فقط يك دوست

مازيار داشت نفسهاي آخر را مي كشيد. مي دانستم كه تا صبح دوام نمي آورد به همين خاطر هم ظهر او را از بيمارستان ترخيص كرده بودند. پزشك معالجش دور از چشم مازيار، مرا از اتاق بيرون كشيد و توي راهروي بيمارستان ايستاد و گفت: «دلم نمي خواد اين حرف رو بزنم، اما واقعيت اينه كه شوهرتون رسيده ته خط... سرطان تمام وجودش رو پر كرده و ديگه نميشه براش كاري كرد... واسه همين پيشنهاد مي كنم اين چند ساعت آخر رو توي منزلش و كنار خانواده اش بگذرونه...
شنبه، 20 اسفند 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
فقط يك دوست

 فقط يك دوست
فقط يك دوست


 

نويسنده: علي




 
مازيار داشت نفسهاي آخر را مي كشيد. مي دانستم كه تا صبح دوام نمي آورد به همين خاطر هم ظهر او را از بيمارستان ترخيص كرده بودند. پزشك معالجش دور از چشم مازيار، مرا از اتاق بيرون كشيد و توي راهروي بيمارستان ايستاد و گفت: «دلم نمي خواد اين حرف رو بزنم، اما واقعيت اينه كه شوهرتون رسيده ته خط... سرطان تمام وجودش رو پر كرده و ديگه نميشه براش كاري كرد... واسه همين پيشنهاد مي كنم اين چند ساعت آخر رو توي منزلش و كنار خانواده اش بگذرونه...
اين طوري بود كه ساعت سه بعدازظهر او را به خانه آورديم. البته دكتر به او چيزي نگفته بود و من هم سعي مي كردم خود را سرحال نشان بدهم، اما... اما مازيار بهتر از هر كس حال خودش را مي فهميد! به همين خاطر بعد از خوردن شام ابتدا پسرمان شروين را در آغوش كشيد و بوسيد و به او گفت: «بايد به من قول بدي سال ديگه كه كلاس دوم هستي، مثل امسال كه شاگرد اول شدي، خوب درس بخوني...»
سپس از برادرش احمد كه او هم مي دانست مازيار رفتني است، خواهش كرد شروين را به خانه شان ببرد كه هنگام مردن، پسر هفت ساله مان در خانه نباشد.
بعد از رفتن شروين و عمويش، مازيار كه ديگر نفسهايش كاملاً به شمارش افتاده بود مرا بالاي سرش صدا كرد و گفت:
- مي دونم كه تا چند دقيقه ديگه مي ميرم، سپيده... واسه همين چند تا وصيت دارم كه بايد بشنوي(و بعد از سفارشهاي واجب رفت سر آن چيزي كه موضوع اين سرگذشت شد) گوش كن سپيده... تو الان فقط 26 ساله هستي و يك زن جوان و زيبا... من انتظار ندارم بعد از مردنم جوونيت رو هدر بدي... تو حق داري با هر كس كه دلت خواست ازدواج كني، اما فقط يك سفارش بهت مي كنم، اول شروين را راضي كن و بعد ازدواج كن!
مازيار اين را گفت و چند دقيقه بعد به مهماني خدا رفت...
درست 14 ماه پس از مرگ مازيار اولين خواستگارم در خانه را زد، البته قبل از آن خيلي ها پيغام داده يا كساني را براي گرفتن اجازه به منزلمان فرستاده بودند، اما پدر و مادرم خيلي محترمانه جوابشان كرده بودند: «هنوز سال اون خدا بيامرز نشده... بگذاريد سپيده لباس عزا رو از تنش دربياره، اون وقت قدمتون روي چشم...
به اين ترتيب دوماه پس از مراسم اولين سالگرد مازيار اولين خواستگار زنگ منزلمان را زد. مادر گفت:
- 29سالشه... يعني دو سال از تو بزرگتره... تحصيلكرده است و وضع مالي اش هم بد نيست، وقتي به مادرش گفتم كه تو يك پسر هشت ساله داري، گفت، مي دونم، پسرم افشين هم مي دونه.»
به اين ترتيب روز موعود فرا رسيد و افشين همراه مادرش به خانه ما آمد. من اما با اينكه از افشين بدم نيامده بود، به مادرش گفتم: «اجازه بدهيد فكر كنم... چند روز ديگه خبر مي دم...»
مادرش كه زن باهوشي بود، انگار از رفتار من متوجه رضايت نسبي ام شده بود كه گفت: «پس ان شاا... شب جمعه اول- كه پنج روز ديگر بود- خدمت مي رسيم... يقيناً تا آن روز فكرات رو كردي ديگه؟»
لبخندي زدم و موقعي كه به افشين گفتم: «خداحافظ.» او با نجابتي كم مانند نگاهم كرد و پاسخ داد: «به اميد ديدار...»
پس از رفتن آنها، آخر شب كه شد و شروين را به اتاقش بردم، تازه ياد سفارش مازيار افتادم: «اول شروين رو راضي كن و بعد...»
كنار تخت پسرم نشستم و بعد از كمي مقدمه چيني گفتم: «شروين مطمئن باش من قبل از خودم، در مورد تو فكر مي كنم... افشين مرد خوبيه و مي تونه جاي پدرت رو پر كنه... با اين حال تو حق داري بگي نه و تا موقعي كه راضي نشي، من ازدواج نمي كنم...
شروين كه عقلش خيلي بيشتر از يك پسر هشت ساله بود، زل زد توي صورتم و گفت: «يعني اگر من بگم نه... ناراحت نمي شي؟»
با اينكه خداخدا مي كردم «نه» نگويد، گفتم: «اصلاً ناراحت نمي شم پسرم.» و او بي معطلي پاسخ داد: «پس ازدواج نكن!»
عجب شب بدي بود آن شب! تا خود صبح اين دنده و آن دنده شدم تا بلكه خود را راضي كنم كه به «نه» شروين اهميت ندهم، اما نشد!
سه روز بعد به مادر افشين زنگ زدم و عين حقيقت را گفتم:
- پسرم نمي تونه اين حقيقت رو قبول كنه.
مادر افشين گفت: «حق با توست دخترم... ولي حيف، چون من مطمئنم كه پسرم تو رو خوشبخت مي كنه.»
به اين ترتيب از آن زن مهربان خداحافظي كردم و گوشي را گذاشتم، اما اين ماجرا تمام نشده بود!
درست صبح روز پنجشنبه همان روزي كه مادر افشين براي آمدن به خانه ما قرار گذاشته بود، بعد از اينكه شروين را به مدرسه رساندم و داشتم به خانه برمي گشتم، اتومبيل آلبالويي رنگ قشنگي كه صاحبش را مي شناختم، جلو در خانه توقف كرد و افشين پياده شد و درحالي كه نگاهش به زمين بود گفت:
- مادرم گفت كه علت مخالفتتون چي بوده... من براي تفكر شما كه اينقدر به فرزندتان علاقه داريد احترام قائلم، اما مي تونم سؤال كنم كه چي به شروين گفتيد كه او مخالفت كرد؟»
من هم بي كم و كاست، حرفهايي را كه بين من و پسرم رد و بدل شده بود بيان كردم. افشين سري تكان و گفت: «اشتباه كرديد، حالا اجازه مي ديد من فقط چند دقيقه با شروين حرف بزنم تا بعداً بهتون بگم اشتباهتون چي بوده؟»
قرار شد بعدازظهر كه مي خوام دنبال شروين بروم، افشين هم بيايد و در صورتي كه پسرم موافقت كرد، آنها چند دقيقه با هم حرف بزنند. همين اتفاق افتاد و اگر چه شروين چندان راضي نبود،‌ اما همراه افشين سوار ماشينش شد و رفتند.
يك ساعت بعد در حالي كه خيلي نگران بودم، صداي زنگ خانه بلند شد. در را باز كردم و ديدم شروين درحالي كه يك جعبه شيريني به دست دارد و دست ديگرش در انگشتان افشين گره خورده، وارد خانه شد!
يك دقيقه بعد كه توي آشپزخانه داشتم چاي مي ريختم، شروين آمد و دست انداخت دور گردنم و گفت: «افشين بهم گفت، مادرت اشتباه كرده كه گفته من جاي پدرت رو مي گيرم... چون هيچ كس نمي تونه جاي پدرت رو بگيره... اما من فقط مي تونم يك دوست براي تو باشم... دوست خوبي كه سعي مي كنه هميشه ياد پدرت زنده بمونه...»
افشين به قولش عمل كرد، او حتي الان كه ما دو فرزند داريم، هرگز نگذاشته شروين غم بي پدري را احساس كند!
منبع: نشريه روزهاي زندگي-ش332.



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
خلاصه فینال جام جهانی ۲۰۲۶؛ اسپانیا ۱ - آرژانتین ۰
play_arrow
خلاصه فینال جام جهانی ۲۰۲۶؛ اسپانیا ۱ - آرژانتین ۰
خلاصه بازی والیبال ایران ۱ - ترکیه ۳
play_arrow
خلاصه بازی والیبال ایران ۱ - ترکیه ۳
وقوع آتش‌سوزی بزرگ در یک میدان نفتی در کویت
play_arrow
وقوع آتش‌سوزی بزرگ در یک میدان نفتی در کویت
انهدام پهپاد MQ۹ ارتش تروریستی آمریکا در عسلویه
play_arrow
انهدام پهپاد MQ۹ ارتش تروریستی آمریکا در عسلویه
سخنان منتشرنشده از آخرین دیدار سرلشکر موسوی با فرماندهان ارتش
play_arrow
سخنان منتشرنشده از آخرین دیدار سرلشکر موسوی با فرماندهان ارتش
تأسیسات نفتی کویت در آتش خشم ایران می‌سوزد
play_arrow
تأسیسات نفتی کویت در آتش خشم ایران می‌سوزد
لحظه اصابت پهپاد انتحاری به مقر تجزیه‌طلب‌ها در سلیمانیه
play_arrow
لحظه اصابت پهپاد انتحاری به مقر تجزیه‌طلب‌ها در سلیمانیه
نفوذ موشک‌های ایرانی از میان شش رهگیر در آسمان اردن
play_arrow
نفوذ موشک‌های ایرانی از میان شش رهگیر در آسمان اردن
گفت‌وگوی چهره به چهره موگویی با وزیر امور خارجه
play_arrow
گفت‌وگوی چهره به چهره موگویی با وزیر امور خارجه
قاب‌های جدید از مزار نورانی "آقای شهید ایران" در حرم رضوی
play_arrow
قاب‌های جدید از مزار نورانی "آقای شهید ایران" در حرم رضوی
صدها نفر مثل علی خامنه‌ای در این راه جان و آبرو خواهند داد...
play_arrow
صدها نفر مثل علی خامنه‌ای در این راه جان و آبرو خواهند داد...
مک‌گرگور: ترامپ با هر دو پا در تله‌ای بزرگ افتاده و راه خروجی ندارد
play_arrow
مک‌گرگور: ترامپ با هر دو پا در تله‌ای بزرگ افتاده و راه خروجی ندارد
ادای احترام چهره‌های فرهنگی، هنری و ورزشی جامعه به فرمانده شهید نیروی دریایی سپاه
play_arrow
ادای احترام چهره‌های فرهنگی، هنری و ورزشی جامعه به فرمانده شهید نیروی دریایی سپاه
گیر افتادن وحشتناک یک مسافر میان سکو و قطار
play_arrow
گیر افتادن وحشتناک یک مسافر میان سکو و قطار
رونمایی چین از خودروی پرنده با یک نام عجیب و غریب
play_arrow
رونمایی چین از خودروی پرنده با یک نام عجیب و غریب