زن پُر چانه
جرج کلينت صداي راديو را بلند کرد و در اتاقش را بست. همسرش مارتا همچنان حرف مي زد:
-عزيزم چي دوست داري برات بيارم؟ چاي يا قهوه؟ چرا در اتاق را بستي؟ صداي راديو خيلي بلند ممکنه اعصاب گوش هات آسيب ببينه... مي دونم فکرت را چي مشغول کرده، اون سکه هاي لعنتي... سکه ها کم بودن، وقتي چند تا هفت تير و تفنگ هم خريدي...
جرج صداي راديو را بلندتر کرد و به فکر فرو رفت. مدتي بود که چند گانگستر حرفه اي به کساني که اشياء عتيقه داشتند، دستبرد مي زدند و آنها را مي کشتند. پليس هم نتوانسته بود هيچ رد پايي از آنها پيدا کند. جرج، کلکسيونر سکه هاي قديمي بود و از روزي که خبر دستبردها و کشتارها را شنيده بود، ترسي سياه روحش را مي آزرد و مدام با خودش مي گفت دير يا زود سراغ او نيز خواهند آمد زيرا چند روز قبل از اين حوادث، به روزنامه ها آگهي داده بود که مي خواهد سکه هايش را بفروشد. حالا مي دانست که گانگسترها آدرس او را دارند بنابراين مقداري سلاح آتشين خريده و در چند گوشه ي خانه اش گذاشته بود تا اگر لازم شد، از آنها استفاده کند. البته خودش هم مي دانست که آدم دست و پا چلفتي و بي اعتماد به نفسي است ولي آن اسلحه ها تا حدودي به او آرامش مي داد. در اين فکرها بود که مارتا در اتاقش را باز کرد و گفت:
-جرج! هنوز سر شبه... چرا رفتي تو اتاق خواب؟ عزيزم بيا بيرون. برات کافي گلاسه درست کردم.
-مرسي. ميل ندارم.
-مي خواي يک خورده شير و کيک برات بيارم؟ از همون کيکي که امروز صبح پختم... ميدونم که خيلي دوست داري.
جرج از روي تخت بلند شد و صداي راديو را کم کرد و گفت:
-ترجيح ميدم چيزي نخورم. يه خورده معده درد دارم.
-معده درد؟ خدا مرگم بده! الان ميرم برات شربت معده ميارم...
اين را گفت و رفت. جرج خودش را در آينه نگاه کرد. به موهاي جو گندمي اش دستي کشيد و از اتاق بيرون آمد. روي مبلي که در گوشه ي هال بود نشست. صداي مارتا را مي شنيد که ضمن گشتن در قفسه ي داروها حرف مي زد. جرج خواست به چيزي ديگر فکر کند ولي صداي کسي که شتابان در مي زد، او را از جا پراند. با خودش گفت:
-اين ديگه کيه؟ چقدر هم محکم در ميزنه.
به طرف در رفت و بي آن که زنجير حفاظ را بردارد، در را نيمه باز کرد. دو مرد قوي هيکل پشت در بودند. يکي از آنها با لحني مضطرب گفت:
-عذر مي خوايم که مزاحمتون شديم ولي چاره اي نداشتيم. ما بايد يه تلفن ضروري بزنيم و چون اين اطراف تلفن عمومي پيدا نکرديم، واسه کمک به شما پناه آورديم.
جرج به آنها نگاه کرد. هر دو بلند قد و قوي هيکل بودند. يکي از آنها موهايي بور و چشمان آبي داشت و موي ديگري مشکي و چشم هايش زيتوني بود. جرج گفت:
-چرا از تلفن سوپرمارکت سر خيابون استفاده نکردين؟
مردي که موهايش مشکي بود، گفت:
-ما اين منطقه رو نمي شناسيم. اگه ممکنه اجازه بدين يه تلفن کوچولو به اورژانس بزنيم. يه خانمي کنترل رانندگي شو از دست داد و به ماشين ما زد. حالش هيچ خوب نيست... گمان کنم صداي برخورد تصادف رو شنيده باشين.
جرج گفت:چيزي نشنيدم آخه صداي راديو رو بلند کرده بودم و...
صداي مارتا باعث شد حرفش را قطع کند و سرش را به طرف او برگرداند که مي گفت:
-عجيبه... شربت معده رو پيدا نکردم... چرا جلو در واستادي؟ برامون مهمون اومده؟
همان مرد مو مشکي گفت:
-شب به خير خانم محترم... ما تصادف کرديم و خانمي مجروح شده و بايد به پليس و اورژانس تلفن کنيم.
مارتا از پشت سر جرج به آنها نگاه کرد و گفت:
-جرج... عزيزم! چرا در رو باز نمي کني تا اين آقايون تلفن شونو بزنن؟ عجله کن! اون خانم به مراقبت هاي پزشکي نياز داره.
جرج بي اختيار زنجير محافظ را باز کرد و به آن دو نفر تعارف کرد تا داخل شوند. مارتا در را بست و گفت:
-تلفن کنار آشپزخونه س. يه تلفن هم تو اتاق خوابه. يکي هم طبقه ي بالاس. از هر کدوم که مي خواين استفاده کنين ولي بهتره با تلفني که کنار آشپزخونه س شماره بگيرين چون دستگاهش رو تازه خريديم. اون تلفني که طبقه ي بالاس از اون دستگاه هاي قديمي و عتيقه س که جرج واسه خوشگلي خريده و مفت نمي ارزه. تازه کلي هم براش پول داده.
جرج آهسته گفت:
-مارتا! بسن کن! اين آقايون فقط مي خوان يه زنگ به اورژانس بزنن و برن.
-برن؟ خوبه که خودت مي دوني من چقدر مهمون نوازم. تا اين آقايون تلفن شونو مي زنن، چاي و کيک براشون ميارم...
مرد مو مشکي گفت:
-مرسي. زحمت نکشين. ما چاي دوست نداريم. يه تلفن مي زنيم و مي ريم.
-خواهش مي کنم مثل غريبه ها رفتار نکنين. آخه افراد زيادي خونه ي ما نميان و ما هميشه تنها هستيم... اگه چاي دوست ندارين براتون قهوه يا نسکافه با کيک ميارم. کيکش رو همين امروز صبح پختم. دستور پختش رو از راديو ياد گرفتم. کيک اسفنجي با لايه هاي مرباي گيلاس.
مرد مو بور دستي به موهايش کشيد و گفت:
-از محبت شما متشکريم... ما مرباي گيلاس دوست نداريم.
-خب حق دارين که دوست نداشته باشين چون حتما مرباي فروشگاه ها رو خوردين که خيلي بدمزه س. اما مرباي گيلاس من يه چيز ديگه س. خودم درستش کردم. اتفاقا دستور تهيه ي اون رو هم از راديو ياد گرفتم... حالا ميرم براتون ميارم. راستي؟ گفتين اسم تون چي بود؟
مرد مو بور گفت:
-مي بخشين که خودمونو زودتر معرفي نکرديم... من بلاکي هستم. اسم دوستم هم ويلبره.
-اوه... بلاکي و ويلبر! چه اسم هاي قشنگي! اسم منم مارتاس. اينم شوهرم جرجه. مرد خوبيه البته يه خورده خجالتيه ولي آزارش به کسي نميرسه. هيچ عيبي نداره جز اين که عشق سکه س. سال هاس داره سکه ي قديمي جمع مي کنه اگه برين طبقه ي بالا رو ببينين، فکر مي کنين وارد موزه شدين. من البته با خود سکه ها مشکلي ندارم ولي قبول کنين که گردگيري اين همه سکه کار سختيه... لطفا بنشينين تا براتون يه نوشيدني بيارم.
بلاکي به دوستش ويلبر نگاهي کرد و گفت:
-درست نيست تعارف اين خانم محترم رو رد کنيم. بهتره يه خورده بنشينيم بعد تلفن کنيم.
ويلبر گفت:
-ولي حال او خانم خوب نيست، بايد عجله کنيم. مارتا کف دست هايش را به هم ماليد و گفت:
-چه خوب شد که دعوت منو قبول کردين... تا ميرم و نوشيدني ها رو ميارم، شما هم تلفن بزنين...
جرج! پس چرا جاي تلفن رو به آقايون نشون نميدي؟ مارتا رفت و همچنان حرف مي زد. جرج با اشاره ي دست، تلفن را به آن دو نفر نشان داد. ويلبر به طرف تلفن رفت و شماره اي گرفت و نجوا کنان مشغول حرف زدن شد. جرج با خودش فکر کرد:
-از دست وراجي هاي مارتا خسته شدم. همه ي اسرار منو به اين غريبه ها گفت. اصلا با خودش فکر نمي کنه که شايد اين دو نفر همون گانگسترايي باشن که ميرن سراغ کلکسيونرها... بايد از فرصتي استفاده کنم و هفت تيري رو که توي قفسه ي کتابخونه قايم کردم، بردارم... بايد خيلي احتياط کنم. با کمترين خطايي کشته ميشم. اينا آدماي خطرناکي هستن.
بلاکي رشته ي افکار او را پاره کرد و گفت:
-به چي دارين فکر مي کنين؟ شما هميشه اين قدر کم حرفين؟
جرج به خودش آمد. حس کرد رنگش پريده است. به بلاکي نگاه کرد و گفت:
-من؟ آره... زياد وراج نيستم.
-همسرتون مي گفت شما يه مجموعه ي قيمتي از سکه هاي قديمي دارين... منم به چيزاي عتيقه علاقه مندم.
مارتا سيني به دست آمد و نگذاشت جرج جوابي بدهد و خودش گفت:
-شما هم اهل جمع کردن عتيقه هستين؟ بهتون نمياد.
بلاکي روي مبل جابجا شد و گفت:
-جمع نمي کنم... اهل معامله هستم. در حقيقت توي کار خريد و فروش عتيقه هستم.
-چه خوب شد! کاش سکه هاي جرج رو ببينين و اونارو بخرين تا منم از شر نظافت اونا خلاص بشم. جرج يه عالمه سکه داره. بعضي از سکه هاش مال هزار سال پيشه... بفرمايين نوشيدني بخورين. من استاد تهيه کردن شربت ليموناد هستم. فکر نکنين اين شربت رو از فروشگاه خريدم ها!
بلاکي لبخند زنان گفت:
-کاملا معلومه که اين شربت رو خودتون درست کردين. گمان کنم طرز تهيه شو از برنامه ي آشپزي راديو ياد گرفتين.
-واي خداي من! شما چقدر باهوشين!
و با صداي بلندتري گفت:
-آقاي ويلبر تلفن تون تموم نشد؟ شما هم بياين از اين ليموناد ميل کنين. خودم درستش کردم.
ويلبر گوشي را گذاشت و به هال آمد. بلاکي از او پرسيد:چه خبرا؟... ويلبر کنار او نشست و گفت:همه چي رو رواله. مشکلي نيس.
مارتا روبه روي آنها نشست و گفت:
-آقاي ويلبر! دوست تون گفت تو کار خريد و فروش اجناس عتيقه س... کار شما هم همينه؟
ويلبر به بلاکي نگاهي کرد و به مارتا گفت:
-آره... ما با هم همکاريم.
-جرج هم مي خواد سکه هاشو بفروشه. چند وقت پيش تو روزنامه ها آگهي داده بود. کاش شما سکه هاشو بخرين. البته تازگي چند تا هفت تير و تفنگ هم خريده که نمي دونم به چه دردش مي خوره چون گمان نکنم جرأت تيراندازي داشته باشه. اونارو جاهاي مختلف خونه گذاشته. يکيش توي اون قفسه ي کتابخونه س. يکيش رو توي کابينت آشپزخونه گذاشته. يکي ديگه رو زير بالشش قايم کرده. يه تفنگ وينچستر تو انباريه. دو تا هم هفت تير هم گذاشته طبقه ي بالا که يکيش تو قفسه ي سکه هاس و اون يکي توي کشو کمده.
جرج از شدت خشم سرخ شد. دلش مي خواست گردن مارتا را بشکند. با خودش گفت:نمي دونم اين زن چرا اين قدر گيجه؟ حالا اين دو نفر از همه ي جيک و پيک من باخبرن.
-چي شد آقاي جرج؟ چرا رنگ تون سرخ شد؟ حال تون خوب نيست؟
مارتا به جاي جرج گفت:
-آقاي بلاکي حال جرج خوب نيست. آخه معده درد داره. هر چي دنبال شربت معده گشتم. پيداش نکردم.
بلاکي با لبخند گفت:نبايد چيز مهمي باشه. من آدامس نعنايي دارم که واسه معده خوبه. حالا بهتون ميدم.
و دستش را به جيب بغلش برد و پس از کمي جست و جو، هفت تير دسته نقره اي زيبايي بيرون آورد و گفت:
-چه جالب! نميدونستم اين هفت تيرو همراهم آوردم. اين يه کاليبر سي و هشته که هفتاد سال پيش ساخته شده. مال يه کلکسيونر اسلحه بود... يادته ويلبر؟
ويلبر آن را گرفت و به سوي جرج نشانه رفت و گفت:
-آره يادمه. صاحبش حاضر نبود اينو معامله کنه.
-مارتا دستش را جلو چشم هايش گرفت و گفت:
-من از اسلحه مي ترسم. خواهش مي کنم بذارينش توي جيب تون. لابد فشنگ هم داره؟ ديروز صبح راديو مي گفت هيچ وقت اسلحه ي پر توي خونه نگه ندارين به همين دليل به برادرم گفتم بياد و فشنگ هاي همه ي اسلحه هاي جرج رو بيرون بياره و بريزه دور... خب حق داشتم مگه نه؟ مطمئنم اگه جرج از اين کار من خبر داشت، جلو برادرم رو مي گرفت.
ويلبر گفت:
-خانم مارتا! شما زن عاقلي هستين و خوب کاري کردين... اسلحه ي بلاکي که دست منه، اون قدرها هم پر نيست. خودمم يکي توي جيبم دارم که اونم زياد پر نيست. نگران نباشين... حالا من و آقاي جرج ميريم بالا تا يه نگاهي به سکه هاي ايشون بندازيم.
مرد بلند شد و با لوله ي هفت تير به جرج اشاره کرد که راه بيفتد. جرج ديگر همه چيز را فهميده بود و مي دانست که اين دو نفر گانگستر هستند و پس از به دست آوردن سکه ها، او و مارتا را خواهند کشت تا شاهدي وجود نداشته باشد. مردد بود که چه کند. ويلبر لوله ي هفت تير را به پهلوي جرج فشار داد و گفت:
-بريم ديگه !... مگه نمي خواين سکه هاتون رو معامله کنين؟ نکنه شما هم مثل صاحب اين هفت تير خوش دست و عتيقه اهل معامله نيستين؟
جرج ناچار راه افتاد و از پله ها بالا رفت. مارتا به بلاکي نگاه کرد و گفت:
-پس چرا از ليمونادهاي من نمي خورين! اگه دوست ندارين برم براتون کيک بيارم. اين کيک رو خودم...
بلاکي حرف او را قطع کرد و گفت:
-ميدونم... اين کيک رو خودتون پختين و دستورش رو از راديو ياد گرفتين. شما خانم با سليقه اي هستين... لطفا همين جا روي مبل بنشينين و حرف هم نزنين... بذارين حواسم جمع باشه...
به بالا اشاره کرد و با لبخند گفت:
-شما هم صداي سکه ها رو مي شنوين؟ انگار آقاي ويلبر و جرج به توافق رسيدن و دوست تون سکه ها رو خريدين و دارن اونا رو توي ساک يا چمدون مي ريزن تا با خودتون ببرين... شما نمي خواين برين بالا سکه رو ببينين؟ منم به سلامتي اين معامله، چند تا بيفتک درست مي کنم تا شام دور هم باشيم.
-خانم مارتا! لطفا ساکت باشين. من بيفتک دوست ندارم.
-دوست ندارين؟ اين بيفتک با اونايي که تا حالا خوردين فرق مي کنه. من دستور پختش رو...
بلاکي سر خود را ميان دست هايش گرفت و گفت:
-واي خداي من...! ميدونم... دستور پختش رو از راديو ياد گرفتين.
مارتا لبخندي زد و گفت:
-اين دفعه رو اشتباه کردين... اينو از روي کتاب آشپزي ريکاردو ياد گرفتم که مدتي آشپز مخصوص ملکه ي انگليس بوده... حالا که حدس شما اشتباه بود، برين بالا پيش جرج و آقاي ويلبر تا منم برم بيفتک بپزم.
-خانم مارتا! دارم با شما جدي حرف ميزنم... همين جا بمونين و تکون نخورين تا ويلبر و شوهرتون بيان پايين. ديگه هم هيچ حرفي نزنين، مفهوم شد؟
-چه بداخلاق ! مگه من چي گفتم که ناراحت شدين؟ من واسه اين که سکه هاي جرج رو خريدين و منو از شرشون خلاص کردين، خيلي خوشحالم و يه جوري مي خوام از شما تشکر کنم... اگه بيفتک دوست ندارين، پاته ي جگر غاز براتون درست کنم. کنارش هم برش هاي ليموترش و کاهوي خرد شده و جعفري و گوجه فرنگي ريزشده ميذارم. شما که نمي دونين با شربت انگور سفيد چقدر مي چسبه. موافقين؟
-خانم مارتا! لطفا چند دقيقه ساکت باشين ببينم بالا چه خبره. نمي دونم کارشون چرا اين قدر طول کشيد.
-خب طبيعيه که طول بکشه. اونجا به اندازه ي يه موزه سکه هست... شما بريد بالا تا منم پاته ي جگر غاز درست کنم. بعدش...
صداي شليک دو گلوله زبان مارتا را بند آورد.
بلاکي از جايش پريد و بي اختيار دستش را به جيبش برد ولي يادش آمد که هفت تيرش دست ويلبر است. با اوقات تلخي گفت: لعنتي!
بعد به طرف پاگرد پله ها دويد و بالا را نگاه کرد. مارتا هم کنار او رفت و گفت:
اين صداي چي بود؟ شايد آقاي ويلبر خواسته اسلحه هاي جرج رو هم بخره و واسه امتحان، شليک کرده... ولي اينم نميشه چون برادرم فشنگ هاشونو در آورده بود... خداي من چه اتفاقي افتاده؟
-لعنتي ساکت باش و بذار حواسم جمع باشه... صداي پا مياد.
هر دو به بالاي پله ها خيره شدند. کمي بعد جرج را ديدند که دست هاي خوني اش را روي شکمش گذاشته بود و تلو تلو خوران مي خواست پايين بيايد. مارتا جيغ کشيد:
-جرج! تو زخمي شدي؟ همه ش تقصير وراجي هاي من بود.
جرج چند قدم برداشت و بالاي پله ها به زمين افتاد. بلاکي نفسي به آسودگي کشيد و گفت:
جرج عزيز! تو به اندازه ي کافي عمر کردي و با اين سکه هاي نازنين کلي بازي کردي. حالا ديگه بايد بميري و استراحت کني و بذاري من و ويلبر با سکه هاي تو بازي کنيم.
مارتا شتابان از پله ها دويد و کنار جرج نشست و گريان گفت:
-لعنت به اين زبون من که باعث شد تو تير بخوري... مقاومت کن تا برم به اورژانس زنگ بزنم.
بلاکي که داشت از پله ها بالا مي آمد، گفت:
-بهتره به قبرستون زنگ بزنين تا براتون دو تا تابوت بيارن چون شما رو هم مي فرستيم پيش شوهرتون.
يکمرتبه جرج با حرکتي ناگهاني دست هايش را از روش شکمش برداشت و دست راستش را که هفت تيري کوچک ميان پنجه هايش بود، به طرف بلاکي گرفت و گفت:
-دست هاتو بذار روي سرت و تکون نخور.
بعد بي هيچ دردي از جايش بلند شد و به مارتا گفت:
-برو اونو بگرد. اگه اسلحه داره، ازش بگير. بعدشم به پليس زنگ بزن.
مارتا حتي يک کلمه هم حرف نزد و بلاکي را گشت ولي او چيزي همراهش نبود. بعد شتابان از پله ها پايين رفت و به پليس تلفن کرد و پيش جرج برگشت. بلاکي که هنوز دست هايش را روي سرش گرفته بود، گفت:
-ميشه برام توضيح بدين چه اتفاقي افتاده؟ ويلبر کجاس؟
-ويلبر کشته شد. دو تا تير توي قلبش خالي کردم.
بلاکي با ناباوري گفت:
-آخه چطور؟ مگه اسلحه هاي شما خالي نبودن؟
جرج لبخندي زد و گفت:
-درسته که مارتا با وراجي هاي خودش اسرار منو فاش کرد ولي وقتي که گفت برادرش همه ي فشنگ ها رو دور ريخته، فهميدم خودش متوجه شده که شما گانگستر هستين. مارتا با اون حرفش به جفت تون کلک زد چون مارتاي عزيزم اصلا برادر نداره.
بلاکي گفت:
-نه... اين غير ممکنه. مارتا يه زن احمقه و نمي تونه به من و ويلبر که گانگستر حرفه اي هستيم کلک بزنه.
-هي! تو حق نداري به همسر من توهين کني. ساکت باش تا بقيه شو برات بگم و بيشتر تعجب کني... وقتي که ويلبر منو برد بالا و داشتم سکه ها رو توي ساک مي ريختم، اون که به خاطر حرفاي مارتا خيالش راحت شده بود و فکر مي کرد هفت تيرهاي من خالي هستن، هفت تير خودشو گذاشت توي جيبش و گوشي تلفن رو برداشت و با تلفن مشغول حرف زدن شد. منم از فرصت استفاده کردم و قلبش رو سوراخ کردم.
مارتا لبخند زنان گفت:
-عزيزم صداي آژير ماشين پليس رو مي شنوي؟ اومدن، برم در رو براشون باز کنم. حتما خوشحال ميشن که بهشون چايي و کيک تعارف کنم... آقاي بلاکي! شما که ميدونين من پختن اين کيک رو از کجا ياد گرفتم؟
منبع:نشريه اطلاعات هفتگي، شماره 3406.
-عزيزم چي دوست داري برات بيارم؟ چاي يا قهوه؟ چرا در اتاق را بستي؟ صداي راديو خيلي بلند ممکنه اعصاب گوش هات آسيب ببينه... مي دونم فکرت را چي مشغول کرده، اون سکه هاي لعنتي... سکه ها کم بودن، وقتي چند تا هفت تير و تفنگ هم خريدي...
جرج صداي راديو را بلندتر کرد و به فکر فرو رفت. مدتي بود که چند گانگستر حرفه اي به کساني که اشياء عتيقه داشتند، دستبرد مي زدند و آنها را مي کشتند. پليس هم نتوانسته بود هيچ رد پايي از آنها پيدا کند. جرج، کلکسيونر سکه هاي قديمي بود و از روزي که خبر دستبردها و کشتارها را شنيده بود، ترسي سياه روحش را مي آزرد و مدام با خودش مي گفت دير يا زود سراغ او نيز خواهند آمد زيرا چند روز قبل از اين حوادث، به روزنامه ها آگهي داده بود که مي خواهد سکه هايش را بفروشد. حالا مي دانست که گانگسترها آدرس او را دارند بنابراين مقداري سلاح آتشين خريده و در چند گوشه ي خانه اش گذاشته بود تا اگر لازم شد، از آنها استفاده کند. البته خودش هم مي دانست که آدم دست و پا چلفتي و بي اعتماد به نفسي است ولي آن اسلحه ها تا حدودي به او آرامش مي داد. در اين فکرها بود که مارتا در اتاقش را باز کرد و گفت:
-جرج! هنوز سر شبه... چرا رفتي تو اتاق خواب؟ عزيزم بيا بيرون. برات کافي گلاسه درست کردم.
-مرسي. ميل ندارم.
-مي خواي يک خورده شير و کيک برات بيارم؟ از همون کيکي که امروز صبح پختم... ميدونم که خيلي دوست داري.
جرج از روي تخت بلند شد و صداي راديو را کم کرد و گفت:
-ترجيح ميدم چيزي نخورم. يه خورده معده درد دارم.
-معده درد؟ خدا مرگم بده! الان ميرم برات شربت معده ميارم...
اين را گفت و رفت. جرج خودش را در آينه نگاه کرد. به موهاي جو گندمي اش دستي کشيد و از اتاق بيرون آمد. روي مبلي که در گوشه ي هال بود نشست. صداي مارتا را مي شنيد که ضمن گشتن در قفسه ي داروها حرف مي زد. جرج خواست به چيزي ديگر فکر کند ولي صداي کسي که شتابان در مي زد، او را از جا پراند. با خودش گفت:
-اين ديگه کيه؟ چقدر هم محکم در ميزنه.
به طرف در رفت و بي آن که زنجير حفاظ را بردارد، در را نيمه باز کرد. دو مرد قوي هيکل پشت در بودند. يکي از آنها با لحني مضطرب گفت:
-عذر مي خوايم که مزاحمتون شديم ولي چاره اي نداشتيم. ما بايد يه تلفن ضروري بزنيم و چون اين اطراف تلفن عمومي پيدا نکرديم، واسه کمک به شما پناه آورديم.
جرج به آنها نگاه کرد. هر دو بلند قد و قوي هيکل بودند. يکي از آنها موهايي بور و چشمان آبي داشت و موي ديگري مشکي و چشم هايش زيتوني بود. جرج گفت:
-چرا از تلفن سوپرمارکت سر خيابون استفاده نکردين؟
مردي که موهايش مشکي بود، گفت:
-ما اين منطقه رو نمي شناسيم. اگه ممکنه اجازه بدين يه تلفن کوچولو به اورژانس بزنيم. يه خانمي کنترل رانندگي شو از دست داد و به ماشين ما زد. حالش هيچ خوب نيست... گمان کنم صداي برخورد تصادف رو شنيده باشين.
جرج گفت:چيزي نشنيدم آخه صداي راديو رو بلند کرده بودم و...
صداي مارتا باعث شد حرفش را قطع کند و سرش را به طرف او برگرداند که مي گفت:
-عجيبه... شربت معده رو پيدا نکردم... چرا جلو در واستادي؟ برامون مهمون اومده؟
همان مرد مو مشکي گفت:
-شب به خير خانم محترم... ما تصادف کرديم و خانمي مجروح شده و بايد به پليس و اورژانس تلفن کنيم.
مارتا از پشت سر جرج به آنها نگاه کرد و گفت:
-جرج... عزيزم! چرا در رو باز نمي کني تا اين آقايون تلفن شونو بزنن؟ عجله کن! اون خانم به مراقبت هاي پزشکي نياز داره.
جرج بي اختيار زنجير محافظ را باز کرد و به آن دو نفر تعارف کرد تا داخل شوند. مارتا در را بست و گفت:
-تلفن کنار آشپزخونه س. يه تلفن هم تو اتاق خوابه. يکي هم طبقه ي بالاس. از هر کدوم که مي خواين استفاده کنين ولي بهتره با تلفني که کنار آشپزخونه س شماره بگيرين چون دستگاهش رو تازه خريديم. اون تلفني که طبقه ي بالاس از اون دستگاه هاي قديمي و عتيقه س که جرج واسه خوشگلي خريده و مفت نمي ارزه. تازه کلي هم براش پول داده.
جرج آهسته گفت:
-مارتا! بسن کن! اين آقايون فقط مي خوان يه زنگ به اورژانس بزنن و برن.
-برن؟ خوبه که خودت مي دوني من چقدر مهمون نوازم. تا اين آقايون تلفن شونو مي زنن، چاي و کيک براشون ميارم...
مرد مو مشکي گفت:
-مرسي. زحمت نکشين. ما چاي دوست نداريم. يه تلفن مي زنيم و مي ريم.
-خواهش مي کنم مثل غريبه ها رفتار نکنين. آخه افراد زيادي خونه ي ما نميان و ما هميشه تنها هستيم... اگه چاي دوست ندارين براتون قهوه يا نسکافه با کيک ميارم. کيکش رو همين امروز صبح پختم. دستور پختش رو از راديو ياد گرفتم. کيک اسفنجي با لايه هاي مرباي گيلاس.
مرد مو بور دستي به موهايش کشيد و گفت:
-از محبت شما متشکريم... ما مرباي گيلاس دوست نداريم.
-خب حق دارين که دوست نداشته باشين چون حتما مرباي فروشگاه ها رو خوردين که خيلي بدمزه س. اما مرباي گيلاس من يه چيز ديگه س. خودم درستش کردم. اتفاقا دستور تهيه ي اون رو هم از راديو ياد گرفتم... حالا ميرم براتون ميارم. راستي؟ گفتين اسم تون چي بود؟
مرد مو بور گفت:
-مي بخشين که خودمونو زودتر معرفي نکرديم... من بلاکي هستم. اسم دوستم هم ويلبره.
-اوه... بلاکي و ويلبر! چه اسم هاي قشنگي! اسم منم مارتاس. اينم شوهرم جرجه. مرد خوبيه البته يه خورده خجالتيه ولي آزارش به کسي نميرسه. هيچ عيبي نداره جز اين که عشق سکه س. سال هاس داره سکه ي قديمي جمع مي کنه اگه برين طبقه ي بالا رو ببينين، فکر مي کنين وارد موزه شدين. من البته با خود سکه ها مشکلي ندارم ولي قبول کنين که گردگيري اين همه سکه کار سختيه... لطفا بنشينين تا براتون يه نوشيدني بيارم.
بلاکي به دوستش ويلبر نگاهي کرد و گفت:
-درست نيست تعارف اين خانم محترم رو رد کنيم. بهتره يه خورده بنشينيم بعد تلفن کنيم.
ويلبر گفت:
-ولي حال او خانم خوب نيست، بايد عجله کنيم. مارتا کف دست هايش را به هم ماليد و گفت:
-چه خوب شد که دعوت منو قبول کردين... تا ميرم و نوشيدني ها رو ميارم، شما هم تلفن بزنين...
جرج! پس چرا جاي تلفن رو به آقايون نشون نميدي؟ مارتا رفت و همچنان حرف مي زد. جرج با اشاره ي دست، تلفن را به آن دو نفر نشان داد. ويلبر به طرف تلفن رفت و شماره اي گرفت و نجوا کنان مشغول حرف زدن شد. جرج با خودش فکر کرد:
-از دست وراجي هاي مارتا خسته شدم. همه ي اسرار منو به اين غريبه ها گفت. اصلا با خودش فکر نمي کنه که شايد اين دو نفر همون گانگسترايي باشن که ميرن سراغ کلکسيونرها... بايد از فرصتي استفاده کنم و هفت تيري رو که توي قفسه ي کتابخونه قايم کردم، بردارم... بايد خيلي احتياط کنم. با کمترين خطايي کشته ميشم. اينا آدماي خطرناکي هستن.
بلاکي رشته ي افکار او را پاره کرد و گفت:
-به چي دارين فکر مي کنين؟ شما هميشه اين قدر کم حرفين؟
جرج به خودش آمد. حس کرد رنگش پريده است. به بلاکي نگاه کرد و گفت:
-من؟ آره... زياد وراج نيستم.
-همسرتون مي گفت شما يه مجموعه ي قيمتي از سکه هاي قديمي دارين... منم به چيزاي عتيقه علاقه مندم.
مارتا سيني به دست آمد و نگذاشت جرج جوابي بدهد و خودش گفت:
-شما هم اهل جمع کردن عتيقه هستين؟ بهتون نمياد.
بلاکي روي مبل جابجا شد و گفت:
-جمع نمي کنم... اهل معامله هستم. در حقيقت توي کار خريد و فروش عتيقه هستم.
-چه خوب شد! کاش سکه هاي جرج رو ببينين و اونارو بخرين تا منم از شر نظافت اونا خلاص بشم. جرج يه عالمه سکه داره. بعضي از سکه هاش مال هزار سال پيشه... بفرمايين نوشيدني بخورين. من استاد تهيه کردن شربت ليموناد هستم. فکر نکنين اين شربت رو از فروشگاه خريدم ها!
بلاکي لبخند زنان گفت:
-کاملا معلومه که اين شربت رو خودتون درست کردين. گمان کنم طرز تهيه شو از برنامه ي آشپزي راديو ياد گرفتين.
-واي خداي من! شما چقدر باهوشين!
و با صداي بلندتري گفت:
-آقاي ويلبر تلفن تون تموم نشد؟ شما هم بياين از اين ليموناد ميل کنين. خودم درستش کردم.
ويلبر گوشي را گذاشت و به هال آمد. بلاکي از او پرسيد:چه خبرا؟... ويلبر کنار او نشست و گفت:همه چي رو رواله. مشکلي نيس.
مارتا روبه روي آنها نشست و گفت:
-آقاي ويلبر! دوست تون گفت تو کار خريد و فروش اجناس عتيقه س... کار شما هم همينه؟
ويلبر به بلاکي نگاهي کرد و به مارتا گفت:
-آره... ما با هم همکاريم.
-جرج هم مي خواد سکه هاشو بفروشه. چند وقت پيش تو روزنامه ها آگهي داده بود. کاش شما سکه هاشو بخرين. البته تازگي چند تا هفت تير و تفنگ هم خريده که نمي دونم به چه دردش مي خوره چون گمان نکنم جرأت تيراندازي داشته باشه. اونارو جاهاي مختلف خونه گذاشته. يکيش توي اون قفسه ي کتابخونه س. يکيش رو توي کابينت آشپزخونه گذاشته. يکي ديگه رو زير بالشش قايم کرده. يه تفنگ وينچستر تو انباريه. دو تا هم هفت تير هم گذاشته طبقه ي بالا که يکيش تو قفسه ي سکه هاس و اون يکي توي کشو کمده.
جرج از شدت خشم سرخ شد. دلش مي خواست گردن مارتا را بشکند. با خودش گفت:نمي دونم اين زن چرا اين قدر گيجه؟ حالا اين دو نفر از همه ي جيک و پيک من باخبرن.
-چي شد آقاي جرج؟ چرا رنگ تون سرخ شد؟ حال تون خوب نيست؟
مارتا به جاي جرج گفت:
-آقاي بلاکي حال جرج خوب نيست. آخه معده درد داره. هر چي دنبال شربت معده گشتم. پيداش نکردم.
بلاکي با لبخند گفت:نبايد چيز مهمي باشه. من آدامس نعنايي دارم که واسه معده خوبه. حالا بهتون ميدم.
و دستش را به جيب بغلش برد و پس از کمي جست و جو، هفت تير دسته نقره اي زيبايي بيرون آورد و گفت:
-چه جالب! نميدونستم اين هفت تيرو همراهم آوردم. اين يه کاليبر سي و هشته که هفتاد سال پيش ساخته شده. مال يه کلکسيونر اسلحه بود... يادته ويلبر؟
ويلبر آن را گرفت و به سوي جرج نشانه رفت و گفت:
-آره يادمه. صاحبش حاضر نبود اينو معامله کنه.
-مارتا دستش را جلو چشم هايش گرفت و گفت:
-من از اسلحه مي ترسم. خواهش مي کنم بذارينش توي جيب تون. لابد فشنگ هم داره؟ ديروز صبح راديو مي گفت هيچ وقت اسلحه ي پر توي خونه نگه ندارين به همين دليل به برادرم گفتم بياد و فشنگ هاي همه ي اسلحه هاي جرج رو بيرون بياره و بريزه دور... خب حق داشتم مگه نه؟ مطمئنم اگه جرج از اين کار من خبر داشت، جلو برادرم رو مي گرفت.
ويلبر گفت:
-خانم مارتا! شما زن عاقلي هستين و خوب کاري کردين... اسلحه ي بلاکي که دست منه، اون قدرها هم پر نيست. خودمم يکي توي جيبم دارم که اونم زياد پر نيست. نگران نباشين... حالا من و آقاي جرج ميريم بالا تا يه نگاهي به سکه هاي ايشون بندازيم.
مرد بلند شد و با لوله ي هفت تير به جرج اشاره کرد که راه بيفتد. جرج ديگر همه چيز را فهميده بود و مي دانست که اين دو نفر گانگستر هستند و پس از به دست آوردن سکه ها، او و مارتا را خواهند کشت تا شاهدي وجود نداشته باشد. مردد بود که چه کند. ويلبر لوله ي هفت تير را به پهلوي جرج فشار داد و گفت:
-بريم ديگه !... مگه نمي خواين سکه هاتون رو معامله کنين؟ نکنه شما هم مثل صاحب اين هفت تير خوش دست و عتيقه اهل معامله نيستين؟
جرج ناچار راه افتاد و از پله ها بالا رفت. مارتا به بلاکي نگاه کرد و گفت:
-پس چرا از ليمونادهاي من نمي خورين! اگه دوست ندارين برم براتون کيک بيارم. اين کيک رو خودم...
بلاکي حرف او را قطع کرد و گفت:
-ميدونم... اين کيک رو خودتون پختين و دستورش رو از راديو ياد گرفتين. شما خانم با سليقه اي هستين... لطفا همين جا روي مبل بنشينين و حرف هم نزنين... بذارين حواسم جمع باشه...
به بالا اشاره کرد و با لبخند گفت:
-شما هم صداي سکه ها رو مي شنوين؟ انگار آقاي ويلبر و جرج به توافق رسيدن و دوست تون سکه ها رو خريدين و دارن اونا رو توي ساک يا چمدون مي ريزن تا با خودتون ببرين... شما نمي خواين برين بالا سکه رو ببينين؟ منم به سلامتي اين معامله، چند تا بيفتک درست مي کنم تا شام دور هم باشيم.
-خانم مارتا! لطفا ساکت باشين. من بيفتک دوست ندارم.
-دوست ندارين؟ اين بيفتک با اونايي که تا حالا خوردين فرق مي کنه. من دستور پختش رو...
بلاکي سر خود را ميان دست هايش گرفت و گفت:
-واي خداي من...! ميدونم... دستور پختش رو از راديو ياد گرفتين.
مارتا لبخندي زد و گفت:
-اين دفعه رو اشتباه کردين... اينو از روي کتاب آشپزي ريکاردو ياد گرفتم که مدتي آشپز مخصوص ملکه ي انگليس بوده... حالا که حدس شما اشتباه بود، برين بالا پيش جرج و آقاي ويلبر تا منم برم بيفتک بپزم.
-خانم مارتا! دارم با شما جدي حرف ميزنم... همين جا بمونين و تکون نخورين تا ويلبر و شوهرتون بيان پايين. ديگه هم هيچ حرفي نزنين، مفهوم شد؟
-چه بداخلاق ! مگه من چي گفتم که ناراحت شدين؟ من واسه اين که سکه هاي جرج رو خريدين و منو از شرشون خلاص کردين، خيلي خوشحالم و يه جوري مي خوام از شما تشکر کنم... اگه بيفتک دوست ندارين، پاته ي جگر غاز براتون درست کنم. کنارش هم برش هاي ليموترش و کاهوي خرد شده و جعفري و گوجه فرنگي ريزشده ميذارم. شما که نمي دونين با شربت انگور سفيد چقدر مي چسبه. موافقين؟
-خانم مارتا! لطفا چند دقيقه ساکت باشين ببينم بالا چه خبره. نمي دونم کارشون چرا اين قدر طول کشيد.
-خب طبيعيه که طول بکشه. اونجا به اندازه ي يه موزه سکه هست... شما بريد بالا تا منم پاته ي جگر غاز درست کنم. بعدش...
صداي شليک دو گلوله زبان مارتا را بند آورد.
بلاکي از جايش پريد و بي اختيار دستش را به جيبش برد ولي يادش آمد که هفت تيرش دست ويلبر است. با اوقات تلخي گفت: لعنتي!
بعد به طرف پاگرد پله ها دويد و بالا را نگاه کرد. مارتا هم کنار او رفت و گفت:
اين صداي چي بود؟ شايد آقاي ويلبر خواسته اسلحه هاي جرج رو هم بخره و واسه امتحان، شليک کرده... ولي اينم نميشه چون برادرم فشنگ هاشونو در آورده بود... خداي من چه اتفاقي افتاده؟
-لعنتي ساکت باش و بذار حواسم جمع باشه... صداي پا مياد.
هر دو به بالاي پله ها خيره شدند. کمي بعد جرج را ديدند که دست هاي خوني اش را روي شکمش گذاشته بود و تلو تلو خوران مي خواست پايين بيايد. مارتا جيغ کشيد:
-جرج! تو زخمي شدي؟ همه ش تقصير وراجي هاي من بود.
جرج چند قدم برداشت و بالاي پله ها به زمين افتاد. بلاکي نفسي به آسودگي کشيد و گفت:
جرج عزيز! تو به اندازه ي کافي عمر کردي و با اين سکه هاي نازنين کلي بازي کردي. حالا ديگه بايد بميري و استراحت کني و بذاري من و ويلبر با سکه هاي تو بازي کنيم.
مارتا شتابان از پله ها دويد و کنار جرج نشست و گريان گفت:
-لعنت به اين زبون من که باعث شد تو تير بخوري... مقاومت کن تا برم به اورژانس زنگ بزنم.
بلاکي که داشت از پله ها بالا مي آمد، گفت:
-بهتره به قبرستون زنگ بزنين تا براتون دو تا تابوت بيارن چون شما رو هم مي فرستيم پيش شوهرتون.
يکمرتبه جرج با حرکتي ناگهاني دست هايش را از روش شکمش برداشت و دست راستش را که هفت تيري کوچک ميان پنجه هايش بود، به طرف بلاکي گرفت و گفت:
-دست هاتو بذار روي سرت و تکون نخور.
بعد بي هيچ دردي از جايش بلند شد و به مارتا گفت:
-برو اونو بگرد. اگه اسلحه داره، ازش بگير. بعدشم به پليس زنگ بزن.
مارتا حتي يک کلمه هم حرف نزد و بلاکي را گشت ولي او چيزي همراهش نبود. بعد شتابان از پله ها پايين رفت و به پليس تلفن کرد و پيش جرج برگشت. بلاکي که هنوز دست هايش را روي سرش گرفته بود، گفت:
-ميشه برام توضيح بدين چه اتفاقي افتاده؟ ويلبر کجاس؟
-ويلبر کشته شد. دو تا تير توي قلبش خالي کردم.
بلاکي با ناباوري گفت:
-آخه چطور؟ مگه اسلحه هاي شما خالي نبودن؟
جرج لبخندي زد و گفت:
-درسته که مارتا با وراجي هاي خودش اسرار منو فاش کرد ولي وقتي که گفت برادرش همه ي فشنگ ها رو دور ريخته، فهميدم خودش متوجه شده که شما گانگستر هستين. مارتا با اون حرفش به جفت تون کلک زد چون مارتاي عزيزم اصلا برادر نداره.
بلاکي گفت:
-نه... اين غير ممکنه. مارتا يه زن احمقه و نمي تونه به من و ويلبر که گانگستر حرفه اي هستيم کلک بزنه.
-هي! تو حق نداري به همسر من توهين کني. ساکت باش تا بقيه شو برات بگم و بيشتر تعجب کني... وقتي که ويلبر منو برد بالا و داشتم سکه ها رو توي ساک مي ريختم، اون که به خاطر حرفاي مارتا خيالش راحت شده بود و فکر مي کرد هفت تيرهاي من خالي هستن، هفت تير خودشو گذاشت توي جيبش و گوشي تلفن رو برداشت و با تلفن مشغول حرف زدن شد. منم از فرصت استفاده کردم و قلبش رو سوراخ کردم.
مارتا لبخند زنان گفت:
-عزيزم صداي آژير ماشين پليس رو مي شنوي؟ اومدن، برم در رو براشون باز کنم. حتما خوشحال ميشن که بهشون چايي و کيک تعارف کنم... آقاي بلاکي! شما که ميدونين من پختن اين کيک رو از کجا ياد گرفتم؟
منبع:نشريه اطلاعات هفتگي، شماره 3406.