تخم مرغ و ساندويچ
نويسنده: سيد عذرا موسوي
گفتم: شد ما يک بار تو را با يک چهره خندان ببينيم؟
گفت: تو يکي ديگر دست از سرم بردار. حوصله تو يکي را ديگر ندارم.
گفتم: باز چه شده؟
گفت: مي خواستي چه شده باشد؟ امروز از زمين و زمان برايم باريده.
گفتم: مثلاً چه؟
گفت: ديشب خيلي خوابم مي آمد. به خواهرم گفتم، اگر مي شود اين انشاي مرا بنويس.
گفتم: خب.
گفت: فکر مي کني چند خط نوشته بود؟ فقط پنج خط؛ يعني نصف صفحه هم نشده بود.
گفتم: ديگر؟
گفت: دبير رياضي مان گفته بود که بايد امروز بعد از ساعت مدرسه بمانيم تا با ما رياضي کار کند آخر پنج شنبه امتحان داريم. هرکس ناهارش را بياورد و همه با هم تو کلاس ناهار بخوريم. فکر مي کني مادرم براي نار چي گذاشته بود؟
گفتم: نمي دانم، تو بگو.
گفت: يک ساندويچ تخم مرغ، فقط يک ساندويچ تخم مرغ. مي آمدي، مي ديدي بچه ها چه کردند. بوي قورمه سبزي مهسا کلاس را برداشته بود.
گفتم: ديگر؟
گفت: وقتي مي گويم از زمين و زمان برايم باريده، يعني باريده. بعد از کلاس بابا آمده بود دنبالم آن هم با پيکان قراضه اش. از خجالت آب شدم تا سوار شدم و بابا راه افتاد. خب، خودم مي آمدم، مگر پا نداشتم؟
گفتم: وقتي داشتي انشاي پنج خطي ات را مي خواندي يا وقتي داشتي ساندويچ تخم مرغت را گاز مي زدي يا وقتي داشتي سوار پيکان قراضه پدرت مي شدي، متوجه چيزي نشدي؟
گفت: مثلاً چه؟
گفتم: يک روز آموزگاري از دانش آموزان پرسيد: «آيا مي توانيد راهي براي ابراز عشق بيان کنيد؟»
يکي گفت: «معمولاً عشق را با بخشيدن معنا مي کنند. دادن گل و هديه، يکي از راه هاست».
ديگري گفت: «زدن حرف هاي دل نشين!»
يکي ديگر گفت: «با هم بودن در تحمل رنج ها و لذت بردن از خوش بختي، راهي براي بيان عشق است»
در اين بين، پسري بلند شد و گفت: «من مي خواهم براي بيان راه ابراز عشق، داستاني تعريف کنم. يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند، طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. وقتي به بالاي تپه اي رسيدند، ميخ کوب شدند. يک ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنها خيره شده بود. راهي براي فرار نبود. رنگ زن و شوهر پريده بود و در برابر ببر، جرأت کوچک ترين حرکتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنها حرکت کرد. در همان لحظه، مرد زيست شناس، فرياد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان که به اين جا رسيد، دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن مرد، اما پسر پرسيد: «مي دانيد مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه مي گفت؟»
بچه ها حدس زدند: «حتماً از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته!»
پسر جواب داد: «نه! آخرين حرف مرد اين بود که عزيزم! تو بهترين مونسم بودي. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو، پدرت هميشه عاشقت بود.»
پسر، اشک هايش را پاک کرد و ادامه داد: «همه زيست شناسان مي دانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که تکان بخورد يا فرار کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود»
و گفتم: مي بيني؟ راه ابراز عشق هميشه آن طور نيست که تو انتظار داري.
گفت...
منبع: نشريه انتظار نوجوان شماره 67
گفت: تو يکي ديگر دست از سرم بردار. حوصله تو يکي را ديگر ندارم.
گفتم: باز چه شده؟
گفت: مي خواستي چه شده باشد؟ امروز از زمين و زمان برايم باريده.
گفتم: مثلاً چه؟
گفت: ديشب خيلي خوابم مي آمد. به خواهرم گفتم، اگر مي شود اين انشاي مرا بنويس.
گفتم: خب.
گفت: فکر مي کني چند خط نوشته بود؟ فقط پنج خط؛ يعني نصف صفحه هم نشده بود.
گفتم: ديگر؟
گفت: دبير رياضي مان گفته بود که بايد امروز بعد از ساعت مدرسه بمانيم تا با ما رياضي کار کند آخر پنج شنبه امتحان داريم. هرکس ناهارش را بياورد و همه با هم تو کلاس ناهار بخوريم. فکر مي کني مادرم براي نار چي گذاشته بود؟
گفتم: نمي دانم، تو بگو.
گفت: يک ساندويچ تخم مرغ، فقط يک ساندويچ تخم مرغ. مي آمدي، مي ديدي بچه ها چه کردند. بوي قورمه سبزي مهسا کلاس را برداشته بود.
گفتم: ديگر؟
گفت: وقتي مي گويم از زمين و زمان برايم باريده، يعني باريده. بعد از کلاس بابا آمده بود دنبالم آن هم با پيکان قراضه اش. از خجالت آب شدم تا سوار شدم و بابا راه افتاد. خب، خودم مي آمدم، مگر پا نداشتم؟
گفتم: وقتي داشتي انشاي پنج خطي ات را مي خواندي يا وقتي داشتي ساندويچ تخم مرغت را گاز مي زدي يا وقتي داشتي سوار پيکان قراضه پدرت مي شدي، متوجه چيزي نشدي؟
گفت: مثلاً چه؟
گفتم: يک روز آموزگاري از دانش آموزان پرسيد: «آيا مي توانيد راهي براي ابراز عشق بيان کنيد؟»
يکي گفت: «معمولاً عشق را با بخشيدن معنا مي کنند. دادن گل و هديه، يکي از راه هاست».
ديگري گفت: «زدن حرف هاي دل نشين!»
يکي ديگر گفت: «با هم بودن در تحمل رنج ها و لذت بردن از خوش بختي، راهي براي بيان عشق است»
در اين بين، پسري بلند شد و گفت: «من مي خواهم براي بيان راه ابراز عشق، داستاني تعريف کنم. يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند، طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. وقتي به بالاي تپه اي رسيدند، ميخ کوب شدند. يک ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنها خيره شده بود. راهي براي فرار نبود. رنگ زن و شوهر پريده بود و در برابر ببر، جرأت کوچک ترين حرکتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنها حرکت کرد. در همان لحظه، مرد زيست شناس، فرياد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان که به اين جا رسيد، دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن مرد، اما پسر پرسيد: «مي دانيد مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه مي گفت؟»
بچه ها حدس زدند: «حتماً از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته!»
پسر جواب داد: «نه! آخرين حرف مرد اين بود که عزيزم! تو بهترين مونسم بودي. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو، پدرت هميشه عاشقت بود.»
پسر، اشک هايش را پاک کرد و ادامه داد: «همه زيست شناسان مي دانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که تکان بخورد يا فرار کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود»
و گفتم: مي بيني؟ راه ابراز عشق هميشه آن طور نيست که تو انتظار داري.
گفت...
منبع: نشريه انتظار نوجوان شماره 67