او يک فرشته بود...

نتوانم به امور منزل رسيدگي کنم، اما بعدها همين مساله باعث شد که به اصطلاح از اين وضعيت سوء استفاده کرده و تا جايي که مي توانم از مينا در منزل کار بکشيم. دخترک بيچاره که در زمان حيات مادرش عزيز دردانه محسوب مي شد و دست به کارهاي خانه نمي زد. حالا مجبور بود به محض آمدن به خانه مثل فردي بزرگسال کار کند. او
شنبه، 7 آبان 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
او يک فرشته بود...

 او يک فرشته بود...
او يک فرشته بود...


 






 
نتوانم به امور منزل رسيدگي کنم، اما بعدها همين مساله باعث شد که به اصطلاح از اين وضعيت سوء استفاده کرده و تا جايي که مي توانم از مينا در منزل کار بکشيم. دخترک بيچاره که در زمان حيات مادرش عزيز دردانه محسوب مي شد و دست به کارهاي خانه نمي زد. حالا مجبور بود به محض آمدن به خانه مثل فردي بزرگسال کار کند. او به محض اينکه به خانه مي رسيد، شروع به مرتب کردن خانه اي که من در طول روز به حال خود گذاشته بودم مي کرد. غذا مي پخت. ظرف ها را مي شست و حتي گاهي لباس هاي مرا نيز اتو مي کرد. کار خارج از منزل هم به عهده من بود. او اغلب شب ها به قدري دير مي آمد که متوجه رنج ها و زحمت هاي دخترش نمي شد. الحق که مينا هم دختر توداري بود و همه اين کارها را در نهايت آرامش و سکوت و بدون اينکه اعتراضي به پدرش بکند. انجام مي داد. پس از تولد دخترم، آيدا، وضع براي مينا که خودش را براي امتحانات کنکور آماده مي کرد بدتر شد. گاهي وقت ها خودم هم دلم برايش مي سوخت. اما چه فايده که من به اين نوع زندگي به اصطلاح انگلي عادت کرده بودم. مينا مانند خواهر تني به آيدا عشق مي ورزيد. گاهي وقت ها واقعاً احساس مي کردم که او آيدا را بيشتر از من دوست دارد. با اينکه درس مينا خيلي خوب بود. اما آن سال به خاطر مراقبت از من و آيدا که نوزاد بود، نتوانست در کنکور قبول شود. البته بين خودمان بماند، زيرا من از اينکه مينا در شهر ديگري قبول شود و خودم به تنهايي ناچار به انجام کارهايم شوم به شدت مي ترسيدم. سال بعد آنچه از آن مي ترسيدم. به سرم آمد و مينا در رشته داروسازي شهري ديگر قبول شد. خيلي تلاش کردم تا به بهانه هاي مختلف مانع ادامه تحصيل او شوم، اما بهمن براي اولين بار مقابلم ايستاد و تهديد کرد که اگر مانع تحصيل مينا شوم چه بسا طلاقم مي دهد. همين حرف بهمن باعث شد کينه مينا را با وجود همه محبت هايي که در حقم کرده بود، به دل بگيرم. دوري چند ساله او و تلقين هايي که به بهمن مي کردم، عاقبت باعث دلسردي پدر نسبت به دختر بود. خواستگارهاي زيادي هم براي او مي آمدند که اغلب شرايط ايده آلي داشتند. تا جايي که مي توانستم پنهاني همه خواستگارهاي او را رد مي کردم و زماني هم که نمي شد، با صحبت با بهمن و بهانه تراشي راي او را مي زدم. تا اينکه مينا يکي از همکلاسي هايش را معرفي کرد که نمي توانستم هيچ ايرادي به او بگيرم. من حتي يک ماه کار و زندگي ام را ول کردم تا به تحقيق در مورد افشين و خانواده اش بپردازم. بلکه بتوانم نقطه ضعفي از او گير بياورم و خواستگاري را به هم بزنم. اما متأسفانه هر چه بيشتر تحقيق کردم بيشتر متوجه شدم که افشين مطلقاً ايرادي ندارد. اما عاقبت از يک حرف او در جلسه خواستگاري سوء استفاده کردم. آن حرف اين بود که افشين در نظر داشت در آينده به خارج از کشور برود. بهمن که حساسيت خاصي نسبت به اين مسأله داشت، اين بار هم با تحريک من پاسخ منفي به خواستگاران داد، اما مينا بر خلاف هميشه مقابل او ايستاد و عاقبت هم از طريق دادگاه اجازه ازدواج گرفت و با افشين ازدواج کرد. ما تا چند سال رابطه اي با هم نداشتيم تا اينکه متوجه شديم که بهمن به بيماري سرطان دچار شده است. اين بود که بنا به درخواست بهمن دوباره رابطه پدر و دختر برقرار شد. نمي دانيد وقتي مينا متوجه بيماري پدرش شد، چه کرد. او با اينکه خودش فرزند کوچکي داشت، تمام کار و زندگي اش را رها کرد و پدرش را براي شيمي درماني ميبرد. او مانند پرستار دلسوز دور و بر پدرش مي چرخيد و از او مواظبت مي کرد. در عرض يک سال بهمن فوت کرد و مينا با وجود همه بدي هايي که در گذشته با او کرده بودم، رابطه اش را با من حفظ کرد. مدتي قبل متوجه شدم که دخترم، آيدا همان بيماري را دارد که من از کودکي داشته ام. من به مرور زمان بينايي يک چشمم را از دست دادم، اما دخترم به مرور زمان از هر دو چشم نابينا مي شد. متأسفانه هزينه جراحي دو چشمش هم بسيار بالا است. وقتي موضوع را با مينا در ميان گذاشتم، به من گفت که بهتر است خانه ارثي پدرش را بفروشيم و هزينه جراحي چشم آيدا را بپردازيم. او نه فقط حاضر شد که از سهم الارث خودش هم بگذرد و آن را بابت هزينه جراحي بپردازد. بلکه با توجه به وضع مالي نسبتاً خوبي هم که دارد حاضر شد هزينه رهن کامل يک منزل و همچنين مازاد هزينه عمل جراحي و داروهاي چشم آيدا را هم بدهد. نمي دانم او چگونه مي تواند با همه بدي هايي که به او کرده ام، اين قدر خوب باشد. راستش را بخواهيد از نظر من مينا يک فرشته است!
منبع: کانون خانواده 229



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط