انسان شناسي در بحران
بحراني که از جامعه وارد علم شد
گفت وگو با دکتر نهال نفيسي
خانم دکتر نفيسي!شما يکي از انسان شناسان متخصص حوزه علم هستيد که بارها در سخنان خود به بحران علم انسان شناسي اشاره کرده ايد.اين بحران چيست و چه پيامدهايي داشته است؟
بنابراين پاره اي از اين نهضت ها عکس العملي نسبت به اقدامات آمريکا و ساير دول قدرتمند غربي در فضاي جهاني بود و تعداد زيادي از آنها، همچون نهضت هاي سياه پوستان، زنان، جمعيت هاي بومي و اقليت هاي مذهبي، براي کسب حقوق مدني برابر در خود اين کشورها، مثلاً آمريکا، شکل گرفت.اينها همه هم زمان آغاز شد و در ارتباط با هم شکل گرفت و بدين ترتيب انقلابي در نوع نگاه به «ديگري»و رويارويي با آن در فضاي فکري غرب به پا شد که در سال هاي 1980م با قدرت تمام به انسان شناسي و به طور کلي فضاي علوم انساني آمريکا رسيد.پاره اي از انسان شناسان مطرح در هم صدايي با ساير انديشمندان علوم انساني استدلال کردند که اين مخالفت با هژموني آمريکا(«غرب»)و اقدامات امپرياليستي، چه از نوع رسمي و دولتي و چه از نوع غير رسمي و پنهان، بايد در فرهنگ حرفه اي ما و روش هاي نگرش و نگارش ما بازتاب داشته باشد؛ نه اينکه لزوماً «درباره»امپرياليسم بنويسيم، بلکه «به گونه اي »ضد امپرياليستي بنويسيم که نه به تحقير يا تسخير ديگري، بلکه به درک تجربه و معرفت ديگري و حتي از اين طريق نقد تجربه و معرفت خودي بيانجامد.نظريه ها و روش هاي نوين تحت عناوين فمينيسم، پساساختارگرايي، پست مدرنيسم، هنجارزدايي، شالوده شکني، و ...به فضاي دانشگاهي سرازير شدند.در زمينه انسان شناسي هم سمينارهاي کليدي در اين دوران برگزار شد که يکي از آنها به چاپ کتاب معروف «فرهنگ نوشتن و نوشتن فرهنگ»-(Writing Culture: The Poetics and Politics of Ethnography)در سال 1986 م منجر گرديد.درهمان سال کتاب «انسان شناسي به مثابه نقد فرهنگي »-(An thropology as cultural critique: An Experimental Moment in the Human Sciences)هم به چاپ رسيد که اين دو کتاب بي ترديد نماينده اين بحران يا تغيير در انسان شناسي هستند.
پرسشي که اينجا براي من پيش آمد اين است که چنين فرآيندي، آيا در بستر و برنامه هاي آموزشي دانشگاه هاي آمريکا تأثيري داشت؟ به عبارت ديگر آيا ساختاري را تغيير داد يا خير؟
به همين ترتيب در جامعه دانشگاهي آمريکا، اين طور نبود که شاهد تغييرات ساختاري باشيم که معمولاً بعد از انقلاب ها مثلاً در دانشگاهها روي مي دهد، مانند انقلاب فرهنگي و زير و رو شدن سياست هاي دولتي در قبال آموزش، تغيير کتاب هاي درسي، اخراج و استخدام هيئت علمي، تعويض رسمي شاخص هاي پذيرش دانشجو،و....تغيير ايجاد شده در روح و فضاي خود دانشگاه به طور کلي و نوع مطالبي که افراد علاقمند هستند آنها را بازگو کنند و روش بيان مطلب بود؛ در واقع حوزه توليد علوم انساني به مفهوم بورديويي اش دستخوش تغيير شد: اينکه چه حرفي «سرمايه»دارد، چه حرفي «خريدار»دارد، چه حرفي «بازار»دارد، فرايندهاي «تعيين اعتبار»چگونه است، يک مجموعه اطلاعات را چگونه بايد «دسته بندي»کرد تا بيشترين فروش را داشته باشد، و ....
در واقع دانشگاه ها امروزه مستقل هستند؟
براي مثال در مقايسه با فضاي دوره مک کارتيسم که استادان متمايل به گرايش چپ اخراج مي شدند؟
بعد از گذشت اين سال ها، ابعاد اين بحران در وضعيت فعلي چگونه است؟
شايد به عبارتي بتوان گفت علم در حال فروتن شدن است.
اگراجازه بدهيد يک مقدار فضاي بحث را تغيير دهم.شما هم در دانشگاه هاي آمريکا تدريس کرده ايد و هم در دانشگاه هاي ايران،دانشجويان اين دو کشور، چه شباهت ها و تفاوت هايي نسبت به هم دارند؟
تفاوتي که در بدو ورود توجه من را جلب کرد سياسي بودن محيط اينجاست؛ يعني اصلاً اعلانات که روي در و ديوارها، برنامه ها، توزيع فضاها و شيوه استفاده از آنها، جلساتي که برگزار مي شود و ...همه چيز داراي تفسيري سياسي است.اما در آمريکا من چنين چيزي را حس نکردم.حتي دانشگاه ما آن قدر غير سياسي بود که مثلاً در بين چهار هزار نفر دانشجو، فقط چهار نفر سر کلاس خاورميانه شرکت مي کردند.اين در حالي بود که در همان زمان آمريکا درگير جنگ با عراق و افغانستان بود و هر روز خبرهاي بسياري درباره اين منطقه در آمريکا منتشر مي شد.حتي برنامه گزارش هواشناسي هر شب هواي بغداد و کابل را هم گزارش مي داد، ولي ميزان آشنايي(و حتي شايد بتوان گفت کنجکاوي)واقعي آمريکايي ها درباره اين کشورها بسيار بسيار اندک باقي مانده بود.نکته جالب در ايران اين است که دانشجوها اولاً «علاقه مند»هستند و ثانياً «مطلع».من ترم قبل که کلاس آمريکا را با بيش از پنجاه نفر برگزار مي کردم با خودم گفتم که خب بايد در جلسه اول نقشه ببرم و به بچه ها بگويم کشورهاي قاره آمريکا کجاها قرار دارند، اما با کمال تعجب متوجه شدم دانشجوهايم اطلاعات فراواني درباره قاره آمريکا دارند، هم آمريکاي شمالي و هم جنوبي و اسم بسياري از کشورها و مناطق را مي دانند.با زبان و فرهنگ آنها آشنايي نسبي دارند و ....اين درحالي است که در آمريکا واقعاً دانشجويان هيچ چيزي درباره خاورميانه نمي دانستند از ايران و عراق در رابطه با آن نام ببرند.اين تجربه تدريس انسان شناسي خاورميانه در آمريکا را براي من با تجربه تدريس انسان شناسي آمريکا در خاورميانه از زمين تا آسمان متفاوت مي کند و نشان مي دهد که دانشجوهاي اينجا به سطحي از درگيري با موضوع نياز و علاقه دارند که در مورد دانشجوهاي آنجا صادق نبود.البته همان گونه که گفتم مثلاً در دانشگاهي مثل کلمبيا در نيويورک(در مقايسه با تگزاس)فضا مي تواند واقعاً متفاوت باشد.
در پايان مي خواهم بدانم با توجه به امکاني که براي شما فراهم شده است تا بتوانيد در فضاي دانشگاهي علوم اجتماعي در ايران تدريس کنيد، آينده اين علوم را در ايران چطور مي بينيد؟
پس به گفته شما بايد به خودمان اميدوار باشيم!
اما در بحث از آرزوها بايد بگويم که يکي از کمبودهايي که امروز درفضاي دانشگاهي ايران احساس مي کنم، گفت و گوي مستمر علمي است؛ نه فقط در بين دانشگاهي هاي خودمان که کار يکديگر را بخوانند و دنبال کنند و در فضايي علمي به يکديگر ارجاع بدهند و در سر يک ميز به نقد يکديگر بنشينند(در جايگاه بخشي از کار و وظيفه علمي شان که به خاطر آن دستمزد مي گيرند)، بلکه همچنين با جامعه علمي بين المللي.آيا واقعاً بين کارهايي که افراد در ايران مي کنند، دغدغه هايي که دارند، پرسش هايشان و پاسخ هايشان به آن پرسش ها از يک طرف و مطالب توليد شده در اين رشته در ساير نقاط دنيا از طرف ديگر ارتباط وجود دارد، نه لزوماً شباهت، بلکه ارتباط؟ ما حداقل براي اينکه وقت خودمان را تلف نکنيم و به اصطلاح چرخ را که يک بار اختراع شده است دوباره اختراع نکنيم و به جايش چيزي به ماشين اضافه کنيم، نيازمند دادوستد با جامعه علمي بين المللي هستيم.چرا اصحاب علوم اجتماعي در ايران سالي چندين کتاب، مقاله، ستون و سرمقاله چاپ مي کنند، ولي در عين حال هنوز در آمريکا هيچ کس نمي داند که يک نفر از ايران در حوزه علوم اجتماعي حرفش چيست؟ کار ايراني ها در مجلات و همايش هاي مطرح انسان شناسي دنيا انعکاس نمي يابد.براي همين استادان انسان شناسي در ساير نقاط جهان اساساً نمي دانند مسأله انسان شناسي ايران چيست، انديشمندان اصلي آن چه کساني هستند و چه آرا و افکاري در ايران مطرح است.فقط بخشي ازاين ماجرا به دليل هژموني آکادمي يا زبان انگليسي يا پيچيدگي هاي فرايندهاي نشر مقاله در نشريات مطرح يا شرکت در همايش هاي مطرح بين المللي براي فردي از ايران است، ولي بخش ديگرش هم به دليل رويکرد عمومي خود ما در اين زمينه است که اصولاً درباره محتوا و شکل کارمان (از آغاز تا پايان)در قالب گفت و گو با يک مجموعه فکر نمي کنيم.
يکي از مشکلات در اين راه مشکل زبان است.اگر ما امروز نتوانيم مطالب خود را به زبان انگليسي به جامعه علمي بين المللي عرضه کنيم و با آنها وارد گفت و گو شويم، شنونده و مصرف کننده صرف باقي مي مانيم(آن هم اگر زبانمان به آن اندازه خوب باشد).الان دانشجوهاي ما از منابع دست اول استفاده نمي کنند.در همين رشته تخصصي من، يعني انسان شناسي، با وجود اينکه اتنوگرافي جزء جدانشدني اين رشته به شکل مطرح و امروزي اش در دنياست، ما در ايران تقريباً هيچ کار مدون و روش مندي با عنوان مردم نگاري يا اتنوگرافي نداريم(تعريف «درباره»اتنوگرافي به مثابه يک روش داريم، ولي نمونه کار اتنوگرافيک با آن تعريف کم داريم).همين کمبود منابع اصلي توليد شده توسط انسان شناسان ايراني(يا حتي آثار اتنوگرافيک ترجمه شده)و دسترسي نداشتن به منابع انگليسي و مطالعه نکردن آنها به شکل گسترده سبب بيگانگي دانشجويان ايران با فضاي اين علم شده است؛ يعني دانشجوهاي ما نمي دانند که وقتي قرار است کاري اتنوگرافيک به مفهومي که امروز در دنيا مطرح است انجام دهند؛ يعني چه کاري بايد بکنند يا اصلاً با کار اتنوگرافيک چگونه ارتباط برقرار نمايند، چگونه آن را بخوانند، چگونه از آن ياد بگيرند، چگونه آن را نقد کنند؛ چون به ندرت نمونه اي دارند؛ يعني ارتباطشان با آن مجموعه کار و سنت، تقريباً قطع است.در ايران دانشجويان بيشتر با يک سلسله نظريه سر و کار دارند، آن هم به صورت دسته دوم؛ به عبارت ديگر يک سلسله مفروضاتي در ذهن افراد هست که مثلاً فوکو اين را مي گويد، اما نمي توانند پاسخ دهند که کدم فوکو(يعني کدام اثر فوکو، در چه زماني، و در چه بستري)؟ يکي از مثال هاي خوبي که در اين زمينه به خاطرم مي آيد درباره هابرماس است؛ وقتي که در آمريکا در کلاسي درباره «فرهنگ، روايت، و فرديت»، هابرماس را به دانشجويان کارشناسي درس مي دادم، فصل کليدي از کتاب دگرگوني ساختاري حوزه علمي را زيراکس کرده براي دانشجويان در انتشارات گذاشته بودم؛ دانشجوي کارشناسي لازم نبود بداند هابرماس به طور کلي چه کسي است و چه گفته است.ولي لازم بود که آن فصل را دقيق بخواند و با سؤال و نظر سر کلاس حاضر شود.آن وقت وظيفه من بود که اطلاعات کلي تري درباره هابرماس در اختيار آنها بگذارم و روشن کنم که هابرماس در چه بستري به اين موضوع توجه کرده، چه منظوري داشته، و حرف هاي او چگونه به بحث کلي کلاس و حرف هاي ديگراني که مي خوانديم مربوط مي شود(ايجاد گفت و گو)...در حالي که اينجا بسيار مي بينم درباره هابرماس يا هر کس ديگري به صورت کلي صحبت مي شود و افراد مطالبي را درباره او به صورت کلياتي بي سر و ته به زبان مي سپارند بدون اينکه معلوم باشد دقيقاً درباره کدام عقيده او حرف مي زنند.از طرف ديگر آشنايي افراد با ديدگاه هاي اين نظريه پردازان در اينجا معمولاً بر اساس ترجمه هايي است که در آنها معلوم نيست مترجم خودش چقدر درک درستي از موضوع داشته يا چقدر در انتقال متن به فارسي موفق بوده است.در اين فضا، بحث هايي مطرح مي شود که به نظر من سبب مي گردد مواجهه ما دقيق و علمي نباشد.ما در دين خودمان هم داريم که اگر حرف حق را از زبان کافر هم مي شنويد، آن را بپذيريد.پس بايد آن حرف را در بستر خودش ملاک قرار دهيم.فقط در صورتي که نگرشي دقيق و علمي داشته باشيم مي توانيم «حرف»را نقد کنيم؛ نه اينکه دربست هابرماسي، فوکويي داشته باشيم يا هايدگري باشيم(گرچه طبيعتاً افراد همان گونه که جلو مي روند به سنت هاي فکري متفاوتي تعلق خاطر پيدا مي کنند و قرار نيست که هر بار بنا به اقتضا از رويکردي استفاده کنند)، بلکه با حرف هاي اين افراد عميقاً و دقيقاً درگير شويم و حتي به تلفيق هاي خلاقانه و نويني هم برسيم.کلي گويي سبب مي شود ما نتوانيم حضور نقادانه و مؤثري در فضاي علمي بين المللي داشته باشيم.
منبع:نشريه زمانه، شماره 90.