنهايي به دنبالشان راه افتادم.
توي راه هرچه ميوه جنگلي سر راهشان مي ديدندف مي چيدند و مي خوردند؛ سيب هاي خشکيده، گلابي هاي نوک زده، آلوهاي کرم خورده. به خوبي ميديدم که دست دراز ميکردند طرف شاخه درخت ها و هر چه دلشان مي خواست مي چيدند و مي خوردند و باقيمانده اش را مي ريختند توي جيب هاي پيراهنشان. من با اينکه چيزي نخورده بوده اما اصلا گرسنه ام نبود. شکاري بزرگ جلوي رويم بود. منتظربودم که جايي براي استراحت بنشينند تاراحت بروم بالاي سرشان. اگر مي گرفتمشان.... بالاخره نزديک تنه درختي نشستند زمين. دل دل مي کردم تا يکي از آنها کمرش را تکيه بدهد به تنه درختي، آن وقت تا خواب مي آمد سراغش من رسيدم بالا سرشان. از بس دويده بودم. خسته و کوفته نشستم پشت تخته سنگي. با ديدن پاهاي دراز شده شان کمي خيالم راحت شده بود. سيگاري گيراندم و تصميم گرفتم با تمام شدن سيگار به طرفشان حمله ور شوم. لابه لايک پک زدن هايم سرک مي کشيدم ببينم يک وقت بلند نشوند.
آن که کمر به تنه درخت نداده بود گاه سرک مي کشيد به پشت سرش. فيلتر سيگار را چلاتدم روي تخته سنگي که کنار دستم بود و پاورچين پاورچين خودم را رساندم تا نزديکي تنه درختي که فراي ها نشسته بودند.
يکباره نمي دانم چه شد!بختم برگشت. هر دو سربلند کرده از جا بلند شدند و به طرف بالاي تپه چشم دوختند. آن که خوابيده بود هنوز گيچ مي زد!
نمي دانست چه اتفاقي افتاده؟ درست مثل خودم که نمي دانستم چه اتفاقي افتاده؟ برگشتم نگاه به بالاي تپه کردم. ديدم چند نفر از بالاي تپه دارند آنها را نگاه مي کنند. يکيشان انگار بچه بود.ميان انها که ايستاده بودند قدش کوتاه تر بود .بد شانسي اورده بودم. خدا خدا مي کردم که مردان بالاي تپه برگردند پشت تپه که شنيدم دسته جمعي شروع کردند به داد زدن که «شما کي هستيد؟» انگار مي ترسيدند بيايند پايين تپه. شانس آورده بودم که مرا پشت تخته سنگ نمي ديدند. معلوم نبود اگر مرا مي ديدند چه واکنشي از خودشان نشان مي دادند. از طرفي فراري ها ترسيده سرپا ايستاده بودند و نمي دانستند بايد چه کنند، که ديدم مردان بالاي تپه يکباره دسته جمعي هجوم آوردند به طرف پايين تپه. فراي ها که راهي برايشان نمانده بود به دور رفتند سمت رودخانه و خودشان را زدند به آب، احتمالا به اين اميد که چند صد متر پايين تر از آب بالا مي آيند. مگر آب مي گذاشت. از ناراحتي چند تير به طرف مردان بالاي تپه انداختم. مردان از ترسشان سرجايشان خشک شدند. حالا من از کناره رودخانه مي دويدم و آب. فراري ها را عين کنده درختي سبک با خودش داشت مي برد. تمام زحماتم داشت با آب مي رفت. آنها هيچ کنترلي روي خودشان نداشتند. آب سنگين و گل آلود داشت آنها را از جلوي چشمم دور مي کرد. چاره اي نداشتم. مي ايستادم که چه شود؟ مي دويدم دنبالشان. دلم به اين خوش بود که جايي بالاخره از آب بالاي مي آيند ولي اي کاش اين طرف رود باشد. اگر آن طرف رودخانه بالا مي آمدند ولي اي کاش اين طرف رود باشد. اگر آن طرف رودخانه بالا مي امدند چي؟ دستم به آنها نمي رسيد. هر چه جلوتر مي دويدم به اين حقيقت بيشتر واقف مي شدم که بعيد است آب آنها را سالم تحويل خشکي بدهد. اگر هم سالم از آب بيرون مي آمدند حتما بر اثر سردي هوا يخ مي زدند. به خودم که آمدم ديدم نرمه برفي هم گرفته بود و چون حواسم پي دويدن بوده، اصلا متوجه باريدن برف نشده بودم. از کي اين برف دست داده بود، نمي دانستم. کناره رودخانه مي دويدم و به شانس خودم تف و لعنت مي کردم که اين چه شانسي است که من دارم. کمي که دنبال فراري ها دويدم از نظرم گم شدند. سرعت آب از من بيشتر بود.چاره اي نداشتم جز اينکه بروم بالاي کوه بهتر بتوانم ردشان را بزنم. چند دقيقه طول کشيد تا توانستم خود را برسانم به ارتفاعي که بتوانم بهتر رودخانه را زير نظر داشته باشم. داشتم آب را نگاه مي کردم که چشمم خورد به دودي که از کناره رود داشت بالا مي رفت! درختي کناره رود آتش گرفته بود. اعتنايي به آتش نکردم. لاي تخته سنگ ها، زير درخت ها، ساحل گلي رودخانه، داشتم آنجاها دنبالشان مي گشتم که ديدم هر دو فراري خيس و آب چکان دارند خودشان را ميان گل و شل هاي کناره رود بالا مي کشند. عجيب اين بود که درست روبه روي همان درختي که آتش گرفته بود داشتند بالا مي آمدند.
جايي که مطمئن بودم اگر هم مي خواستند نمي توانستند با فشاري که آب داشت از آن بالا بيايند، ولي چيزي که داشتم با چشمان خودم مي ديدم برايم باور نکردني بود. چه کسي در آن سرما آتش افروخته بود؟ هر چه دنبال باعث و باني آتش گشتم کسي را آن اطراف پيدا نکردم. هيچ کس نبود. هيچ ردپايي آن اطراف ديده نمي شد، مگر ردپاي گلي آن دو فراري. گفتم حتما در آن حال که من داشتم دنبال آنها مي کردم رعد و برقي از آسمان جهيده و آتش افتاده به درخت، همان طور که باريدن برف را نفهميده بودم. ديگر تمام حواسم رفته بود پيش درختي که داشت گرگر براي آن دو فراري بينوا مي سوخت. ولي چطور ممکن بود که درختي تر به اين راحتي آتش بگيرد؟ ديگر توجهي به فراريان نداشتم بلکه داشتم به خوش شانسي آنها فکر مي کردم.
تنها چيزي که مي توانست آن دو فراري را از سرما و يخ زدن نجات دهد فقط همين آتش بود. با اين حال ديدم فراري ها پاي درخت از حال رفتند. هيچ رغبتي در خودم نمي ديدم که دنبال آنها راهي شوم. از همان جابرگشتم به ده. نمي توانستم آنچه را که با چشمان خودم ديده بودم براي کسي تعريف کنم. شب را با همان حالت بهت خوابيدم. صبح که بيدار شدم، اسبم را زين کرده رفتم همان جايي که درخت بلوط آتش گرفته بود. اثري از فراري ها نبود ولي درخت سرتاپا سوخته بود و جا پاهاي گلي آن دو نفر به خوبي روي برف ها گود افتاده بود. به کدام طرف رفته بودند؟ معلوم نبود.
نمي شد تشخيص داد. برفي که شب باريده بود جاي پاها را محو کرده بود.دو، سه روزي ماندم خانه تا حواسم سر جايش بيايد. نمي خواستم با آن حال خراب بروم مقر. وقتي که رسيدم مقر از هر کس که مي ديدم سراغ آن فراري ها را مي پرسيدم اما هيچ کس حواسش به آنها نبود. از ياد همه رفته بودند. دلم مي خواست آنچه را ديده بودم براي کسي تعريف کنم اما به هيچ کس اعتماد نداشتم تا مي گفتم چه کرده ام، خودم مي شدم متهم که چرا آنها را خبر نکرده ام و خيلي حرف هاي ديگر. تا عمويم را ديدم و اولين سوالي که از من کرد اين بود که کجا بودي؟
گفتم حال نداشتم، خوابيده بودم توي خانه. گفت دو، سه روز پيش آمدم دنبالت ولي خانه ات نبودي.
فهميدم که به چيزي شک کرده. راه فراري نداشتم. پرسيد کجا غيبت زده بود؟ مي دانست من بي علت از خانه نمي زنم بيرون، مي خواست علت غيبتم را بداند. هر چه طفره رفتم نشد. گفتم گفتمش کمي سخت است، نبايد کسي از بچه هاي مقر بفهمد. حساس شد. اول نمي خواست زير بار برود. بعد قول داد که کسي نمي فهمد. تمام آنچه را که برايم اتفاق افتاده بود تعريف کردم. اولين چيزي که از من پرسيد اين بود که جاي آن درخت و کوه در يادم مانده؟ گفتم آره. نمي دانستم دارد به چه فکر مي کند ولي مي شد از نگاهش خواند که منقلب شده بود. همان جا فهميدم که نبايد اين جريان را براي عمويم مي گفتم. پيش خودم گفتم عمويم در فکر اين است که من مي خواستم مژدگاني آن دو فراري را به تنهايي بگيرم. از گفته خود سخت پشيمان شدم، وقتي که شنيدم گفت: «اسبها را زين کن.» گفتم به هيچ کدام از حرف هاي من اعتماد نکرده و مي خواهد خودش با چشمان خودش آن درخت و کوه را ببيند. به بقيه گفت ما مي رويم ولي زود برمي گرديم. اشتياق عجيبي از خودش براي ديدن آن درخت نشان مي داد. حدس مي زدم که مي خواهد مچم را بگيرد. نمي دانستم در سر پيرمرد چه مي گذرد. اگر مي دانستم هرگز به آنجا نمي بردمش. از دور درخت را نشانش دادم. تمام دره و کناره رودخانه مثل حرير پاک و سفيد پوش شده بود. پرسيد فکر مي کني چه کسي اين درخت را آتش زده؟ گفتم هيچ کس. هيچ کس اينجا نبود. ديگر سوالي از من نکرد و چند لحظه اي از روي اسب خيره به کوه و درخت شد. از درخت تنه اي سياه برجا مانده بود. با ديدن حالت عمويم گفتم اي کاش نياورده بودمش اينجا. اگر مي پرسيد چرا آنها را رها کردي تا بروند چه جوابي داشتم بدهم؟ که يکدفعه ديدم از اسب خودش را پرت کرد پايين. اسب را به امان خدارها کرد توي برف ها. ديدمش که عين منگ ها چند لحظه اي درجا خشکش زد. فقط يک کلمه از دهانش شنيدم که در آن لحظه درست نفهميدم چه گفت... «وو» يا چيزي مثل آن، يا شايد «هو». بعد ديدم زنگال هايش را از پايش باز کرد وروي برف ها پا برهنه شروع کرد به راه رفتن. هر چه صدايش کردم، نشنيد. تمام حواسش به پيش رويش بود. با دست اشاره کرد که برگردم. هر چه کردم دنبالم نيامد.
از ان روز به بعد ديگر کسي عمويم را توي مقر نديد، خانه نيشين شد. اين اولين باري است که دارم از آن درخت و آن ديدار حرفي مي زنم.
منبع: نشريه داستان- خردنامه همشهري -شماره63




 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط