شعری در مدح حافظ از زبان شهریار

در این مقاله شعری زیبا در مدح حافظ به قلم شهریار شاعر غزل سرای معاصر را خواهیم خواند.
چهارشنبه، 6 بهمن 1400
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
شعری در مدح حافظ از زبان شهریار
خواجه ما که زنده ابد است شعرا را گل سر سبد است
زنده از نعمه های موزون است خرم از ناله های محزون است
من به دیوان او بسی دیدم وه که قران به پارسی دیدم
جای انکار خواجه ما نیست که به وجد و سماع روحانی است
سحر باشد لسان او لاریب راستی، راستی لسان الغیب
خواجه قرآن به سینه داشته است گوهر آبگینه داشته است
سینه، گنجینه کلام خداست خواجه آیینه خدای نماست
فال او از غمش غرامت بس خواجه را خود همین کرامت بس
شاهد عشق از او تجلی یافت خاطر عاشقان تسلی یافت
عالمی ساخت پر ز فرّ و شکوه فکر از ابهام و سطوتش به ستوه
روح، مقهور سازد و شیدا همچو دریا، کرانه ناپیدا
ساحت قدس را یکی گلشن ساخت با لطف سایه و روشن
از تجلی به پرده ابهام در رخش خیره دیده افهام
عندلیبی اسب با هزار نوا هرنوا، برهزار درد، دوا
گلبن طبع خواجه تا گل کرد خار غم قابل تحمل کرد
گر در این آستانه راه نبود اهل دل را پناهگاه نبود
دل چو از روزگار رنجه شود نیمه شب در پناه خواجه شود
خواجه بارش زدوش برگیرد دل نوازش کنان به گیرد
خواجه مهمان به دیده بنشاند سرو جانش به مقدم افشاند
در، فراز است داد خواهش را بار عام است بارگاهش را
کس از این خانه بی مواجب نیست بر درش گیر و دار حاجب نیست
خوش پناهی است بی پناهان را دادگاهی است دادخواهان را
خواجه کاغوش ناز باز کند دل به اورنگ شاه ناز کند
هرکه را دل به خواجه در پیوست پیش چشمش جهان نماید پست
بر در خواجه هرکه باز آید از در خلق بی نیاز آید
در خرابات او علی ساقی است مستی خواجه تا ابد باقی است
خضر دردی کش قرابه اوست گنج توحید در خرابه اوست
خواجه فوق بشر زده خرگاه ملکوتش حجاب چهره ماه
مکتب اوست در مقام ملک بشریت به مکتبش کودک
زهی آن خرقه باز دردکشان به دو کون آستین و جدفشان
آتش شوق و همت افروزی خرمن خیر و عافیت سوزی
طرّه آشفته مست و یدایی خرقه جایی و مولوی جایی
بوالبشر را مهین خلف فرزند به جی داده جنت و خرسند
می خرد خالی و شکرخندی به بخارایی و سمرقندی
دو جهانش به دیده گرد فناست حیرتم، یارب این چه استغناست!
راه حق رفت و بازگشتی کرد چون پیمبر عجب گذشتی کرد
هرچه در پرده حقیقت، راز می نوازد به ارغنون مجاز
گوش می خواهد از تو راز نیوش که بود محرم پیام سروش
فاش گوییم: شاعر عرفاست هر سری را به هم او نه وفاست
لطف تشبیه و وقت ایهام چهر معنی نهفته درابهام
باده ای کش دوای مخموری است نه از این باده های انگوری است
خواجه در ملک دل جهانبان است خواجه از تن گذشته و جان است
خواجه سرمشق آدمی باشد رهبر دین مردمی باشد
از بشر شر و فتنه می کاهد و آدمی را فرشته می خواهد
هرکه با خواجه دوست اهل وفاست گر صدش دشمنی کنند، صفاست
شمر هم گر به خواجه راهی داشت کافرم من اگر گناهی داشت!
گر اروپا به خواجه داشت نظر بر سر کشتگان نداشت گذار
باده در جام عدل اگر ریزند کی حریفان بلا برانگیزند؟
کی پسندد صفای گوهر پاک جنگ، آن هم برای مشتی خاک؟

منبع:

بخش شعر و ادب سایت راسخون



ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما