چسبيده به آسمان

فرداي روزي که خير الدين در پارک داد وقال مفصلي درباره ملال آوربودن زندگي اش راه انداخت،بعد از خواب جلوي آئينه قدي اتاقش ايستاد، ريش تراشش را به برق زد،لُپ هايش را باد انداخت تاراحت تر اصلاح کند و ماشين را بُردطرف صورتش اما صورتش را درآينه پيدا نکرد.
سه‌شنبه، 22 آذر 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
چسبيده به آسمان

چسبيده به آسمان
چسبيده به آسمان


 

نويسنده:علي به پژوه




 
فرداي روزي که خير الدين در پارک داد وقال مفصلي درباره ملال آوربودن زندگي اش راه انداخت،بعد از خواب جلوي آئينه قدي اتاقش ايستاد، ريش تراشش را به برق زد،لُپ هايش را باد انداخت تاراحت تر اصلاح کند و ماشين را بُردطرف صورتش اما صورتش را درآينه پيدا نکرد.
نفسش در سينه حبس شد.توي ماهواره ديده بودبراي آدم هايي به سن و سال او،چه اتفاق هاي قروقاطي و ناجوري دم مرگ مي افتد.«يکهو چسبيدم به سقف و آتش نشاني هر چه قدر تقلا مي کرد،نمي توانست پايين بکشدم»،«يکدفعه فشارم افتاد و کل بدنم کمرنگ شد».
خيرالدين زياد در هول و ولا نماند:خش خش ريش هاي زبرش را که زير دستش شنيد، نفسش را ول دادبيرون.بعد که خم شد ريش تراشش را از زمين بردارد،صورتش را در آينه به جا آورد:همه چيز تا موقعي که به همان حالت چمباتمه پاي آينه مي نشست،سر جايش بود اما به محض اين که پا مي شد و شق ورق مي ايستاد،انگار يکي تصويرش درآينه را در جاگردن مي زد.خيرالدين دير يا زود بايد پيش خودش اعتراف مي کرد:او قد کشيده بود!
صبح پارک نرفت و نرمش نکرد،نان تازه وروزنامه نخريد،تا توانست با صبحانه اش بازي بازي کرد(همان قدري که مي شودبا نان سبوسدار و پنير کم چرب و چاي بي شکر بازي به راه انداخت)،ريشش را با کمک آينه کوچکي که زن مرحومش معمولا براي عروسي ها توي کيف مجلسي اش مي گذاشت،با دقتي بيش از اندازه تراشيدو زماني که احساس کرد آن قدري از صبح گذشته که طرح نگراني اش غير عادي
به نظرنرسد،شماره خواهر زاده اش را که پرستار بودگرفت و پس از چاق سلامتي،حرف نوه اش را که دو سالي ميشد نديده بود،پيش کشيد وازاين که بچه به اندازه کافي غذا نمي خورد(لاقل آن موقع ها که بچه مرتب ظرف غذايش را چَپه مي کرد).اظهارنگراني کرد و گفت مي ترسد يک وقت خداي نکرده،نوه اش همين قدر ريزه ميزه و زير دست وپاي اجتماع بماندوآخرهاي مکالمه تاجايي که مي توانست بالحني بي اعتنا پرسيد(؟راستي دايي جان،شما که درسش را خوانده اي و توي اين جور محيط ها هستي،آدميزاد تا چند سالگي جاي رشد دارد؟)
ازمکالمه با خواهرزاده اش فقط اصطلاح ؟(استخوان ترکاندن)به او سرنخي براي توضيح موقعيتش داد:بله، اواستخوان ترکانده بود:آن هم در سني نامعلوم.بخشي از استخوان هايش که در سن طبيعي رشد به طور کامل نترکيده بودند حالا بعد از سال ها،مثل مين هاي خنثي نشده از دوران جنگ عمل کرده بودند.
بيشتر براي پيدا کردن لباس هاي که به قد و قواره جديدش بخورد،به زحمت افتاد،هنگام عبور از درگاهي هاي خانه اش بايد دقت مي کرد و موقع دوش گرفتن هم چاره اي نداشت خم مي شد و خودش را مي چلاندتا زير دوش جا بگيرد.ولي خوابيدن روي تختخواب مشترک_کاري که حتي با گذشت چهار سال از مرگ زنش هنوز ادامه مي داد-ديگر شدني نبود و شب ها روي کاناپه مي خوابيد :کاناپه اي که زنش عادت داشت رويش دراز بکشد،عينک بزرگ کاچويي صورتي اش را بزندو صفحه ترحيم روزنامه هاي عصر را بخواند.دوباره برگشته بود به دوران بلوغ که حدود و ثغور دست هايش هنوز درست دستش نيامده بود و مي زد همه چيز را بر مي گرداند و صداي همه را در مي آورد.براي اينکه همه چيز آن دوران کامل شود فقط چند جوش براي ترکاندن وساير چندش کاري هاي ممکن کم داشت.
به زودي دوران خوش خيرالدين شروع شد -اگر قوزنمي کرد،شيرين ده سانتيمتري از معمول هم بلند تربه نظر مي رسيد -پير مردهاي توي پارک با ديدنش خوش مي شدند و انگارکه پهلوانشان پا به زور خانه گذاشته باشد مي گفتند «بزن زنگا»و خيرالدين دستش را به سمت زنگ خيالي دراز مي کرد و آن را مي نواخت و پا به گود زورخانه پيرمردها مي گذاشت:دوره اش مي کردند و او هم معرکه مي گرفت:از ديدن چشم هاي گرد شده ديگران توي دلش لذت مي بُرد و سوال هايشان را با شکيبايي و تواضعي
مثال زدني تحمل مي کرد :سوال ها لزوما به ماجرا ي قد کشيدن او بر نمي گشت:مي خواستند از همسر و فتح و فتوحات زندگي اش و ملک و املاک و تعداد نوه نتيجه هايش هم سر در بياورند وبيش از همه بي تاب بودند بدانند درلحظه قد کشيدن چه حسي داشته -البته بدبختانه در اين باره حرفي براي گفتن نداشت چون اتفاق،لابد در خواب افتاده بود و او در واقع چيز خاصي حس نکرده بود-ولي براي اين که درباره وضعيتي که پيش آمده بود، خيلي هم پرت و بي خبر به نظر نرسد مي گفت «چيزي است مثل سرطان،از پيش خبر نمي کند»که با اين که آشکارامقايسه ناجوري بود اما لااقل از قضيه «استخوان ترکاندن »توضيح معقول تر وآبرومندتري به نظرمي آمد.
جلسات پرسش و پاسخ به خانه اهالي پارک هم سرايت کرد:برخي از پيرمردها او را براي ناهار يا شام به خانه شان دعوت کردندو آن جا هم اين جلسات،با شور و حرارتي بيشتر و به شکل تخصصي تر ادامه پيدا کرد.در اين ميانه ريش هايش را هم نزد و گذاشت بلند شوند:اين طوري نشان مي دادکه اين وضعيت،حسابي فکرش را درگير کرده است.
هرکسي جاي خيرالدين بود خيال مي کردزن هاي ميانسالي که گرمکُن پوشيده براي ورزش صبحگاهي به پارک مي آيند،به عشق او ورزششان را کِش مي دهند و از بالاي وسايل ورزشي توي نخش مي روندوپدال زنان،لبخندهاي مليح تحويلش مي دهندوخيالاتي درباره او مي پرورانند.
با همه اين ها،خودش را گم نکردو اجازه ندادوضعيت جديد او را در بر بگيرد وغرق کند:به رسم و آئين هر هفته رفت سروقتِ زنش.دست گل را روي قبر گذاشت،خم شد و همان طور که فاتحه مي خواندو آرام آرام سنگ ريزه به قبر مي زد، با خودش دعاکردوقتش که رسيد، کسي براي جادادن درطبقه بالاي قبر زياد به تکاپونيفتد.
يکي از پيرمردهاي توي پارک که براي کسي تره خُرد نمي کردوبه خاطر فرزندش که ميگفتند از مقامات بالاي نظامي است،به او جناب سرهنگ مي گفتند،پس از اين ماجرا به خيرالدين توجه نشان داد،جند کلمه اي باهاش صحبت کرد و گفت ماجرا را به گوش پسرش مي رساند.
پيرمرد ديگري که سر تا پايش يک ريز مي لرزيد،پاپي شد که به بخش انتقادات و پيشنهادات تلويزيون زنگ بزند تا بيايند از خيرالدين گزارش تهيه کنند.پيرمرد با اينکه خودش در کنار خيرالدين يکي از مدعيان اصلي کسب عنوان غريب ترين پيرمرد پارک بود، با او از درِرفاقت وارد
شده بود و با صداي لرزانش تجربه هايش را در اختيار او مي گذاشت:«خدابيامرزآقا هم سال هايآخر ،اگه نه بدتر از من،به همين بدي مي لرزيد،تنها جاي خوشوقتيش اينه که اسم مريضي آقام لقوه بود و اسم مال من،پارکينسون و خب پارکينسون براي مريضي اسم خيلي قشنگ تريه»يک بار ديگر هم گفت که يک از دلخوشيهاي کوچکش اين است »محمدعلي کِلي هم با اون عظمتش چنين مرضي داره.»
خيرالدين چند بار جلوي آينه دستشويي مچ خودش را گرفت که بي اختيار دارد پاسخ هاي مجري تلويزيون را مي دهد:بدش نمي آمد در ضمن صحبت هايش جلوي دوربين يادي از زنش کند و «خدابيامرزي»اي از -خدامي داند-چند ميليون تماشاچي بگيرد يا شايد بد نبود حرفِ دوپهلويي بزند که يکي پهلويش کمانه کند و سياسي جلوه کند.
يک شب وقتي روي کاناپه لميده بود و اخبار تماشامي کرد ياد يکي از دوستان دوران جواني اش افتاد که والباليست بود و جانش براي واليبال در مي رفت اما شش سانتيمتري براي راهيان به تيم ملي جوانان کم داشت:با خودش فکر کرد چي مي شد اگر خدا اين سانتيمترها را توي آن سن به آن دوست مي داد يا اگر قرار شده بود بي برو بر گرد همه آن ها را به خودش بدهد چرا زودتر اين کار را نکرده بود تا در سني که بايد، رشيدتر جلوه کند.با خودش غرولند مي کرد «نه به آدم درستش مي دهد،نه توي سن درستش »و بلافاصله لبش را گاز گرفت واي افتادم به کفر گويي»و همين طورکه با خودش کلنجار مي رفت.جلوي تلويزيون روشن خوابش برد.
بعد از مدت ها پاي دخترش هم به خانه اش باز شد ولي قبل از هر چيز به ريش بلندش واکنش نشان داد:شب بعدش آن يکي از دخترش از کانادا زنگ زد و پس از ابراز احساسات فراوان،انگار از روي يک متن از پيش آماده شده مي خواند،دکلمه کرد«کاش کودک مي شدم و دوباره همه چيز را از بالاي کولتان تماشا مي کردم».پرسيد «راستي بابا کسي از فاميل هم بويي بُرده؟»
از گروه فيلمبرداري يا چيزي شبيه به آن خبري نشد:پيرمرد پارکينسوني را پاي تلفن تصور کرد که با آن صداي لرزانش تقلا مي کند بگويد در پارک محله شان چه اتفاقي افتاده.از اول هم بيخودي روي او حساب باز کرده بود:لابد آن طرف خطي ها تا بيايد ماجرا را توضيح دهد،حوصله شان سر رفته بود و گوشي را گذاشته بودند.
دفعه دوم دخترش نوه ريزه را هم آورد،چهار سالش شده بود و ظرف اين دو سال براي خودش بَروبُني به هم زده بود و تا توانست از هيکل بلند اما
نحيف پدر بزرگش تاب خورد.دختر به نوه اش گفت «ببين اميرعلي، باباجون شير مي خوره بزرگ مي شه»و به سمت خيرالدين چشمک زد «هر کسي بخواد زود بزرگ شه ،بره مدرسه ،بايد شير بخوره:مگه نه باباجونش؟»بعد دخترش با لحني که انگار بخواهد از اميرعلي بپرسد کار واجبي دارد يا نه،سرش را جلو آورد وآهسته از خيرالدين پرسيد «بابا ديگه که رشد نداشتي؟»
دفعه سومي که سرو کله دخترش پيدا شد فرداي آن روز بود:گوشي اش را جا گذاشته بود.
چند بار هم پيرمردها گرداندندش و او را به پارک هاي اطراف بردند و به دوستان شان در آن پارک هاي معرفي کردند ولي پيرمردهاي پارک هاي ديگر چون او را قبل از قد کشيدن نديده بودند تا با الانش مقايسه کنند،قدر و منزلتش را درست نشناختندو آن جور که بايد،تحت تأثير قرار نگرفتند.خيرالدين اين را از چشمهايشان فهميد که به اندازه کافي گرد و محدب نشده بود:چشم ها دروغ نمي گويند.
براي اين که از خجالت پيرمردهايي که او را به ناهار و شام دعوت کرده بودند،در بيايد سور داد و سور او از همه سورها،سرتر بود:در خانه خيرالدين همگي تعارف را کنار گذاشتندو تا توانستند ناپرهيزي کردند و دستورالعمل هاي پزشکي و رژيمشان را زير پا گذاشتند و غذاهاي پُر ملات و چرب وچيلي خوردند و در يکي از همين مهماني ها بود که يخ جناب سرهنگ باز شد و احساس صميمت کرد و آروغ کشدار و بلندي زد و همه برايش کف زدند.
چند ماه بعدخيرالدين به خودش آمد ديد دلش نمي خواهد صبح ها از کاناپه دل بکًند:از دم صبح اين قدرغلت وواغلت مي زد که چيزي نمي ماند از کاناپه بيفتد:کلافه مي شد و از خواب مي پريد:ريشش را مي خاراندو از روي پيراهن به استخوان هاي بر آمده سينه اش دست مي کشيد و از خودش مي پرسيد آيا ممکن است آن زيرها،لابه لاي استخوان هايي که لابد ديگر تا به حال پوک شده بودند هنوز استخوان عمل نکرده اي مانده باشد ؟از خودش مي پرسيد اگر اين بار بزند و استخوان عمل نکرده اي بترکد،چقدر قد خواهد کشيد؟و بعد يکدفعه خودش را روي نيمکت پارک مي يافت.
طولي نکشيد که خيرالدين خوابيدن روي کاناپه را رها کرد:برگشت به تختخواب دو نفره هميشگي اش .خودش را روي تخت جمع و جور کرد:پاهايش را به سمت سينه جمع کرد و دست هايش را دور پاهايش حلقه زد:مثل يک جنين.
منبع:داستان همشهري شماره 1(دوره جديد)



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
لگوهای ایرانی این‌‎بار وزیر امور خارجه آمریکا را هدف گرفتند!
play_arrow
لگوهای ایرانی این‌‎بار وزیر امور خارجه آمریکا را هدف گرفتند!
وضعیت عربستان بعد از حملات موشکی یمن
play_arrow
وضعیت عربستان بعد از حملات موشکی یمن
ایران چگونه گره اتصال پایگاه‌های آمریکا را کور کرد؟
play_arrow
ایران چگونه گره اتصال پایگاه‌های آمریکا را کور کرد؟
خودزنی پاتریوت آمریکایی در بحرین
play_arrow
خودزنی پاتریوت آمریکایی در بحرین
۵۰ درصد مسیر نجف به کربلا مجهز به سایبان شد
play_arrow
۵۰ درصد مسیر نجف به کربلا مجهز به سایبان شد
گزارشی از کشتی‌های متوقف‌شده در تنگۀ هرمز
play_arrow
گزارشی از کشتی‌های متوقف‌شده در تنگۀ هرمز
از بایرام لودر تا غلامرضای مادر و عباس خاکپور آدم برفی
play_arrow
از بایرام لودر تا غلامرضای مادر و عباس خاکپور آدم برفی
روایت مرحوم اکبر عبدی از احوال پرسی رهبر شهید انقلاب
play_arrow
روایت مرحوم اکبر عبدی از احوال پرسی رهبر شهید انقلاب
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام سیستم دفاع هوایی پاتریوت در اربیل
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام سیستم دفاع هوایی پاتریوت در اربیل
بیلبورد قدردانی اهالی یمن از ایران بخاطر شکست محاصره هوایی
play_arrow
بیلبورد قدردانی اهالی یمن از ایران بخاطر شکست محاصره هوایی
عملیات شکار ترامپ و نتانیاهو
play_arrow
عملیات شکار ترامپ و نتانیاهو
قصه ماندگارترین سکانس «مادر» از زبان زنده‌یاد اکبر عبدی؛ اشکی که علی حاتمی را هم متاثر کرد
play_arrow
قصه ماندگارترین سکانس «مادر» از زبان زنده‌یاد اکبر عبدی؛ اشکی که علی حاتمی را هم متاثر کرد
آخرین تصویر از ماکان نصیری و هم‌کلاسی‌هایش در مدرسه
play_arrow
آخرین تصویر از ماکان نصیری و هم‌کلاسی‌هایش در مدرسه
لحظه عملیات استشهادی یک فلسطینی علیه صهیونیست‌ها
play_arrow
لحظه عملیات استشهادی یک فلسطینی علیه صهیونیست‌ها
حملات پهپادی ایران علیه مواضع دشمن آمریکایی در منطقه
play_arrow
حملات پهپادی ایران علیه مواضع دشمن آمریکایی در منطقه