امپراتور هوا
نويسنده: ايتن كَنين
ترجمه : مژده دقيقي
ترجمه : مژده دقيقي
اجازه بدهيد خودم را به شما معرفي كنم. من شصت و نه سال دارم ، در همان خانه اي زندگي مي كنم كه در آن بزرگ شده ام و مدت هاي مديد در اين شهر دبير زيست شناسي و نجومِ دبيرستان بوده ام ، آن قدر كه نوه يكي از شاگردهاي سابقم شاگردم بوده . ساعت پدرم را به مچم مي بندم ، كه نشان مي دهد از چهار و نيمِ صبح گذشته ، و با اينكه قبلا نظر ديگري داشتم ، در حال حاضر فكر مي كنم كه اميد در ذات همه آدم هاي خوب هست.
من و زنم وِرا بچه نداريم . همين موضوع به ما امكان داده در زندگيمان خيلي كارها انجام بدهيم : روي ديوار عظيم چين ايستاده ايم ، هرم خئوپس را ديده ايم ، نيمه شب در لاپلاند آفتاب گرفته ايم ، ورا كه تقريبا هم سن و سال من است ، براي گشت و گذار به كوه هاي آپالاش رفته . دو هفته است رفته و تا يك هفته ديگر هم بر نمي گردد . با گروهي زن و مرد همسفر است كه بعضي هايشان نصف سن او را دارند ، و پاي پياده سه ايالت را از اين سر تا آن سر طي مي كنند. ظاهرا پيري كاري به كار زن من ندارد. اهل اسكيت روي يخ و كوهنوردي است و حاضر است در درياچه اي در كوهستان شنا كند ولي اين كارها را بدون من انجام مي دهد ، چون حالا ديگر سرعت زندگي من كم شده است . پاييز گذشته كه داشتم توي حياط مان چمن زن را هل مي دادم ، در قفسه سينه ام احساس فشار كردم و كتفم يكهو بدجوري تير كشيد و يك هفته در اتاق نيمه خصوصي بيمارستاني بستري بود. سكته قلبي بود. انفاكسيونِ ميو كاردي ازنوع خفيف . ديگر دنبال قطار نمي دوم و توي جيب پيراهنم هميشه يك شيشه كوچك قرص نيتروگليسيرين هست . وقتي صفِ سوپر ماركت تكان نمي خورد يا در راه بندانِ گره خورده گير كرده ام ، به خودم مي گويم بي صبري ارزش آن را ندارد كه به خاطرش بميرم ، و هفته پيش كه پشت پنجره ايستاده بودم و به همسايه ام ، آقاي پايك ، نگاه مي كردم كه يك اره موتوري دستش بود و داشت از حياط مي گذشت و به سمت در خانه مان مي آمد ، به خودم گفتم كه او آدم مفلوك بي عرضه اي بيش نيست .
يكي دو روز پيش ، آن حشرات را روي درخت نارونم ، ديده بودم؛ صف قرمز رنگ باريكشان از زمين شروع مي شد و از تنه بلند درخت بالا مي رفت و در ميان شاخه هاي كلفت پاييني ناپديد مي شد. ذره بيني آوردم تا با دقت نگاهشان كنم . پوسته هاي براقشان ،تنه هايشان كه شبيه قطره هاي كش آمده مايعي قرمز بود ، پاهاي كوچك و بند بند نازكشان كه از پوسته ترك خورده درخت بالا مي رفت . صبح روزي كه پيدايشان كردم ، آقاي پايك از خانه بغلي آمد اين طرف و روي ايوان ما ايستاد.
گفت : «درخت ناروَنِت آفت گرفته.»
گفتم : «مي دونم ، بيا تو.»
«خيلي حيف شد ولي بي رودربايستي بِه ات بگم : توي اين خيابون درختاي ديگه هم هست . خود من سه تا نارون دارم كه بايد به فكرشون باشم.»
آقاي پايك در كار ساخت و ساز است . مرد قوي هيکل بي نزاكتي است كه به ندرت با او حرف زده ام . در مسابقه هاي ورزشي دبيرستان ديده بودمش ولي كج كردن چانه اش كه عجله او را در قضاوت نشان مي داد ، هميشه به نظرم حاكي از اين بود كه شش دانگ حواسش به خطاهاي بازيكنان است . قدش كوتاه است ، بازوها و گردن كلفتي دارد و پسري به اسم كورت كه در فريادهاي پرخاشجويانه اش از همين حالا از طنين صداي كلفت پدرش را تشخيص مي دهم. آقاي پايك صاحب يك شركت ساختماني يا بخشي از آن است كه رديف خانه پيش ساخته كوتاه در حاشيه شهر ساخته است ، در زميني كه يادم مي آيد در جواني ِ من آتش گرفته و سوخته بود. يك بار ، لوله كشي كه لوله هاي زيرزمين مان را تعمير مي كرد به من گفت كه كارِ آقاي پايك تعريفي ندارد و پول برايش از كيفيت مهم تر است . اين لوله كش كه هم سن و سال من بود و ابزارهايش را در جعبه اي چوبي مي گذاشت ، سرش را تكان داد و به من گفت كه آقاي پايك در خانه هايي كه مي سازد از لوله هاي پلاستيكي استفاده مي كند . گفت : «اين لوله ها ده سال بيشتر دوام ندارن. بعد درزاشون باز مي شه و ديوارا و سقفا كم كم نم پس مي دَن.» خودم شخصا زياد با آقاي پايك سرو كار نداشتم تا وقتي كه به من گفت بايد درخت نارون حياطم را قطع كنم تا سه تا نهالِ حياطش آفت نگيرند. خانه هاي ما را حصار بلندي از خرزهره و عشقه از هم جدا مي كند؛ براي همين ، بر خلاف اكثر همسايه ها ، زندگي خصوصي همديگر را نمي بينيم . هر وقت در خيابان با هم حرف مي زديم ، موضوع صحبتمان چيزي نبود جز نتيجه بازي فوتبال يا باران بي وقفه و آخرين بار كه به خانه اش رفته بودم ، تازه به همسايگي ما اسباب كشيده بودند. رفته بودم تا با او آشنا شوم و او نقطه اي را در باغچه پشت خانه اش نشانم داده بود كه خيال داشت زير چمن هاي پست و بلندش پناهگاهي بسازد.
هفته پيش اره به دست توي ايوانم ايستاده بود. گفت : «من درختاي نارونِ جَوون دارم . نمي تونم دست رو دست بذارم تا آفت بگيرن.»
«درخت من بيشتر از دويست سالشه».
گفت : «حيف ، ولي راستش رو بخواي ، فقط مي خواستم بدوني كه كافيه لب تر كني تا بِبُرمش .»
تمام هفته خوابم نمي برد. توي رختخواب كتاب هاي ديكنز را مي خواندم ، شير گرم مي نوشيدم ولي هيچ فايده اي نداشت . درخت نارون داشت از بين مي رفت . ورا خانه نبود ، و من روي تخت دراز مي كشيدم و به آن حشره ها فكر مي كردم و به آرواره هاي كوچكشان كه مغز چوب را مي جويدند . اواخر تابستان بود ، شب ها هنوز گرم بود ، و گاهي با پيژامه مي رفتم بيرون و به آسمان نگاه مي كردم . همان طور كه قبلا گفتم ، من نجوم درس مي دهم، و با اينكه گاهي سعي مي كنم ستاره ها را به صورت نقطه هاي شيري رنگ يا به شكل صدف ببينم ، ترتيبشان به چشم من هميشه مطابق با نقشه هاي ستاره شناسي است . كنار نارون مي ايستادم و به دب اصغر و شلياق ، به دجاجه و اكليل شمالي نگاه مي كردم . بر مي گشتم داخل خانه ، كتاب مي خواندم ، پرتقالي پوست مي كندم . مي نشستم پشت پنجره و به آن حشره ها فكر مي كردم ، و هر روز صبح ساعت پنج پسركي كه زماني در كلاس نجوم شاگردم بود ، سوار بر دوچرخه اش ، در حالي كه سرود ملي را با سوت مي زد، از جلوي خانه مان مي گذشت و روزنامه را پرت مي كرد توي ايوانمان.
گاهي صدايشان را مي شنيدم كه مغز نارون زيبايم را مي جويدند .
فرداي روزي كه براي اولين بار آن حشرات را پيدا كردم ، به يك نفر در نهالستان تلفن زدم . آنها را برايم توصيف كرد، تنه هايي شبيه به قطره هاي قرمز رنگ ، پاهاي نازك ، جنس و نوعشان را هم به من گفت .
«درخت رو از بين مي برن؟»
«احتمالش هست.»
«با سمپاشي مي شه از شَرِشون خلاص شد ، مگه نه؟»
گفت : «گمون نكنم.» برايم توضيح داد كه وقتي اين حشرات روي پوسته قابل رؤيت باشند ، ديگر آن قدر تا اعماق درخت نفوذ كرده اند كه از آفت كش كاري ساخته نيست . گفت : «اگه بخوايم اونا رو از بين ببريم ، آخرش درخت رو از بين مي بريم.»
«يعني ديگه اميدي به اين درخت نيست؟»
گفت : «نه ، بستگي به او گروه خاص از حشره ها داره . گاهي به يك درخت حمله مي كنن ولي او روزابين نمي برن ، حتي ضعيفش هم نمي كنن . چوب رو مي خورن ولي سرعتشون گاهي اون قدر كمه كه درخت مي تونه جبران كُنه.»
فرداي آن روز كه آقاي پايك آمد سراغم ، همين را به او گفتم : «تو از من مي خواي يك درخت دويست و پنجاه ساله رو از بين ببرم كه مي تونه مدت هاي مديد عمر كنه.»
گفت : «ارتفاع اين درخت بالاي بيست و پنج متره.»
«خب كه چي؟»
«پونزده متر از خونه من بلندتره .»
«آقاي پايك ، اين درخت از ناقوس آزادي هم قديمي تره.»
گفت : «من قصد اذيت و آزار ندارم ولي ممكنه يك توفان اون درخت رو بندازه و هشت مترش از ديوار خونه من بياد تو.»
«تو چند وقت توي اون خونه زندگي كردي؟»
نگاهم كرد و دندانش را خلال كرد «خودت مي دوني.»
گفتم : «چهار سال . من موقعي اينجا زندگي مي كردم كه توي روسيه تزار حكومت مي كرد . درخت نارون وقتي هنوز در حال رشد باشه ، قطرش سالي شيش ميلي متر زياد مي شه . قطر اون درخت يك متر و بيست سانتي متره و هنوز يك خراش نه به خونه تو انداخته نه به خونه من.»
گفت : «اون درخت مريضه ، ممكنه بشكنه.»
گفتم: «ممکنه،ممکنه بشکنه.»
«احتمالش خيلي زياده كه بشكنه.»
يك لحظه به همديگر نگاه كرديم . بعد او نگاهش را برگرداند ، و با دست راستش چيزي را روي ساعتش ميزان كرد. به مچ دستش نگاه كردم . ساعتش بند فلزي براقي داشت ، و ساعت ها ، دقيقه ها و ثانيه ها روي صفحه اش چشمك مي زدند.
روز بعد ، باز هم سرو كله اش توي ايوان خانه ام پيدا شد.
گفت : «مي تونيم يك ديگه بكاريم.»
«چي؟»
«مي تونيم يه درخت ديگه بكاريم . اون نارون رو كه بريديم ، مي تونيم يه درخت تازه بكاريم.»
«هيچ مي دوني چقدر طول مي كشه تا يك نهال رشد كُنه و همچنين درختي بشه؟»
«مي شه درخت چند ساله خريد. اين جور درختا رو با كاميون مي آرن و دوباره توي زمين مي كارن.»
«حتي درخت چند ساله هم يك قرن طول مي كشه تا قدِ اين نارون بشه ، يك قرن.»
نگاهم كرد . بعد شانه بالا انداخت ، چرخيد ، و از پله ها برگشت پايين . نشستم توي درگاه ، وسط درِ باز. يك قرن . تا يك قرن ديگر چه چيزي از كره زمين باقي مي مانَد؟ فكر نمي كردم احساساتي باشم و كمتر پيش مي آيد كه توي تئاتر و سينما گريه كنم ولي بعضي لحظه ها هميشه مرا به طرز عجيبي متاثر كرده ، و اين اشاره به يك قرن يكي از آن لحظه ها بود. لحظه هاي ديگري هم بوده .در يك عصر پاييز، وقتي گوشه اي مي ايستم و زوج ها و خانواده را تماشا مي كنم كه پاي پياده خودشان را از گذرگاه هاي اطراف به سالن كنسرت مي رسانند ، هميشه وجودم پر از حسرت مي شود ، گو اينكه نمي دانم حسرت چه چيزي . من در كلاس هايم زندگي موجود ساده اي مثل هيدرا (1) را تدريس كرده ام كه ، بي آنكه هرگز بتواند دليلش را بفهمد ، به سوي سطح روشن آب كشيده مي شود ، آن وقت از منظره هزار نفر آدم كه مرتب و منظم توي تالاري مي نشينند تا به كوارتت هاي بتهوون گوش بدهند، به اندازه تولد يا مرگ متاثر مي شوم . وقتي با ماشين از روي پلي فراز ميسي سي پي ، مادر رودخانه ها ، مي گذرم ، همين احساس را دارم . اين لحظه ها منقلبم مي كنند، و آن روز كه توي ايوان خانه ام نشسته بودم و آقاي پايك در مسير پياده رو دور مي شد ، و چند لحظه كنار درخت نارون ايستاد و بعد برگشت توي خانه اش ، احساس كردم ذهنم روشن مي شود و زندگيم را مي بينم.
بعد از آنكه او به خانه اش برگشت ، رفتم پاي درخت نارون و با دقت به حشره ها نگاه كردم كه از نقطه اي لاي چمن ها بيرون مي آمدند و بالاتر از ديدرس من در ميان پايين ترين شاخه ها ، ناپديد مي شدند. صفشان فشرده و به هم پيوسته بود. رفتم توي خانه و روزنامه روز قبل را پيدا كردم ، لوله اش كردم و آوردمش بيرون. آن قدر با آن به تنه درخت كوبيدم كه صف حشره ها به هم ريخت . اين كار را ادامه دادم تا روزنامه خيس و پاره پاره شد . با ناخن هايم حشره هاي جامانده لاي شيارهاي باريك پوست درخت را له كردم ، چمني را كه از آن بيرون مي آمدند لگدكوب كردم ، نوك كفشم را در تونل هاي زير زميني شان فرو كردم . وقتي به نفس نفس افتادم و قفسه سينه ام درد گرفت ، دست برداشتم و روي زمين نشستم . چشم هايم را بستم تا ضربان نبض گردنم آرام گرفت ، و اندكي سرمست از اين پيروزي همان جا نشستم . چند دقيقه بعد كه سرم را بلند كردم و دوباره به درخت نگاه كردم صفشان كاملا ترميم شده است .
آن روز بعدازظهر يك سم حشره كش قوي درست كردم ، و بردمش توي حياط و به دور تا دور پايين تنه درخت ماليدم. آقاي پايك از خانه اش بيرون آمد و روي پله ها به تماشا ايستاد. از پله ها آمد پايين و پشت سرم توي پياده رو ايستاد؛ صداي خنده هاي نخوديش را مي شنيدم. زير لب گفت : «هيچ سمي موثر نيست.»
ولي آن شب كه آمدم بيرون ، از حشره ها خبري نبود . هيچ حشره اي روي تنه نارون نبود. انگشتم را دور تا دور درخت كشيدم، زنگ درِ خانه آقاي پايك را زدم و با هم رفتيم توي حياط و كناردرخت ايستاديم . او دست كشيد لاي شكاف هاي پوسته درخت و تكه هايي از زمينِ پاي درخت را خراش داد. گفت : «لعنت به من.»
در ايام بچگي من ، اين شهر تابستان هاي خيلي گرمي داشت و جنگل هاي شمال و شرق شهر اغلب چنان خشك مي شدند كه درختچه ها چون نمي توانستند براي رسيدن به آب هاي زيرزميني با درخت هاي خزان دار رقابت كنند، قهوه اي مي شدند و خش خش مي كردند. بوته ها مثل كاه شكننده مي شدند ، تابستانِ سالي كه شانزده سالم بود ، جنگل آتش گرفت . توده اي از آتش به سرعت پيشروي مي كرد و شب و روز با صدايي بلند مثل يك دسته هواپيماي ملخ دار مي غريد . اعضاي خانواده ها همگي در خيابان جمع مي شدند و برنامه هايي براي تخليه محله تهيه مي كردند و زير آسمان شب كه با وجود پانزده ، شانزده كيلومتر فاصله تا آتش تلالوئي نارنجي رنگ داشت، مسيرهايي در خيابان رسم مي كردند. پدرم دستگاه بي سيمي داشت كه با آن با منطقه آتش سوزي در تماس بود. تمام شب بيدار مي ماند و قول مي داد كه اگر جهت باد عوض شود يا آتش به هر دليل ديگر به سمت شهر بيايد ، همسايه ها را بيدار كند. آن شب باد متوقف شد ، وتا صبح فضاي آتش شكني به عرض خيابان ايجاد كرده بودند. پدرم فرداي آن روز مرا براي ديدنش به آنجا برد. نواري از زمين را از هر گونه پوشش گياهي پاك كرده بودند؛ چنان خالي بود كه انگار زمين را با تيغ تراشيده بودند. درخت ها را قطع كرده بودند، بوته ها را با داس بريده و از آنجا برده بودند . لبِ اين زمين خالي از گياه ، پشت به شهر ايستاديم و آتش را تماشا كرديم. بعد سوار پليموت پدرم شديم و تا آنجا كه مي شد جلو رفتيم . يك نفر گفت وقتي شعله هاي آتش ناگهان به سمت بالا تنوره كشيده و تمام اكسيژن هوا را مكيده ، يكي از آتش نشان هاي نزديك به شلعه ها دچار خفگي شده است . پدرم برايم توضيح داد كه آتش چطور مثل انسان اكسيژن تنفس مي كند. از ماشين پياده شديم . موي دست هايمان از گرما فر خورد و نوك مژه هايمان سفيد شد.
پدرم داروساز بود و از روي كنجكاوي مرا تا كنار آتش برده بود. همه مسائل علمي برايش جالب بود. جدول جزر و مدها را ثبت مي كرد و خرده ريزهايي را از طبيعت ـ پروانه ها و شب پره ها ، دانه ها ، گل هاي وحشي ـ جمع مي كرد و در جعبه هايي كه يك طرفشان شيشه بود ، كنار ديوار سنگي زيرزمينمان نگه ميداشت . يك سال تابستان ، صورت هاي فلكي نيمكره شمالي را يادم داد. شب هاي تابستان مي رفتيم بيرون و نشانم مي داد چطور برساووش و گاوران و زن زنجيري را پيدا كنم ، يا برخي ستاره هاي پرنور تر چطور شلياق و عقاب را روشن مي كنند و ، با آنكه صورت هاي فلكي با تغيير فصل ها جابه جا مي شوند ، چطور ستاره قطبي به نسبت بقيه بيشتر ثابت مي ماند و به همين دليل نقطه جهت يابي در دريانوردان است . آسمان شب را يادم مي داد و حالا مي بينيم كه اينها اطلاعات نادري است . بعدها كه نجوم درس مي دادم «، به ندرت پيش مي آمد كه وجود سيليسيم يا آهن در خورشيد براي شاگردهايم مهم باشد ولي وقتي درباره صورت هاي فلكي قيفاووس يا سوسمار حرف مي زدم ، ساكت بودند و با دقت به حرف هايم گوش مي كردند . حالا در مهماني ها هميشه شوهري را گير مي آورم كه كله اش گرم است و حاضر است همراهم بيايد بيرون و همان طور كه او نوشيدني اش را مزمزه مي كند ، من ستاره ها را نشانش مي دهم و اسم هايشان را مي گويم.
آن روز وقتي ايستاده بودم و آتش را تماشا مي كردم ، توي اين فكر بودم كه شعله هاي آتش به اندازه امواج دريا پر سر و صدا و قدرتمندند و آن شب ، وقتي در خانه بوديم ، رفتم توي حياط و از نارون بالا رفتم تا سوختن جنگل را تماشا كنم . بالا رفتن از درخت نارون براي من قدغن بود، چون آن موقع دستم به شاخه هاي پاييني اش هم نمي رسيد و چون پدرم معتقد بود هر كس كه شانس بياورد و بتواند خودش را به شاخه هاي پاييني درخت برساند ، موقع پايين آمدن بي برو برگرد سقوط خواهد كرد. با اين حال ، مي دانستم چطور بايد از آن درخت بالا بروم . قبلا، وقتي پدر و مادرم خانه نبودند ، اين كار را كرده بودم. هرگز به اولين شاخه ها نرسيده بودم ولي گره ها و جاي دست ها را ياد گرفته بودم و اگر تعادلم را حفظ مي كردم و با قدرت از آنها بالا مي رفتم ، مي توانستم خودم را به نقطه اي برسانم كه تا شاخه هاي اصلي يك پرش بيشتر فاصله نداشت . ولي از اين پرش وحشت داشتم، و هيچ وقت سعي نكرده بودم بپرم . براي رسيدن به شاخه هاي كلفت اصلي بايد نيرويت را جمع مي كردي و در حالي كه دست ها و پاهايت فقط به برآمدگي هاي كوچك پوسته درخت تكيه داشت ، در هوا به سمت بالاخيز بر مي داشتي . خيلي خطرناك بود. تصور اين پرش برايم محال بود، همان طور كه تصورش را هم نمي كردم كه از بالاي صخره هاي ساحل با سر به درون دريا شيرجه بزنم. من بچه ماجراجويي بودم و بعدها هم مرد ماجراجويي شدم ولي ويژگي همه ماجراجويي هايم امنيت و موفقيت بر اساس برنامه ريزي بود. هنوز هم همين طور است . در اتيوپي از يك شير ماده و توله هايش عكس گرفته ام؛ در ميان صخره هاي مرجاني استراليا بين ماهي هاي باراكودا و عقرب ماهي ها غواصي كرده ام ولي اينها هرگز مرا نترسانده. در عمرم كارهاي انگشت شماري كرده ام كه مرا ترسانده اند.
با اين حال ، آن شب پريدم و خودم را به شاخه هاي پايينيِ نارون رساندم. پدر و مادرم داخل خانه بودند و من آن قدر بالا رفتم كه از ميان برگ ها بيرون خزيدم و خودم را به يكي از شاخه هاي نوك درخت رساندم و به دنياي پيرامونم نگاه كردم كه دو طرفش از شعله هاي آتش يكسر سرخ و نارنجي بود. بعد از مدتي ، برگشتم پايين و رفتم تو كه بخوابم ولي آن شب جهت باد عوض شد . پدرم ما را بيدار كرد ، و با همه خانواده هاي محلمان بيرون ، توي خيابان ، جمع شديم . مردم وسايلي را كه برايشان عزيز بود ريخته بودند توي پتو و با خودشان آورده بودند. زني پالتوي پوست پوشيده بود، هر چند هوا پُر از خاكستر بود و مثل بعدازظهر گرم بود. پدرم روي كاپوت ماشيني ايستاده و صحبت كرد ، از راديو شنيده بود كه آتش ناگهان از فضاي آتش شكن رد شده ، كه خانه اي در حاشيه شرقي شهر در آتش مي سوزد ،و همان طور كه همه حس مي كرديم ، باد شديد و مستقيم به سمت غرب مي وزيد . به خانواده ها گفت هر چه زودتر وسايلشان را توي ماشين هايشان بگذارند و از آنجا بروند . گفت با اينكه آتش هنوز آن طرف شهر است ، هوا چنان سريع پر از دود مي شود كه به زودي نفس كشيدن مشكل خواهد شد . از ماشين پايين آمد و رفت داخل خانه كه وسايلمان را جمع كند. يك راديوي آر سي اِي در اتاق نشيمنمان بود و يك سرويس چيني سوئيسي توي بوفه مادرم ولي پدرم به جاي آنها يك كارتن از دايره المعارف بريتانيكا پر كرد و جعبه هاي شيشه اي و سنگينِ نمونه هاي پروانه هاي آمريکاي شمالي را از زير زمين آورد بالا . اينها را برديم بيرون و توي پليموت گذاشتيم . وقتي برگشتيم ، مادرم ميان درگاه ايستاده بود.
گفت: «اينجا خونه مَنه.»
پدرم گفت: «عجله كن .داره دير مي شه.»
«اينجا خونه منه . خونه بچه هامه . من نمي آم.»
پدرم روي ايوان ايستاده بود و نگاهش مي كرد . به من گفت : «تو همين جا بمون.» بعدبازوي مادرم را گرفت و رفتند داخل خانه . من همان بيرون روي پله ها ايستادم و چند دقيقه بعد كه پدرم دوباره آمد بيرون ، تنها بود. آن شب ، موقعي كه با ماشين به سمت غرب مي رفتيم يا با بقيه اهل محل روي تخت هاي سفري ارتش در سالن ورزش دبيرستان شهر مجاور مي خوابيديم ، همچنان تنها بوديم. مادرم در خانه مانده بود.
هيچ اتفاق مهمي نيفتاد. آن شب باد آرام گرفت و خانه آتش گرفته را خاموش كردند . روز بعد هم باران سنگيني باريد و آتش را به كلي خاموش كرد. همه برگشتند خانه و خاكسترهاي سياه بر زمين نشسته را با جارو از خانه ها و پياده روها بيرون ريختند و كنار خيابان كپه كردند . به گمانم الآن فقط به اين دليل به اين ماجرا اشاره مي كنم كه خصوصيتي را نشان مي دهد كه هميشه كم داشته ام؛ من ذره اي از يكدندگي و سرسختي مادرم را به ارث نبرده ام . در اين سن و سال ، هنوز هم وقتي كه به گذرگاه عابر پياده اي مي رسم كه چراغش قرمز است ولي هيچ ماشيني در آن حوالي ديده نمي شود، دستپاچه مي شوم و نمي دانم چه كار كنم. ظاهرا در تصميم هايم از آن قاطعيتي كه اميدوار بودم در سن بالا پيدا كنم ، اثري نيست . ولي وقتي آقاي پايك آمد دمِ درِ خانه ام ، مصمم و عصباني بودم . نارون زيباي من كهنسال و بي بديل بود: نمي توانستيم دست روي دست بگذاريم تا از بين برود.
با اين همه ، درخت فعلا صحيح و سالم بود. صبح و و بعدازظهر و عصر وارسي اش كردم و شب با چراغي به سراغش رفتم . هيچ حشره اي روي پوسته درخت نبود. گرفتم خوابيدم.
صبح روز بعد ، آقاي پايك پشت درِ خانه ام بود.
گفتم : «صبح به خير ، همسايه.»
«اونا برگشتن.»
«امكان نداره برگشته باشن.»
گفت: «باور كن برگشتن ، بيا خودت ببين، » و رفت بيرون به سمت درخت . با انگشت اولين شاخه كلفت را نشان داد.
گفت : «تو احتمالا نمي توني ببيني شون ، ولي من مي تونم . اون بالا هستن ، يك صف كامل.»
«امكان نداره.»
گفت : «باور كن هستن. گوش كن ، من قصد اذيت و آزار ندارم ، ولي بايد باهات رو راست باشم .»
آن روز عصر ، يادداشتي را از دريچه پست انداخت توي خانه مان . مضمونش اين بود كه با مقام هاي مسؤول تماس گرفته و آنها هم موافقت كرده اند كه اگر خودم درخت را قطع نكنم ، دستور قطع كردنش را بدهند. يادداشت را توي آشپزخانه خواندم. ورا قبل از رفتن به كوه هاي آپالاش يك جور خوراك جوجه هندي پخته بود و يك شيشه بزرگِ آرد و ادويه روي پيشخوان بود كه تكه هاي جوجه را توي آن مي انداخت و شيشه را تكان مي داد . يادداشت آقاي پايك را دوباره خواندم. بعد از داخل كمد چاقوي ماهيگيري و چراغ قوه اي برداشتم ، شيشه ورا را خالي كردم و با اين وسايل ، رفتم بيرون پاي درخت نارون. كمي محاسبه كردم ، و بعد پوسته درخت را با چاقو شكاف دادم. هيچ خبري نبود . با اين حال ، فقط يكي دوبار ديگر كه پوسته درخت را شكاف دادم، تيرم به هدف خورد و همان طور كه فكر مي كردم ، حشره ها از درون درخت بيرون جوشيدند . حشره هاي كوچك قرمز رنگ ديوانه وار از شكاف پوسته درخت بيرون مي آمدند . انگشتم را در آن نقطه گذاشتم ودر يك چشم به هم زدن روي سرتاسر دست و بازويم پخش شدند . مجبور شدم آنها را بتکانم . بعد در شيشه را باز كردم ، چاقوي ماهيگيري را مثل پلي از دهانه شيشه رو به بيرون گذاشتم ، و تيغه اش را به شكاف درخت چسباندم. با زحمت از چاقو بالا مي رفتند و مثل چشمه اي كه قطره قطره جاري باشد ، شيشه را كم كم پر مي كردند. چند دقيقه بعد ، چاقو را برداشتم ، درِ شيشه را بستم و برگشتم داخل خانه .
آقاي پايك همسايه من است و براي همين بفهمي نفهمي عذاب وجدان داشتم . ولي چاره اي كه به ذهنم رسيده بود نارون ها را از بين نمي برد. نجاتشان مي داد . اگر درخت هاي آقاي پايك آفت مي گرفتند . به احتمال زياد از بين نمي رفتند و آن وقت او ديگر نمي خواست كه درخت من قطع شود .در خانه تاريك ، با احساسي كه نيمي گناه بود و نيمي ترحم ، در حالي كه قلبم پيشاپيش نامنظم مي زد، از پله ها بالا رفتم كه آماده شوم . شلوار و پيراهن سياهي پوشيدم. به گونه ها ، گردن ، مچ و پشت دست هايم واكس سياه ماليدم . كلاه چسبان سياهي روي موهاي سفيدم كشيدم. بعد رفتم طبقه پايين. شيشه و چراغ قوه را برداشتم و در تاريكي شب رفتم بيرون.
من هميشه از ژست و ايماو اشاره خوشم مي آمده ـ مثلا تا به حال پيش نيامده بعد ازمعرفي شدن به خانمي تعظيم نكرده باشم ـ ولي تنها قابليتي كه با بالا رفتن سن كسب كرده ام اين است كه مي توانم پيش بيني كنم كي مي خواهم كار احمقانه اي انجام بدهم. موقعي كه آرام به درون غار تاريك پشت خرزهره هاي حاشيه حياطمان خزيدم و ايستادم تا نفسم جا بيايد ، فكر كردم شايد بهتر باشد برگردم داخل خانه و بروم توي تختم. ولي بعد تصميم گرفتم كار را تمام كنم . ولي در فضاي تاريك پشت خرزهره ها كه شاخ و برگشان تكان مي خورد ايستاده بودم و مي خواستم وارد حياط خانه همسايه ام شوم ، ياد هانيبال و ناپلئون و مك آرتور افتادم . چراغ قوه ام را امتحان كردم و شيشه را تكان دادم . صداي ضعيفي از آن بلند شد؛ چيزهايي داخل شيشه به هم مي خوردند ، انگار پُر از برنج باشد . چراغي در اتاق نشيمن خانه پايك روشن بود ، ولي معبر ميان خانه هايمان تاريك بود . از آن گذشتم و وارد حياط خانه پايك شدم.
حياط خانه پايك بزرگ است، از حياط خانه ما بزرگ تر و دو برابر حياط ما شيب دارد ؛ براي همين ، چمن حياطشان آن شب مثل پرچم تيره اي كه موج برداشته باشد تا پاي نارون ها كشيده شده بود. لبِ مسير ماشين رو ، آنجا كه چمن شروع مي شد ، ايستادم و به آن درخت هاي جوان نگاه كردم كه نورِ خانه هاي پشتِ سرشان به آنها مي تابيد . فكر كردم زندگي چه بازي هاي عجيبي دارد . بعد زانو زدم و چهار دست و پا جلو رفتم . از كنار حصاري كه حياط خانه هايمان را جدا مي كند ، سينه خير به سمت قسمت عقب چمنِ حياط خانه پايك رفتم . من در زندگي ام زياد سينه خيز نرفته ام.من و ورا در غارهاي آهكي مينه سوتاي جنوبي غار نوردي كرده ايم ، ولي آنجا مجبور بوديم سينه خيز برويم و وقتي در آن كانال باريك مرطوب به سمت كانون صخره مي رفتيم ، احساس مي كردم وضع زانوها و آرنج هايم خيلي خوب است . آن كانال بدجوري باريك بود و زندگيم به كارايي مفصل هايم وابسته بود. حالا ، در حياط خانه پايك ، احساس مي كردم زانوهايم ورم كرده اند و داغان اند.در امتداد مسير ماشين رو به طرف نارون ها جوانِ كنار حصار پشتي رفتم. چمن خيس بود و پاچه هاي شلوارم نم كشيد. پُر از حشره توي دستم و چراغ قوه توي جيبم بود و با تمام توان سعي مي كرد هر چه زودتر خودم را به آن سرِ محوطه بازِ چمن برسانم كه ناگهان كف دستم را روي يك سطح سيماني گذاشتم. توقف كردم و به پايين نگاه كردم. در آن نور ضعيف ، چيزي شبيه به دريچه زير دريايي را ديدم. گرد بود ، به اندازه دريچه آدم رو ، با يك علامت ضربدرِ شبرنگ ـ واي ، آقاي پايك ي، فكرش را هم نمي كردم كه اين كار را بكني . شيشه را گذاشتم زمين و در تاريكي كورمال كورمال دنبال دستگيره اش گشتم و وقتي پيدايش كردم ، به خودم دل و جرئت دادم و آن را چرخاندم . اصلا توقع نداشتم تكان بخورد ، ولي خورد؛ دستم يك بار ، دوبار چرخيد و دريچه مثل درِ بطري شُل شد . آن را كشيدم بالا و باز شد . بعد شيشه حشره ها را برداشتم، با پاهايم كورمال كورمال نردبان داخل پناهگاه را پيدا كردم و رفتم پايين.
هنوز هم قصد داشتم آن حشره ها را به جان درخت هاي او بيندازم، ولي در جرم و جنايت چيزي هست كه واگير دارد . مي دانستم كار احمقانه است و خطر گير افتادن را زياد مي كند ، ولي وقتي از نردبان پناهگاه آقاي پايك پايين مي رفتم ، به زحمت فرق ترس را از هيجان تشخيص مي دادم. پايينِ نردبان ، چراغ قوه را روشن كردم . اتاق گردي بود ، با سقف و كفِ سيماني و كنار ديوار قفسه اي فلزي پر از كنسروِ غذا بود. روي يكي از طبقه هايش يک فرهنگ لغت و چند مجله بود . واي ،آقاي پايک . به نارون هاي جوانش فکر کردم، يه ريشه هايشان كه بي وقفه و كور در خاك مي دوديدند ؛ به خانه اش ، ده سال ديگري، وقتي لوله هايش مي تركيد و سقف اتاق هايش نم پس مي داد . آن موقع به نظرم چقدر بي عرضه بود ، چقدر حقير و بزدل بود.
ايستاده بودم و به او فكر مي كردم و يك لحظه بعد صداي بسته شدن درِ خانه را شنيدم. از نردبان بالا رفتم و از زير دريچه دزدكي به بيرون نگاه كرد. كورت و آقاي پايك روي ايوان ايستاده بودند. همان طور كه نگاهشان مي كردم ، از پله ها پايين آمدند ، از حياط گذشتند و روي چمن ها نزديك من ايستادند. ساعت آقاي پايك را مي ديدم كه روي مچش چشمك مي زد . سرم را پايين بردم . آنها ساكت بودند ، و من در اين فكر بودم كه اگر آقاي پايك بفهمد من توي پناهگاهش هستم ، چه كار مي كند . همانطور كه گفتم ، مرد قوي هيكلي بود ، ولي به نظرم آدم خشني نمي آمد. يك روز بعد از ظهر ، شاهد بودم كه كورت درِ خانه شان را محكم به هم كوبيد و از پله ها پايين دويد و رفت توي چمن ها . آنجا ايستاد و چيزي را ـ گمانم زير سيگاري بود ـ پرت كرد سمت پنجره جلوي خانه . شيشه كه شكست ، پا به فرار گذاشت و خيلي زود سرو كله آقاي پايك روي پله هاي ايوان پيدا شد . دليل اينكه مي گويم آدم خشني نيست اين است كه آن روز بعدازظهر ، وقتي برگشت توي خانه و مشغول جارو كردن شيشه ها شد ، در رفتارش چيزي فراتر از خشم ديدم ، شايد يك جور نااميدي و استيصال . از ميان شيشه شكسته پنجره جلوي خانه شان تماشايش مي كردم .
با اين همه چطور مي توانستم برايش توضيح بدهم كه آن شيشه پُر از حشرات بي تاب توي دستم چه كار مي كند؟ به گمانم آن موقع مي توانستم فرار كنم. مي توانستم ، وقتي پشتشان به من بود ، از پناهگاه بپرم بيرون و بزنم به چاك . مي توانستم ، بدون آنكه بهفمند كي هستم ، از مسير ماشين رو بگذرم و بروم آن طرف خيابان . ولي با آن قلب خراب مگر مي شد؟ دوباره از نردبان پايين رفتم . همان طور كه پايين مي رفتم و توي اين فكر بودم كه حشره هايم را كجا پنهان كنم ، صداي آقاي پايك را شنيدم . دوباره از پله هاي نردبان بالا رفتم . از زير دريچه كه به بيرون نگاه كردم ، ديدم دوتايي ، پشت به من ، ايستاده اند و به آسمان اشاره مي كنند. آقاي پايك با انگشتش چيزي را نشان مي داد و كورت هم آن را دنبال مي كرد. بعد متوجه شدم كه صورت فلكي را نشان مي دهد ولي آنها را نمي شناخت و اسم هايشان را از خودش در مي آورد. لحنش نامطمئن نبود. دقيق و علمي بود و داشت براي پسرش چاخان مي كرد. مي گفت : «اينا... اينا كه مي بيني دُمِ پري دريايي هستن و اونجا ، در جنوب ، سه تا قله كوه المپ رو مي بيني و بعدش هم اون شمشير كه مالِ امپراتور هواست.» به نقطه اي كه نشان مي داد نگاه كردم . تابستان بود، حوالي نيمه شب و آنچه او توصيف كرده بود، در واقع ، دُمِ نورانيِ دجاجه و گردن كشيده اسب بالدار بود.
طولي نكشيد كه صحبتش تمام شد و كمي بعد برگشتند آن طرف چمن ها و رفتند داخل خانه . چراغ آشپزخانه روشن و بعد خاموش شد. از مخفيگاه بيرون آمدم. به گمانم مي توانستم كارم را تمام كنم ، ولي هوا آرام بود ، شب زيبا و ساكتي بود و احساس كردم نقشه ام به هم خورده است . شيشه توي دستم به نظرم خيلي بزرگ و خطرناك بود. دوباره سينه خيز از چمن ها گذشتم، سعي مي كردم از فضاي تاريك كنار عشقه ها و خرزهره ها بيرون نيايم ، تا اينكه به مسير ماشين روي بين خانه هايمان رسيدم. در پنجره كناريِ خانه پايك ، چراغي روشن بود. از نقطه اي كه ايستاده بودم ، اتاق نشيمين ، آن طرفِ شيشه ، از ميان دري باز در انتهاي راهرو پيدا بود. آقاي پايك و كورت پهلوي هم روي كاناپه قهوه اي رنگي كنار ديوارِ انتهاي اتاق نشسته بودند و تلويزيون تماشا مي كردند. رفتم پاي پنجره و با دقت به داخل نگاه كردم . مي دانستم كار احمقانه اي است و هر همسايه اي ، هر كسي كه شب ها سگش را مي گرداند ، خيال مي كرد من با آن لباس سياه دزدم . با اين حال ، همان جا ماندم و نگاه كردم . داخل خانه چراغ روشن بود. دور و بر من تاريك بود و مي دانستم كه مي توانم با خيال راحت ، بي آنكه ديده شوم ، نگاهشان كنم . آقاي پايك دستش را گذاشته بود روي شانه كورت.گهگاه كه به چيزي روي صفحه تلويزيون مي خنديدند، دستش را بلند مي كرد و موهاي كورت را به هم مي ريخت . با ديدن اين صحنه ناگهان همان احساسي به من دست داد كه روي پل رودخانه مي سي سي پي دارم . دستش را كه دوباره روي موهاي كورت گذاشت ، از تاريكي خارج شدم و به خانه خودم برگشتم .
مي خواستم بدوم با يه توپي لگد بزنم يا در تاريكي بلند بلند با خودم حرف بزنم. مي توانستم همان موقع بالاي كاپوت ماشيني بروم و خانواده پايك ، پسرك روزنامه رسان و همه همسايه را در آن ساعتِ شب بيرون بكشم . مي توانستم درباره آزمايشگاه زيست شناسي دبيرستان ، درباره رديف شيشه هاي نمونه ها حرف بزنم . مگر مي شد كسي در اين دنيا اميد نداشته باشد ؟ جنين انسان در سومين هفته عمرش روي گردنش آبشش دارد ، مثل ماهي در هفته ششم ، انگشت هاي ساده اش هنوز با پرده هاي ميان انگشت هاي دوزيستان به هم متصل اند. اينها همه معجزه است . سرتاسر طبيعت معجزه است . در هر دوره جنيني ، پانصد ميليون سال تكامل تكرار مي شود: پرنده هايي كه درون تخم مرغ شبيه ماهي اند؛ ماهي هايي كه مثل اجداد بي مهره برگ مانندشان به دنيا مي آيند. مطالعه حيات چقدر شگفت انگيز است ! هر كسي با ديدن تقسيم يك سلول مي توانسته مذهب را اختراع كرده باشد .
روي پله هاي ايوان نشستم و به درخت نارون نگاه كردم . بعد از مدتي ، بلند شدم و رفتم تو . واكس كفش را با تربانتين از صورتم پاك كردم ، بعد رفتم طبقه بالا توي تختخواب . يكي دو ساعت همان طور دراز كشيدم ، بي خواب ، داغ ، با فكرهاي پريشان ، تا بالاخره نااميد شدم و رفتم پشت پنجره اتاق خواب ايستادم . شيشه حشره ها كه با خودم آورده بودمش بالا ، لبِ پنجره بود و حشره ها به نظرم يا خواب بودند يا مرده بودند. پنجره را باز كردم و شيشه را خالي كردم توي باغچه و در همان لحظه كه حشره ها در تاريكي برق مي زدند و مثل باران به زمين مي ريختند ، به فكرم رسيد كه از ورا بچه بخواهم . مي دانستم كه ممكن نيست ، ولي با اين حال ، فكرش از ذهنم گذشت . همان طور كه پشت پنجره ايستاده بودم ، به ورا فكر مي كردم ، وراي هميشه جوان با پوتين راهپيمايي و شلوار كوتاه ، عرق ريزان با بلوز نخي كه با دست از نهري در كوه هاي آپالاش آب مي خورد . ما ، من و او ، چه داشتيم ؟ شب آرام بود و تاريك . بالاي سَرم ، ستاره قطبي چشم مي زد.
دوباره سعي كردم بخوابم . مدتي روي تخت دراز كشيدم و بعد نااميد شدم و رفتم طبقه پايين . چند تا بيسكويت شور خوردم . پشت پنجره نشستم و حياط را تماشا كردم . بعد بلند شدم رفتم بيرون و به ستاره ها نگاه كردم و سعي كردم زيبايي پُر رمز و رازشان را ببينم. به ميلياردا تُن گازهاي انفجاري فكر كردم ، هيدروژن و هليم ، غول هاي سرخ ، ابرنواخترها. بعضي جاها ، مثل ابرها متراكم بودند . به منيزيم و سيليسيم و آهن فكر كردم .سعي كردم ستاره ها را خارج از ترتيبِ صورت فلكي شان ببينم ، اما مثل آن بود كه بخواهم به كلمه اي نگاه كنم ولي آن را نخوانم . در تاريكي شب ، آنجا ايستاده بودم و نمي توانستم اين نقشه ها را از ذهنم بيرون كنم. چند تكه ابر با باد به اين سو آمده بودند و كم كم صورت هاي فلكي ارابه ران و گاو را مي پوشاندند. ابرها به تدريج پراكنده مي شدند و نور مهتاب در آنها مي شكست . هنوز مشغول تماشاي آنها بودم كه صداي سوت پسرك روزنامه رسان را شنيدم؛ داشت سرود ملي را با سوت مي زد. به من كه رسيد ، هنوز با پيژامه و ريشِ نتراشيده ، كمي سرخوش ، كنار نارون ايستاده بودم.
گفتم : «مي خوام يك كاري برام بكني.»
«ببخشين آقا ، چي گفتين ؟»
گفتم : «ببين ، من يك پيرمردم و ازت مي خوام يك كاري برام بكني . دوچرخه ات رو بذار زمين .دوچرخه ات رو بزار زمين و سَرِت رو بلند كن و به ستاره ها نگاه كن.»
من و زنم وِرا بچه نداريم . همين موضوع به ما امكان داده در زندگيمان خيلي كارها انجام بدهيم : روي ديوار عظيم چين ايستاده ايم ، هرم خئوپس را ديده ايم ، نيمه شب در لاپلاند آفتاب گرفته ايم ، ورا كه تقريبا هم سن و سال من است ، براي گشت و گذار به كوه هاي آپالاش رفته . دو هفته است رفته و تا يك هفته ديگر هم بر نمي گردد . با گروهي زن و مرد همسفر است كه بعضي هايشان نصف سن او را دارند ، و پاي پياده سه ايالت را از اين سر تا آن سر طي مي كنند. ظاهرا پيري كاري به كار زن من ندارد. اهل اسكيت روي يخ و كوهنوردي است و حاضر است در درياچه اي در كوهستان شنا كند ولي اين كارها را بدون من انجام مي دهد ، چون حالا ديگر سرعت زندگي من كم شده است . پاييز گذشته كه داشتم توي حياط مان چمن زن را هل مي دادم ، در قفسه سينه ام احساس فشار كردم و كتفم يكهو بدجوري تير كشيد و يك هفته در اتاق نيمه خصوصي بيمارستاني بستري بود. سكته قلبي بود. انفاكسيونِ ميو كاردي ازنوع خفيف . ديگر دنبال قطار نمي دوم و توي جيب پيراهنم هميشه يك شيشه كوچك قرص نيتروگليسيرين هست . وقتي صفِ سوپر ماركت تكان نمي خورد يا در راه بندانِ گره خورده گير كرده ام ، به خودم مي گويم بي صبري ارزش آن را ندارد كه به خاطرش بميرم ، و هفته پيش كه پشت پنجره ايستاده بودم و به همسايه ام ، آقاي پايك ، نگاه مي كردم كه يك اره موتوري دستش بود و داشت از حياط مي گذشت و به سمت در خانه مان مي آمد ، به خودم گفتم كه او آدم مفلوك بي عرضه اي بيش نيست .
يكي دو روز پيش ، آن حشرات را روي درخت نارونم ، ديده بودم؛ صف قرمز رنگ باريكشان از زمين شروع مي شد و از تنه بلند درخت بالا مي رفت و در ميان شاخه هاي كلفت پاييني ناپديد مي شد. ذره بيني آوردم تا با دقت نگاهشان كنم . پوسته هاي براقشان ،تنه هايشان كه شبيه قطره هاي كش آمده مايعي قرمز بود ، پاهاي كوچك و بند بند نازكشان كه از پوسته ترك خورده درخت بالا مي رفت . صبح روزي كه پيدايشان كردم ، آقاي پايك از خانه بغلي آمد اين طرف و روي ايوان ما ايستاد.
گفت : «درخت ناروَنِت آفت گرفته.»
گفتم : «مي دونم ، بيا تو.»
«خيلي حيف شد ولي بي رودربايستي بِه ات بگم : توي اين خيابون درختاي ديگه هم هست . خود من سه تا نارون دارم كه بايد به فكرشون باشم.»
آقاي پايك در كار ساخت و ساز است . مرد قوي هيکل بي نزاكتي است كه به ندرت با او حرف زده ام . در مسابقه هاي ورزشي دبيرستان ديده بودمش ولي كج كردن چانه اش كه عجله او را در قضاوت نشان مي داد ، هميشه به نظرم حاكي از اين بود كه شش دانگ حواسش به خطاهاي بازيكنان است . قدش كوتاه است ، بازوها و گردن كلفتي دارد و پسري به اسم كورت كه در فريادهاي پرخاشجويانه اش از همين حالا از طنين صداي كلفت پدرش را تشخيص مي دهم. آقاي پايك صاحب يك شركت ساختماني يا بخشي از آن است كه رديف خانه پيش ساخته كوتاه در حاشيه شهر ساخته است ، در زميني كه يادم مي آيد در جواني ِ من آتش گرفته و سوخته بود. يك بار ، لوله كشي كه لوله هاي زيرزمين مان را تعمير مي كرد به من گفت كه كارِ آقاي پايك تعريفي ندارد و پول برايش از كيفيت مهم تر است . اين لوله كش كه هم سن و سال من بود و ابزارهايش را در جعبه اي چوبي مي گذاشت ، سرش را تكان داد و به من گفت كه آقاي پايك در خانه هايي كه مي سازد از لوله هاي پلاستيكي استفاده مي كند . گفت : «اين لوله ها ده سال بيشتر دوام ندارن. بعد درزاشون باز مي شه و ديوارا و سقفا كم كم نم پس مي دَن.» خودم شخصا زياد با آقاي پايك سرو كار نداشتم تا وقتي كه به من گفت بايد درخت نارون حياطم را قطع كنم تا سه تا نهالِ حياطش آفت نگيرند. خانه هاي ما را حصار بلندي از خرزهره و عشقه از هم جدا مي كند؛ براي همين ، بر خلاف اكثر همسايه ها ، زندگي خصوصي همديگر را نمي بينيم . هر وقت در خيابان با هم حرف مي زديم ، موضوع صحبتمان چيزي نبود جز نتيجه بازي فوتبال يا باران بي وقفه و آخرين بار كه به خانه اش رفته بودم ، تازه به همسايگي ما اسباب كشيده بودند. رفته بودم تا با او آشنا شوم و او نقطه اي را در باغچه پشت خانه اش نشانم داده بود كه خيال داشت زير چمن هاي پست و بلندش پناهگاهي بسازد.
هفته پيش اره به دست توي ايوانم ايستاده بود. گفت : «من درختاي نارونِ جَوون دارم . نمي تونم دست رو دست بذارم تا آفت بگيرن.»
«درخت من بيشتر از دويست سالشه».
گفت : «حيف ، ولي راستش رو بخواي ، فقط مي خواستم بدوني كه كافيه لب تر كني تا بِبُرمش .»
تمام هفته خوابم نمي برد. توي رختخواب كتاب هاي ديكنز را مي خواندم ، شير گرم مي نوشيدم ولي هيچ فايده اي نداشت . درخت نارون داشت از بين مي رفت . ورا خانه نبود ، و من روي تخت دراز مي كشيدم و به آن حشره ها فكر مي كردم و به آرواره هاي كوچكشان كه مغز چوب را مي جويدند . اواخر تابستان بود ، شب ها هنوز گرم بود ، و گاهي با پيژامه مي رفتم بيرون و به آسمان نگاه مي كردم . همان طور كه قبلا گفتم ، من نجوم درس مي دهم، و با اينكه گاهي سعي مي كنم ستاره ها را به صورت نقطه هاي شيري رنگ يا به شكل صدف ببينم ، ترتيبشان به چشم من هميشه مطابق با نقشه هاي ستاره شناسي است . كنار نارون مي ايستادم و به دب اصغر و شلياق ، به دجاجه و اكليل شمالي نگاه مي كردم . بر مي گشتم داخل خانه ، كتاب مي خواندم ، پرتقالي پوست مي كندم . مي نشستم پشت پنجره و به آن حشره ها فكر مي كردم ، و هر روز صبح ساعت پنج پسركي كه زماني در كلاس نجوم شاگردم بود ، سوار بر دوچرخه اش ، در حالي كه سرود ملي را با سوت مي زد، از جلوي خانه مان مي گذشت و روزنامه را پرت مي كرد توي ايوانمان.
گاهي صدايشان را مي شنيدم كه مغز نارون زيبايم را مي جويدند .
فرداي روزي كه براي اولين بار آن حشرات را پيدا كردم ، به يك نفر در نهالستان تلفن زدم . آنها را برايم توصيف كرد، تنه هايي شبيه به قطره هاي قرمز رنگ ، پاهاي نازك ، جنس و نوعشان را هم به من گفت .
«درخت رو از بين مي برن؟»
«احتمالش هست.»
«با سمپاشي مي شه از شَرِشون خلاص شد ، مگه نه؟»
گفت : «گمون نكنم.» برايم توضيح داد كه وقتي اين حشرات روي پوسته قابل رؤيت باشند ، ديگر آن قدر تا اعماق درخت نفوذ كرده اند كه از آفت كش كاري ساخته نيست . گفت : «اگه بخوايم اونا رو از بين ببريم ، آخرش درخت رو از بين مي بريم.»
«يعني ديگه اميدي به اين درخت نيست؟»
گفت : «نه ، بستگي به او گروه خاص از حشره ها داره . گاهي به يك درخت حمله مي كنن ولي او روزابين نمي برن ، حتي ضعيفش هم نمي كنن . چوب رو مي خورن ولي سرعتشون گاهي اون قدر كمه كه درخت مي تونه جبران كُنه.»
فرداي آن روز كه آقاي پايك آمد سراغم ، همين را به او گفتم : «تو از من مي خواي يك درخت دويست و پنجاه ساله رو از بين ببرم كه مي تونه مدت هاي مديد عمر كنه.»
گفت : «ارتفاع اين درخت بالاي بيست و پنج متره.»
«خب كه چي؟»
«پونزده متر از خونه من بلندتره .»
«آقاي پايك ، اين درخت از ناقوس آزادي هم قديمي تره.»
گفت : «من قصد اذيت و آزار ندارم ولي ممكنه يك توفان اون درخت رو بندازه و هشت مترش از ديوار خونه من بياد تو.»
«تو چند وقت توي اون خونه زندگي كردي؟»
نگاهم كرد و دندانش را خلال كرد «خودت مي دوني.»
گفتم : «چهار سال . من موقعي اينجا زندگي مي كردم كه توي روسيه تزار حكومت مي كرد . درخت نارون وقتي هنوز در حال رشد باشه ، قطرش سالي شيش ميلي متر زياد مي شه . قطر اون درخت يك متر و بيست سانتي متره و هنوز يك خراش نه به خونه تو انداخته نه به خونه من.»
گفت : «اون درخت مريضه ، ممكنه بشكنه.»
گفتم: «ممکنه،ممکنه بشکنه.»
«احتمالش خيلي زياده كه بشكنه.»
يك لحظه به همديگر نگاه كرديم . بعد او نگاهش را برگرداند ، و با دست راستش چيزي را روي ساعتش ميزان كرد. به مچ دستش نگاه كردم . ساعتش بند فلزي براقي داشت ، و ساعت ها ، دقيقه ها و ثانيه ها روي صفحه اش چشمك مي زدند.
روز بعد ، باز هم سرو كله اش توي ايوان خانه ام پيدا شد.
گفت : «مي تونيم يك ديگه بكاريم.»
«چي؟»
«مي تونيم يه درخت ديگه بكاريم . اون نارون رو كه بريديم ، مي تونيم يه درخت تازه بكاريم.»
«هيچ مي دوني چقدر طول مي كشه تا يك نهال رشد كُنه و همچنين درختي بشه؟»
«مي شه درخت چند ساله خريد. اين جور درختا رو با كاميون مي آرن و دوباره توي زمين مي كارن.»
«حتي درخت چند ساله هم يك قرن طول مي كشه تا قدِ اين نارون بشه ، يك قرن.»
نگاهم كرد . بعد شانه بالا انداخت ، چرخيد ، و از پله ها برگشت پايين . نشستم توي درگاه ، وسط درِ باز. يك قرن . تا يك قرن ديگر چه چيزي از كره زمين باقي مي مانَد؟ فكر نمي كردم احساساتي باشم و كمتر پيش مي آيد كه توي تئاتر و سينما گريه كنم ولي بعضي لحظه ها هميشه مرا به طرز عجيبي متاثر كرده ، و اين اشاره به يك قرن يكي از آن لحظه ها بود. لحظه هاي ديگري هم بوده .در يك عصر پاييز، وقتي گوشه اي مي ايستم و زوج ها و خانواده را تماشا مي كنم كه پاي پياده خودشان را از گذرگاه هاي اطراف به سالن كنسرت مي رسانند ، هميشه وجودم پر از حسرت مي شود ، گو اينكه نمي دانم حسرت چه چيزي . من در كلاس هايم زندگي موجود ساده اي مثل هيدرا (1) را تدريس كرده ام كه ، بي آنكه هرگز بتواند دليلش را بفهمد ، به سوي سطح روشن آب كشيده مي شود ، آن وقت از منظره هزار نفر آدم كه مرتب و منظم توي تالاري مي نشينند تا به كوارتت هاي بتهوون گوش بدهند، به اندازه تولد يا مرگ متاثر مي شوم . وقتي با ماشين از روي پلي فراز ميسي سي پي ، مادر رودخانه ها ، مي گذرم ، همين احساس را دارم . اين لحظه ها منقلبم مي كنند، و آن روز كه توي ايوان خانه ام نشسته بودم و آقاي پايك در مسير پياده رو دور مي شد ، و چند لحظه كنار درخت نارون ايستاد و بعد برگشت توي خانه اش ، احساس كردم ذهنم روشن مي شود و زندگيم را مي بينم.
بعد از آنكه او به خانه اش برگشت ، رفتم پاي درخت نارون و با دقت به حشره ها نگاه كردم كه از نقطه اي لاي چمن ها بيرون مي آمدند و بالاتر از ديدرس من در ميان پايين ترين شاخه ها ، ناپديد مي شدند. صفشان فشرده و به هم پيوسته بود. رفتم توي خانه و روزنامه روز قبل را پيدا كردم ، لوله اش كردم و آوردمش بيرون. آن قدر با آن به تنه درخت كوبيدم كه صف حشره ها به هم ريخت . اين كار را ادامه دادم تا روزنامه خيس و پاره پاره شد . با ناخن هايم حشره هاي جامانده لاي شيارهاي باريك پوست درخت را له كردم ، چمني را كه از آن بيرون مي آمدند لگدكوب كردم ، نوك كفشم را در تونل هاي زير زميني شان فرو كردم . وقتي به نفس نفس افتادم و قفسه سينه ام درد گرفت ، دست برداشتم و روي زمين نشستم . چشم هايم را بستم تا ضربان نبض گردنم آرام گرفت ، و اندكي سرمست از اين پيروزي همان جا نشستم . چند دقيقه بعد كه سرم را بلند كردم و دوباره به درخت نگاه كردم صفشان كاملا ترميم شده است .
آن روز بعدازظهر يك سم حشره كش قوي درست كردم ، و بردمش توي حياط و به دور تا دور پايين تنه درخت ماليدم. آقاي پايك از خانه اش بيرون آمد و روي پله ها به تماشا ايستاد. از پله ها آمد پايين و پشت سرم توي پياده رو ايستاد؛ صداي خنده هاي نخوديش را مي شنيدم. زير لب گفت : «هيچ سمي موثر نيست.»
ولي آن شب كه آمدم بيرون ، از حشره ها خبري نبود . هيچ حشره اي روي تنه نارون نبود. انگشتم را دور تا دور درخت كشيدم، زنگ درِ خانه آقاي پايك را زدم و با هم رفتيم توي حياط و كناردرخت ايستاديم . او دست كشيد لاي شكاف هاي پوسته درخت و تكه هايي از زمينِ پاي درخت را خراش داد. گفت : «لعنت به من.»
در ايام بچگي من ، اين شهر تابستان هاي خيلي گرمي داشت و جنگل هاي شمال و شرق شهر اغلب چنان خشك مي شدند كه درختچه ها چون نمي توانستند براي رسيدن به آب هاي زيرزميني با درخت هاي خزان دار رقابت كنند، قهوه اي مي شدند و خش خش مي كردند. بوته ها مثل كاه شكننده مي شدند ، تابستانِ سالي كه شانزده سالم بود ، جنگل آتش گرفت . توده اي از آتش به سرعت پيشروي مي كرد و شب و روز با صدايي بلند مثل يك دسته هواپيماي ملخ دار مي غريد . اعضاي خانواده ها همگي در خيابان جمع مي شدند و برنامه هايي براي تخليه محله تهيه مي كردند و زير آسمان شب كه با وجود پانزده ، شانزده كيلومتر فاصله تا آتش تلالوئي نارنجي رنگ داشت، مسيرهايي در خيابان رسم مي كردند. پدرم دستگاه بي سيمي داشت كه با آن با منطقه آتش سوزي در تماس بود. تمام شب بيدار مي ماند و قول مي داد كه اگر جهت باد عوض شود يا آتش به هر دليل ديگر به سمت شهر بيايد ، همسايه ها را بيدار كند. آن شب باد متوقف شد ، وتا صبح فضاي آتش شكني به عرض خيابان ايجاد كرده بودند. پدرم فرداي آن روز مرا براي ديدنش به آنجا برد. نواري از زمين را از هر گونه پوشش گياهي پاك كرده بودند؛ چنان خالي بود كه انگار زمين را با تيغ تراشيده بودند. درخت ها را قطع كرده بودند، بوته ها را با داس بريده و از آنجا برده بودند . لبِ اين زمين خالي از گياه ، پشت به شهر ايستاديم و آتش را تماشا كرديم. بعد سوار پليموت پدرم شديم و تا آنجا كه مي شد جلو رفتيم . يك نفر گفت وقتي شعله هاي آتش ناگهان به سمت بالا تنوره كشيده و تمام اكسيژن هوا را مكيده ، يكي از آتش نشان هاي نزديك به شلعه ها دچار خفگي شده است . پدرم برايم توضيح داد كه آتش چطور مثل انسان اكسيژن تنفس مي كند. از ماشين پياده شديم . موي دست هايمان از گرما فر خورد و نوك مژه هايمان سفيد شد.
پدرم داروساز بود و از روي كنجكاوي مرا تا كنار آتش برده بود. همه مسائل علمي برايش جالب بود. جدول جزر و مدها را ثبت مي كرد و خرده ريزهايي را از طبيعت ـ پروانه ها و شب پره ها ، دانه ها ، گل هاي وحشي ـ جمع مي كرد و در جعبه هايي كه يك طرفشان شيشه بود ، كنار ديوار سنگي زيرزمينمان نگه ميداشت . يك سال تابستان ، صورت هاي فلكي نيمكره شمالي را يادم داد. شب هاي تابستان مي رفتيم بيرون و نشانم مي داد چطور برساووش و گاوران و زن زنجيري را پيدا كنم ، يا برخي ستاره هاي پرنور تر چطور شلياق و عقاب را روشن مي كنند و ، با آنكه صورت هاي فلكي با تغيير فصل ها جابه جا مي شوند ، چطور ستاره قطبي به نسبت بقيه بيشتر ثابت مي ماند و به همين دليل نقطه جهت يابي در دريانوردان است . آسمان شب را يادم مي داد و حالا مي بينيم كه اينها اطلاعات نادري است . بعدها كه نجوم درس مي دادم «، به ندرت پيش مي آمد كه وجود سيليسيم يا آهن در خورشيد براي شاگردهايم مهم باشد ولي وقتي درباره صورت هاي فلكي قيفاووس يا سوسمار حرف مي زدم ، ساكت بودند و با دقت به حرف هايم گوش مي كردند . حالا در مهماني ها هميشه شوهري را گير مي آورم كه كله اش گرم است و حاضر است همراهم بيايد بيرون و همان طور كه او نوشيدني اش را مزمزه مي كند ، من ستاره ها را نشانش مي دهم و اسم هايشان را مي گويم.
آن روز وقتي ايستاده بودم و آتش را تماشا مي كردم ، توي اين فكر بودم كه شعله هاي آتش به اندازه امواج دريا پر سر و صدا و قدرتمندند و آن شب ، وقتي در خانه بوديم ، رفتم توي حياط و از نارون بالا رفتم تا سوختن جنگل را تماشا كنم . بالا رفتن از درخت نارون براي من قدغن بود، چون آن موقع دستم به شاخه هاي پاييني اش هم نمي رسيد و چون پدرم معتقد بود هر كس كه شانس بياورد و بتواند خودش را به شاخه هاي پاييني درخت برساند ، موقع پايين آمدن بي برو برگرد سقوط خواهد كرد. با اين حال ، مي دانستم چطور بايد از آن درخت بالا بروم . قبلا، وقتي پدر و مادرم خانه نبودند ، اين كار را كرده بودم. هرگز به اولين شاخه ها نرسيده بودم ولي گره ها و جاي دست ها را ياد گرفته بودم و اگر تعادلم را حفظ مي كردم و با قدرت از آنها بالا مي رفتم ، مي توانستم خودم را به نقطه اي برسانم كه تا شاخه هاي اصلي يك پرش بيشتر فاصله نداشت . ولي از اين پرش وحشت داشتم، و هيچ وقت سعي نكرده بودم بپرم . براي رسيدن به شاخه هاي كلفت اصلي بايد نيرويت را جمع مي كردي و در حالي كه دست ها و پاهايت فقط به برآمدگي هاي كوچك پوسته درخت تكيه داشت ، در هوا به سمت بالاخيز بر مي داشتي . خيلي خطرناك بود. تصور اين پرش برايم محال بود، همان طور كه تصورش را هم نمي كردم كه از بالاي صخره هاي ساحل با سر به درون دريا شيرجه بزنم. من بچه ماجراجويي بودم و بعدها هم مرد ماجراجويي شدم ولي ويژگي همه ماجراجويي هايم امنيت و موفقيت بر اساس برنامه ريزي بود. هنوز هم همين طور است . در اتيوپي از يك شير ماده و توله هايش عكس گرفته ام؛ در ميان صخره هاي مرجاني استراليا بين ماهي هاي باراكودا و عقرب ماهي ها غواصي كرده ام ولي اينها هرگز مرا نترسانده. در عمرم كارهاي انگشت شماري كرده ام كه مرا ترسانده اند.
با اين حال ، آن شب پريدم و خودم را به شاخه هاي پايينيِ نارون رساندم. پدر و مادرم داخل خانه بودند و من آن قدر بالا رفتم كه از ميان برگ ها بيرون خزيدم و خودم را به يكي از شاخه هاي نوك درخت رساندم و به دنياي پيرامونم نگاه كردم كه دو طرفش از شعله هاي آتش يكسر سرخ و نارنجي بود. بعد از مدتي ، برگشتم پايين و رفتم تو كه بخوابم ولي آن شب جهت باد عوض شد . پدرم ما را بيدار كرد ، و با همه خانواده هاي محلمان بيرون ، توي خيابان ، جمع شديم . مردم وسايلي را كه برايشان عزيز بود ريخته بودند توي پتو و با خودشان آورده بودند. زني پالتوي پوست پوشيده بود، هر چند هوا پُر از خاكستر بود و مثل بعدازظهر گرم بود. پدرم روي كاپوت ماشيني ايستاده و صحبت كرد ، از راديو شنيده بود كه آتش ناگهان از فضاي آتش شكن رد شده ، كه خانه اي در حاشيه شرقي شهر در آتش مي سوزد ،و همان طور كه همه حس مي كرديم ، باد شديد و مستقيم به سمت غرب مي وزيد . به خانواده ها گفت هر چه زودتر وسايلشان را توي ماشين هايشان بگذارند و از آنجا بروند . گفت با اينكه آتش هنوز آن طرف شهر است ، هوا چنان سريع پر از دود مي شود كه به زودي نفس كشيدن مشكل خواهد شد . از ماشين پايين آمد و رفت داخل خانه كه وسايلمان را جمع كند. يك راديوي آر سي اِي در اتاق نشيمنمان بود و يك سرويس چيني سوئيسي توي بوفه مادرم ولي پدرم به جاي آنها يك كارتن از دايره المعارف بريتانيكا پر كرد و جعبه هاي شيشه اي و سنگينِ نمونه هاي پروانه هاي آمريکاي شمالي را از زير زمين آورد بالا . اينها را برديم بيرون و توي پليموت گذاشتيم . وقتي برگشتيم ، مادرم ميان درگاه ايستاده بود.
گفت: «اينجا خونه مَنه.»
پدرم گفت: «عجله كن .داره دير مي شه.»
«اينجا خونه منه . خونه بچه هامه . من نمي آم.»
پدرم روي ايوان ايستاده بود و نگاهش مي كرد . به من گفت : «تو همين جا بمون.» بعدبازوي مادرم را گرفت و رفتند داخل خانه . من همان بيرون روي پله ها ايستادم و چند دقيقه بعد كه پدرم دوباره آمد بيرون ، تنها بود. آن شب ، موقعي كه با ماشين به سمت غرب مي رفتيم يا با بقيه اهل محل روي تخت هاي سفري ارتش در سالن ورزش دبيرستان شهر مجاور مي خوابيديم ، همچنان تنها بوديم. مادرم در خانه مانده بود.
هيچ اتفاق مهمي نيفتاد. آن شب باد آرام گرفت و خانه آتش گرفته را خاموش كردند . روز بعد هم باران سنگيني باريد و آتش را به كلي خاموش كرد. همه برگشتند خانه و خاكسترهاي سياه بر زمين نشسته را با جارو از خانه ها و پياده روها بيرون ريختند و كنار خيابان كپه كردند . به گمانم الآن فقط به اين دليل به اين ماجرا اشاره مي كنم كه خصوصيتي را نشان مي دهد كه هميشه كم داشته ام؛ من ذره اي از يكدندگي و سرسختي مادرم را به ارث نبرده ام . در اين سن و سال ، هنوز هم وقتي كه به گذرگاه عابر پياده اي مي رسم كه چراغش قرمز است ولي هيچ ماشيني در آن حوالي ديده نمي شود، دستپاچه مي شوم و نمي دانم چه كار كنم. ظاهرا در تصميم هايم از آن قاطعيتي كه اميدوار بودم در سن بالا پيدا كنم ، اثري نيست . ولي وقتي آقاي پايك آمد دمِ درِ خانه ام ، مصمم و عصباني بودم . نارون زيباي من كهنسال و بي بديل بود: نمي توانستيم دست روي دست بگذاريم تا از بين برود.
با اين همه ، درخت فعلا صحيح و سالم بود. صبح و و بعدازظهر و عصر وارسي اش كردم و شب با چراغي به سراغش رفتم . هيچ حشره اي روي پوسته درخت نبود. گرفتم خوابيدم.
صبح روز بعد ، آقاي پايك پشت درِ خانه ام بود.
گفتم : «صبح به خير ، همسايه.»
«اونا برگشتن.»
«امكان نداره برگشته باشن.»
گفت: «باور كن برگشتن ، بيا خودت ببين، » و رفت بيرون به سمت درخت . با انگشت اولين شاخه كلفت را نشان داد.
گفت : «تو احتمالا نمي توني ببيني شون ، ولي من مي تونم . اون بالا هستن ، يك صف كامل.»
«امكان نداره.»
گفت : «باور كن هستن. گوش كن ، من قصد اذيت و آزار ندارم ، ولي بايد باهات رو راست باشم .»
آن روز عصر ، يادداشتي را از دريچه پست انداخت توي خانه مان . مضمونش اين بود كه با مقام هاي مسؤول تماس گرفته و آنها هم موافقت كرده اند كه اگر خودم درخت را قطع نكنم ، دستور قطع كردنش را بدهند. يادداشت را توي آشپزخانه خواندم. ورا قبل از رفتن به كوه هاي آپالاش يك جور خوراك جوجه هندي پخته بود و يك شيشه بزرگِ آرد و ادويه روي پيشخوان بود كه تكه هاي جوجه را توي آن مي انداخت و شيشه را تكان مي داد . يادداشت آقاي پايك را دوباره خواندم. بعد از داخل كمد چاقوي ماهيگيري و چراغ قوه اي برداشتم ، شيشه ورا را خالي كردم و با اين وسايل ، رفتم بيرون پاي درخت نارون. كمي محاسبه كردم ، و بعد پوسته درخت را با چاقو شكاف دادم. هيچ خبري نبود . با اين حال ، فقط يكي دوبار ديگر كه پوسته درخت را شكاف دادم، تيرم به هدف خورد و همان طور كه فكر مي كردم ، حشره ها از درون درخت بيرون جوشيدند . حشره هاي كوچك قرمز رنگ ديوانه وار از شكاف پوسته درخت بيرون مي آمدند . انگشتم را در آن نقطه گذاشتم ودر يك چشم به هم زدن روي سرتاسر دست و بازويم پخش شدند . مجبور شدم آنها را بتکانم . بعد در شيشه را باز كردم ، چاقوي ماهيگيري را مثل پلي از دهانه شيشه رو به بيرون گذاشتم ، و تيغه اش را به شكاف درخت چسباندم. با زحمت از چاقو بالا مي رفتند و مثل چشمه اي كه قطره قطره جاري باشد ، شيشه را كم كم پر مي كردند. چند دقيقه بعد ، چاقو را برداشتم ، درِ شيشه را بستم و برگشتم داخل خانه .
آقاي پايك همسايه من است و براي همين بفهمي نفهمي عذاب وجدان داشتم . ولي چاره اي كه به ذهنم رسيده بود نارون ها را از بين نمي برد. نجاتشان مي داد . اگر درخت هاي آقاي پايك آفت مي گرفتند . به احتمال زياد از بين نمي رفتند و آن وقت او ديگر نمي خواست كه درخت من قطع شود .در خانه تاريك ، با احساسي كه نيمي گناه بود و نيمي ترحم ، در حالي كه قلبم پيشاپيش نامنظم مي زد، از پله ها بالا رفتم كه آماده شوم . شلوار و پيراهن سياهي پوشيدم. به گونه ها ، گردن ، مچ و پشت دست هايم واكس سياه ماليدم . كلاه چسبان سياهي روي موهاي سفيدم كشيدم. بعد رفتم طبقه پايين. شيشه و چراغ قوه را برداشتم و در تاريكي شب رفتم بيرون.
من هميشه از ژست و ايماو اشاره خوشم مي آمده ـ مثلا تا به حال پيش نيامده بعد ازمعرفي شدن به خانمي تعظيم نكرده باشم ـ ولي تنها قابليتي كه با بالا رفتن سن كسب كرده ام اين است كه مي توانم پيش بيني كنم كي مي خواهم كار احمقانه اي انجام بدهم. موقعي كه آرام به درون غار تاريك پشت خرزهره هاي حاشيه حياطمان خزيدم و ايستادم تا نفسم جا بيايد ، فكر كردم شايد بهتر باشد برگردم داخل خانه و بروم توي تختم. ولي بعد تصميم گرفتم كار را تمام كنم . ولي در فضاي تاريك پشت خرزهره ها كه شاخ و برگشان تكان مي خورد ايستاده بودم و مي خواستم وارد حياط خانه همسايه ام شوم ، ياد هانيبال و ناپلئون و مك آرتور افتادم . چراغ قوه ام را امتحان كردم و شيشه را تكان دادم . صداي ضعيفي از آن بلند شد؛ چيزهايي داخل شيشه به هم مي خوردند ، انگار پُر از برنج باشد . چراغي در اتاق نشيمن خانه پايك روشن بود ، ولي معبر ميان خانه هايمان تاريك بود . از آن گذشتم و وارد حياط خانه پايك شدم.
حياط خانه پايك بزرگ است، از حياط خانه ما بزرگ تر و دو برابر حياط ما شيب دارد ؛ براي همين ، چمن حياطشان آن شب مثل پرچم تيره اي كه موج برداشته باشد تا پاي نارون ها كشيده شده بود. لبِ مسير ماشين رو ، آنجا كه چمن شروع مي شد ، ايستادم و به آن درخت هاي جوان نگاه كردم كه نورِ خانه هاي پشتِ سرشان به آنها مي تابيد . فكر كردم زندگي چه بازي هاي عجيبي دارد . بعد زانو زدم و چهار دست و پا جلو رفتم . از كنار حصاري كه حياط خانه هايمان را جدا مي كند ، سينه خير به سمت قسمت عقب چمنِ حياط خانه پايك رفتم . من در زندگي ام زياد سينه خيز نرفته ام.من و ورا در غارهاي آهكي مينه سوتاي جنوبي غار نوردي كرده ايم ، ولي آنجا مجبور بوديم سينه خيز برويم و وقتي در آن كانال باريك مرطوب به سمت كانون صخره مي رفتيم ، احساس مي كردم وضع زانوها و آرنج هايم خيلي خوب است . آن كانال بدجوري باريك بود و زندگيم به كارايي مفصل هايم وابسته بود. حالا ، در حياط خانه پايك ، احساس مي كردم زانوهايم ورم كرده اند و داغان اند.در امتداد مسير ماشين رو به طرف نارون ها جوانِ كنار حصار پشتي رفتم. چمن خيس بود و پاچه هاي شلوارم نم كشيد. پُر از حشره توي دستم و چراغ قوه توي جيبم بود و با تمام توان سعي مي كرد هر چه زودتر خودم را به آن سرِ محوطه بازِ چمن برسانم كه ناگهان كف دستم را روي يك سطح سيماني گذاشتم. توقف كردم و به پايين نگاه كردم. در آن نور ضعيف ، چيزي شبيه به دريچه زير دريايي را ديدم. گرد بود ، به اندازه دريچه آدم رو ، با يك علامت ضربدرِ شبرنگ ـ واي ، آقاي پايك ي، فكرش را هم نمي كردم كه اين كار را بكني . شيشه را گذاشتم زمين و در تاريكي كورمال كورمال دنبال دستگيره اش گشتم و وقتي پيدايش كردم ، به خودم دل و جرئت دادم و آن را چرخاندم . اصلا توقع نداشتم تكان بخورد ، ولي خورد؛ دستم يك بار ، دوبار چرخيد و دريچه مثل درِ بطري شُل شد . آن را كشيدم بالا و باز شد . بعد شيشه حشره ها را برداشتم، با پاهايم كورمال كورمال نردبان داخل پناهگاه را پيدا كردم و رفتم پايين.
هنوز هم قصد داشتم آن حشره ها را به جان درخت هاي او بيندازم، ولي در جرم و جنايت چيزي هست كه واگير دارد . مي دانستم كار احمقانه است و خطر گير افتادن را زياد مي كند ، ولي وقتي از نردبان پناهگاه آقاي پايك پايين مي رفتم ، به زحمت فرق ترس را از هيجان تشخيص مي دادم. پايينِ نردبان ، چراغ قوه را روشن كردم . اتاق گردي بود ، با سقف و كفِ سيماني و كنار ديوار قفسه اي فلزي پر از كنسروِ غذا بود. روي يكي از طبقه هايش يک فرهنگ لغت و چند مجله بود . واي ،آقاي پايک . به نارون هاي جوانش فکر کردم، يه ريشه هايشان كه بي وقفه و كور در خاك مي دوديدند ؛ به خانه اش ، ده سال ديگري، وقتي لوله هايش مي تركيد و سقف اتاق هايش نم پس مي داد . آن موقع به نظرم چقدر بي عرضه بود ، چقدر حقير و بزدل بود.
ايستاده بودم و به او فكر مي كردم و يك لحظه بعد صداي بسته شدن درِ خانه را شنيدم. از نردبان بالا رفتم و از زير دريچه دزدكي به بيرون نگاه كرد. كورت و آقاي پايك روي ايوان ايستاده بودند. همان طور كه نگاهشان مي كردم ، از پله ها پايين آمدند ، از حياط گذشتند و روي چمن ها نزديك من ايستادند. ساعت آقاي پايك را مي ديدم كه روي مچش چشمك مي زد . سرم را پايين بردم . آنها ساكت بودند ، و من در اين فكر بودم كه اگر آقاي پايك بفهمد من توي پناهگاهش هستم ، چه كار مي كند . همانطور كه گفتم ، مرد قوي هيكلي بود ، ولي به نظرم آدم خشني نمي آمد. يك روز بعد از ظهر ، شاهد بودم كه كورت درِ خانه شان را محكم به هم كوبيد و از پله ها پايين دويد و رفت توي چمن ها . آنجا ايستاد و چيزي را ـ گمانم زير سيگاري بود ـ پرت كرد سمت پنجره جلوي خانه . شيشه كه شكست ، پا به فرار گذاشت و خيلي زود سرو كله آقاي پايك روي پله هاي ايوان پيدا شد . دليل اينكه مي گويم آدم خشني نيست اين است كه آن روز بعدازظهر ، وقتي برگشت توي خانه و مشغول جارو كردن شيشه ها شد ، در رفتارش چيزي فراتر از خشم ديدم ، شايد يك جور نااميدي و استيصال . از ميان شيشه شكسته پنجره جلوي خانه شان تماشايش مي كردم .
با اين همه چطور مي توانستم برايش توضيح بدهم كه آن شيشه پُر از حشرات بي تاب توي دستم چه كار مي كند؟ به گمانم آن موقع مي توانستم فرار كنم. مي توانستم ، وقتي پشتشان به من بود ، از پناهگاه بپرم بيرون و بزنم به چاك . مي توانستم ، بدون آنكه بهفمند كي هستم ، از مسير ماشين رو بگذرم و بروم آن طرف خيابان . ولي با آن قلب خراب مگر مي شد؟ دوباره از نردبان پايين رفتم . همان طور كه پايين مي رفتم و توي اين فكر بودم كه حشره هايم را كجا پنهان كنم ، صداي آقاي پايك را شنيدم . دوباره از پله هاي نردبان بالا رفتم . از زير دريچه كه به بيرون نگاه كردم ، ديدم دوتايي ، پشت به من ، ايستاده اند و به آسمان اشاره مي كنند. آقاي پايك با انگشتش چيزي را نشان مي داد و كورت هم آن را دنبال مي كرد. بعد متوجه شدم كه صورت فلكي را نشان مي دهد ولي آنها را نمي شناخت و اسم هايشان را از خودش در مي آورد. لحنش نامطمئن نبود. دقيق و علمي بود و داشت براي پسرش چاخان مي كرد. مي گفت : «اينا... اينا كه مي بيني دُمِ پري دريايي هستن و اونجا ، در جنوب ، سه تا قله كوه المپ رو مي بيني و بعدش هم اون شمشير كه مالِ امپراتور هواست.» به نقطه اي كه نشان مي داد نگاه كردم . تابستان بود، حوالي نيمه شب و آنچه او توصيف كرده بود، در واقع ، دُمِ نورانيِ دجاجه و گردن كشيده اسب بالدار بود.
طولي نكشيد كه صحبتش تمام شد و كمي بعد برگشتند آن طرف چمن ها و رفتند داخل خانه . چراغ آشپزخانه روشن و بعد خاموش شد. از مخفيگاه بيرون آمدم. به گمانم مي توانستم كارم را تمام كنم ، ولي هوا آرام بود ، شب زيبا و ساكتي بود و احساس كردم نقشه ام به هم خورده است . شيشه توي دستم به نظرم خيلي بزرگ و خطرناك بود. دوباره سينه خيز از چمن ها گذشتم، سعي مي كردم از فضاي تاريك كنار عشقه ها و خرزهره ها بيرون نيايم ، تا اينكه به مسير ماشين روي بين خانه هايمان رسيدم. در پنجره كناريِ خانه پايك ، چراغي روشن بود. از نقطه اي كه ايستاده بودم ، اتاق نشيمين ، آن طرفِ شيشه ، از ميان دري باز در انتهاي راهرو پيدا بود. آقاي پايك و كورت پهلوي هم روي كاناپه قهوه اي رنگي كنار ديوارِ انتهاي اتاق نشسته بودند و تلويزيون تماشا مي كردند. رفتم پاي پنجره و با دقت به داخل نگاه كردم . مي دانستم كار احمقانه اي است و هر همسايه اي ، هر كسي كه شب ها سگش را مي گرداند ، خيال مي كرد من با آن لباس سياه دزدم . با اين حال ، همان جا ماندم و نگاه كردم . داخل خانه چراغ روشن بود. دور و بر من تاريك بود و مي دانستم كه مي توانم با خيال راحت ، بي آنكه ديده شوم ، نگاهشان كنم . آقاي پايك دستش را گذاشته بود روي شانه كورت.گهگاه كه به چيزي روي صفحه تلويزيون مي خنديدند، دستش را بلند مي كرد و موهاي كورت را به هم مي ريخت . با ديدن اين صحنه ناگهان همان احساسي به من دست داد كه روي پل رودخانه مي سي سي پي دارم . دستش را كه دوباره روي موهاي كورت گذاشت ، از تاريكي خارج شدم و به خانه خودم برگشتم .
مي خواستم بدوم با يه توپي لگد بزنم يا در تاريكي بلند بلند با خودم حرف بزنم. مي توانستم همان موقع بالاي كاپوت ماشيني بروم و خانواده پايك ، پسرك روزنامه رسان و همه همسايه را در آن ساعتِ شب بيرون بكشم . مي توانستم درباره آزمايشگاه زيست شناسي دبيرستان ، درباره رديف شيشه هاي نمونه ها حرف بزنم . مگر مي شد كسي در اين دنيا اميد نداشته باشد ؟ جنين انسان در سومين هفته عمرش روي گردنش آبشش دارد ، مثل ماهي در هفته ششم ، انگشت هاي ساده اش هنوز با پرده هاي ميان انگشت هاي دوزيستان به هم متصل اند. اينها همه معجزه است . سرتاسر طبيعت معجزه است . در هر دوره جنيني ، پانصد ميليون سال تكامل تكرار مي شود: پرنده هايي كه درون تخم مرغ شبيه ماهي اند؛ ماهي هايي كه مثل اجداد بي مهره برگ مانندشان به دنيا مي آيند. مطالعه حيات چقدر شگفت انگيز است ! هر كسي با ديدن تقسيم يك سلول مي توانسته مذهب را اختراع كرده باشد .
روي پله هاي ايوان نشستم و به درخت نارون نگاه كردم . بعد از مدتي ، بلند شدم و رفتم تو . واكس كفش را با تربانتين از صورتم پاك كردم ، بعد رفتم طبقه بالا توي تختخواب . يكي دو ساعت همان طور دراز كشيدم ، بي خواب ، داغ ، با فكرهاي پريشان ، تا بالاخره نااميد شدم و رفتم پشت پنجره اتاق خواب ايستادم . شيشه حشره ها كه با خودم آورده بودمش بالا ، لبِ پنجره بود و حشره ها به نظرم يا خواب بودند يا مرده بودند. پنجره را باز كردم و شيشه را خالي كردم توي باغچه و در همان لحظه كه حشره ها در تاريكي برق مي زدند و مثل باران به زمين مي ريختند ، به فكرم رسيد كه از ورا بچه بخواهم . مي دانستم كه ممكن نيست ، ولي با اين حال ، فكرش از ذهنم گذشت . همان طور كه پشت پنجره ايستاده بودم ، به ورا فكر مي كردم ، وراي هميشه جوان با پوتين راهپيمايي و شلوار كوتاه ، عرق ريزان با بلوز نخي كه با دست از نهري در كوه هاي آپالاش آب مي خورد . ما ، من و او ، چه داشتيم ؟ شب آرام بود و تاريك . بالاي سَرم ، ستاره قطبي چشم مي زد.
دوباره سعي كردم بخوابم . مدتي روي تخت دراز كشيدم و بعد نااميد شدم و رفتم طبقه پايين . چند تا بيسكويت شور خوردم . پشت پنجره نشستم و حياط را تماشا كردم . بعد بلند شدم رفتم بيرون و به ستاره ها نگاه كردم و سعي كردم زيبايي پُر رمز و رازشان را ببينم. به ميلياردا تُن گازهاي انفجاري فكر كردم ، هيدروژن و هليم ، غول هاي سرخ ، ابرنواخترها. بعضي جاها ، مثل ابرها متراكم بودند . به منيزيم و سيليسيم و آهن فكر كردم .سعي كردم ستاره ها را خارج از ترتيبِ صورت فلكي شان ببينم ، اما مثل آن بود كه بخواهم به كلمه اي نگاه كنم ولي آن را نخوانم . در تاريكي شب ، آنجا ايستاده بودم و نمي توانستم اين نقشه ها را از ذهنم بيرون كنم. چند تكه ابر با باد به اين سو آمده بودند و كم كم صورت هاي فلكي ارابه ران و گاو را مي پوشاندند. ابرها به تدريج پراكنده مي شدند و نور مهتاب در آنها مي شكست . هنوز مشغول تماشاي آنها بودم كه صداي سوت پسرك روزنامه رسان را شنيدم؛ داشت سرود ملي را با سوت مي زد. به من كه رسيد ، هنوز با پيژامه و ريشِ نتراشيده ، كمي سرخوش ، كنار نارون ايستاده بودم.
گفتم : «مي خوام يك كاري برام بكني.»
«ببخشين آقا ، چي گفتين ؟»
گفتم : «ببين ، من يك پيرمردم و ازت مي خوام يك كاري برام بكني . دوچرخه ات رو بذار زمين .دوچرخه ات رو بزار زمين و سَرِت رو بلند كن و به ستاره ها نگاه كن.»
پينوشتها:
* اين داستان با عنوان "Emperor of the Air" در مجموعه داستاني به همين نام در سال 1999 منتشر شده است .
1 . hydra ، جانور آبزي ساده ساكن آب هاي شيرين كه با ميكروسكوپ بهتر ديده مي شود. اين ارگانيسم اوليه و بدوي كه فاقد سر و مغز است ، قابليت تكثير شگفت انگيزي دارد.
/ج