خودش را گم كرد

زندگي خوبي داشتيم. من و سامان يك زوج خوشبخت بوديم، پنج سال بود كه زير يك سقف زندگي مي كرديم و صاحب يك پسر دوساله به نام مهران بوديم. سامان در يك شركت معتبر خصوصي كار مي كرد، من هم كارمند يك اداره دولتي بودم كه شغلم را خيلي دوست داشتم. سامان اهل هيچ برنامه اي نبود، نه سيگار، نه مشروب، نه قمار، نه پارتي هاي آنچناني، به عبارت ديگر سالم زندگي مي كرد و از حاشيه خوشش نمي آمد. تا اينكه يك روز با خوشحالي به خانه آمد و گفت:
شنبه، 20 اسفند 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
خودش را گم كرد

 خودش را گم كرد
خودش را گم كرد


 

نويسنده: شهاب




 
زندگي خوبي داشتيم. من و سامان يك زوج خوشبخت بوديم، پنج سال بود كه زير يك سقف زندگي مي كرديم و صاحب يك پسر دوساله به نام مهران بوديم. سامان در يك شركت معتبر خصوصي كار مي كرد، من هم كارمند يك اداره دولتي بودم كه شغلم را خيلي دوست داشتم. سامان اهل هيچ برنامه اي نبود، نه سيگار، نه مشروب، نه قمار، نه پارتي هاي آنچناني، به عبارت ديگر سالم زندگي مي كرد و از حاشيه خوشش نمي آمد. تا اينكه يك روز با خوشحالي به خانه آمد و گفت:
- شانس به من روي آورده است، نگار! از طرف شركت مأمور شده ام سه سال در نمايندگي مان در بلژيك كار كنم. شما را هم مي توانم با خود ببرم. آپارتمان و مزاياي خوب از ويژگي هاي اين مأموريت است.
لبخندي زدم و:
- مبارك است، اما من كه نمي توانم شغلم را رها كنم و با تو بيايم.
- چرا نمي تواني؟ مگر چقدر حقوق مي گيري؟
- بحث حقوق نيست. من كارم را دوست دارم. تازه بعد از سه سال كه به ايران برگشتيم چكار كنم؟ من نمي توانم دائم توي خانه بنشينم.
فكري كرد و:
- هم در آنجا برايت كاري دست و پا مي كنم و هم وقتي برگشتيم مي برمت شركت خودمان.
با خوشحالي گفتم:
- اين شد يك حرف حسابي.
از كارم استعفا دادم. خانه و زندگيمان را فروختيم و راهي بروكسل- پايتخت بلژيك- شديم. مساحت اين كشور كوچك سي كيلومترمربع است و در غربي ترين نقطه اروپا واقع شده است و حدود يازده ميليون نفر جمعيت دارد.
روزهاي اول احساس دلتنگي عجيبي داشتم و از اينكه كشورم را ترك كرده و به اينجا آمده بودم، شديداً پشيمان بودم. بلژيك كشوري زيبا و با آب و هواي معتدل بود، اما به دلم نمي نشست. سامان مي گفت:
- اين حالتي كه تو داري طبيعي است. چند روز ديگر خوب مي شوي.
تصميم گرفتم كار كنم، اما آنها به زبان فلميش، آلماني و فرانسوي حرف مي زدند كه هيچ كدام از آنها را بلد نبودم، البته زبان انگليسي هم در بروكسل كه پذيراي مهاجران اروپايي، آفريقايي و ترك بود، رواج داشت، اما انگليسي را هم در حد خيلي ابتدايي بلد بودم. اگر در خانه مي ماندم حوصله ام سر مي رفت، اگر با بچه بيرون مي رفتم، به خاطر اينكه زبان نمي دانستم، دچار مشكل مي شدم. سامان هم كه از صبح تا شب كار مي كرد.
- كاش همراه تو نمي آمدم سامان... حداقل در تهران سرم گرم بود.
- غصه نخور، بزودي به اينجا عادت مي كني. مي تواني به كلاس زبان بروي.
پيشنهاد بدي نبود، اما با وجود پسرمان مهران چگونه مي توانستم؟
مشكل ديگر اين بود كه از برنامه هاي تلويزيون هم چيزي نمي فهميدم! به خودم مي گفتم كاش وقتي در ايران بودم زبان انگليسي را ياد مي گرفتم. در ماه دوم اقامتمان با چند خانواده ايراني دوست شديم و كمي دلم باز شد. بهاره زن يكي از همكاران سامان بود. زن زبر و زرنگي به نظر مي رسيد و به قول خودش حواسش همه جا بود:
- بايد چهار چشمي همه چيز و همه كس را بپايي. ما دو سال است كه در بلژيك هستيم و اگر حواسم جمع نبود تا به حال شوهرم را از دست داده بودم.
با تعجب پرسيدم:
- چطور؟
- ببين نگار جان، مردها خيلي زود در يك محيط جديد خودشان را مي بازند، به عبارت ديگر اين همه تغيير و دگرگوني و تنوع آنها را به خود جلب مي كند. راستي شوهرت عصرها ساعت چند به خانه مي آيد؟
- حدود نه شب.
- خب، بايد بداني ساعت پنج بعدازظهر شركت تعطيل است. حال بايد از او بپرسي اين چهار ساعت را كجاست و چكار مي كند.
دلم هري ريخت پايين. تا آن روز خيلي به سامان اعتماد داشتم، اما حالا با حرفهاي بهاره داشتم به او شك مي كردم. يك شب از او پرسيدم:
- مگر ساعات كار شركت تا پنج عصر نيست؟
- چطور مگر؟
- تو بايد در نهايت تا ساعت شش خودت را به خانه برساني، اين همه مدت بيرون چكار مي كني؟
سامان اعتراض كرد:
- مي خواهي مرا زنداني كني؟ به من شك داري؟
- زنداني و شك كدام است؟ من دوست دارم ساعات بيشتري در كنار هم باشيم. اتفاقاً من در اين خانه زنداني ام. اگر تو زودتر بيايي مي توانيم با هم به گردش برويم...
چند روزي همين كار را كرد و سر ساعت شش به خانه آمد، اما دوباره دير آمدنهايش شروع شد و حتي گاهي ساعت ده- يازده شب مي آمد و غالباً مي گفت شام خورده است. گاهي هم دهانش بوي مشروب مي داد. خيلي ناراحت بودم. كسي كه در ايران سيگار هم نمي كشيد، الان چنان خودش را گم كرده بود كه مثل آب خوردن مشروب مي خورد! وقتي به او اعتراض كردم، گفت:
- اگر در جلسات شركت مشروب نخورم، مرا مسخره مي كنند. معلوم بود كه دروغ مي گويد، چون بهاره مي گفت:
- هرگز اجازه نداده ام شوهرم لب به مشروب بزند.
من و سامان كه تا آن موقع معني جر و بحث و درگيري را نمي دانستيم از وقتي كه به بلژيك آمده بوديم، جنگ و دعوا داشتيم.
- مي خواهم برگردم به ايران.
- خب، برگرد.
فكر مي كردم مانع رفتنم مي شود، اما به قول بهاره:
- او از خدا مي خواهد تو بروي، چون با خيال راحت و بدون آقا بالاسر هر كاري دلش خواست مي كند.
دعا مي كردم هر چه زودتر سه سال مأموريت سامان تمام شود و به ايران برگرديم، اما انگار دو وزنه سنگين به پاي عقربه هاي ساعت بسته بودند كه كند و يواش حركت مي كردند. حدود يك سال از اقامتمان در بروكسل گذشته بود كه متوجه شدم سامان نسبت به من و پسرمان سرد شده است. معلوم بود كه دلش در گرو كس ديگري است. مدتي تحقيق و پرس و جو كردم و فهميدم او به يك زن مطلقه بلژيكي علاقه مند شده است.
چنين چيزي را نمي توانستم تحمل كنم.
- سامان، اگر آن زن را كنار نگذاري، به ايران برمي گردم و آبرويت را مي برم.
- من به او علاقه مندم، اما قصد ندارم با او ازدواج كنم.
- بدتر... چنين رابطه اي چه معنايي مي تواند داشته باشد؟!
حرف حساب در كله اش فرو نمي رفت. هر روز به او تذكر مي دادم و تهديدش مي كردم، اما فايده اي نداشت و بالاخره يك روز دست مهران را گرفتم و به ايران برگشتم. برخلاف انتظارم سامان عكس العمل خاصي نشان نداد. انگار هيچ احساسي نسبت به من و پسرمان نداشت. در ايران دلم نيامد ‌آبروي سامان را ببرم. تقاضاي طلاق هم ندادم. در جواب خانواده و اطرافيان گفتم:
- احساس غربت مي كردم. دلم خيلي براي وطنم تنگ شده بود. سامان دو سال ديگر كه مأموريتش تمام شد، به ايران برمي گردد.
دو سال در خانه پدرم ماندم و متلك ها را شنيدم. سامان هر سه- چهار ماه يك بار براي خالي نبودن عريضه تلفن مي زد و حالي از من و مهران مي پرسيد. به او گفته بودم كه هيچ چيز به خانواده هايمان نگفته ام و منتظرم كه او يك روز سر عقل بيايد و به ايران برگردد. بعد از اينكه مأموريت سامان تمام شد، كماكان در بلژيك ماند و به ايران برنگشت. بهاره كه بعد از پايان مأموريت شوهرش به ايران برگشته بود، مي گفت:
- سامان با آن زن بلژيكي ازدواج كرده است. اما گويا از ازدواجش راضي نيست.
- چرا؟
- ظاهراً زن بي بند و باري است و حرفهاي بدي پشت سرش مي زنند. سامان از ازدواج با او شديداً پشيمان است، اما اگر طلاقش بدهد بيشتر اموالش را بايد به او ببخشد، مخصوصاً اينكه...
بهاره حرفش را خورد، خونسردانه گفتم:
- مخصوصاً چي؟ بگو، ناراحت نمي شوم.
- او يك دختر از آن زن دارد.
با اين حرف انگار تيري به دلم نشست. پس سامان قصد برگشتن نداشت. تقاضاي طلاق دادم و چند ماه بعد از سامان جدا شدم. ديگر تكليفم را مي دانستم. همه ماجرا را فهميده بودند و از اينكه اين همه مدت سكوت كرده بودم، سرزنشم مي كردند.
مهران به سن دبستان رسيده بود و كاملاً خوب و بد را مي فهميد، مدام سراغ پدرش را مي گرفت:
- چرا بابا نمي آيد؟
- نمي دانم پسرم...
نمي دانستم چه جوابي به او بدهم. با آنكه از سامان دل خوشي نداشتم، اما دوست داشتم به ايران برگردد و حداقل هفته اي يك بار به مهران سر بزند. روزها تند تند گذشت و مهران به كلاس پنجم رفت. هر روز بيشتر از روز قبل بهانه پدرش را مي گرفت. براي اينكه مرا مقصر نداند، كم كم همه چيز را به او گفتم، البته قبل از آن با سامان اتمام حجت كردم و گفتم اگر به ايران نيايد، واقعيت را به پسرمان مي گويم. او خنديد و گفت:
- نه تو برايم مهم هستي، نه مهران. هر غلطي مي خواهي بكن!
چند ماه بعد شنيدم كه او به زندان افتاده است. بهاره اين خبر را از يكي از كارمندان شركت كه براي مأموريت به بلژيك رفته بود، نقل مي كرد.
- چرا؟ مگر چكار كرده بود؟
- زنش از او شكايت كرده... گفته بايد حق و حقوقم را بدهد. دست سامان خالي بوده، بنابراين محكوم به زندان شده.
با خوشحالي گفتم:
- حقش است. اين تقاص ظلمي است كه در حق من كرد. در حق من و مهران.
بهاره گفت:
- اگر من جاي تو بودم از اين فرصت استفاده مي كردم. به ديدنش برو، بدهي اش را بپرداز و او را با خودت به ايران بياور! او پدر بچه توست.
سه- چهار ماه با ذهنم كلنجار رفتم تا بالاخره راضي شدم به بلژيك بروم و ببينم بدهي سامان چقدر است. سامان وقتي ديد مي خواهم به خاطر او خودم را به آب و آتش بزنم، گريه اش گرفت و گفت:
- من لياقت اين فداكاري را ندارم.
- تو پدر بچه من هستي. اگر قول مي دهي كه به ايران برگردي...
نه، ديگر نمي توانم...
- چرا سامان؟ چرا نمي تواني؟ نكند هنوز به آن زن علاقه داري؟
عرق پيشاني اش را پاك كرد و:
- نه، راستش چه جوري بگويم. من... من ايدز گرفته ام... بايد به درد خودم بسوزم و بسازم...
وحشت زده گفتم:
- دروغ است... حتماً خواسته اند تو را بترسانند...
- نه، حقيقت دارد... اصلاً به خاطر همين مي خواستم آن زن پست را بكشم... حالا هم طلبكار شده و تقاضاي طلاق و حق و حقوق كرده... او مرا نابود كرد... ديگر نمي توانم به ايران برگردم... اميدوارم مهران را خوب تربيت كني...
وقتي قدم در فرودگاه مهرآباد گذاشتم، هوا باراني بود. نمي دانستم به پسرم مهران چه بگويم... او هنوز چشم انتظار پدرش است.
منبع: نشريه روزهاي زندگي-ش332.



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط