اتوبوس شهر

اتوبوس با ترمز کردن در ايستگاه، اندکي درنگ نمود. برخي از اتوبوس پياده و برخي نيز سوار اتوبوس مي شدند. مرتضي، خود را، دوان دوان به اتوبوس رسانيد. او ديروز ماشين زيباييش را براي خريد باغ و ويلا فروخته بود و بناچارمي بايست با اتوبوس رفت و آمد نمايد. پيرمردي به آرامي از اتوبوس پياده شد. آدمي هنگامي که پياده و سوار شدن مردم را از اتوبوس مي بيند، ياد زندگي و مرگ را بايد بنمايد که برخي پا به جهان مي گذارند و در همان هنگام، برخي ديگر جهان را بدرود مي گويند.
سه‌شنبه، 18 بهمن 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
اتوبوس شهر

اتوبوس شهر
اتوبوس شهر


 






 
اتوبوس با ترمز کردن در ايستگاه، اندکي درنگ نمود. برخي از اتوبوس پياده و برخي نيز سوار اتوبوس مي شدند. مرتضي، خود را، دوان دوان به اتوبوس رسانيد. او ديروز ماشين زيباييش را براي خريد باغ و ويلا فروخته بود و بناچارمي بايست با اتوبوس رفت و آمد نمايد. پيرمردي به آرامي از اتوبوس پياده شد. آدمي هنگامي که پياده و سوار شدن مردم را از اتوبوس مي بيند، ياد زندگي و مرگ را بايد بنمايد که برخي پا به جهان مي گذارند و در همان هنگام، برخي ديگر جهان را بدرود مي گويند. رنگ زندگي و مرگ را مي توان به سادگي در ايستگاه اتوبوس ديد. يکي مي آيد، يکي مي رود و همين گونه تا شب، سوار و پياده شدن ادامه دارد و دوباره روز از نو و روزي از نو خواهد بود. مرتضي، خيلي گرفته و ناخوش بود. او براي خريد خانه ي بزرگ و دلخواه، نتوانسته بود کاري کند. نگران و افسرده بود. براي همين توي دلش به همه بد و بيراه مي گفت، گويا همه آنهايي که دراتوبوس بودند، بدهکار مرتضي هستند.
همه که سوار شدند، اتوبوس راه افتاد. چند جوان روي صندلي ها نشسته بودند و دو مرد ميان سال سرپا ايستاده بودند. جوان ها براي بزرگترها از جاي خود برخاستند و جايشان را به آنها دادند. بزرگترها هم براي اين کار شايسته ي آنها، از جوانها سپاسگزاري کردند. اتوبوس که راه افتاده بود، سخنان مردمي که در درون آن بودند نيز شروع شده بود. پيرمردي که بيش از هفتاد سال داشت، با پيرمرد ديگري سخن مي گفت. آنها ياد گذشته ها مي کردند، ياد روزهاي جواني که نيازي به اتوبوس نداشتند و خيابان ها را با پاي پياده مي پيمودند و خستگي در آنها، راهي نداشت. جايگاه بانوان، کمي پر سرو صداتر بود. آنها بيشتر از مردها با يکديگر سخن مي گفتند. زنهايي که بزرگتر بودند از بچه ها و نوه ها مي گفتند. کوچکترها از همسر و فرزند و از درس و برنامه هاي درسي و چيزهاي از اين دست سخن به ميان مي آوردند.
آدم تا پاي گفتگوي ديگران ننشيند، مي انديشد که خودش بيچاره تر از همه است و ديگران هيچ گرفتاري ندارند ولي هنگامي که جايي باشد و درد دلها را بشنود، مي بيند هرکسي گرفتار دردي است که ديگري آن را ندارد. جلو اتوبوس که مردها بودند، کمي شلوغ بود و جاي نشستن نبود. خيلي ها روي پا ايستاده بودند. مردي ميانسال به راننده مي گفت: چرا اينهمه آدم را توي اتوبوس سوار کرده اي، جايشان نيست، خفه شديم. پيرمردي که روي صندلي نشسته بود به شوخي و با خنده گفت: پدرجان، برو خدا را سپاسگزاري کن که ما آدمها را مانند چهار پايان نيافريده و روي دو پا ايستاده ايم، نه روي چهار دست و پا، و گرنه جايي براي زندگي کردن روي زمين نداشتيم.
زنها، هر کدام با خودشان شروع کردند به گفتن گرفتاري هايشان و مردها نيز، هرچند کمتر سخن مي گفتند ولي دست کمي از زنها هم نداشتند. چند تا پيرزن از دخترهاي جوان براي پسرها و نوه هايشان خواستگاري مي کردند که دخترها هم سخن آنها را به شوخي گرفته و لبخند مي زدند. برخي به يکديگر آدرس کلاس قرآن، روضه خواني، برخي ديگرآدرس کلاسهاي ورزش و شنا و خياطي و گلدوزي و ... مي دادند. همه جور آدم توي اتوبوس شهر بود، اتوبوس شهر، جهان کوچکي است که همه جور آدم و همه جور سخني در آن هست. برخي که بازاري بودند، سخن از کار و خريد و فروش، آنها که دانشگاهي بودند از درس و کتاب مي گفتند. برخي هم آرام و خاموش نشسته بودند و تنها به سخنان ديگران گوش مي کردند و مي خواستند که شنونده ي خوبي باشند. چند نفري هم تسبيح به دست، صلوات مي فرستادند. يکي دو تا هم داشتند خيابانها را با درختها و مغازه هايش نگاه مي کردند. اتوبوس، جهاني است با همه ي خوبي ها و بدي ها، رنجها و دردها، شادي ها و تلخي ها، اميدها و نااميدي ها.
هيچکس نمي داند هنگامي که سوار بر اتوبوس مي شود، همنشين او کيست؟
توي اتوبوس، همنشينت را خودت جستجو نمي کني، بي آنکه بخواهي، همنشين تو در کنارت مي نشيند. با تو سخن مي گويد، درد دل مي نمايد. گاهي از شادي و اميدواري مي گويد و گاهي از نااميدي و تلخکامي ها.
گاهي با همنشين ناخواسته ات مهربان و دوست مي گردي و گاهي، مانند بيگانه از او دوري مي جويي.
اتوبوس، آرام آرام، سينه ي خيابان را مي پيمود. خيابان ها، اندکي شلوغ بود، مردم توي چرخ مي خوردند. يکي ازاين سوي خيابان به آن سو مي رفت. يکي در گوشه اي ايستاده و چشم براه کسي بود. مادري براي دختر کوچکش عروسک خرگوشي خريده بود، هرکسي داستاني داشت.
پيرمرد روي صندلي اتوبوس نشسته بود، بي آنکه کسي از او چيزي بپرسد، با صدايي بلند، هر آنچه را که در خيابان ها مي ديد، مي گفت و براي هر چيزي هم که مي ديد، يک جوري آن را با ضرب المثلي همراه مي ساخت و يک عيب و ايرادي به آن مي بست. اگر ماشين کهنه اي مي ديد آن را مانند گاري مي دانست و يا مانند آدم پيري که از کار افتاده است و اگر ماشين نو و زيبايي مي ديد آن را اسبي رهوار و تندرو مي خواند. برخي از مردم، به سخناني که او مي گفت، مي خنديد. برخي هم کار نداشتند.
اتوبوس شهر، بي آنکه گوشش بدهکار سخن کسي باشد، راهش را مي رفت و راننده در هر ايستگاه، کمي درنگ مي کرد تا کسي پياده يا سوار شود و دوباره راهش را مي گرفت و تا ايستگاه ديگر، باز نمي ايستاد. پيرمردي، پشت سرهم، مردم را به صلوات فرستادن، فرا مي خواند. برخي صلوات مي فرستادند و برخي هم تنها لبهايشان را مي جنباندند. هرکسي چيزي مي گفت، درد دلي داشت و يا از خوشي هايش مي گفت. مرتضي، گوشهايش را تيز کرده بود تا ببيند مردم چه مي گويند. او خيلي کم سوار اتوبوس مي شد، چون داراي ماشين خيلي زيبا و گرانبهايي بود و نيازي به اتوبوس نداشت، براي همين هم از اتوبوس استفاده نمي کرد و چون ماشينش را فروخته بود، بناچار مي بايستي از اتوبوس و تاکسي استفاده کند.
پيرزني با صداي بلند، داشت براي زن جواني درددل مي کرد. او مي گفت که چند سال پيش دخترش سر زا رفته است و دامادش با زن ديگري ازدواج کرده و بچه دخترش را با هزار بدبختي بزرگ مي کند و دامادش يکبار هم از بچه سراغي نگرفته است. ديگري مي گفت: شوهرم هر شب دوستانش را به خانه مي آورد و تا پاسي از شب گذشته با آنها خوشگذراني مي نمايد و اگر چيزي به او بگويم، مرا به باد کتک و ناسزا مي گيرد.
زن ميانسالي مي گفت: دوسال است که دختري را براي پسرم خواستگاري کرده ام ولي نتوانسته ام آنها را سر و سامان بدهم. زني از بيماري شوهرش مي ناليد، ديگري از نداشتن خانه ناله مي کرد و آن يکي از تنها پسرش که چند ماهي است او را نديده و گرفتار زن بد زباني شده است که نمي گذارد او را ببيند. ديگري از بددهني دامادش مي گفت. چند نفري هم از خوشي هايشان مي گفتند، از اينکه دامادشان خانه و زندگي خوبي دارد. يکي از پولدار بودن همسرش مي گفت و از داشتن طلا و سکه مي گفت.
همه جور سخن بود. خوشي ها و ناخوشي ها مانند دو همزاد، در کنار يکديگر تا روز مرگ، خواهند بود، هيچکس نمي تواند هميشه خوش باشد و هيچکس هم نيست که زندگي اش هميشه ناخوش باشد. مرتضي همه خوشي ها و ناخوشي هاي ديگران را مي شنيد. او، سرپا ايستاده بود. گاهي با ترمز کردن اتوبوس، تکاني مي خورد ولي چون دستش را به دستگيره گرفته بود، خود را نگه مي داشت.
در يکي از ايستگاهها چند نفري پياده شدند و يک صندلي براي مرتضي خالي شد. مرتضي، روي صندلي خالي نشست. انگار که کوهي را از جا کنده، خسته بود. در کنار مرتضي، پيرمردي خوش چهره، آرام روي صندلي نشسته بود و داشت با تسبيح کوچکي که توي دستش بود، صلوات مي فرستاد. چند انگشتر عقيق و فيروزه توي انگشتانش، چون ستاره مي درخشيد. مرتضي، کنارش نشست. خيلي نگران بود. نمي توانست با کسي سخن بگويد و اگر کسي به او چيزي مي گفت، دوست داشت خفه اش کند.
مرتضي مي خواست به سراغ چند تن از دوستانش برود و از آنها پول بگيرد تا بتواند يک ويلاي بزرگ در شمال کشور خريداري کند و خانه اش را نيز بزرگتر نمايد. پيرمرد با آرامش، داشت صلوات مي فرستاد و خدا را سپاس مي گفت.
مرتضي به او نگاه کرد و توي دلش گفت: اي بابا، اين پيرمرد که خوشي زير دلش زده، ببين، اين همه مردم دارند مي نالند ولي اين بابا، بي خيال نشسته و صلوات مي فرستد.
او صد درصد، هم خانه، و ويلا، و ماشين دارد و کلي هم پول توي بانک ها خوابانده و ديگرهيچ نگراني ندارد و اکنون هم که سوار اتوبوس شده، دلش نخواسته آن ماشين زيبا و گرانبهايش را توي اين خيابان هاي شلوغ بياورد و آن را گذاشته براي رفتن به ويلا و خوشگذراني. پيرمرد که گويي توي دل مرتضي را مي خواند، لبخندي زد و با صدايي که مرتضي بشنود، گفت: الحمد لله، مرتضي با خودش گفت: ديدي گفتم، از خوشي فراوان همه اش دارد، الحمدلله مي گويد، خوب اگر من هم مانند تو بودم، بجاي يکبار الحمدلله، هزاران بار الحمدلله مي گويم.
پيرمرد نگاهي به مرتضي انداخت و گفت: پسرم، توي خيابان را نگاه کن، ببين آدمها چگونه اند. هرکسي بدنبال اين است که زودتر به کارش برسد و زودتر به چيزي که مي خواهد دست پيدا کند.
پسرم، هيچ آفريده اي به مانند انسان نيست. گاهي برخي از آدمها جانشان را براي ديگران مي دهند و گاهي انساني براي خودش، جان ديگري را مي گيرد. پسرم آيا به مورچه ها نگاه کرده اي که چه زندگي زيبايي دارند. اگر در راهي که مورچه ها رفت و آمد مي کنند و بنشيني، مي بيني به چه زيبايي با يکديگر همکاري مي کنند و يکديگر را ياري مي نمايند. مرتضي که نخست از سخنان پيرمرد خوشش نمي آمد، کم کم داشت به او نگاه مي کرد و مي ديد که راستي راستي، سخنان زيبايي مي گويد.
سرانجام مرتضي لب به سخن گشود و گفت: پدرجان، شما که خوشبختانه هيچ نگراني نداريد و آراسته و زيبا، به زيبايي نيز سخن مي گوييد و همه چيز هم برايتانگويا فراهم است ولي من گرفتاريهاي بسياري دارم که در کار خود درمانده ام و نمي دانم چکار کنم.
پيرمرد که ديد مرتضي شروع به سخن گفتن کرده، با مهرباني نگاهي به او انداخت و گفت: پسرم، نگران نباش، هيچ گرفتاري و سختي نيست که در آن خداوند براي بنده اش، راه گشايي نگذاشته باشد. گاهي در سختيهايي که انسان مي کشد، خداوند براي او پاداشي بزرگ گذاشته و گاهي سختيهاي زندگي، انسان را مانند پولاد، آبديده مي کند. هرگز خود را درمانده ندان و هرگز در زندگي نااميد مشو. پسرم، انسان تا خدا را دارد نبايد نااميد باشد و تنها شيطان است که از درگاه خدا رانده شده و هيچ اميدي ندارد. اميدت را به نيروي بي کران پروردگاري گره بزن که همه جهان در دست اوست.
پسرم، اگر اندکي به سخنانمردمي که در اين اتوبوس نشسته اند، گوش دهي، خواهي ديد که کساني هستند که گرفتاري هايشان بسيار فراوان است ولي آنها را شاد و خندان مي بيني. پسرم، خداوند اگر به بنده اش سختي دهد، راه رهايي را هم به او نشان داده و گاهي نيز سختيها را ما خودمان درست مي کنيم و برخي گرفتاريها را با دست خويش بوجود مي آوريم. سختي هاي خداوند تنها براي ساخته شدن آدمي است نه براي زجر کشيدن او. مرتضي توي دلش گفت: اي بابا، اين پيرمرد چه مي داند که من چه دردي مي کشم. او چه مي داند اگر من تا فردا نتوانم پول ويلا را آماده کنم، آن ويلاي زيبا از دست من مي رود و به چنگ ديگري مي افتد. او چه مي داند که من چه مي کشم.
مرتضي داشت توي خودش مي پيچيد و با خود مي گفت که: هيچکس درد دل من را نمي داند و اين پيرمرد پولدار که نمي تواند بفهمد من چه مي گويم، به گفته ي حافظ شيرازي:
شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
پيرمرد گفت: خوب پسرم، دردت را بگو.
مرتضي آنچه که بود برايش گفت.
پيرمرد نگاهي به مرتضي انداخت و لبخندي زد، سپس گفت: پسرم، اين که گرفتاري نيست، اين گرفتاري را خودت درست کرده اي. تو همه چيز داري ولي نمي داني.
مي خواهي ويلا بخري، خوب اينکه نگراني ندارد، شکيبا باش، خداوند بزرگ، إنشاءالله تو را ياري مي دهد و به ياري او در آينده مي تواني آن را بخري.
مرتضي گفت: پدرجان من اگر تا فردا آن ويلا را نخرم، از دستم مي رود، من به پول نياز دارم، نه به پند و اندرز.
پيرمرد گفت: پسرم، ويلا که نان شب نيست، از دستت رفت که برود، تو مي خواهي با پول ديگران ويلا بخري، اگر فردا نتوانستي پول آنها را بدهي و آبرويت رفت، بهتر است يا ويلا از دستت برود؟
مرتضي کمي آرام گرفت و سپس رو به پيرمرد کرد و گفت: خوب، پدرجان، شما هم کمي از خوشي هايت برايم بگو، اينگونه که پيداست شما هيچ نگراني نداريد و خوشي زيادي هم زده زير دلتان که اينهمه صلوات و الحمدلله مي گوييد. پيرمرد لبخندي زد و گفت: باشه پسرم، من از خوشي هاي فراوانم برايت مي گويم. از خوشي هايم برايت مي گويم تا بداني هيچ آفريده اي مانند من خوش نيست و نمي خواهم جايم را به ديگري بدهم.
مرتضي باز توي دلش گفت: من از همان نخستين باري که اين پيرمرد لب سخن گشود، دانستم که خوشي زياد، زده زير دلش.
پيرمرد دست مرتضي را روي زانوي پاي چپش گذاشت و به او گفت اين نخستين خوشي من. مرتضي چند بار زانوي پيرمرد را فشارداد و هنگامي که فهميد پايش را از دست داده و با پاي مصنوعي زندگي مي کند، جا خورد. پيرمرد آنگاه از جيب کتش بسته اي دارو در آورد و به مرتضي گفت: اين هم خوشي دوم، من ده سال است که بيماري قلبي دارم و از اين داروها استفاده مي کنم.
دندان هايش را هم درآورد و گفت: اين هم خوشي سوم من و سنگ آسيابم.
پيرمرد گفت: چند تا پسر دارد که دوتاي آنها توي تصادف رانندگي کشته شده اند و در خانه اي کوچک زندگي مي کند که آن هم بايد ماهيانه کرايه اش را بپردازد. او به مرتضي گفت: که نه باغ دارد، نه ماشين، نه خانه ونه پولهاي توي بانک.
دلخوشي پيرمرد، چند فرزند نيکو و با خدايي بود که هم درسخوان بودند و هم با خدا و نيکوکار بارآمده بودند. مرتضي گفت: خوب پدرجان، با اينهمه گرفتاري که تو داري، چرا آرام نشسته اي و صلوات مي فرستي و خدا را سپاس مي گويي. پيرمرد دستان مرتضي را فشرد. گرمي دستهاي پيرمرد تا ژرفاي دل او رفت. او به مرتضي گفت: پسرم، مگر مي شود خدايي به اين خوبي را سپاس نگفت و مگر همه خوشي ها در باغ و ويلاست؟
پسرم، آيا داستان ليلي و مجنون نظامي را خوانده اي؟
مرتضي گفت: شنيده ام ولي همه آن را نمي دانم.
پيرمرد گفت: من نمي خواهم همه ي داستان را برايت بگويم ولي گوشه اي از آن را برايت بازگو مي کنم تا بداني چرا من خدا را سپاس مي گويم. در داستان آمده است. که روزي مجنون بيمار شد. پزشک به او گفت که براي درمان بيماري ات بايد شير شتر بخوري. او به نزد ليلي رفت. ليلي داراي شتران فراوان بود، هنگامي که آن جا رسيد، ديد که چند نفري نيز کاسه به دست ايستاده اند تا از ليلي، شير شتر بگيرند. مجنون با صداي بلند، ليلي را خواند و کاسه اش را به او داد تا آن را پراز شير نمايد.
ليلي، کاسه ي مجنون را از ميان ديگر کاسه ها گرفت ولي بجاي پرکردن آن از شيرشتر، آن کاسه ي گلي را به زمين کوبيد و آن را شکست. مردمي که آنجا بودند به مجنون خنديدند و گفتند: اي بي چاره ي بدبخت، تو که اين همه به ليلي دل بسته بودي، اکنون او با تو اينگونه رفتار نمود و کاسه ات را هم شکست، پس معلوم است که ليلي تو را دوست ندارد. مجنون به آنها گفت: شما نمي دانيد، شما نادان هستيد، ليلي از من خوشش آمده که اين کاسه را شکسته است. اگر اينگونه نبود او کاسه ام را نمي شکست.

اگر با ديگرانش بود ميلي
چرا ظرف مرا بشکست ليلي

پسرم، ماجراي کربلا را که شنيده اي، آن همه سختي را که حضرت زينب(س) کشيد. هنگامي که او را به دربار ابن زياد به کوفه بردند، ابن زياد پليد به حضرت زينب(س) گفت: ديدي که خداوند چگونه شما را خوار نمود و حضرت زينب(س) در پاسخ او فرمود:
“و ما رأيت الا جميلاً”
من خدا را سپاس مي گويم،مي داني چرا؟ پسرم، من به بندگي او مي نازم. از اينکه مسلمانم و بندگي او را بجاي مي آورم او را سپاس مي گويم که مرا ميان مردمي آفريد که با من همدرد هستند و با مهرباني با من رفتار مي نمايند. من خدا را دوست دارم، چون خيلي دوست داشتني است.
پسرم، نگاه کن به درختها که چه زيبا و استوار ايستاده اند. آنها هم دوست داشتند که توي جنگل بزرگي زندگي مي کردند و در کنار ديگر درختها بودند تا بجاي اينهمه دود و آلودگي، بوي خوش گلهايي که توي جنگل مي روييد را ببويند و بجاي ديدن چهره ي ما آدميان که پر از درد و ناخوشي است، چهره ي پرندگان زيبا و رنگارنگ جنگل را مي ديدند که روي شاخه هايشان مي نشستند و نواهاي خوش و زيبا سر مي دادند. اين درختان هم خدا را سپاس مي گويند، چون با همه دود و آلودگي که ما آدمها به خورد آنها مي دهيم، باز هم با کمي آب که به چهره اشان مي زنند، شاد و خندان مي شوند و باز هم آلودگي ها را از ما ياد مي گيرند و خم به ابرو نمي آورند.
مرتضي سرش را به زير انداخت، سخنان پيرمرد به دلش نشسته بود و تصميم گرفت که از رفتن به نزد دوستان خودداري کند تا خود را وامدار ديگران نکند و براي خودش دردسر بي خود درست نکند.
او از پيرمرد، سپاسگزاري کرد و با پرداخت کرايه اتوبوس خودش و آن پيرمرد دانا، پياده شد و راهي خانه اش گشت.
او ديگر به دنبال خانه آنچناني نبود، باغ و ويلا را باپول ديگران نمي خواست بخرد. سخنان پيرمرد او را عوض کرده بود، حرفهاي
پيرمرد، خوشي هايي را که به نظرش زيبا بودند، اينک زشت کرده بود، او آرزوهاي بيهوده را ديگر خوشي نمي دانست.
او مي خواست زماني باغ و ويلا بخرد که پول آن را داشته باشد نه اينکه با قرض گرفتن از دوستان آن هم با دادن چک و سفته، ويلا بخرد. پولي که معلوم نبود بتواند آن را به آساني پس دهد. پولي که شايد فردا آبروي او را مي برد.
چهره ي زيبا و مهربان پيرمرد، هنوز گويا با او سخن مي گفت.
دلش مي خواست او هم به مانند آن پيرمرد مهربان، آرامش داشته باشد و خدا را سپاس گويد.
مرتضي به خانه بازگشت. دختر کوچکش که خيلي با نمک و شيرين بود، خود را توي آغوش پدر انداخت.
همسرش يک نوشيدني خنک و گوارا براي او آورد.
مرتضي روي صندلي نشست، دردهاي مردم را به ياد آورد و آهي کشيد.
خانه ي خود را نگاه کرد، همه چيز داشت. همسرش مهربان و نيکوکار، دختري شيرين زبان و با نمک.
مرتضي رو به همسرش کرد و گفت: راستي، بانوي من، مي داني ما خيلي خوشبخت هستيم؟
همسرش خنديد و گفت: آري، ما همه چيز داريم.
مرتضي گفت: نه براي اين، خوشبخت از آنکه ما از اين پس براي آنچه که داريم، خدا را سپاس مي گوييم و براي آنچه که نداريم، ناسپاسي نخواهيم کرد و نگران نخواهيم بود.
او سپس از جايش برخاست و دستانش را بلند کرد و گفت: خدايا تو را سپاس مي گويم، براي داشتن همسري مهربان و دختري شيرين زبان. اينها براي من از صدها باغ و ويلا بهتراست.
مرتضي دختر با نمکش را بار ديگر درآغوش کشيد و او را بوسه باران مي نمود.
مرتضي با خود پيمان بست که گه گاهي سوار اتوبوس شود تا آنچه را که مردم مي گويند بشنود و با دردها و گرفتاريهاي ديگران همراه گردد.
منبع:کاظمی راد، حمید؛ (1389) نیلوفر آبی (ده داستان)، قم، حبیب، چاپ نخست.



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
نماهنگ/ "مثل مادر" با نوای حاج محمود کریمی
play_arrow
نماهنگ/ "مثل مادر" با نوای حاج محمود کریمی
ثبت رفتار نادر جریان گدازه در آتشفشان اتنا
play_arrow
ثبت رفتار نادر جریان گدازه در آتشفشان اتنا
تروریست‌های مسلح چه جنایاتی در میدان شهید علیخانی اصفهان رقم زدند؟
play_arrow
تروریست‌های مسلح چه جنایاتی در میدان شهید علیخانی اصفهان رقم زدند؟
سرباز آمریکایی: شکی ندارم که ترامپ دجال است و باید کشته شود!
play_arrow
سرباز آمریکایی: شکی ندارم که ترامپ دجال است و باید کشته شود!
پاسخ قلعه‌نویی به منتقدان تغییر نسل!
play_arrow
پاسخ قلعه‌نویی به منتقدان تغییر نسل!
فرمانده ارشد پیشین آمریکا: حمله زمینی به ایران اشتباه احمقانه‌ است
play_arrow
فرمانده ارشد پیشین آمریکا: حمله زمینی به ایران اشتباه احمقانه‌ است
آجورلو: هیچ اختلاف نظری درباره حفظ تنگه هرمز وجود ندارد
play_arrow
آجورلو: هیچ اختلاف نظری درباره حفظ تنگه هرمز وجود ندارد
روایت جوان‌ترین فوق‌تخصص سرطان از چالش‌های کادر درمان و خانواده بیماران
play_arrow
روایت جوان‌ترین فوق‌تخصص سرطان از چالش‌های کادر درمان و خانواده بیماران
شعر با حرف چ برای مشاعره با انواع شعرهای معروف
شعر با حرف چ برای مشاعره با انواع شعرهای معروف
واکنش قلعه‌نویی به عکس حاشیه‌سازش با ساعت میلیاردی
play_arrow
واکنش قلعه‌نویی به عکس حاشیه‌سازش با ساعت میلیاردی
دبیر: ما به جنوب کشور آمده‎ایم که بگوییم نوکرتان هستیم
play_arrow
دبیر: ما به جنوب کشور آمده‎ایم که بگوییم نوکرتان هستیم
خوشحالی مردم اردن از حملات ایران به پایگاه آمریکایی
play_arrow
خوشحالی مردم اردن از حملات ایران به پایگاه آمریکایی
شعر با حرف ح برای مشاعره با انواع شعرهای معروف
شعر با حرف ح برای مشاعره با انواع شعرهای معروف
بازتاب مجازی پیام رهبر انقلاب
play_arrow
بازتاب مجازی پیام رهبر انقلاب
حضور وحید شمسایی در نقطه صفر مرزی شلمچه
play_arrow
حضور وحید شمسایی در نقطه صفر مرزی شلمچه