دوراهي

بي خوابي و فکر و خيال جعبه آرايش افتاده بود به جانم. مدام از اين دنده به آن دنده مي شدم، اما دريغ از يک دقيقه خواب! نشستم و پاهايم را تو شکمم جمع کردم. سرم را روي کاسه زانوهايم گذاشتم. چشم هايم را بستم و رفتم تو فکر و خيال. دوباره اعصابم خط خطي شد. مثل فنر از جا پريدم و رفتم لب پنجره. پرده را کنار زدم و پنجره را باز کردم. نسيم خنکي وزيد و موهايم را شانه زد. مهتاب انگار روي سر خانه ها و خيابان ها رنگ مات ريخته بود.شهر زير شنل سياه شب، آرام و راحت خوابيده و مه، چون غبار نازکي تو هوا معلق بود. سکوت بود و سکوت، اما دل من آشوب بود.
شنبه، 5 فروردين 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
دوراهي

دوراهي
دوراهي


 

نويسنده: ليلي کريميان




 
بي خوابي و فکر و خيال جعبه آرايش افتاده بود به جانم. مدام از اين دنده به آن دنده مي شدم، اما دريغ از يک دقيقه خواب! نشستم و پاهايم را تو شکمم جمع کردم. سرم را روي کاسه زانوهايم گذاشتم. چشم هايم را بستم و رفتم تو فکر و خيال. دوباره اعصابم خط خطي شد. مثل فنر از جا پريدم و رفتم لب پنجره. پرده را کنار زدم و پنجره را باز کردم. نسيم خنکي وزيد و موهايم را شانه زد. مهتاب انگار روي سر خانه ها و خيابان ها رنگ مات ريخته بود.
شهر زير شنل سياه شب، آرام و راحت خوابيده و مه، چون غبار نازکي تو هوا معلق بود. سکوت بود و سکوت، اما دل من آشوب بود. نگراني مثل آب جوش تو سماور دلم، قل قل مي زد. فکر و خيال، ذهنم را راحت نمي گذاشت. پنجره را بستم و پشت به آن ايستادم. نگاهم به کمد کتاب ها و جاي خالي جعبه آرايش قفل شده بود. بايد يک کاري مي کردم. روي پنجه هايم آرام و نرم، سمت در رفتم و به آشپزخانه رسيدم. کشوهاي کنار اجاق را يکي يکي جلو کشيدم و آرام آرام وسايلش را پس و پيش کشيدم، اما اثري از جعبه آرايش نبود. روي چوب لباسي و کابينت هاي بالا را هم زير و رو کردم. انگار جعبه يک قطره آب شده بود و فرو رفته بود تو زمين. خواستم زير ميز هم سرک بکشم که يک دفعه صدايي مثل ميخ فرو رفت تو مغزم.
- ناهيد! داري چي کار مي کني؟
به طرف صدا برگشتم. بابا رو چارچوب در ايستاده بود و نگاهم مي کرد. نور کم رمق چراغ خواب، صورتش را پوشانده بود. چشم هايش مثل دو تا ستاره پر نور بود. نفسم افتاد. قلبم از ترس داشت مي ترکيد. به من و من افتادم و گفتم راستش تشنه ام بود. بابا در يخچال را باز کرد. نور افتاد تو صورتم و چشمانم را زد. بابا پارچ را داد دستم و گفت: يه ليوان هم براي من بريز.
يواش يواش نفسم داشت جا مي آمد. آب را يک نفس خوردم و به بابا زل زدم. بابا خميازه اي کشيد و دندان هاي رديف و مرتبش را نشانم داد و گفت: خب ديگه حالا برو بخواب. بذار منم بخوابم.
لبخند تو صورتم پهن شد و سرم را کمي پايين آوردم، يعني چشم بابا! بابا در يخچال را بست. نور يک دفعه تو صورتش رنگ باخت. براي يک لحظه چيزي جز سياهي نديدم. دستم را به ديوار آشپزخانه گرفتم و راه اتاقم را پيش گرفتم. خودم را انداختم روي تخت و تا آن جا که مي توانستم، چشم هايم را فشار دادم، اما فکر جعبه آرايش مثل مار افتاده بود به جانم و فکر و ذهنم را نيش مي زد.
انگار خواب زده شده بودم. نگاه خسته ام کشيده شد به ساعت عروسکي روي ميز. نوک عقربه ها ساعت پنج را نشان مي داد. دست هايم را از هم باز کردم و تا آن جا که مي توانستم، بدنم را کش و قوس دادم. انگار خستگي و بي خوابي، مثل پرنده اي از تنم پر کشيد و رفت. يک دفعه صدايي، آرام پرده گوشم را نوازش داد. چشم هايم را باز کردم و گوش هايم را تيز. صدا از تو اتاق کناري مي آمد. بلند شدم و گوشم را چسباندم به در. مامان بود. داشت نماز مي خواند. از اتاق بيرون آمدم و به در اتاق کناري تکيه دادم و چشمانم را بستم. صدايش مثل موسيقي آرامي به دلم نشست. نور از لاي درز در زده بود بيرون و روي کمرکش ديوار محو شده بود. هق هق گريه، صداي نازکش را مي لرزاند. مامان اشک مي ريخت و دعا مي خواند.
گاه آهنگ صداي مامان مي افتاد و گاهي اوج مي گرفت. نگاهم از لاي در افتاد روي صورتش. اشک مثل شهاب دنباله دار روي گونه اش خط انداخته بود و برق مي زد. مقنعه گل قرمز از زير چادر سفيدش زده بود بيرون. مامان وقتي چادر و مقنعه سفيدش را مي پوشيد، مثل فرشته ها مي شد.
از حال و هواي جعبه آرايش آمده بودم بيرون. انگار چيزي مرا به طرف مامان، جانماز سبزش و مفاتيح بازش مي کشاند. احساس عجيبي داشتم. يک لحظه از خودم بدم آمد. بر عکس فکر و ذهن من که پر شده بود از جعبه آرايش و بزک و قرار فردا، مامان با فکر آزاد، دست هايش را به طرف آسمان بلند کرده بود و براي امام زمان (عج) که عاشقش بود، دعا مي خواند و فرج نزديک، دفع بلا و سلامتي اش را از خدا مي خواست. مثل وقتي که بچه بودم، هوس پريدن تو آغوشش افتاد به جانم. اگر خلوت شبانه نبود، مي رفتم تو اتاق و سرم را روي زانوهايش مي گذاشتم و هاي هاي گريه مي کردم. يک دفعه صداي خر و پف بابا که روي کاناپه خوابيده بود، سالن را لرزاند.
سپيده داشت تو آسمان جان مي گرفت و روي سر ساختمان هاي سياه، نور مي پاشيد. شهر بيدار شد و سکوت جاي خودش را به هياهوي روزمره داد. چشم هايم غرق خواب بود که صداي مامان پيچيد تو گوشم.
- ناهيد! ناهيد پا شو. ديرت مي شه ها.
به خيال اين که هنوز خوابم، غلتي زدم و سرم را روي بالش جابه جا کردم.
- ناهيد ساعت هفته، مگه مدرسه نداري؟
اين را که شنيدم، مثل فشنگ از جا پريدم و انگار که از دنياي ديگري آمده باشم، مات و مبهوت دور و برم را نگاه کردم. مامان دستش را کشيد روي موهاي درهمم و گفت: بلند شو ديگه!
صداي بابا از تو سالن آمد: همه اش به خاطر بي خوابي ديشبه. نه خودش خوابيد، نه با سر و صداهايش گذاشت من بخوابم!
بلند شدم و پشت سر مامان به سالن رفتم. بابا کنار سفره نشسته بود. بوي نان تازه پيچيده بود. بابا تکه اي نان لوله کرد و نوک آن را زد تو ظرف خامه و برش گرداند و گذاشتش تو دهانش. او را که ديدم، اشتهايم باز شد. کنار سفره نشستم و به تقليد از او شروع کردم به خوردن و با دهان پر گفتم: به خاطر من اصلاً خواب به چشماتون نيومد؟
بابا لقمه را تو دهانش گرداند و سرش را تکان داد. خطي ميان ابروهايم انداختم و گفتم: پس اوني که صداي خر و پفش مثل طبل پيچيده بود تو خونه کي بود؟
بابا خنده اش گرفت و يک هو افتاد به سرفه. استکان چايش را برداشت و تا آخر خورد. چشمانش آب افتاد و قرمز شد.
- لا اله الا الله! دختر اين قدر باباتو اذيت نکن.
بابا بلند شد و کتش را از جا لباسي برداشت و رو به مامان گفت: شايد امروز يه کم دير بيام. نگران نشين.
بعد يک جوري بهم نگاه کرد و گفت: يکي طلبت!
مامان کيف بابا را داد دستش و گفت: خدا به همرات.
بابا رفت و من که يک چشمم به مامان بود و يک چشمم به ساعت، گفتم: شما صبحونه نمي خورين؟
- همين الان خوردم.
تکه پاره هاي نان را گذاشتم تو کيسه نايلون و گفتم: مامان يه چيزي بگم ناراحت نمي شين؟
مامان استکان هاي چاي را جمع کرد و تو سماور خالي آب بست و گفت: نه! بگو.
نگاهم کشيده شد روي استکان هاي چاي که نور افتاده بود رويش و رنگ قرمز گل انار به خودش گرفته بود. مامان سيني را برداشت و آمد کنار سفره. از روي استکان ها، لايه نازک بخار بلند مي شد و تو هوا وول مي خورد و ناپديد مي شد. نگاه مامان رو صورتم قفل شده بود. کلمات تو گلويم وول مي خوردند و جرأت بيرون آمدن نداشتند. به من و من افتادم. نگاه مامان سنگين شد و هوار شد روي سرم. داشتم زير نگاهش له مي شدم، اما زبانم درازتر از آن بود که آرام تو دهانم بنشيند و جيکش هم در نيايد.
- چه طوري بگم؟ راستش جعبه آرايشم رو مي خوام.
خنده مامان که هميشه خدا مثل گل شکفته بود، يک هو پرپر شد. استکان نيمه پرش را تو سيني گذاشت. رفت تو فکر و گفت: خيال مي کردن از تو فکرش اومدي بيرون. ناهيد عزيزم اين چيزها و اين راه ها، آخر و عاقبت نداره.
نمي دانستم چه بگويم. مي دانستم حق دارد، اما درکش برايم سخت بود. چيزي تو وجودم فرياد مي کشيد: به حرف مامان گوش کن، اما از آن طرف الهه و نيش و کنايه هايش تو ذهنم جان مي گرفتند و بزرگ مي شدند. تو فکر و خيالم غرق شده بودم که يک دفعه صداي مامان مثل قيچي، فکر الهه را تو ذهنم به دو نيم کرد و گفت: باشه، بهت ميدم، اما ناهيد تو دختر بزرگي شدي. عاقل و بالغي. از من مي شنوي فکر الهه و دوستي با اون رو از سرت بيرون کن. من خيلي نگرانتم. آخه از قديم گفتن عصاي کج، سايه کج مي ندازه. مامان اين را گفت و از جا بلند شد و رفت سمت اتاقش. رفته بودن تو فکر که مامان جعبه به دست برگشت و من به خودم خنديدم که نصفه شبي آشپزخانه را زير و رو کردم و باباي بيچاره ام را از خواب انداخته بودم.
منبع: نشريه انتظار نوجوان-ش56.



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط