قدر عافيت

امواج آبي رنگ دريا به ديواره کشتي کوبيده مي شد و صداي مرغ هاي دريايي که در تکاپوي صيد ماهي بر فراز دريا حرکت مي کردند در صداي امواج گم مي شد. پادشاه بر لبه کشتي ايستاده بود و دست هايش را پشت کمرش گره کرده و به دوردست ها خيره شده بود که ناگهان سروصدايي افکارش را پاره کرد.
سه‌شنبه، 16 اسفند 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
قدر عافيت

قدر عافيت
قدر عافيت


 

نويسنده: نعيمه جلالي نژاد




 
امواج آبي رنگ دريا به ديواره کشتي کوبيده مي شد و صداي مرغ هاي دريايي که در تکاپوي صيد ماهي بر فراز دريا حرکت مي کردند در صداي امواج گم مي شد. پادشاه بر لبه کشتي ايستاده بود و دست هايش را پشت کمرش گره کرده و به دوردست ها خيره شده بود که ناگهان سروصدايي افکارش را پاره کرد.
يکي از خدمتکاران قصر که همراه پادشاه به سفر آمده بود، اظهار ناراحتي مي کرد و آه و ناله سر داده بود که اي کاش به اين سفر نيامده بودم، من نمي توانم دريا و تلاطم امواج و کشتي را تحمل کنم...
ملوانان کشتي، دورش جمع شده بودند و مي خواستند او را آرام کنند تا موجب ناراحتي پادشاه نشود، اما هيچ سخني مرد را آرام نمي کرد. لحظه به لحظه صدايش را بالاتر مي برد و بيش تر بي تابي مي کرد.
ـ واي خداي من... ديگر طاقتم تمام شده... اين چه سفري بود که آمدم... حالم دارد به هم مي خورد...دل و روده ام مي خواهد پاره شود... مي دانم که ديگر زنده نخواهم ماند. اين آخرين روز زندگي من است؟! اي کاش بيش تر از پيش فرزندانم را در آغوش گرفته بودم.
پادشاه و ديگر همراهان از ناله و فغان مرد خسته شده بودند و صبرشان رو به پايان بود. مرد حکيمي که در کشتي حضور داشت و نظاره گر رفتار خدمتکار بود، جلوتر آمد و گفت: پادشاها! اگر اجازه بفرماييد من با روش خودم اين مرد را آرام خواهم کرد.
پادشاه در حالي که دو دستش را بر پيشاني اش مي فشرد گفت: اگر بتواني اين مرد را خاموش کني، نهايت لطف را به من کرده اي.
حکيم به پادشاه گفت: فرمان بدهيد تا خدمتکار را به دريا بياندازند.
پادشاه گفت با تعجب گفت: اما من نمي خواهم جانش را بگيرم! حکيم گفت: شما قبول کرديد که من با روش خودم او را آرام کنم، مطمئن باشيد آسيبي به او نخواهم رساند. پادشاه در حالي که هنوز در گفته حکيم ترديد داشت با صداي بلند به ملوانان دستور داد: خدمتکار را به دريا بياندازيد!
ملوانان کشتي دست و پاي مرد بينوا را گرفتند و بدون توجه به التماس ها و ناله هايش، او را به دريا انداختند!
مرد که در ميان امواج دريا غوطه ور شده بود، گاه گاهي خودش را از ميان امواج بالا مي کشيد و فرياد مي زد: کمک... کمک... دارم غرق مي شوم؛ کمک...
حکيم گفت: حالا مي توانيد او را از آب بيرون بکشيد. پادشاه دستور داد فوراً او را نجات دهيد و به کشتي برگردانيد.
خدمتکار را يک بار ديگر به کشتي برگرداندند، لباس هايش را عوض کردند. خدمتکار گوشه اي از کشتي نشست و زانوانش را بغل گرفت و ديگر حتي کلمه اي سخن نگفت.
پادشاه که از سکوت او تعجب کرده بود، کنار حکيم رفت و گفت: حکمت اين کار در چه بود که اين مرد ديگر آه و فغاني نکرد.
حکيم لبخندي زد و گفت: اين مرد رنج غرق شدن را نچشيده بود و قدر سلامت خود و آرامش کشتي را نمي دانست. چون قدر عافيت را آن کسي داند که قبلاً گرفتار مصيبت گردد.
منبع:نشريه ديدار آشنا شماره 128




 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط