عشق و يک دروغ

هر بار که مي خواستم نويد را ببينم، ضربان قلبم به هزار مي رسيد. البته که بخشي از اين اضطراب به عشق قشنگي مربوط مي شد که بين ما وجود داشت و روز به روز هم داشت بيشتر مي شد. ولي بخش بزرگترش بر مي گشت به يک راز گفته نشده. رازي که فاش شدنش مي توانست عواقب بدي را در پيش داشته باشد و من تنها کسي را که مي خواستم تمام عمرم را در کنارش بگذرانم، تا ابد از هم جدا کند. پيش از آن که نامزد شويم، هزاران بار از مامان و بابا خواستم همه چيز را به نويد بگويند. حتي التماس شان کردم. اما پدرم با آن موهاي يکدست نقره اي و لحن مهربان هميشگي گفت اين کار به صلاح هيچ کس نيست.
سه‌شنبه، 15 فروردين 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
عشق و يک دروغ

 عشق و يک دروغ
عشق و يک دروغ


 






 
هر بار که مي خواستم نويد را ببينم، ضربان قلبم به هزار مي رسيد. البته که بخشي از اين اضطراب به عشق قشنگي مربوط مي شد که بين ما وجود داشت و روز به روز هم داشت بيشتر مي شد. ولي بخش بزرگترش بر مي گشت به يک راز گفته نشده. رازي که فاش شدنش مي توانست عواقب بدي را در پيش داشته باشد و من تنها کسي را که مي خواستم تمام عمرم را در کنارش بگذرانم، تا ابد از هم جدا کند. پيش از آن که نامزد شويم، هزاران بار از مامان و بابا خواستم همه چيز را به نويد بگويند. حتي التماس شان کردم. اما پدرم با آن موهاي يکدست نقره اي و لحن مهربان هميشگي گفت اين کار به صلاح هيچ کس نيست. مامان هم حرف او را تأييد کرد و با عجله به همه کساني که احتمال مي داد زماني بخواهند لب از لب باز کنند زنگ زد و قسم شان داد. و جان بچه هايشان را پيش کشيد که مقابل نويد و خانواده اش ساکت باشند. من با حسي آميخته از اندوه، ترس، خشم و ناتواني نگاهش مي کردم و اصلاً نمي فهميدم چرا در اين مسئله مهم که به زندگي ام مربوط مي شود بايد اين طور منفعل بمانم. شايد به اين خاطر که واقعاً مي ترسيدم نويد را از دست بدهم. بعد از آن همه مشکل و مسئله بالاخره کارها داشت رديف مي شد آن وقت من مانده بودم رو به روي بزرگترين ترديد زندگي ام که مثل آينه دق به صورتم لبخند مي زد و با زبان بي زباني مي گفت: به خودت نگاه کن. چه مي بيني به غير از يک دروغگو؟ اما بعد جواب هميشگي مامانم يادم مي آمد، وقتي مي خواستم از راست گفتن طفره برود و به نوعي طرف مقابل را بپيچاند. او ادعا مي کرد راست نگفتن به معناي دروغ گفتن نيست. ولي واقعاً کتمان واقعيت چه معنايي داشت؟ و حالا شيرين ترين و خاطره انگيزترين دوران زندگي من داشت به بدترين وجه ممکن مي گذشت. همين که نويد مي آمد به گذشته اشاره کند، هفت بند تنم مي لرزيد. او هميشه با شادي از کودکي اش حرف مي زد. يادم هست اولين بار که به خانه شان دعوت شديم با خوشحالي تمام آلبوم هايشان را آورد و سر تک تک عکس ها کلي توضيح داد. اما من بزرگ شدن نويد را در عکس ها نمي ديدم. همش به وقتي فکر مي کردم که او بخواهد عکس هاي ما را نگاه کند. آن موقع همه چيز رو مي شد. دير وقت به خانه برگشتيم. توي راه هيچ کداممان به اين موضوع اشاره نکرد. همش حرف از مهمان نوازي خانواده نامزدم بود. اما همين که رسيديم مامانم رفت آلبوم ها را آورد و دانه به دانه عکس هايي را که فکر مي کرد خطرناکند را کنار گذاشت و بقيه عکس ها را هم پنهان کرد که دست برادر زاده هاي شيطانم که به هر سوراخ و سمبه اي سرک مي کشند به آنها نرسد. ولي مگر کسي توانسته گذشته اش را تا ابد کتمان کند که من بتوانم؟ گذشته بخشي از ماست. همراه مخفي ما. همه جا کنارمان است و اگر در بيداري به آن توجه نکنيم در خواب با طغيان خود ديوانه مان مي کند اصلاً مگر امکان دارد با کسي که تنها عشق و رؤياي آدم است زندگي کرد و از کابوس ها حرفي نزد؟ به نظرم مامان و بابا انتظارهاي غير منطقي داشتند و من زير بار سنگين اين انتظار داشتم خرد مي شدم.
همه فهميده بودند به شادي گذشته نيستم. همسرم، برادرم، خاله ها، عمه هايم و خلاصه هر کسي که مرا مي شناخت گرد غم را روي چهره ام مي ديدند. شده بودم مثل اون روزهايي که پدرم – منظورم پدر واقعي خودم است- به سختي مريض بود و ناخواهري هايم هر روز به بهانه اي به خانه ما مي ريختند و داد و هوار راه مي انداختند. حتي چند بار مامانم را هل داده بودند و من با دست هاي کوچک پنج سالگي ام سعي مي کردم جلويشان را بگيرم. اصلاً نمي فهميدم چرا پدرم هيچ عکس العملي انجام نمي دهد. مگر هميشه نمي گفت ما را دوست دارد؟ وقتي آنها مي رفتند مامان مي نشست يک فصل گريه مي کرد. بعد در حالي که ريخت و پاش ها را جمع مي نمود، به باعث و باني اين وصلت و آن اتفاق ها لعنت مي فرستاد. اما هيچ وقت نفرين کردن مشکلي را از کسي حل نکرد. خيلي گذشت تا فهميدم مقصر در اين داستان غم انگيز وجود نداشت. همه گناهکار بوده اند. از مادر بزرگم که مي خواست زودتر آخرين بچه اش را سر وسامان بدهد تا مادرم که به طمع پول، پذيرفته بود همسر دوم پدرم شود و پدرم که با وجود داشتن زن و چهار دختر بزرگ، هواي پسردار شدن به سرش زده بود و البته نجمه خانم- واسطه ازدواج آنها- که پري جان زن اول را برداشته و آورده بود به خانه مادر بزرگ تا به دروغ تحت فشار بگويد به اين ازدواج راضي است. در حالي که ته دلش هيچ وقت با هيچ کدام از ما صاف نشد، به خصوص با مادرم. قبل از تولد اميرحسين- برادرم- زندگي مان خيلي بد نبود. پدر سه روز از هفته پيش ما مي آمد و بقيه اوقات نزد خانواده ديگرش مي ماند. يادم مي آيد که حتي وقتي ناخواهري هايم با پدر يا مادرشان به مشکل مي خوردند مي آمدند پيش مامان و او واسطه مي شد و آشتي شان مي داد. البته ما هيچ وقت به خانه اصلي پدرم نرفتيم. يعني دعوت نشديم که برويم اما بعداً شنيديم خانه و زندگي پري جان با زندگي مامانم زمين تا آسمان فرق داشته. خب بنده خدا حق داشت، شريک روزهاي جواني و نداري شوهرش بود و ذره ذره برايش زندگي ساخته بود و نمايشگاه ماشين، بدون مال پدري او اصلاً پا نمي گرفت چه برسد به اينکه به يکي از بزرگترين بنگاه هاي شهر ما تبديل شود! بعد مادرم امير حسين را به دنيا آورد و پدر آنقدر ذوق زده شده که سن و سال و موقعيتش را فراموش کرد و دست به کارهاي عجيب و غريب زد. تمام بيمارستان را شيريني داد. سه تا قرباني کشت و خلاصه کاري کرد که تعادل از بين رفت و خواهرهايم و مادرشان تصميم گرفتند به هر نحوي که شده ما را از زندگي شان خارج کنند و نگذارند چيزي از ارثيه به ما برسد. بيماري پدر به کمکشان آمد... از ضعفش استفاده کردند و تمام دارايي او را به نام خود زدند و مادر وقتي خبردار شد که هيچ چيزي حتي براي براي دريافت مهريه اش باقي نمانده بود. فشارهاي ناخواهري هايم هر روز بيشتر مي شد. عاقبت مادرم ناچار به جدايي شد. بعد از ماهها دوندگي به سختي توانست بخشي از مهريه اش را تقسيط کند. پدر هم که از جنجال ها خسته شده بود و براي باقي زندگي اش به آنها وابسته بود با اين جدايي موافقت کرد. ما به خانه مادر بزرگم برگشتيم، در حالي که من شش ساله بودم و امير حسين دو ساله و مادرم به زور 25سال داشت. حس مي کنم او دوران خيلي سختي را مي گذراند. زخم زبان اطرافيان، بي پولي و بي اطميناني نسبت به آينده. دايي هايم ترجيح مي دادند ما را ناديده بگيرند و خاله هايم اصرار داشتند زياد به خانه شان نرويم و مراقب آبرويشان پيش خانواده هاي شوهرشان باشيم و اين داستان ادامه داشت تا اينکه دريچه اي از اميد به رويمان گشوده شد. خواستگاري آقا مجيد از مادرم بعد از مدتها خنده را به لبهاي او آورد. آقا مجيد يکي از اولين خواستگارهاي مادرم بود و در واقع نخستين و تنها عشقش. از همان عشق هاي دختر پسرهاي مدرسه اي که سر راه يک دل نه صد دل فريفته هم مي شوند. آنها به هم نرسيده بودند يعني خانواده ها نخواسته بودند به هم برسند.
 آقا مجيد با قهر و غضب شهر و فاميلش را ترک کرده و به تهران رفته و همانجا ازدواج کرده بود و مادرش هم که... و حالا آقا مجيد بعد از فوت همسرش در حالي که پسر ده ساله داشت و در 30 سالگي نصف بيشتر موهاي سرش سفيد شده بود به خواستگاري مادرم آمد. هر دوي آنها در طي اين سالها خيلي رنج کشيده بودند و به همين خاطر هم خيلي سريع با هم جور شدند. آقا مجيد که من و اميرحسين ديگر بابا صدايش مي کرديم ما را به فرزندي پذيرفت. شهر جديد، خانواده جديد، زندگي جديد و آرامشي که بيش از هر چيز به آن نياز داشتيم، به ما داد. سه سال بعد، وقتي شنيدم پدر واقعي ام فوت شده است در تنهايي خودم برايش عزاداري کردم. مادرم در تهران تمام زندگي قلبي اش را کنار گذاشته بود و نمي خواست يک کلمه درباره آن بشنود، اميرحسين هم آن موقع آنقدر کوچک بود که خاطره واضحي از پدر نداشت. فقط من بودم که با وجود سن کم دلم براي تنهايي مردي که درست و حساب نمي شناختمش مي سوخت. هيچ وقت خواهرهايم دنبال ما نيامدند. فقط يکي دو بار تابستان ها که به شهرمان مي رفتيم عمه کوچک واقعي ام به ديدنمان آمد. ما براي بقيه وجود نداشتيم. مامان قدغن کرده بود درباره شان حرف بزنيم ولي من با وجود همه مهرباني هاي آقا مجيد گاهي به ياد خانواده قبلي مان مي افتادم و نشناختن پدرم يکي از بزرگترين حسرت هاي نوجواني و جواني ام بود که فکر مي کنم که تا ابد هم دست از سرم برندارد. نمي خواهم لطف و محبت پدر جديدم را کتمان کنم. زيرا سايه ي حمايتش بود که آن همه تنش و اندوه را پشت سر گذاشتم و با آرامش قد کشيدم. بدون کمک هاي او قطعاً نمي توانستم دختري باشم که امروز باشم، صاحب يک زندگي معمولي و شبيه بقيه دخترها. انگار نه انگار آن همه ماجرا را پشت سر گذاشته ام. ترس هايي که در کودکي در قلبم انباشته شده بود، با ديدن خوشبختي و تفاهم مادرم و پدر جديدي که خدا به ما داده بود، آرام آرام از بين رفته است و من پيش از آن که با نويد آشنا شوم، مي دانستم هر کسي لياقت خوشبختي را دارد و من هم از اين قاعده مستثني نيستم. فقط بايد موقع انتخاب به دقت چشم هايم را باز کنم. از اطرافيانم کمک بخواهم و مهمتر از همه از خدا بخواهم بهترين راه را نشانم دهد. من کارداني گرافيک کامپيوتري گرفتم و در دفتري که براي کارآموزي مي رفتم با نويد آشنا شدم. ما خيلي زود به هم علاقه پيدا کرديم ولي خانواده نويد به خاطر سن پايين او مخالف ازدواجش بودند. مسئله آنها من يا ويژگي هايم نبود، مي گفتند پسرشان را مي شناسند و مي دانند در 22سالگي توانايي چرخاندن زندگي را ندارد. به همين خاطرما مجبور شديم سه سال صبر کنيم من درسم را ادامه دادم و نويد هم چسبيد به کار تا مسئوليت پذيري اش به همه از جمله خانواده من و خودش که با نگراني اوضاع را زير نظر داشتند ثابت شود. راستش در اين مدت که ديگر همکار نبوديم، فقط گاهي با اطلاع بزرگترها همديگر را مي ديديم.
در طي اين ارتباطها بارها به زبانم آمد تا بگويم من فرزند واقعي آقا مجيد نيستم و داستان زندگي ام را از سير تا پياز برايش بگويم. اما مادرم آنقدر من را ترسانده بود که از هول رفتن نويد هميشه حرفم را مي خوردم. او مي گفت«واقع بين باش. حتي اگرخود نويد هم با اين موضوع مشکل نداشته باشد، پدر و مادرش رأي اش را مي زنند. مگر نمي بيني مادرش چقدر از طلاق بدش مي آيد و چه راحت مي گويد بچه هاي طلاق رفتار و سرنوشت والدينشان را تکرار مي کنند! تو که دلت نمي خواهد به خاطر جدايي من از پدرت، خوشبختي ات را از دست بدهي. ولي بعداً که عروسشان شدي و برايشان نوه آوردي ديگر نمي توانند به اين راحتي کنارت بگذارند» مي دانستم که کار درستي نمي کنم ولي به سکوتم ادامه دادم. اما حالا که بيشتر از سه هفته به تاريخ عقدمان باقي نمانده بود، ديگر نمي توانستم به اين بازي ادامه بدهم. ازدواج يک تعهد هميشگي بود که بدون صداقت نمي توانست دوام بياورد. وقتي خودم را جاي نويد مي گذاشتم مي ديدم اگر در چنين موقعيتي قرار بگيرم نه فقط به خاطر آن موضوع بلکه بر روي تمام حرف ها و قول هاي طرف مقابلم بي اعتماد مي شوم و حتي اگر مستقيماً هم برخورد نکنم ديگر نمي توانم با اطمينان صد در صد به رابطه مان ادامه بدهم و اين يعني مرگ عشق که از هر فاجعه اي دردآورتر است. به هيچ کس نگفتم چه کار مي خواهم بکنم. شايد بعضي ها نمي توانستند با پنهان کاري ادامه دهند و راضي هم باشند اما من دلم مي خواست کاملاً با همسرم روراست باشم. او حق داشت بداند براي چه بعضي شب ها دلم مي گيرد و در خواب هق هق مي کنم. آن وقت ديگر موقع روبه رو شدنش با اقوام و آشنايان، اضطراب نمي گرفتم. و دنبال کنايه ها نمي گشتم. سه روز پيش روي نيمکت پارک زير سايه خنک درخت سرو و زيبايي نشسته بوديم. من به قوطي آب ميوه خنکي که لحظه به لحظه داشت گرم و گرمتر مي شد نگاه مي کردم و خط به خط داستان زندگي ام را به جواني مي گفتم که آرزو داشتم آينده اي شيرين را در کنارش تجربه کنم. مي گفتم و اشک هايم قطره قطره مي چکيدند. هيچ وقت اينقدر با کسي راحت نبودم و هيچ زماني تا اين اندازه آرامش را حس نکرده بودم. نگاه هاي مهربان و حرف هاي همدردانه ي نويد آرامم کرد. هنوز واکنش والدين نامزدم را نمي دانم. ولي مطمئنم او مي تواند قانع شان کند که اين مسئله، هيچ ربطي به زندگي ما نخواهد داشت. حمايت نويد بزرگترين موهبتي است که خدا به من داده و بابتش شاکرم. حالا راحت تر نفس مي کشم و نمي ترسم. دعا کنيد همه چيز به خير بگذرد. /> منبع: نشريه راه زندگي-ش288



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط