راه بي برگشت

ماجراي يک سفر نه چندان قانوني به عراق با پاي پياده سردار قديمي جنگ که حالا شده معاون يک سازمان کارخانه ساز توسعه نيشکر، با پسرش و رفقاي پسرش هوس کربلا دارند، شوق کربلا. رفيق 20 ساله من هم شده بود واسطه بين ما.
يکشنبه، 10 مهر 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
راه بي برگشت

راه بي برگشت
راه بي برگشت


 

نويسنده: عليرضا جوانمرد




 

ماجراي يک سفر نه چندان قانوني به عراق با پاي پياده
 

سردار قديمي جنگ که حالا شده معاون يک سازمان کارخانه ساز توسعه نيشکر، با پسرش و رفقاي پسرش هوس کربلا دارند، شوق کربلا. رفيق 20 ساله من هم شده بود واسطه بين ما. من حتي نمي دانم همسفرانم چندتا هستند؟ و کي؟ همان که در شک افتاده بود در دلم که آن خواب قديمي رؤياي صادقانه بوده يا از اين خواب هاي صد تا يک غاز؟ شک؟ تصحيح مي کنم؛ من به آن خواب ايمان داشتم ــ دارم ــ اما وسوسه اي بود که شيطان در دلم انداخته بود؛ آن طور که در دل ابراهيم وقتي مي خواست اسماعيل را به قربانگاه ببرد. من همسفرانم را براي اولين بار در ترمينال مي بينم؛ 10 نفر و تنها يار آشناي من رفيق 20 ساله. دنبال اتوبوس ايلامي که بليتش را داريم، مي گرديم.آن همسفري که 100 کيلو وزن بيشتر دارد، مي گويد قبل از آمدن؛ به قرآن استشهاد کرده. آيه اي را خواند غلط غلوط. درستش را مي خوانم. معنايش را با خلاصه داستان مي گويم: «خدا شياطين و جن ها را مسخر سليمان کرد تا برايش از دريا صدف شکار کنند و خدا در همه حال نگهبان سليمان است». سوار اتوبوس ايلام مي شويم. من هستم و حافظ و نور قرمز کمرنگ اتوبوس. فالي مي گيرم. بيت آخرش را بر مي کنم. «حافظ اگر سجده تو کرد مکن عيب...کافر
عاشق صنم گناه ندارد». کسي مي پرسد از اين اتوبوس کسي کربلا نمي رود؟ همه مي خندند. بلند مي شوم. اتوبوس صندلي خالي ندارد. بغضم مي گيرد. يکي از همراهانم مي گويد: «با اين ريش و پشم نرسيده به ايلام دژباني برمان مي گرداند». دست به صورتم مي کشم، سه تيغه چپه تراش. بر عکس همه، صورتم همان قدر صاف که 2 ماه پيش مي رفتم مشهد يا يک ماه و نيم پيش که مي رفتم عمره و مدينه. 2 تا ماشين آمدند بدرقه من. تا فرودگاه همه بوسيدندم وهمه چيز واضح تقريبا. هواپيمايي ايرباس حاضر. با عطر و ادکلن. اتوي شلوارم هندوانه قاچ مي کرد. خواهرم مهمان دارد؛ زود مي رود. خداحافظي و التماس دعا. مادر و پدرم اصرار که ترمينال نيايند. مادرم کنار در مي بوسدم. من بغض کرده! بوي بد در اتوبوس. خنده هاي مسافران. چشم هاي من بسته. کاش باز خواب ببينم. برمي گردم رو به سردار سابق جنگ: «حاجي! چطور مي رويم؟». پکي به پيپ مي زند: «مثل همه!».
ــ يعني؟
مي خندد: «با همين پاهايمان».
ــ حاجي مرز را هماهنگ کرده اي ديگر؟
چشمک مي زند. پلک هايم را مي بندم. افکارم متمرکز نمي شود. شايد از اين سر و صداها و خنده ها باشد. دوست داشتم بتوانم بخندم، گريه کنم. چيزي، گره اي مبهم، آن آخر پستوهاي ذهنم؛ تنها چيزي که خوب مي فهممش. صداي بوق اتوبوس و کاميون خاور با هم توي گوشم مي پيچد.
«من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است / بيا ره توشه برداريم/قدم در راه بي برگشت بگذاريم/ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است؟».
سردار مي گويد: «حاجي خدا رحممان کرد».
مي گويم: «خدا رحممان کند. خدا به همه رحم کند».
لبخند مي زنم: «خدا به من هم رحم کند».
سعي مي کنم بخوابم. دست هايم را مشت مي کنم.(اگر اين آخرين راه را نتوانم بروم؟) رسيده ايم همدان. پياده مي شوم مثل همه براي شام. نماز مي خوانم. شام نه. هوا سرد شده. خدا خدا مي کنم زودتر در اتوبوس را باز کنند. در باز مي شود. مي روم تو ماشين. خواب تنها چيزي است که منتظرش هستم.
صبح از سردي هوا بيدار مي شوم. کم کم همه سر راننده داد و بيداد که کجا نگه مي داري براي نماز صبح؟ راننده جايي مي زند کنار؛ يک سايبان بي ديوار، با آب يخ وضو مي گيرم. پايم را از نعلين درمي آورم، مي گذارم روي زمين. از شدت سرما تا مغز استخوانم تير مي کشد. دست هايم را تا کنار گوش بالا مي آورم: «الله اکبر». چند نفر به من اقتدا مي کنند. هميشه نمازهايم از همه سريع تر بوده است؛ اين بار از خودم هم سريع تر. به قنوت مي رسم.: «اللهم کن لوليک... . اللهم ارزقنا حج بيتک الحرام في عامي هذا و في کل عام. اللهم ارزقنا زياره الحسين في الدنيا و شفاعه الحسين في الاخره. اللهم ارزقنا شفاعه الحسين يوم الورود و ثبت لي قدم صدق عندک مع الحسين و اصحاب الحسين الذين بذلوا مهجهم دون الحسين عليه السلام».
بغضم مي گيرد؛ «اللهم انت ولي نعمتي تعلم حاجتي و القادر علي طلبتي انک علي کل شيء قدير: خدايا تو ولي نعمت من هستي. حاجت مرا مي داني و مي تواني برآورده سازي که تو بر هر کاري توانايي». اتوبوس بوق مي زند. رکوع مي روم. نماز را زود تمام مي کنم. هيچ کس کنارم نيست؛ حتي آنها که به من اقتدا کرده بودند. اتوبوس باز بوق مي زند. مي دوم تا اتوبوس. همه منتظر من. من منتظر روز موعود. تا برسيم ايلام، سردار وضعيت عمليات مرصاد را توضيح مي داد، مرصاد؟ «ان ربک لباالمرصاد. به درستي که خداوند تو در کمينگاه است»؛ در کمينگاه است؛ کمينگاه. ايلام که مي رسيم، قاچاقچي ها مي ريزند سر و کولمان: «کربلا...کربلا». سردار از تهران با يک قاچاقچي هماهنگ کرده است. سوار وانت قراضه اش مي شويم. تا ده ملکشاهي يک ساعت و نيم مي رويم. از کنار مزارع سبز مي گذريم و چند گله بزرگ گوسفند. قاچاقچي مي گويد گله هاي گوسفند اينجا... . ترجيح مي دهم به حرکت آرام و بي سر و صداي گوسفند توجه کنم تا گوش به حرف هاي اين پيرمرد با آن گونه هاي فرو رفته اش بدهم. مي رسيم به خانه. مرد ناهارمان ميدهد و چاي. طي مي کند 50؟ مي گوييم 40 تا مي گويد به حسين بن علي (ع) کسي با اين قيمت نمي برد. سر 45 توافق مي کنيم. سوارمان مي کند تا يک جاده خاکي. مي گويد ما خودمان اين مسير را 3 ساعته مي رويم. شما فکر کنم 7 ساعتي پياده روي داشته باشيد. يک وانت ديگر هم به ما مي رسد. شروع مي کنيم. پياده روي. ساعت 3 بعدازظهر آفتاب، آفتاب بيابان. مي افتيم توي يک کانال و کوله من گير مي کند به کناره هاي کانال؛ بزرگترين کوله. چقدر التماس دعا گفته اند و بيشتر چقدر سفارش سلامتي کرده اند و من چقدر محتاج به اينکه از مرز رد بشوم؛ عراق! مسير، دائم تنگ و گشاد مي شود. گاهي بايد از وسط سنگ و خار گذشت، گاه هم بايد از يک سنگ يک متر و اندي پريد. دائم هم اين بلدراه ها هيس مي کشند که صدايت درنيايد که گير کمين ارتش مي افتيم. 4 ساعتي که مي رويم، بلدچي ها استراحت مي دهند. نماز مغرب و استراحت. واقعاً لازم داشتم بعد از گذشتن از آن همه سنگلاخ و خارزار و از همه بدتر کوه هاي شني اي که در يک قدم بالا رفتن همان و 2 قدم سريدن همان. نماز مغرب را که مي خوانيم، بلدچي ها مي گويند آخرين پاسگاه يک ساعت بعد است. آرام راه مي افتيم. نماز امام زمان (ع) را در حرکت مي خوانم؛ به عادت اين 4ــ3 ساله؛ نمازي که روزهايي که نماز مي خوانم مي خوانمش. 2 ساعت مي رويم که مي پرسم رد کرديم. بعد مي گويد نه! ساعت 9 شب استراحت دادند که آخرين پاسگاه رد شده است (بلدها مي گويند که نفري 30 تومان گرفته اند همه بدبختي. عده اي از همراهان که يک دلال ديگر معرفي شان کرده بودند، دلال را لعنت کردند که نفري 35 تا گرفته). باز بايد ساکت باشيم که گير کمين ها نيفتيم. اين بار هر نيم ساعت ايستاده ايم که سر و ته صف به هم برسند. از سردار پرسيدم: «حاجي! اگر اينها مسلح باشند، لختمان کنند چه؟» حاجي مي خندد: «توکل به خدا...چاره اي نيست!» در دلم مي گويم توکل به خدا! ساعت 11 شب است که مي ايستم؛ بيشتر از هميشه. در تاريکي سايه هاي ژ 3 مي ديدم. خورده ايم به کمين ارتش؛ 4 سرباز.
ــ بنشين. دِ بنشين پدر...!
همه مي نشينيم.
ــ بلدچي بيايد بيرون. با زبان خوش!
کسي تکان نمي خورد.
ــ بلدچي ها نمي آيند، مي آورمشان بيرون. لهجه شان را که نمي توانند عمل کنند.
سربازي هاي اسلحه به دست مي خندند.
ــ اهل کجايي؟
ــ مشهد.
ــ اصفهان.
ــ ... .
ــ خجالت نکشيدي با زن و بچه افتادي وسط کوه و کمر؟
ــ به عشق حسين (ع).
ــ احمق ديوانه.
پيرمرد به سرباز مي گويد: هر چقدر پول بخواهد، برايش جمع مي کند. سرباز هم مي گويد که ما از آن پولکي ها نيستيم.
چشمم به تاريکي عادت کرده است. بهتر مي بينم. سرباز عينکي اي با مشت و لگد يکي را مي کشد از وسط جمع بيرون.
ــ مادر... .
از بلدچي هاست.
فکر کنم 2 تا از بلدها فرار کرده اند. 3 تا را مي نشانند و دست و پايشان را مي بندد. با پوتين سرباز عينکي مي زند به آن کسي که در ميان بلدچي ها از همه پيرتر بود.
3 تا از اين ولدالزناها بچه هاي تو هستند کره بز؟
لهجه خاصي داشت. تا به حال نشنيده بودم.
سردارگفت: «ما مي خواهيم دعا کنيم. روضه بخوانيم».
سرباز سبزه پوست گفت: «بفرماييد».
يکي از بچه ها نوحه مي خواند. گريه مي کنند. به اين فکر مي کنم که اين چه ماجرايي است؟ خدا از جان من چه مي خواهد؟ مداح مي خواند. سينه مي زنند. ياد کوه صفا افتادم که آنجا چندين نذر کرده بودم و يکي اش همين عراق بود. لبخند مي زنم. سر تکان مي دهم. موهايم را توي چنگ مي گيرم. مداح مي خواند. بر مشامم مي رسد هر لحظه بوي کربلا در دلم ترسم بماند آرزوي کربلا تشنه آب فراتم اي اجل مهلت بده تا بگيرم در بغل قبر شهيد کربلا
-فرار کرد اين مادر...
آن بلدچي که از همه جوان تر بود فرار کرده است. سربازي که پولکي نبود، دويد طرف دره و چند تا شليک کرد و برگشت. دسته مشهدي هايي که همراه ما بودند، بلند شدند فرياد زدند: «يا حسين (ع)». راه افتادند به همان جهتي که بلدي ها مي بردند. سرباز عينکي فرياد زد: «شوش؟؟» و 12ــ10 تا تير هوايي. سربازي که پولکي نبود هم چند تايي زد.
سرباز عينکي آمد پيش ما.
ــ بس کنيد ديگر.
آمد طرف من.
ــ تو بودي مي خواستي بروي کربلا؟
يک تير زد کنار گوش راستم. سوت کشيد. نگاهش کردم.
ــ تو بودي؟
يک تير اين بار کنار گوش چپ. سردار بلند شد. يقه عينکي را گرفت.

راه بي برگشت

ــ بنشين تا نزدمت .
ــ تو بيخود مي کني تيراندازي مي کني.
ــ به تو ربطي ندارد. انچوچک!
ــ کره بز...آن وقتي که تو سر پات مي ريدي، من فرمانده جنگ بودم.
سربازهاي زيادي سر و کله شان پيدا مي شود؛ شايد 16-15 تا و يک مرد بدون اسلحه با چوبدست که صورتش را؛ چفيه پوشانده است؛ رئيسشان. به سردار مي گويم: «هنگ ششم زرهي عراق را اسير کردند». سردار خنديد. دست کشيد به موهاي ژوليده ام.
ــ کوله ات را بده من.
ــ حاجي براي اين کوله خيلي يپري.
مي خندد و سر تکان مي دهد:
-بچه ها برگرديم.
از ساک دستي کوچکش چراغ قوه درمي آورد و نورش را به طرف آسمان مي گيرد. ماه پر ستاره. توضيح مي داد؛ کهکشان راه شيري، ستاره قطبي، دب ها (اصغر و اکبر).بچه ها دور سردار جمع مي شوند؛ سربازها هم. رفيق 20 ساله ام مي رود طرف رئيس سربازها مي گويد: «گفت اجازه بدهد اين پيرمردها بروند». رئيس مي گويد: ما از جان شما محافظت مي کنيم؛ همان طور که عنکبوت از جان پيامبر محافظت مي کرد».
پسر سردار مي گويد: «ما عنکبوت نمي خواهيم چه کار بايد بکنيم؟».
رئيس مي پرسد:«بلدها همان 2 تا بودند؟».
سرباز غيرپولکي مي گويد: «يکي شان را زدم افتاد؛ دره مرد رستم جان».
رئيس گفت: «تو که هر روز 4 تا آدم مي فرستي ته دره». سر تکان داد. به رفيق 20 ساله من گفت: «بي عرضه اند».
رفيق مي گويد: «مثلا شما که نيستيد، چي کار مي کنيد؟ زائر آزار دادن هنر است؟».
رئيس مي گويد: «خودتان هم مثل دينتان... خشکيد».
همسفري که بيشتر از 100 کيلو داشت، مي گويد: «مردي، يک بار ديگر تکرار کن».
سرباز سبزه رو به من مي گويد: «يک ربع زودتر رد مي شديد، به تور ما نمي خورديد».
مي گويم: «قسمت هر کي يک طور پيش مي آيد».
مي گويد: «مي خواهيد خلاص شويد؟».
با انگشت سردار را نشان مي دهم. به سردار مي گويد که آنها را با سنگ بزنيم؛ آنها حکم تير مستقيم ندارند. سردار هم مي گويد با نامردي و مردم آزاري نمي رود زيارت.
من مي روم کنار يک سرباز، کلاه کج سرش گذاشته است. مي گويد اهل قزوين است. اينجا افتاده وسط بر و بيابان؛ نه روزنامه، نه تلويزيون، نه کتاب و نه حتي راديو. هر چه جوک قزويني بلد بودم تعريف مي کنم. با هم کلي مي خنديم. مي گويم آنجا که زيربند کوله است، زخم شده. بچه ها دور سردار جمع مي شوند که آيا از طريق آشناهايش مي تواند يک راه فراري پيدا کند تا برويم کربلا؟ يا مشکلي پيش نيايد يک وقت دادگاهي نشويم؟ يا حال اين سربازها و رستم را که رئيسشان است، بگيريم؟ و سربازهايي که دورش جمع شده اند، مي گويند که بي تقصيرند و آيا او مي تواند اضافه خدمتشان را کم کند و از اين جهنم يک جاي ديگر منتقلشان کند؟
رسيديم جايي که بايد صبر مي کرديم تا ماشين ييايد ما را ببرد. سربازها آب، نان و خرما براي ما مي آورند. چيزي نمي خورم. موبايل سردار را مي گيرم. زنگ مي زنم خانه که نگران نباشند؛ با خنده. شوخي هم مي کنم. بچه ها مي خوابند. با خودم مي گويم کاش امشب همان قديس به خوابم بيايد، همان قديس که در خواب به من گفته بود اگر مشهد، مکه و کربلا بروم، آن اتفاق براي من پيش خواهد آمد؛ روز موعود من. کاش به خوابم بيايد و بگويد که اين راه که رفته اي، اين 14ــ13 ساعت را عوض کربلا رفتن قبول مي کنند. از سرباز قزويني مي پرسم از آنجا که گرفتندمان، تا عراق چقدر راه مانده بود؟ مي گويد 7-6 ساعت. ياد حرف قاچاقچي مي افتم، مي خندم.
مي گويد: «ديوانه شدي؟».
مي خندم.
مي گويد: «با اين تي شرت سردت خواهد شد».
سرم را تکان مي دهم. پيراهنم زير سر رفيق 20 ساله است. خوب خوابيده است. بيدارش نمي کنم تا وقتي که از آسمان مي شود فهميد وقت نماز صبح شده. بيدارم. فکر مي کنم به مشهد و مکه اي که رفته بودم؛ کربلايي که نگذاشتند. مي لرزم. هوا خيلي سرد است. نماز صبح را مي خوانم. بقيه همسفرانم را بيدار مي کنم که نماز بخوانند. از خودم مي پرسم اينها به کدام بهانه آمده اند؟
ماشين ها مي آيند و افراد را مي برند. اجازه مي دهيم بقيه اول بروند. آفتاب زده که يک وانت مي آيد ما را ببرد. مي پريم پشتش. ما را تا مهران مي برد. از پاسگاه مهران ما را سوار ميني بوس مي کنند. نصف اتوبوس ماييم، نصف ديگر افغاني ها با زن و بچه. به طرف ايلام. مي رويم ايلام از آن قاچاقچي پولمان را پس بگيريم.
زنگ مي زنم تهران و گزارش مي دهم. برادرم مي گويد يک وقت قاچاقي نروي. مي گويد در روزنامه ها خوانده که چند تا ماشين را ربوده اند و مسافرانشان را کشته اند تا پولهايشان را ببرند. پسر همکار پدرم هم به دليل تشنگي در راه مرده. مي گويم: «چشم». قهوه خانه مي رويم. دست و رويم را مي شويم. قليان مي کشم. ديزي مي خورم. در قهوه خانه همه محلي ها مي خواهند ما را به راحتي ببرند به عراق. مي رويم يک هتل يک قدم هم نمي توانم پياده بروم به خاطر عرق سوز شدن پاهايم. 2 نفر هم مي روند مهران تا سر و گوشي آب بدهند. رفيق 20 ساله مي گويد. اين مسخره بازي ها چيست در مي آورند که نمي گذارند برويم و از اين چيزها. وعده کرده برگردد و هيچوقت نرود کربلا؛ تا آخر عمر. دلداري اش مي دهم. راضي نمي شود. مي گويم: «برگردي تهران، من هم برمي گردم». مي گويد: «ميل خودت». سردار که از حمام مي آيد، مي روم حمام. تنم بوي گند مي دهد. لباس هايم به تنم چسبيده. دوش را که باز ميکنم، کيف مي کنم. هيچ وقت حمام برايم اين قدر با حال نبوده. آن 2 نفر که رفته بودند مهران برمي گردند. يک نفر مدعي شده که ما را با اتوبوس مي فرستند تا کربلا؛ به 130 چوق. 150 تا بيشتر نياورده ام.
مي گويم از سردار قرض مي گيرم تا تهران. عصر رفيق ما مي گويد برمي گردد تهران. مي دانم به استخاره هاي قديس خيلي اعتقاد دارد. مي گويم: «برايت استخاره مي گيرم، اگر بد آمد، با هم برمي گرديم». سرش را تکان مي دهد. زنگ مي زنم که خواهرم برايش استخاره بگيرد از قديس. قبول مي کند. مي گويد زنگ مي زند که جواب بدهد.
ساعت 9 شب زنگ مي زند. مي گويد:«جواب استخاره دوستت اين است: «خيلي خوب است ولي زحمت دارد».
جواب استخاره تو اين است... .
مي گويم: «من که نخواسته بودم».
مي گويد: «حالا که گرفته ام...ميانه است».
خداحافظي مي کنم. به رفيق مي گويم: رفتني شدي، خوب آمده، خيلي خوب!».
مي خندد: «پس مي رويم».
ــ مي روي.
ــ تو؟
سر تکان مي دهم.
ــ پس من هم نمي روم.
ــ گه مي خوري نروي.
ــ اصلاً من عهد کرده بودم.
ــ غلط اضافه کرده بودي.
ــ حالا مي بيني.
-من کلي کار دارم با تو آنجا... مردانگي کن، انجام بده.
قلم و کاغذ برمي دارم و مي نويسم. به او مي گويم تا عراق نرسيده اي، آن راباز نکن. قبول مي کند.
مي خوابد. مي خوابم. مي خوابيم.
صبح همه مي فهمند که مي خواهم برگردم. اصرارم مي کنند. مي خندم. سردار مي گويد: «آخر چرا پسر؟».
بغلش مي کنم. مي گويم: «دعايم کن». دست مي کشد پشتم.
ــ پس اول مي رويم اين پسر را راه مي اندازيم تا ترمينال، بعد مي رويم مهران.
ــ حاجي 9 نفر را منتظر من مي کني؟
مي خندد.
سوار ماشين مي شويم. احساس مي کنم نيرويي به من مي گويد بايد بروم؛ چيزي که در بيداري با من صحبت مي کند؛ خواب نيست. مي گويم: «حاجي برويم مهران». سردار مي بوسدم. با خودم مي گويم ابراهيم 3 بار خواب ديد. بعد هر بار که شيطان را ديد، سنگش انداخت. راه اتوبوسي مهران جور نشده. توي زائرخانه دراز مي کشم؛ منتظر تلفن سردار. زنگ مي زند. يک راه 4ــ3 ساعته پيشنهاد مي کنند. قبول مي کنيم؛ 65 چوق. غروب مي شود. شب جمعه است؛ نماز مغرب و عشا و امام زمان؛ 3 قنوت مثل آن قنوتي که در آن نماز صبح گرفته بودم. نمازها تمام مي شوند. سجده مي کنم.
ساکت. بغض مي کنم. خدايا! عاقبتمان را ختم به خير کن؛ عاقبتم را. عاقبتم را. آماده رفتن مي شويم. بلد ما کرد است. مي گويد پخش و پلا راه نرويم. بايد از وسط ميدان مين رد شويم. 6 ساعت با زن و بچه، حتي شيرخواره راه مي رفتيم. من کنار پيرمرد پا پرانتزي اي که کت پاره پوشيده بود و چوبدستي اي عوض عصا داشت، راه مي رفتم. هر دو گشاد گشاد راه مي رويم. پايم باز عرق سوز شده.
از ميدان ميني رد مي شويم که يک دانه مين هم نمي بينم. از ادوات جنگي، جز نقطه يک گلوله توپ عمل نکرده که پايم رفت رويش، چيزي نمي بينم. به رودخانه مي رسيم.
مي پرم توي رودي که آبش تا سينه ام بالا آمده است. خنک مي شويم وارد عراق مي شويم و يک ساعت در عراق از وسط مين ها مي گذريم. به ماشين ها مي رسيم. راننده به عربي مي پرسد: «اين بار کسي روي مين نرفته؟».
من تنها کسي هستم که عربي اش را مي فهمم. عربي مي گويم همه سالم هستند.خدا را شکر مي کند. سوار ماشين مي شويم. سردار به موبايلش نگاه مي کند. شماره خانه ما را مي گيرد.
ــ سلام حاج خانم
نمي داند در خانه ما فقط من مکه را ديده ام.
ــ اينجا آخرين جاهاست که آنتن دارم....ما و علي آقا توي عراقيم. ان شاءالله 5-4 ساعت ديگر کربلا... بله حاج خانم، مي رسيم به کربلا.
مشهد، عربستان، عراق؛ کلماتي که در ذهنم چرخ مي زنند.
به من نگاه مي کند. به هم مي خنديم.
منبع: نشريه همشهري داستان كتاب هفتم



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط