بازگشت
نويسنده: شاهين ارسالي
اين داستان بر اساس يك نظريه علمي نوشته شده است.
ملو با همان اضطراب پرسيد: اتفاقي افتاده يوت؟!
يوت پاسخ داد: نمي دانم، ولي سنايل خيلي نگران و پريشان بود. اصرار زيادي داشت تا هر چه زودتر تو را ببيند.
ملو سكوت كرد و چيزي نگفت.
يوت گفت: پس منتظر چه هستي؟ ملو نگاهي به او انداخت و سپس حركت كرد. يوت هم به دنبالش روان شد و هر دو با هم همراه شدند. در راه، ملو سخت به فكر فرو رفته بود. پرسش هاي زيادي ذهنش را پركرده و انتظار حادثه اي قريب الوقوع وجودش را فراگرفته بود. اندكي بعد هر دو در برابر سنايل حاضر شدند. سنايل به يوت اشاره كرد مي تواند برود. يوت هم به هر دوي آنها نگاهي كرد و در حالي كه به وضوح مي شد نگراني را در چهره اش ديد رفت و آن دو را تنها گذاشت. ملو به سنايل چشم دوخته بود ولي حرفي نمي زد. سنايل نگاه پرمعنايي به چشمان كنجكاو ملو انداخت و ملو دريافت در پس اين نگاه، موضوع بسيار مهمي نهفته است؛ موضوعي كه نگراني و تشويق او را رقم زده است.
سنايل بالاخره به حرف آمد و گفت: ملو، تو يكي از دوستان خوب و مورد اعتماد من هستي. حالا از تو مي خواهم خوب به حرفهايم گوش كني. مي داني ملو، احساس عجيبي دارم. احساسي كه بارها به سراغم آمده است. و پس از مكثي ادامه داد: احساس مي كنم ما ديگر به اينجا تعلق نداريم.
ملو با تعجب به سنايل خيره شد.
سنايل گفت: مي دانم، انتظار شنيدن چيزي را نداشتي. ولي اين يكواقعيت است.
ملو پرسيد: اين چه مفهومي دارد؟
سنايل نگاه نگرانش را از ملو برگفت و ادامه داد: من پيرترين شما هستم و وظيفه هدايت و راهنمايي شما به عهده من است و هميشه تلاش كرده ام اين وظيفه را به خوبي انجام دهم. به همين دليل هم احساس مي كنم حال در موقعيت خطيري هستم و بايد درست تصميم بگيرم و اين تصميم سرنوشت همه ما را تعيين خواهد كرد.
ملو كه حالا ديگر گيج شده بود پرسيد: سنايل، خواهش مي كنم بي پرده صحبت كن. منظورت از تصميم دقيقاً چيست؟
سنايل مكثي كرد و سپس گفت: ملو، فقط اين را بدان كه ما ديگر نبايد در دريا باشيم.
ملو با حالتي سردرگم پرسيد: به چه دليل؟
سنايل بلافاصله پاسخ داد: دليل آن را به درستي نمي دانم. اما همان طور كه گفتم، ندايي در اعماق وجودم مي گويد ما متعلق به اينجا نيستم. احساس مي كنم حسي در درون من بيدار شده كه مي خواهد بگويد اجداد ما در جاي ديگري زندگي مي كرده اند و ما بايد به همان جا بازگرديم. اين حسي است كه بارها و بارها آن را تجربه كرده ام و حالا ديگر اطمينان دارم پيامي در وراي اين احساس عجيب وجود دارد، پيامي كه خبر از حقيقتي مسلم مي دهد.
ملو كه خوب به حرف هاي سنايل گوش داده بود گفت: سنايل، تو مي خواهي به خاطر يك احساس، كار بزرگي انجام دهي. ولي آيا مي داني اين تصميم تو چه عاقبتي خواهد شد؟ آيا به اين موضوع فكر كرده اي كه چگونه بايد زندگي جديدي را در جايي غير از دريا آغاز كنيم؟ و اين درحالي است كه هيچ كدام از ما نمي دانيم در آنجا چه سرنوشتي در انتظار ماست.
سنايل مدتي سكوت كرد و سپس گفت: من اين نگراني تو را كاملاً درك مي كنم و تو رامحق مي دانم كه اين گونه نسبت به سرنوشت مان حساس باشي. ولي به ياد داشته باش ما هميشه بايد به دنبال وضعيت بهتري براي زندگي كردن باشيم و اكنون هم اين مسئوليت مهم و بزرگ به عهده من است تا اين وضعيت مطلوب را براي همه مان فراهم كنم. همان طور كه خودت مي داني، آلودگي ها هر روز بيشتر مي شوند و ما را به شدت تهديد مي كنند؛ و همين آلودگي ها مدت هاست ما را به مهاجرت واداشته اند. به علاوه، آن موجوداتي را كه به دنبال كشتن ما هستند فراموش نكن. تاكنون بسياري از دوستان خود را به خاطر آنها از دست داده ايم. اگرچه من هم نمي دانم پس از اين مهاجرت چه پيش خواهد آمد، ولي يقين دارم همه با هم هستيم و هر جا كه باشيم در كنار هم خواهيم ماند.
ملو به چشمان سنايل نگاهي كرد و سپس به فكر فرو رفت و چيزي نگفت.
سنايل با لحني قاطع كه حكايت از اطمينان خاطري عميق داشت رو به ملو گفت: ملو، از تو مي خواهم همه دوستان مان را از اين تصميم من مطلع كني. من اعتقاد دارم همگي بايد به زودي اين حركت بزرگ را آغاز كنيم.
ملو در حالي كه برقي در نگاه سنايل مي ديد، به آرامي گفت: در هر صورت تو سردسته گروه هستي و در نهايت اين تويي كه تصميم گيرنده اي. و پس از اندكي تأمل ادامه داد: من ديگران را از تصميم تو آگاه خواهم كرد. ملو اين را گفت و رفت.
پس از مدتي، ملو به همراه تمامي دوستانش راهي را آغاز كرد كه به درستي نمي دانست به كجا ختم خواهد شد. ملو مي رفت و در حين رفتن به چهره تك تك همراهانش مي نگريست و بيم و اميد را از نگاه هاي آنها مي خواند، ولي خود در عين حال اميدوار بود. اميدوار به زندگي بهتري كه سنايل نويد آن را داده بود.
آنها رفتند و سرانجام همگي به ساحل رسيدند. ملو نخستين آنها بود كه وارد ساحل شد و ديگران هم يكي پس از ديگري آمدند... فرداي آن روز تيتر درشت در يكي از روزنامه ها اين بود: "17 رأس نهنگ در ساحل خودكشي كردند. دانشمندان هنوز به راز اين رفتار نهنگ ها پي نبرد ه اند!"
پي نوشت ها :
1- Youth
2- Mellow
3- senile