صدگرم تخمه آفتابگردان

چند ماهي مي شد كه قصد داشتم ماجراي زندگي ام را برايتان بنويسم، اما هميشه نگران بودم؛ نگران اين موضوع كه مسخره ام كنيد؛ چرا كه من توسط يك مجنون و ناله صادقانه او نجات پيدا كردم. اما ايرادي ندارد، لااقل خيلي ها با خواندن سرگذشت من باور مي كنند كه «سايه دوست» بر سر يك مجنون هم هست.
شنبه، 20 اسفند 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
صدگرم تخمه آفتابگردان

 صدگرم تخمه آفتابگردان
صدگرم تخمه آفتابگردان


 

نويسنده: فريده قمي




 
چند ماهي مي شد كه قصد داشتم ماجراي زندگي ام را برايتان بنويسم، اما هميشه نگران بودم؛ نگران اين موضوع كه مسخره ام كنيد؛ چرا كه من توسط يك مجنون و ناله صادقانه او نجات پيدا كردم. اما ايرادي ندارد، لااقل خيلي ها با خواندن سرگذشت من باور مي كنند كه «سايه دوست» بر سر يك مجنون هم هست.
من آدم ساده اي نبودم؛ اما باور كنيد ابراهيم چنان هنرپيشه حرفه اي و ماهري بود كه نه تنها من، بلكه هر كس ديگري هم جاي من بود فريبش را مي خورد! از اين گذشته، نمي خواهم بگويم چون او رفيق قديمي ام بود، حق گول خوردن را داشتم، چرا كه خودم هميشه به ديگران نصيحت مي كردم كه: «حساب حساب، كاكا برادر»! منتها او فقط با كلاهبرداري موفق نشد 600 ميليون تومان پول مرا از چنگم در بياورد، بلكه يك تبهكار واقعي بود! از آن گذشته، من فكر همه چيز را كرده بودم، اما او خيلي زرنگ بود!
ماجرا از روزي آغاز شد كه من و باجناقم علي- كه رفقاي قديمي بوديم- تصميم گرفتيم آپارتمان هايمان را بفروشيم و هرچه زمين و طلا هم داريم تبديل به پول كنيم و به جاي اينكه هفت فرزندمان(سه فرزند من داشتم و چهار فرزند او) در آپارتمانهاي تنگ و خفه بزرگ شوند، در يك خانه بزرگ و حياط دار كه پر از درخت است با هم زندگي كنيم تا بچه ها از زندگيشان لذت ببرند. به همين خاطر قرارمان اين شد كه هر دو در محله اي كه زندگي مي كنيم و يا از طريق همكاران و دوستاني كه داريم دنبال چنين خانه اي بگرديم. من نيز همين كار را كردم و جدا از چند بنگاهي كه اطراف منزلمان بود، به اكثر همسايه ها نيز اين موضوع را سپردم كه اگر خانه اي با قيمتي نزديك به مبلغ مورد نظر ما- 600 ميليون تومان- سراغ دارند به من معرفي كنند.
چند روز بعد يكي از كسبه محل كه تقريباً همه اهالي را مي شناخت، صدايم كرد و گفت: «آقا خشايار، شنيده ام دنبال خونه هستي...، ببينم تو آقا ابراهيم رو مي شناسي؟» من بي معطلي پاسخ دادم: «همان كه يك خانه قديمي داره؟» او سر تكان داد و گفت كه ابراهيم آنجا را بازسازي كرده و ادامه داد: «تا يك هفته قبل كه مي دونم دنبال مشتري مي گشت، بهش سري بزن و سؤال كن، اگر تا 700 تومان هم بتوني اون خونه رو بخري بردي؟»
خانه آقا ابراهيم را بلد بودم، با خودش هم از كودكي دوست بودم و با هم در يك محله بزرگ شده بوديم و مي دانستم كه خانه زيبايي دارد. معطل نكردم و همان موقع به سراغش رفتم و زنگ خانه را زدم كه اتفاقاً خودش در را باز كرد و موقعي كه شنيد براي چه به سراغش آمده ام، لحظه اي مكث كرد و گفت: «راستش رو بخواي آقا خشايار... من حتي حاضرم خونه ام رو زير قيمت هم بفروشم، فقط به اين شرط كه پولت نقد باشه و امروز يا فردا معامله كنيم...»
- پول من كاملاً نقده... اما شما كارهاي خونه رو كردي، سند حاضره؟
اين را كه گفتم ابراهيم رفت داخل خانه و با كليه مدارك خانه برگشت. حق با او بود، همه چيز آماده و حتي استعلامها نيز حاضر بود. سپس نوبت به قيمت رسيد و بعد از كلي چك و چانه زدن به 620 ميليون تومان راضي شد. چون مي دانستم خانه را حداقل حدود 15 درصد دارم زيرقيمت مي خرم، موقتاً موافقت كردم و قرار شد بعد از اينكه باجناقم خانه را ديد و پسنديد، قرار محضر را بگذاريم. همان طور كه حدس مي زدم علي هم از آنجا خوشش آمد و اتفاقاً 20 ميليون آخر را هم او تخفيف گرفت. به اين ترتيب قرار شد فردا صبح ساعت هشت آقا ابراهيم با ماشينش بيايد دنبالمان و به محضر برويم. من و علي هم آن روز پولهايمان را طبق خواسته ابراهيم به تراولهاي درشت تبديل كرديم و چون باجناقم صبح كار داشت، قرار شد من همراه ابراهيم به محضر بروم و بعد از اينكه كارها انجام شد به علي زنگ بزنم كه براي سند زدن بيايد. صبح روز بعد من همراه ابراهيم سوار ماشينش شدم، اما آخرين چيزي كه يادم مانده همان لحظه اي است كه بچه محل قديمي ام نوعي اسپري بيهوش كننده را توي صورتم پاشيد و بيهوش شدم و وقتي به خود آمدم كه كنار يك خيابان فرعي افتاده بودم و كيف پول همراهم نبود. از وحشت چند ثانيه اي گيج شدم. سپس به باجناقم علي زنگ زدم و دو دقيقه بعد همراه علي به خانه ابراهيم رفتيم، اما به جاي او مردي غريبه در را باز كرد و گفت: «اينجا را ما هفته قبل از آقا ابراهيم خريديم و قرار بود ابراهيم سه هفته ديگر بهمون تحويل بده، اما يك دفعه پريشب تماس گرفت و گفت داره خونه رو تخليه مي كنه كه ما هم از خدا خواسته آمديم كليد را تحويل گرفتيم!»
تازه فهميديم چه اتفاقي افتاده؛ آن نامرد دار و ندار من و علي را بالا كشيده بود! از شدت شرم نمي توانستم توي صورت باجناقم نگاه كنم، هر چند علي مرا مقصر نمي دانست، اما از ناراحتي دچار سكته ناقص شد و كارش به بيمارستان كشيد و زنم و خواهرش به ديدن او رفتند و...
مستأصل شده بودم نمي دانستم چكار كنم. به اداره پليس مراجعه و شكايتي را كه تنظيم كرده بودم، به آنها دادم اما خودم نيز مي دانستم كه نبايد اميدوار باشم، چرا كه يقيناً ابراهيم تا آن لحظه از كشور گريخته بود يا فردا و پس فردا اين كار را مي كرد. ساعت حدود نه شب بود كه درمانده و ناراحت از خانه زدم بيرون. نمي توانستم به صورت زنم و خواهرش- زن علي- نگاه كنم. دلم مي خواست همان لحظه زمين دهان باز كند و بميرم! از شدت بيچارگي در قسمتي خلوت از محله، كنار جوي آب نشستم و مشغول گريه شدم كه يك مرتبه بهنام خله پيدايش شد. بهنام كه سي سالش بود، از بچگي در محل ما زندگي مي كرد. پدر و مادرش در همان خردسالي او را رها كرده و رفته بودند و بهنام هم شبها در قهوه خانه محل مي خوابيد و با كمكهاي مردم شكمش را سير مي كرد. بهنام كه هم چهره اش نشانگر مشكلش بود و هم نوع حرف زدنش، آمد كنارم ايستاد و به زبان خودش پرسيد: «گريه؟... گريه؟...» سرتكان دادم و گفتم: «آره بهنام... بدبخت شدم...» و دوباره گريه كردم، اما او كه همه مي دانستند عاشق تخمه آفتابگردان است به من گفت: «تخمه بگير... دعا كنم...» ابتدا به او توجه نكردم و راه افتادم تا بروم، اما يك مرتبه دلم برايش سوخت و برگشتم و صد گرم تخمه آفتابگردان گرفتم و دادم به دستش و خواستم راه بيفتم كه او با همان حال مخصوص خودش، دستهايش را رو به آسمان بلند كرد و فقط چندبار تكرار كرد: «خدا... خدا... خدا... خدا...»
از نوع «خدا گفتنش به گريه افتادم و صورتش را بوسيدم و به خانه برگشتم. زنم و خواهرش گوشه اتاق نشسته و مشغول نجوا بودند. با اينكه خواب به چشمانم نمي آمد رفتم دراز كشيدم و فكر كردم و فكر كردم و فكر كردم و... ساعت حدود سه صبح بود كه از حراست فرودگاه با خانه تماس گرفتند و پرسيدند: «شما كسي به نام ابراهيم- مي شناسيد؟!»
ماجرا آنقدر عجيب است كه نمي دانم چطوري برايتان تعريف كنم؛ ابراهيم بعد از اينكه پولهاي ما را تبديل به دلار كرده بود، قصد رفتن از كشور را داشت و به همين نيت راهي فرودگاه مي شود، اما چند دقيقه قبل از پرواز، همانطور كه روي صندلي نشسته و مشغول وقت گذراندن بود، ناگهان دچار خفگي مي شود و قبل از اينكه اورژانس فرودگاه بتواند كاري برايش بكند مرده بود. مسؤولان حراست نيز بعد از اينكه به موبايلش مراجعه مي كنند، به مخاطبي كه آخرين تماس را با او داشته زنگ مي زنند و... راستي يادم رفت بگويم، علت خفگي ابراهيم، پريدن پوست تخمه آفتابگردان در گلو و بسته شدن راه تنفسش بود.
منبع: نشريه روزهاي زندگي-ش332.



 

تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
فیلد مارشال چیست و معادل چه درجه ای است؟
فیلد مارشال چیست و معادل چه درجه ای است؟
10 تا کاری که باعث می شود هیچ وقت دچار فراموشی نشوید
10 تا کاری که باعث می شود هیچ وقت دچار فراموشی نشوید
چطور از سنگ کلیه پیشگیری کنیم؟
چطور از سنگ کلیه پیشگیری کنیم؟
حضرت فاطمه (سلام الله علیها) و شکوه قیامت؛ از شکایت تا شفاعت
حضرت فاطمه (سلام الله علیها) و شکوه قیامت؛ از شکایت تا شفاعت
آموزش ثبت درخواست بررسی مجدد دریافت کالابرگ
play_arrow
آموزش ثبت درخواست بررسی مجدد دریافت کالابرگ
موشک‌های اسرائیل‌زن را اینجا از نزدیک ببینید
play_arrow
موشک‌های اسرائیل‌زن را اینجا از نزدیک ببینید
شاهکار دیدنی زیدان پس از ۲۰ سال تکرار شد!
play_arrow
شاهکار دیدنی زیدان پس از ۲۰ سال تکرار شد!
سردار محبی: موشک‌های ایران رادارگریز شده‌اند
play_arrow
سردار محبی: موشک‌های ایران رادارگریز شده‌اند
سردار محبی: رونمایی از شهر موشکی هدیۀ ویژۀ هوافضای سپاه به مردم خواهد بود.
play_arrow
سردار محبی: رونمایی از شهر موشکی هدیۀ ویژۀ هوافضای سپاه به مردم خواهد بود.
جنگنده‌های سعودی مزدوران خود را در یمن هدف قرار دادند
play_arrow
جنگنده‌های سعودی مزدوران خود را در یمن هدف قرار دادند
شنود نیروهای امنیتی رژیم صهیونیستی توسط بادیه‌نشینان عرب
play_arrow
شنود نیروهای امنیتی رژیم صهیونیستی توسط بادیه‌نشینان عرب
تصاویر مردمی از پرواز موشک‌های ایرانی در آسمان بندرعباس + فیلم
play_arrow
تصاویر مردمی از پرواز موشک‌های ایرانی در آسمان بندرعباس + فیلم
انفجار لاستیک کامیون هنگام باد کردن در ویتنام + فیلم
play_arrow
انفجار لاستیک کامیون هنگام باد کردن در ویتنام + فیلم
لحظه هدف قرار دادن یک کشتی تجاری در خلیج عمان توسط آمریکا + فیلم
play_arrow
لحظه هدف قرار دادن یک کشتی تجاری در خلیج عمان توسط آمریکا + فیلم
لاریجانی: دعوا در آمریکا بر سر تجاوز به ایران نیست، مسئله اصلی شکست ترامپ و پیروزی ایران است + فیلم
play_arrow
لاریجانی: دعوا در آمریکا بر سر تجاوز به ایران نیست، مسئله اصلی شکست ترامپ و پیروزی ایران است + فیلم