آن مرد در برفک آمد(2)

کلاس چهارم دبستان، وقتي کاوه بديعي به عنوان بدترين فوتبالبست کلاس، پشت يک ضربه پنالتي قرار گرفت. چشم هايش را بست وتوپ را جلوي چشم هاي از حدقه در آمده هم کلاسي هايش به زير طاق دروازه کوبيد. ازآن روز به بعد، کاوه هروقت احساس مي کند هيچ کاري از دستش ساخته نيست وفقط يک معجزه مي تواند نجاتش بدهد
دوشنبه، 28 آذر 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
آن مرد در برفک آمد(2)

آن مرد در برفک آمد(2)
آن مرد در برفک آمد(2)


 






 

20:52
بزرگ بود واز اهالي کره جنوبي!
 

کلاس چهارم دبستان، وقتي کاوه بديعي به عنوان بدترين فوتبالبست کلاس، پشت يک ضربه پنالتي قرار گرفت. چشم هايش را بست وتوپ را جلوي چشم هاي از حدقه در آمده هم کلاسي هايش به زير طاق دروازه کوبيد. ازآن روز به بعد، کاوه هروقت احساس مي کند هيچ کاري از دستش ساخته نيست وفقط يک معجزه مي تواند نجاتش بدهد چشم هايش را مي بندد. مرجان اين را همان روز خواستگاري فهميد. کاوه همه سوالات پدر مرجان را چشم بسته جواب داد.
مرجان هنوز دارد به فسنجان نگاه مي کند. مريم چشمش مي افتد به ساعت روي ديوار که هشت دقيقه با نه شب فاصله دارد ورو به مرجان مي گويد: «سريال الان شروع مي شه ها. بريم ببينيم؟» مرجان از آشپزخانه بيرون مي رود ورو به کاناپه داد مي زند: «کاوه جان! سريال الان شروع مي شه ها: نمي خواي تلويزيون رو روشن کني؟» روي «ج» کاوه جان و «ت» تلويزيون کمي بيشتر از حد معمول مکث مي کند.
کاوه سعي مي کند رفتارش عادي باشد. کنترل تلويزيون را بر مي دارد وآن را رو به دستگاه نشانه مي گيرد. يک لحظه چشم هايش را مي بندد وکليد قرمز را فشار مي دهد. چشم هايش را که باز مي کند دروازه بان بارسلونا را مي بيند که درسکوت محض دارد رو به مدافعان جيغ مي زند. مرجان با افتخار مي گويد: «زيادش کن ». کاوه دوباره چشم هايش را مي بندد ودکمه صدا را فشار مي دهد اما دروازه بان هنوز لال است.
کاوه داد مي زند: «سينا ! باز به اين دستگاه ور رفتي؟» ومثل يک تخريب چي قهار، به طرف جنگل سيم هاي پشت تلويزيون مي رود. چند تا سيم را تصادفي جا به جا مي کند. بعد از جنگل بيرون مي آيد، کاتالوگ دستگاه را از زير مبل در مي آورد وجلوي هفت جفت چشم منتظر، فرازهايي از آن را با لهجه انگليسي عجيبي زمزمه مي کند. مرجان که ناگهان متوجه وخامت اوضاع شده است، کاتالوگ را از کاوه مي گيرد. همان بخش ها را با لهجه بهتري زمزمه مي کند وسعي مي کند عکس هاي کاتالوگ را با منظره جنگل تطبيق بدهد. حالا نوبت مريم است که به علي سقلمه بزند:«بروکمک!» و وقتي همه زبان دان ها مشغول تفسيرکاتالوگ هستند ناگهان گزارشگر تلويزيون داد مي زند: « گل!». فرزاد جاي دوتا سيم را عوض کرده است.

21:12
همين؟
 

مهم ترين اصل تربيت ايراني دو کلمه است: بروز نده! درشرح اين اصل آمده است : خوشحالي ات را بروزنده چون ممکن است بقيه ناراحت يا پرو بشوند، ناراحتي ات را بروز نده چون ممکن است بقيه خوشحال يا دلخور بشوند. بخش زيادي از انرژي هر ايراني در طول روز صرف بروز ندادن مي شود. علم روان شناسي ثابت کرده است که بروز از بين نمي رود بلکه از شکلي به شکل ديگر در مي آيد. بعضي از اين شکل هاي ديگر عبارتند از : لايي کشيدن، دست به يقه شدن، طاسي و سرطان.
هيچ کس ازاين اتفاق به اندازه مهسا خوشحال نيست. خودش، فسنجان را نجات داده است و شوهرش تلويزيون را. وقتي مهسا فکر مي کند که بدون آنها اين جماعت بايد در شب يلدا پانتوميم مي ديدند و توي هندوانه نان تريد مي کردند، از غرور وخوشحالي به خودش مي بالد وآرزو مي کند که کاش بچه بود ومي توانست اين را خيلي رک وراست به رخ خواهرهايش بکشد؛ يعني دقيقاً همان کاري که فربد دارد با سينا مي کند.
سينا بالاخره طاقتش از کنايه هاي فربد تمام مي شود واعلام مي کند:«اينکه تصويرش خوب نيست» هدفش ضايع کردن فرزاد وبستن دهان فربد است اما فربد درکمال تعجب حرفش را تأييد مي کند ومي گويد که تلويزيون تقلبي است وچيني اصل نيست بلکه تايلندي است واحتمالاً به جاي ال سي دي، است چون که (به جاهايي از تصوير اشاره مي کند) پيکسول هايش (5) پيداست. مريم از نزديک، صفحه تلويزيون را بررسي مي کند وهمان طور که چايي اش را سر مي کشد، سرش را به نشانه تأييد تکان مي دهد.
فرزاد کمي به سيم ها ور مي رود. بعد از پنجره به دور دستها خيره مي شود و مي گويد: «بيرون باد مي آد. شايد آنتن تکون خورده» کاوه مي گويد: «من مي رم يه نيگا بکنم» اما مريم پيشنهاد بهتري دارد. چشمکي به مهسا مي زند ومي گويد: «علي مي ره. مگه نه علي ؟» سينا تير خلاص را مي زند: «بريم عمو. منم باهاتون ميام.»

21:20
عمليات يلدا
 

سينا بديعي هيچ فرصتي را براي رفتن روي پشت بام از دست نمي دهد. علت اين علاقه تقريباً واضح است : پارکينگ يکي از خانه هاي ويلايي کوچه پشتي، محل زندگي يک ماشين هشت سيلندر کوپه ايتاليايي است که صاحبش با آن مثل يک تک شاخ رفتار مي کند وتقريباً هميشه در حال تميز کردن يا وارسي گوشه و کنار آن است. بزرگ ترين آرزوي سينا اين است که يک روز تک شاخ را از صاحبش بخرد وپلي استيشن را کنار بگذارد. مرجان وکاوه فکر مي کنند بزرگ ترين آرزوي پسرشان رونالدوشدن است.
کاوه با گوشي بي سيم به موبايل علي زنگ مي زند. علي رسيده است به پشت بام واز روي مشخصاتي که کاوه داده (يه آنتنه، از اين فلشي ها، دندونه دوم و چهارمش کج شده، دور ميله اش هم يه پارچه قرمز هست. رنگ همين پيرهن خودت) آنتن را شناسايي کرده است. علي مي گويد: «من آروم اينو مي چرخونم، هر وقت بهتر شد بگين که همون جا سفتش کنم. » واز اين لحظه تا ده دقيقه بعد، اگر کسي گوشش را به ديوار خانه خانواده بديعي بچسباند، چنين اصواتي مي شنود: «برو...برو...آهان...آهان...آهان...نه، بد شد، برگردد...برگرد...آهان...آهان...نه، بدشد...» بالاخره همه به اين نتيجه مي رسند که تصوير از يک حدي بهتر نمي شود واين «يک حدي» فرق زيادي با همان چيزي که اول کار بود، ندارد.
کاوه پشت تلفن از سينا مي پرسد: «تو از کجا مي گي تصويرش خوب نيست، سينا جان ؟» ومي فهمد که سينا کيفيت کانال سه را با نسخه بلو - ري عصر يخبندان 3 که در روز خريد تلويزيون، برنامه همه سينماهاي خانگي خيابان جمهوري بوده، مقايسه کرده است. اين يعني پايان عمليات يلدا. کاوه به نيروها دستور مي دهد آنتن را هرجا که هست محکم کنند وبه خانه برگردند.

09:00
گزارش اقليت
21:00
 

سارا بازيکن آزاد يا به اصطلاح ليبروي اين مهماني است، به هيچ کدام از هنگ هاي کاناپه، آشپزخانه وفرمول يک تعلق ندارد وبنابراين مي تواند به انتخاب خودش تماشاگر جذاب ترين صحنه هاي مهماني باشد.سارا ديده است که بابا وشوهر خاله چطور با جناق تازه را سبک و سنگين مي کنند، خاله مهسا چطور به خواهرهاي کوچک ترش درس زندگي مي دهد سينا و فربد چطور ماشين هايشان را به هم مي کوبند. بالاخره اينکه همگي چطور وسط هال - مثل بچه هاي گروه سرود- آواز «برو...برو...بد شد... وبرگرد...برگرد» مي خوانند.
سارا البته چيزهاي ديگري هم ديده است ؛ مثلاً ديده که بابا، موبايل عمو علي را وقتي که رفته بوده دستشويي برداشته وبه لحاظ سروشکل وحدود قيمت ارزيابي کرده است يا عمو فرزاد، فاکتور سينمايي خانگي را زير مبل ديده وتاريخش را نگاه کرده است ياخاله مريم وقتي که دو تا خواهر ديگر مشغول نجات فسنجان بوده اند به مخفيگاه آجيل هاي مغز شده در کابينت کنج آشپزخانه دستبرد زده است. يا وقتي سينا رفته تخمه بياورد، فربد يک تکه از آدامسش را زير پدال گاز دسته بازي سينا چسبانده است.
سارا حتي قبل از مهماني، سينا را هم موقع کشيدن دايناسور روي ديوار ديده است.همه اين آدم ها البته براي کارهايشان دلايلي داشته اند؛ مثلاً همين سينا با خودش فکر کرده بود که اگر آب ماژيک ضد آب، يک دايناسور عظيم روي ديوار پشت تلويزيون بکشد، مرجان وکاوه مجبور مي شوند براي پوشاندن فاجعه، سينماي خانگي را هر جور هست به مهماني برسانند واومي تواند تلويزيون بيست ونه اينچ اش را به رخ فربد بکشد.
سارا البته اينها را نمي داند و علاقه اي هم به دانستنشان ندارد.
سارا الان نشسته است روي دايره وسط قالي وزل زده به صفحه تلويزيوني که گربه ها را اندازه لولو نشان مي دهد.

21:30
به خانه برمي گرديم
 

مرجان بديعي علاقه زيادي به مسکوني کردن آشپزخانه دارد. کنار کابينت ها صندلي راحتي گذاشته است، پهلوي يخچال يک سبد مجله، روي پيشخوان دستگاه پخش وخلاصه کاري کرده است که گذراندن يک صبح تا شب در آشپزخانه اصلاً کار سختي نباشد. تنها ايراد کار اين است که چنين آشپزخانه جذاب وراحتي با همه کوچکي اش ، در مهماني ها به قطب گردشگري خانه وبه ويژه پاتوق زنهايي تبديل مي شود که حوصله مشارکت در ساخت وسازها وسرمايه گذاري ها وتحليل هاي شوهرهايشان را ندارند. مخصوصاً که اين زن هاخواهر هم باشند.
عمليات يلدا که تمام مي شود، نيم ساعت از سريال محبوب گذشته است وبنابراين همه تصميم مي گيرند فعلاً برگردند سربحث ها وحرفهاي خودشان و تکرار سريال را بعداً تماشا کنند.تلفن زنگ مي زند. مرجان شماره مشهد را مي شناسد، خواهرها را صدا مي کند تلفن آشپزخانه را مي گذارد روي آيفون. مهري خانم با دخترهايش يکي يکي احوالپرسي مي کند( به ترتيب ورود به دنيا)، بعد ازروي صداي هود، موقعيت را تشخيص مي دهد ومي گويد : «باز سه تا دختر چپيدين تو آشپزخانه؟ برين پيش شوهراتون. برين، هواي علي آقا رو هم داشته باشين. به مرجان گفتم. اين خانوم رضايي همسايه قديممون اينجاس، خونوادشون رو مي شناسه. ميگه مادرش- مادر علي - يه رگ قجري داره، خيلي اهل آداب و ايناس، خواستگاري مريم هم که اومده بودن فهميدم يه جوريه. خلاصه خانوم رضايي مي گه دوستش - ملک خانوم - واسه پسرش رفته خواستگاري دختراينا يعني خواهر علي، تو ترافيک موندن يه ساعت دير رسيدن، اصن راهشون نداده تو خونه، گفته اشتباه اومدين. گفته ما دختر نداريم.خلاصه حواستون باشه. غذا و پذيرايي کم نذارين. اينقدهم تو آشپزخونه نمونين. برين پيش شوهراتون. برين، همه تون بوي روغن داغ گرفتين.» تلفن که قطع مي شود مريم بلوز مرجان را بو مي کند ومي گويد: «راس مي گه ها ».

21:55
سين بده...
 

يکي از مزاياي بازي هاي رايانه اي اين است که آدم مجبور نيست قيافه هم بازي هايش را ببيند يا با آنها حرف بزند. سينا وفربد دوسال است که درمهماني ها مسابقه ماشين سواري مي دهند ودراين دو سال نه سينا فهميده است که پلک راست فربد سر پيچ هاي تند مي پرد و نه فربد متوجه شده که سينا چشم هايش را گاهي تا مرز بسته شدن تنگ مي کند. موقع بازي آنها مايکل شوماخر کبير و آلن پروس بزرگ هستند واين از هرچيزي مهم تر است.
سه خواهر براي يک لحظه تصميم مي گيرند به نصيحت مهري خانم عمل کنند. اما وقتي مرجان سرک مي کشد، مي بيند مردها آجيل خوران غرق تماشاي جان سخت 2يا 3 يا 4 روي پرده عريض هستند.(6) از توي اتاق سينا هم صداي ويراژوگاز وترمز مي آيد وبه نظر مي رسد که دراين شرايط، امن ترين جا براي سه خانم محترم همان آشپزخانه باشد.
مريم مي گويد: «ماشاالله به اين دو تا بچه. هنوز پاي بازي ان؟» وبعد ازکمي مکث ادامه مي دهد: پس ما بچه بوديم چيکار مي کرديم؟» مرجان همين طور که هندوانه را از يخچال بيرون مي آورد وزير فسنجان را روشن مي کند، مي گويد: «خاله بازي، هفت سنگ، اسم فاميل.شب هاي يلدا مگه يادت نيس؟» چشم هاي مريم به شنيدن بازي آخر برق مي زند. با ذوق کودکانه اي مي گويد: «اسم فاميل بازي کنيم؟» وقبل از اينکه کسي بخواهد نظري بدهد. روي سه برگ از سر رسيد کنار تلفن، خط هاي موازي مي کشد وشروع به تکميل سر ستون ها مي کند: اسم، فاميل، شهر، کشور، گل، غذا و...کاغذها را تقسيم مي کند ودرست وقتي که مهسا مي خواهد بگويد حوصله ندارد ومرجان مي خواهد بگويد وقت شام است، مريم داد مي زند: «س» وهمه دست به قلم مي شوند.
مهسا که مي گويد: «استوپ» موبايل مريم زنگ مي زند. مريم به صفحه گوشي نگاه مي کند وبا کرشمه مي گويد: «جواب بدم؟ علي ئه!» مهسا- انگار که علي ممکن است صدايش را بشنود- باسر اشاره مي کند که : نه ومريم مي گذارد تا تلفن روي ميز براي خودش بلرزد. تلفن دوباره زنگ مي زند. مريم دوباره به حرف مهسا گوش مي کند اما بعدش عذاب وجدان مي گيرد ومي گويد: « گناه داره، اگه يه بار ديگه زنگ بزنه برمي دارم.» تلفن ديگر زنگ نمي زند.
موقع خواندن برگه ها مي شود، مهسا مي گويد: «اسم: سينا» مريم مي گويد: « سهيل».
مرجان روي کاغذ نوشته است: سينا. دلش مي خواهد سر مهسا داد بزند: «چرا اسم بچه منو نوشتي؟» اما به جايش مي گويد: سارا. همه بيست مي گيرند.

22:10
قهوه قجري
 

از ميان همه ويژگي هاي مهسا، مرجان بديعي به يک چيز او حسادت مي کند: اسمش. مرجان، اسم خودش را زياد دوست ندارد؛ هم از حرف «ج» بدش مي آيد وهم ازاينکه آدم ها به خودشان اجازه مي دهند براي ابراز محبت، مرمر يا جان جان صدايش بزنند. مرجان، سردي وسکون «س» را دوست دارد واين را از اسم بچه هايش هم مي شود، فهميد.(7)
مهسا مي گويد: « کشور: سوريه» مرجان مي گويد: « سودان»، مريم همين طور که با گوشه چشم به موبايلش نگاه مي کند، مي گويد: « سوييس».موبايل زنگ مي زند. مريم گوشي را برمي دارد. اول خيلي عاشقانه سلام مي کند، بعد روي صندلي صاف مي نشيند وسلامش را مفصل تر و جدي تر تکرار مي کند: « سلام فخري خانوم. حالتون خوبه؟»
فخري خانم، مادر شوهر مريم يا همان مادر علي است. زنگ زده است که بگويد چند دقيقه پيش علي تلفن کرده اما قبل از اينکه حرفش را بزند تلفن قطع شده وحالا هم هر چقدر شماره اش را مي گيرد يک درميان پيغام در دسترس نيست يا خاموش است، مي شنود. مريم مي گويد: «علي همين جاس. تو هاله. يه لحظه صبر کنين گوشي رو مي دم به اش.» ودرحالي که گوشي را با احترام - انگار که خود فخري خانم باشد -توي دستش گرفته است. وارد پذيرايي مي شود. علي روي کاناپه نيست. روي مبل دو نفره ومبل تکي هم نيست. بروس ويليس دارد جلوي چشم هاي مبهوت کاوه و فرزاد وسارا روي سقف ماشين ها راه مي رود. از توي اتاق سينا همچنان صداي گاز وترمز مي آيد. مريم با حرکت لب به کاوه اشاره مي کند : «علي کو؟» کاوه اول خيلي عادي شانه هايش را بالا مي اندازد اما بعد از چند ثانيه به خودش مي آيد وبا سقلمه از فرزاد مي پرسد: «علي کو؟» فرزاد هم نمي داند. مريم گوشي را با احتياط بالا مي اورد ومي گويد: «علي رفته دستشويي فخري خانوم. وقتي برگشت مي گم بهتون زنگ بزنه.» مريم گوشي را قطع مي کند ويک راست سراغ دستشويي مي رود. در دستشويي باز است. مريم داد مي زند: « علي!...علي!» و وقتي برمي گردد به جاي علي، شش جفت چشم متعجب ونگران دارند نگاهش مي کنند. سارا هنوز محو تماشاي بروس ويليس است.

22:20
درباره علي!
 

سال ها قبل درمهماني عموها، وعمه ها ،حميد- پسرعموي کاوه - بچه هاي فاميل را تهديد کرد که اگر کاوه را بازي بدهند توي چشم هايشان فلفل مي پاشد. کاوه که چهار سالش بود به نشانه قهر رفت و گوشه کمد، لاي تشک ها مخفي شد. اما بعد از نيم ساعت وقتي کسي سراغش را نگرفت خودش بيرون آمد و وانمود کرد که اتفاقي نيفتاده است. حالا وقتي کاوه به علي فکر مي کند گوشه اي از مغزش قلقلک مي آيد اما چيزي يادش نمي آيد.
اولين واکنش مريم اين است که...درواقع مريم واکنش خاصي نشان نمي دهد. يکي دو بار ديگر علي را صدا مي زند. بعد شروع مي کند با موبايلش شماره گرفتن وهم زمان از باجناق ها مي پرسد: «شما نمي دونين علي کجاس؟» باجناق ها نمي دانند. خواهرها هم نمي دانند. همين طور خواهر زاده ها. خانم شرکت مخابرات مي گويد: مشترک مورد نظر، در دسترس نمي باشد» ومريم اينطور مي شنود که «دست شما ديگر به شوهر مورد نظر نمي رسد».
مريم بالاخره واکنش نشان مي دهد.وسط راهرو داد مي زند: «ديدي چي شد؟ اونقدر جوابشو ندادم گذاشت رفت.»، روبه خواهرها ادامه مي دهد: « همه ش تقصير شماس» وهمان جا توي راهرو مي نشيند.مهسا دست مي گذارد روي شانه هايش و مي گويد :«چرا کولي بازي در مي آري؟ مگه بچه س که بذاره بره؟ شايد تو حياطه يا رفته سر کوچه يه چيزي بخره». مرجان بالاخره حرف دلش را مي زند ورو به مهسا مي گويد: «راس مي گه خب. هي ميگي جواب نده! جواب نده!»
کاوه رياست تيم تحقيق را به عهده مي گيرد. از همه مي پرسد که آخرين بار علي را کي وکجا ديده اند. فرزاد مي گويد بعد از اينکه علي از پشت بام برگشته است؛ يعني حدود نيم ساعت پيش وبقيه هم حرفش را تأييد مي کنند. فرزاد زير گوش کاوه مي گويد: « نکنه راست راستي اذيتش کرديم؟» کاوه جواب مي دهد: «بچه س مگه؟» وبعد طوري که انگار دارد احتمال بچه بودن علي را تخمين مي زند به فکر فرو مي رود.
مريم مي پرسد: «پس چرا موبايلشو جواب نمي ده؟» کاوه مي گويد: « لابد باتريش تموم شده. مگه يادتون نيست اول که اومده بود شارژر مي خواس؟» فرزاد به تاسف سرتکان مي دهد و مي گويد: «آره، منم گفتم پرتت مي کنم پايين.» مريم داد مي زند: «بيا!! اين از شما، اونم از من. معلومه که گذاشته رفته. حالا جواب مامانشوچي بدم؟ الان دوباره زنگ مي زنه.» وروبه مردها ادامه مي دهد:«يعني هيچ کدوم حواستون بهش نبود؟» مردها سرشان را پايين مي اندازند. وسط اين مخصمصه فربد، کانل تلويزيون را مي زند ومي گويد: « اين چرا اينجوري شده؟» تلويزيون برفک نشان مي دهد.
مرجان مي رود وسارا را که نزديک است بزند زيرگريه بغل مي کند. در واقع سارا آخرين بار علي را ديده است. وقتي که داشت چرا قوه به دست از خانه بيرون مي رفت.

21:40
گربه روي شيرواني سرد
 

مدير ساختماني که خانواده بديعي در آن خانه دارند، پيرمرد تنهايي به اسم آقاي قبادي است. چند ماه قبل کسي به خانه آقاي قبادي دستبرد زد و راديوي نفتي عتيقه اش را برد. بعد از اينکه معلوم شد. سارق از راه پشت بام وارد ساختمان شده است، آقاي قبادي يک قفل بزرگ براي در پشت بام خريد وازهمه خواست که در را بعد از استفاده از پشت بام، قفل کنند. هفته بعد وقتي دزد، گرامافون کوکي را هم برد، آقاي قبادي دستگيره در را از طرف پشت بام کور کرد تا دراز آن سمت فقط با کليد قابل باز شدن باشد. علي، البته اينها را نمي داند.
بلندترين شب سال براي تازه دامادي که روي پشت بام يک خانه غريبه دنبال حلقه ازدواجش مي گردد اصلاً موقعيت زماني مناسبي نيست. مريم درباره رفتارهاي عاشقانه علي چندان زياده روي نکرده بود. به نظر علي، حلقه ازدواج نبايد بيشتر از يک ربع يعني مدت زمان خشک شدن طبيعي دست - از انگشت بيرون بماند و اين را اهانتي آشکار به بنيان خانواده و قداست عشق ومهم تر از همه مايه دلخوري مريم تلقي مي کند. براي همين هم وقتي از پشت بام پايين آمد وانگشتش را خالي ديد بي درنگ وهراسان ومخفيانه برگشت تا حلقه را پيدا کند. اما نيم ساعت بعد وقتي چراغ قوه به پت پت افتاد وهيچ چيزي زير نورش برق نزد. احتمال داد- يا آرزو کرد- که حلقه درخانه باشد و خواست برگردد که به در بسته خورد و تاره فهميد چرا سينا نيم ساعت قبل يک آجر لاي درگذاشته بود. علي سعي کرد درمقابل دربسته وبدون دستگيره پشت بام، خونسردي اش را حفظ کند. اول کمي با در کلنجار رفت، بعد موبايل نيمه جانش را در آورد وبا آخرين قطره هاي باتري، دوبار به مريم زنگ زد(که باناز و اداي نامبرده مواجه شد) بعد به خانه مرجان زنگ زد (که به بوق اشغال مهري خانم خورد) و بالاخره دراوج نااميدي تصميم گرفت آخرين امواج موبايلش را به طرف مادرش فخري خانم بفرستد. نقشه اش هم اين بود که چيزهايي درباره مهماني و آنتن وگيرافتادن روي پشت بام واشغال بودن تلفن واينها بگويد وبعد از فخري خانم بخواهد که به مريم زنگ بزندو... اما باتري فقط چهار ثانيه دوام آورد و چيزي که فخري خانم شنيد عبارت بود از: « سلام مامان (صداي وحشتاک باد)...ما اومديم...(صداي وحشتناک باد)...خونه....(صداي بوق هاي کوتاه).»
علي باز هم نااميد نشد. اول به خيال اينکه آن پايين دارند سريال نگاه مي کنند آنتن را چرخاند تا شايد کسي برفک تلويزيون را به گير افتادن او روي پشت بام ربط بدهد. بعد سعي کرد با چراغ قوه وبه زبان مورس براي اهالي شهر کد S.O.S بفرستد. بعد ايستاد لب پشت بام که اگر کسي از خانه بيرون رفت صدايش بزند وبالاخره وقتي اولين قطره باران روي سرش افتاد. تصميم گرفت پيراهنش را بپيچد دور يک آجر، آجر را ببندد به بندرخت وآن را در تاريکي هوا يک دور جلوي همه پنجره هايي که فکر مي کرد ممکن است به خانه مرجان وکاوه باز شود، بگرداند. علي هنوز دارد همين کار را مي کند واگراين يکي هم جواب ندهد مي زند به سيم آخر: يعني پيراهنش را مي پوشد وبا مشت ولگد به در پشت بام حمله ورمي شود.(8)

22:44
22:45
...و پرده پايين مي آيد
 

براي اين داستان سه نوع پايانبندي قابل تصور است: پايان تلخ که در آن علي از پشت بام پايين مي افتد و به خاطر نگراني ها و رودربايستي هاي بي موردي که گريبانگير بسياري از زوج هاي جوان است، عمر کوتاهش در بلندترين شب سال به پايان مي رسد. پايان شاد که در آن علي پايين مي آيد ودرشب يلدا خانواده اي را از نگراني نجات مي دهد وخودش را بيش از پيش درچشم مريم عزيز مي کند وپايان باز که روي چشم هاي خيس مرجان فيد اوت مي شود. پايان اول به شدت آموزنده، پايان دوم بسيار تکراري و پايان سوم عميقاً بي معني است.
درخانه حالت فوق العاده اعلام شده است. فرزاد داوطبلانه رفته است تا حيات وکوچه و خيابان را بگردد. مهسا و مرجان به نوبت به موبايل علي زنگ مي زنند وخانم شرکت مخابرات هر بارچيزي ديگري مي گويد. مريم موبايلش را گرفته جلوي چشمش و منتظر زنگ فخري خانم است. کاوه از همه آرام تربه نظر مي رسد. روي کاناپه نشسته و در جعبه سياه ذهنش به نوار مکالمات اول مهماني گوش مي دهد بلکه بتواند قسمتي را که باعث شده علي برنجد پيدا کند: « موبايلتو پرت مي کنم پايين؟ خودتو پرت مي کنم پايين؟ اين پيرهنه يا خطاي ديد؟» اما کمي بعد خسته مي شود وفکر مي کند کسي که به خاطر چنين حرف هايي قهرکند همان بهتر که قهرکند.
مرجان مي گويد: «کاوه! چرا نشستي ؟» کاوه اول حالت «پاشم چيکار کنم؟» به خودش مي گيرد اما بعد بلند مي شود وشروع مي کند سوراخ سنبه ها وکنج ها و درزهاي خانه را - انگار که يک فنچ يا همستر گم شده باشد -وارسي کردن. به آشپزخانه که مي رسد روبه رو را نگاه مي کند و مي گويد: «آخي، پيرهنش عين همين بود، نه ؟» مريم با بغض مي گويد: «آره». اشاره جفتشان به يک جسم راه راه سبز و قرمزاست که آن طرف پنجره دارد براي خودش توي هوا تردد مي کند. کاوه و مريم با چند ثانيه تأخير متوجه ماجرا مي شوند. مريم جيغ مي زند. کاوه پنجره را باز مي کند وطناب متصل به آجر را تکان مي دهد. روي پشت بام، علي همان احساسي را دارد که يک ماهيگير گرسنه سرگردان از جنبيدن قلابش در وسط دريا.
علي پايين مي آيد. مريم بغلش مي کند ومي گويد: «کجا رفتي تو؟» همه سرهايشان را مي اندازند پايين و بي توجه به بوي فسنجان سوخته اي که درخانه پيچيده به اين غليان صميمانه احساسات گوش مي دهند. غير از مرجان که معلوم نيست چرا دارد اشک مي ريزد وسارا که همچنان دارد موهاي عروسکش را از داخل يک حلقه نقره اي رد مي کند.

00:00
 

رفتن مهمونا؟ غذات خوب در اومد؟ آبرو ريزي که نکردي؟ زنگ زدم بگم حرف خانوم رضايي رو اشتباه شنيدم. گفت اينها خونواده شون مال آغاجارين من فکر کردم مي گه قاجارين. همون شب خواستگاري فهميدم اينا قاجاري نيستن. چرا هنوز تو آشپز خونه اي ؟ ظرفارو بذار واسه فردا برو يه خورده دراز بکش مادر. کاوه چي کار مي کنه؟

پي نوشت ها :
 

5 - فربد همه «سل»ها را «سول» تلفظ مي کند و اگر همين پيش برود در آينده به راسل مي گويد راسول.
6 - مرجان فقط ده دقيقه از جان سخت 1 را آن هم به خاطر بروس و پليس ديده است.
7 - تيم مورد علاقه مرجان، اوساسونا و مربي محبوبش سرالکس فرگوسن است.
8 - بيشتر افراد اين کار را در همان مرحله اول انجام مي دهند.
 

منبع: کتاب آن مرد در برفک آمد



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط