کوچه

آزاد که شدم نمی دانستم هفت سالی هست شهید شده ام. غروب بود که رسیدم. مردد بودم بروم خانه ی خودمان یا خانه ی یکی از آشناها. بالاخره یک ماشین دربست گرفتم به مقصد کوچه ی خورشیدخانم. شاید خلوت بودن کوچه باعث شد به محض پیاده شدن تابلوی کوچکی که سردر کوچه بود توجه م را جلب کند. هوا تقریباً تاریک شده بود. جلوتر رفتم تا توی نور کم جان چراغ تیر برق، تابلو را بخوانم. صدای جیرجیرمانندی از توی جوی آب حواسم را پرت کرد.
يکشنبه، 17 ارديبهشت 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
کوچه

کوچه
کوچه


 

پدید آورنده : خسرو عباسی خودلان




 
آزاد که شدم نمی دانستم هفت سالی هست شهید شده ام. غروب بود که رسیدم. مردد بودم بروم خانه ی خودمان یا خانه ی یکی از آشناها. بالاخره یک ماشین دربست گرفتم به مقصد کوچه ی خورشیدخانم. شاید خلوت بودن کوچه باعث شد به محض پیاده شدن تابلوی کوچکی که سردر کوچه بود توجه م را جلب کند. هوا تقریباً تاریک شده بود. جلوتر رفتم تا توی نور کم جان چراغ تیر برق، تابلو را بخوانم. صدای جیرجیرمانندی از توی جوی آب حواس م را پرت کرد. سایه ام افتاده بود روی آن قسمت و درست نمی شد دید آن جا چه خبر است. از جلوی نور چراغ که چند تا پشه توی ش سرگیجه گرفته بودند، رفتم کنار و خم شدم و توی جوی آب را نگاه کردم. دو تا موش قهوه ای رنگ چرب و چیلی سرِ یک چیزی که نفهمیدم چی بود کش مکش داشتند. شبیه رتیل های صحرایی منطقه بودند که توی اردوگاه های عراق هم از سر و کول مان بالا می رفتند. به صرافت اسم کوچه افتادم و کمر راست کردم. موش ها از حرکت سایه ام ترسیدند و فرار کردند توی قسمت سرپوشیده ی جوی آب. روی تابلو نوشته شده بود «کوچه ی شهید مهدی غریب نژاد»! از هم آن اول که هیچ کس به استقبال م نیامد حدس زده بودم خبرهایی باید باشد. البته گفته بودند که وقتی رسیدیم یک راست نرویم خانه ی خودمان. ممکن است اشتباهاً جسد کس دیگری را تحویل خانواده داده باشند. ته کوچه دو سه تا پسر که از زمان پیاده شدن م زیرچشمی مرا می پاییدند، حالا بلند شده بودند و سرک می کشیدند و چپ چپ نگاه م می کردند. مطمئن م به خاطر لباس نظامی ام بود. یک شلوار خاکی رنگ تن م بود با پولیور سبزرنگ چسبانی که به آرنج ها و سرشانه هاش تکه های جیر دوخته شده بود. پیاده راه افتادم طرف خانه ی بابای رضا. از آخرین باری که درِ خانه را دیده بودم چند سالی می گذشت و درست یادم نبود در قبلاً چه رنگی داشت، ولی حالا رنگ طوسی یک دستی خورده بود. زنگ زدم. دختر کوچولویی در را باز کرد، خواهرش که نمی توانست باشد. بعید بود پدر و مادرش با آن سن و سال دوباره صاحب بچه ای شده باشند. هم این جوری گفتم بابا هست؟ از توی حیاط صدای زنی آمد: کیه؟
سرک کشیدم. چند نفری توی حیاط نشسته بودند. دخترک لای در را بست.
گفتم: به بابا بگو یک دقیقه بیاد دم در.
دختر در را بست ولی چند لحظه بعد در را باز کرد و پرسید: ببخشید شما؟
بگو یکی از دوستای قدیمی.
چند لحظه بعد رضا در را باز کرد. مرا که دید خشک ش زد. نالید: یا امام غریب! تویی یحیا؟
گفتم: بیا بیرون رضاجان! سر و صدا هم راه ننداز!
مثل خواب زده ها در را بست و هم آن جور مات ش برد: تو که زنده ای! مگه شهید نشده بودی؟!
گفتم: اسیر بودم.
بغل ش کردم: کی خبر شهیدشدن م رو آوردن؟
صداش می لرزید: خیلی سال پیش.
پس حلوای ما را هم خوردی!
حلوا چیه مؤمن؟! هفت شب حجله گذاشتیم برات. الآن کوچه تون به اسم توئه.
خودم دیدم. جسدی چیزی هم تحویل خونواده دادن؟
جمعه شب هر هفته می آمدیم بهشت زهرا، سر مزارت. حالا ...
بدن ش هنوز می لرزید: باورم نمی شه ... حاج خانوم اگه بفهمه ...
جوری فشارم داد که صدای استخوان های م بلند شد.
عقل کردی نرفتی خونه تون. هر کدوم شون ببیننت، قالب تهی می کنن.
لای در باز شد و زن جوان لاغر چادربه سری سرک کشید: آقا رضا! نیومدی. شام سرد شد!
رضا پشت ش به او بود و مرا فشار می داد. تقلا می کردم خودم را از بغل ش در بیاورم. می دانستم تا بناگوش سرخ شده ام. سرش را پایین انداخت و سلام کرد. به زور خودم را از توی دست های رضا در آوردم.
زن گفت: بفرمایید تو! دم در خوب نیست.
رضا برگشت و زن را که دید گفت: می دونی این کیه؟ آقامهدی، پسر حاج خانوم!
زن مات ش برد و زیرلب گفت: کدوم حاج خانوم؟
رضا گفت: بابا، حاج خانوم مادرِ شهید غریب نژاد. سه شنبه ها می ری جلسه ی قرآن خونه شون.
چادر از سر زن افتاد. ولی زود خودش را جمع و جور کرد و رفت تو.
رضا گفت: بریم تو! بل که یواش یواش حاج خانوم اینا رو یه جوری ملتفت کنیم که پس نیفتن.
نیمه های هم آن شب بود که بعد از یکی دوبار غش و ضعف مادرم با سلام و صلوات رفتیم خانه ی خودمان. آن یکی دو ماه اول آن قدر مشغول بودیم که کسی به صرافت کوچه و اسم من که با یک پیش وند شهید روی تابلوی کوچک ش نقش بسته بود نیفتاد. وقتی شناسنامه ی المثنا گرفتم و سنگ قبر را عوض کردیم و وضع و اوضاع کمی عادی شد، یک روز مادرم صغرا کبرا چید که: حالا که سرت سبک و دست و بال ت باز شده به فکر اسم کوچه باش. خوبیت نداره اسم یه آدم زنده روی کوچه باشه. توی جلسه متلک بار آدم می کنن. خودت که می دونی درِ دهن مردم رو که نمی شه بست.
خودم هم از این که این چندوقت اسم کوچه باعث شده بود بعضی از هم سایه ها سرِ شوخی را باز کنند و حتا یکی دو تا از هم آن بچه ها که سرِ کوچه می ایستادند به این بهانه به خیال خودشان مخ م را کار بگیرند، ناراحت بودم. مخصوصاً که با ماژیک روی تابلو بین کلمه ی شهید و اسم من یک ابرو باز کرده بودند و بالایش نوشته بودند «زنده». هروقت هم از کنارشان رد می شدم یکی می گفت «فاتحه» و بقیه هم شروع می کردند به صلوات فرستادن و فاتحه خواندن و مسخره بازی درآوردن. هرجا هم که می رفتم برای کاری یکی از چیزهایی که مجبور بودم چند دقیقه ای در موردش توضیح بدهم قضیه ی اسم کوچه بود. این بود که نامه ای نوشتم به ستاد آزادگان و بعد از یکی دو هفته یک روز آمدند و تابلوی اسم کوچه را کندند و رفتند و هرچه منتظر شدیم تابلوی جدید را بیاورند، خبری نشد. عوض ش یکی با رنگ قرمز جای تابلو نوشته بود «کوچه ی خورشیدخانم». مطمئن بودم کار یکی از هم آن بچه هایی بود که صبح تا شب سر کوچه علاف بودند. هرچند هیچ کدام به سن و سال شان نمی خورد خورشیدخانم را دیده باشند و حتماً چیزهایی شنیده بودند. به مرور داشت مثل قبل کوچه ی ما می شد کوچه ی خورشیدخانم.
دوباره صدای حاج خانم درآمد که: حیف نیست کوچه ای که شهید داده هنوز به اسم اون سلیطه باشه؟
گفتم: بی بی! من که حالا زنده ام. در ضمن خودت گفتی اسم کوچه را عوض کنید.
گفت: این چیزا شوخی بردار نیس. اول ش برو یه رنگی چیزی بگیر و بزن روی اسم اون زنیکه ؛ بعدش هم برو ببین توی شهرداری چه خبره. چرا این جا رو هم این جوری به امان خدا رها کردن. مردم از تو انتظار دارن، حالا حرف ت رو می شنون. ما این همه سال خون دل نخوردیم که اسم هم چین آدمی روی کوچه ای باشه که توش زنده گی می کنیم. یادت که نرفته با چه مصیبتی از این کوچه انداختیم ش بیرون؟
خوب یادم بود سال ها قبل از این که خورشیدخانم در حین بازجویی ها اعتراف بکند که با حاج معمار رابطه داشته، با سرهنگ که بعد از پاک سازی ارتش خانه نشین شده بود، آمده بودند و خانه ی بغل دستی ما را خریده بودند. خانه ی نه چندان بزرگی که سرهنگ به ش می گفت «سگ دونی». ولی ما می گفتیم «سینما خورشید». بعد از اعتراف هم از هم آن اول ش شکی توی دل همه جوانه زده بود. خورشید هم که از زندان آزاد شد گفت زیر فشار بازجوها دروغ گفته. خصوصاً که یکی از حدس های پلیس این بود که حاج معمار را یکی از هم آن الوات هایی که دور و بر خورشید می پلکیدند و یک بار به ضرب چاقوی یکی از آن ها زخمی افتاده بود روی بازوی ش کشته باشد. خود سرهنگ گفته بود با دست های خودش آن نامرد که چشم به ناموس ش داشته را کشته. ولی همه می دانستند این اواخر سرهنگ هم منقل معمار شده بود. وقتی جسد خون آلود حاج ابراهیم را توی کوچه پیدا کرده بودند، سه ضربه ی قمه سه حفره ی عمیق توی سینه ش درست کرده بود. هیچ کس باور نمی کرد حاج ابراهیم معمار که سن و سالی داشت و اسم و رسمی و بیش تر خانه های کوچه را خودش ساخته یا تعمیر کرده بود هم افتاده باشد توی دام هوس خورشید خانم؛ که با پَر و پاچه ی پُر و پیمان ش توی کوچه سرگرمی همیشه گی کسبه ای بود که سروگوش شان می جنبید، ولی بعد از آن همه جنس نسیه و بی حساب حتا نتوانسته بودند به او دست بزنند. هر روز بعد از این که آفتاب پهن می شد توی کوچه، خورشیدخانم با چادر نیم دارش می رفت نانوایی و هرکسی که سر راه ش بود مات چادرسرکردن ش می شد؛ که هم سرش بود و هم نبود. چون تقریباً می شد تمام اجزای بدن ش را در حین راه رفتن با عشوه و اداش دید. فقط صورت ش، آن صورت همیشه گی نبود و چشم های پف کرده و لایه های چروک غب غب ش هیچ شباهتی به خورشیدخانمی نداشت که یکی دو ساعت بعد، وقتی آفتاب می افتاد پشت چنارهای قدیمی باغ قجرها و کوچه تقریباً سایه می شد، چشم هاش را پُر از سرمه می کرد و با چادر چیت گل دار خیلی نازک ش کنار در می ایستاد و فقط گاه گاهی چه با کسی حرف می زد، چه تنها بود و سر به سر ره گذری گذاشته بود که به بهانه ی او دم به ساعتی توی کوچه می پلکید، وقتی سرهنگ از توی خانه داد می زد «خورشید» با بی میلی می گفت «هان...؟» بعد زن طرف صحبت ش یا مردی که از عشوه های او طاقت ش طاق شده بود را قال می گذاشت و می رفت و دیگر پیداش نمی شد تا غروب که من و اسی و رضا و دو سه تا از بچه ها می رفتیم و جلوی در می پلکیدیم که خورشیدخانم دوباره برای خریدن چیزی یا سرک کشیدن توی کوچه بیرون بیاید و آن قدر دور و برش معطل می ایستادیم که می گفت «فقط صدای تلویزیون رو کم کنید! سرهنگ خوابه.» و ما از راه روی خانه می گذشتیم و اگر سرهنگ بیدار شده بود و نشسته بود توی حیاط خلوت، می رفتیم توی حیاط و بین صدای غل غل قلیان ش می گفتیم که خورشیدخانم گفت ... و سرهنگ با حرکت دست اشاره می کرد که «بروید»؛ و اگر هم توی اتاق ش نشسته بود، مثل گربه ی کتک خورده یکی یکی سلام می کردیم و می رفتیم توی پذیرایی و تلویزیون را روشن می کردیم و صداش را هم کم می کردیم؛ و اگر هم خواب بود باید صدای تلویزیون را تقریباً می بستیم و بی سروصدا برنامه ها را نگاه می کردیم تا خورشید خانم می آمد. از هم آن دم در ورودی زیرلب سرهنگ سرهنگ می کرد و بعد سرکی می کشید ببیند ما داریم چه کار می کنیم، وقتی می دید که با دهان های باز جلوی تلویزیون مات مان برده، می رفت پیش سرهنگ و صدای جیغ جیغ ش بلند می شد. بعد یک هو یک توده ی بزرگ گوشت سفید درهم پیچان از درِ پذیرایی می افتاد تو و نیمه عریان می نشست کنار ما و درباره ی برنامه ای که پخش می شد از ما می پرسید.
سرهنگ را دستگیر کردند و چون اسی پسر ابراهیم معمار هم سن وسال ما بود، دادگاه حکم داد تا بزرگ شدن اسی باید صبر کنند و او باید بعد از این که به سن قانونی می رسید در مورد زنده ماندن یا کشته شدن سرهنگ تصمیم می گرفت. وقتی بعد از یک سال آن ها از محله رفتند، حاج خانم و چند تا زن جلسه ای دیگر جمع شدند و خورشیدخانم را که حالا تنها زنده گی می کرد از کوچه بیرون انداختند. رضا می گفت شنیده اسی هم که معاف شده بود، تزریقی شده و چند سال پیش هوا به خودش تزریق کرده و سرهنگ را هم آن جور معطل توی زندان ول کرده. عجیب این که یکی از زن های محل ادعا می کرد مادر اسی هم این اواخر خورشید را که مریض شده بوده آورده به خانه ی خودش و توی زیرزمین خانه اش به او جا داده بود.
در مورد خورشیدخانم با مادرم هیچ حرفی نمی شد زد. تا اسم ش را می شنید شروع می کرد به لعن و نفرین. عاقبت آن قدر پیله کرد که راه افتادم و رفتم شهرداری. دو بار رفتم و دست از پا درازتر برگشتم؛ بی هیچ نتیجه ای. ولی مادرم دست بردار نبود. آن روز سوم ین روزی بود که رفته بودم. به خودم قول داده بودم اگر این بار هم جواب نگرفتم، بدهم هم آن تابلو را بسازند و خودم بزنم ش سردر کوچه. توی سالن انتظار دفتر شهردار منتظر وقت ملاقات بودم و داشتم به این چیزها فکر می کردم. گاه گداری هم با بغل دستی ام که پیرمرد لاغر مردنی ای بود با ابروهای پُرپشتِ قاجاری که اصلاً به صورت چروکیده و کشیده اش نمی آمد، درباره ی جنگ های ایران در زمان قاجار حرف می زدیم. اعصاب م از پافشاری عجیب او بر بیش تربودن تعداد کشته های به قول پیرمرد: «شهیدان راه وطن» جنگ های ایران و روس از همه ی شهدای جنگ ایران و عراق به هم ریخته بود. پیرمرد معتقد بود اگرشاه زاده عباس میرزا را تنها نمی گذاشتند و به او خیانت نمی شد حالا گرجستان و آذربایجان و ارمنستان هم مال ما بود. تازه رسیده بودیم به مفاد عهدنامه ی ترکمان چای که از توی دفتر شهردار داد و هوار بلند شد و صدای میومیوی خفه ای به گوش رسید و لحظه ای بعد، شهردار که داشت نعره می کشید و منشی را صدا می زد، در را باز کرد و آمد توی سالن. منشی که غافل گیر شده بود گوشی تلفن را که چنددقیقه ای بود داشت توی ش پچ پچ می کرد قطع کرد و از جای ش بلند شد و با چشم های گشادشده از وحشت و ترس خیره شد به شهردار و یک هو جیغ کشید و آب دارچی را صدا کرد. پیرمرد سراسیمه از آب دارخانه بیرون دوید.
چی شده قربون؟
شهردار داد زد: مشدی! یه گربه اومده تو اتاق من!
منشی گفت: یه چی؟
مستخدم گفت: حاجی! صورت تون چی شده؟
نگاه کردیم زیر چشم های گود افتاده ی شهردار روی گونه ی سرخ و سفید تراشیده اش، رد زخمی تازه بود و خون داشت از پوست بیرون می آمد و همه آن قدر مات ایستادیم تا خون قطره ای شد و چکید روی ریش و از آن جا روی یقه ی پیراهن ش. منشی انگار تازه متوجه شده باشد، شروع کرد به جیغ زدن و آب دارچی سراسیمه دوید توی آب دارخانه. منشی آن قدر جیغ و ویغ کرد که جوان نامه رسان ریشویی که دیده بودم چه طور توی نخ منشی می رود و غافل از تلفن های درگوشی منشی به گمان این که قاپ ش را دزدیده، برای به دست آوردن دلِ منشیِ نه چندان تودل برویِ شهردار دست به هر کاری می زد، افتان و خیزان از پله ها بالا آمد و پشت سرش هم چند تا از کارمندهای مالی و دبیرخانه خودشان را رساندند بالا. مستخدم که به نظر می رسید فقط خودش را مسئول این فاجعه می داند، جاروبه دست دوید توی اتاق شهردار و در را پشت سرش بست. شهردار نشست پشت صندلی منشی و با دست مالی که منشی از توی کیف ش درآورد، خون جوشان از زخم صورت ش را پاک کرد که گویا دردناک بود و چهره اش تو هم رفت. دست مال را که برداشت خون دوباره جوشید. از توی اتاق صدای گربه می آمد. مستخدم بعد از چند دقیقه بیرون آمد، عینک ته استکانی ش افتاده و شکسته بود و او که دیگر کاری از دست ش برنمی آمد، مستأصل از این که در این لحظه ی بحرانی نتوانسته بود کاری از پیش ببرد در آستانه ی در ایستاد. شهردار داد زد: در رو ببند مشتی! من اون گربه رو زنده یا مرده از تو می خوام!
تازه دیدیم که پیرمرد گونی کنفی هم پیچانده بود به آن یکی دست ش. نامه رسان خودش را انداخت توی اتاق. صدای شهردار از مابین صدای چخ و پیشت جوانک و صدای گربه به زحمت شنیده می شد که به مستخدم می گفت: مشدی! باید من بدونم این گربه که اندازه ی یه توله خرسه چه طور تونسته وارد اتاق من بشه؟
مستخدم به من من کردن افتاده بود. گونی را از او گرفتم و هم راه دوسه نفر از کارمندها رفتم توی اتاق. جوانک موهاش به هم ریخته بود و با نوک دسته ی جارو داشت پشت کتاب خانه را سیخونک می زد. هم این که متوجه ما شد گفت: زخمی ش کردم، ولی... . جلوتر رفتم. توی تاریکی و نور کم پشت کمد دقت کردم. چشم های گربه برق می زد. خرناسه می کشید. لرزشی تمام بدن ش را گرفته بود، آن قدر انگولک ش کردند که از پشت کمد بیرون جست و پرید روی میز و براق شد و مثل فنر جمع شده ای بدن ش را قوس داد. گربه ای بود گنده، چرب و چیلی با پشم های بلند کثیف گل باقالی. موهای بلند صورت ش هیبت ش را زیاد کرد بود. روی میز پر بود از کاغذ و پرونده.، گربه کاغذها را به هم ریخت و از لای دست و پای ما پرید و جهید و از دیوار بالا رفت و افتاد. بعد خیز برداشت طرف پنجره. محکم خورد به شیشه و دوباره از جا جست و رفت زیر میز و از آن جا هم بالای میز. جوان کتاب بزرگی را که از روی میز برداشته بود، پرت کرد که خورد به نقشه ی قاب شده بالای سرِ صندلی شهردار و نقشه افتاد و شیشه اش شکست. همه هجوم بردند طرف میز.
من گفتم: زبون بسته گناه داره. در رو باز کنید خودش می ره.
نامه رسان گفت: اصلا شما بفرمایید بیرون. ما خودمان یک کاری می کنیم.
از این که به این راحتی کنار گذاشته شده بودم دمغ شدم و آمدم بیرون.
شهردار گفت: چی شد؟
جواب ش را ندادم و نشستم.
شهردار عصبانی شد و گفت: خانم! وایستادی من رو بربر نگاه می کنی؟ زنگ بزن جایی یکی بیاد! اصلا این بچه های حراست کجان؟
منشی زنگ زد و چند دقیقه بعد که من داشتم در مورد گربه برای هم آن پیرمرد بغل دستی م توضیح می دادم سر و کله ی یکی از نگه بان های قلچماق پیدا شد و رفت توی اتاق.
شهردار گفت: اگه مردم زباله هاشون رو رأس همون ساعتی که اعلام می شه بیرون بذارن این گربه های لعنتی چیزی گیرشون نمی آد و این جوری پروار نمی شن.
طرف صحبت ش معاونت شهرسازی بود که با تکان دادن سر حرف های شهردار را تأیید می کرد و مثل کارمندها سایه ی محو لب خند توی صورت ش بود، ولی جلوی خودش را گرفته بود. مستخدم آب قند آورد و گذاشت جلوی شهردار. چند لحظه بعد هم آن نگهبان بیرون آمد. پس گردن گربه را گرفته بود. جسد بی جان و خونین و مالین گربه ی آویزان مثل جسد کسی که دارش زده باشند تاب می خورد. دست ها و پاها و دم ش حس نداشت و چشم هاش بسته بود و توی پوزه ی خونی و دهن نیمه بازش سفیدی چندتا دندان پیدا بود.
غائله تمام شد و شهردار هم رفت توی دفترش و کیف ش را برداشت تا خودش را به دکتری نشان بدهد.
حالا که بعد از چند روز به دفتر شهردار آمده ام، آب دارچی جدیدی آورده اند. از منشی در مورد آب دارچی قبلی می پرسم؛ معلوم می شود پیرمرد را فرستاده اند خدمات شهری به سپوری. نوبت م که می رسد در نزده وارد اتاق شهردار می شوم. شهردار انگار نه انگار که آن روز من را دیده باشد وقتی احوال ش را می پرسم زیرلب چیزی می گوید. موهاش را از راست به چپ جوری شانه کرده که تاسی وسط سرش را بپوشاند. وقتی می گویم چند هفته ای هست علاف م و پرونده را می دهم دست ش، نگاهی سرسری به آن می اندازد و می گوید رسیدگی می کند؛ و پرونده را می اندازد گوشه ی میز، روی پرونده هایی که روی هم تلنبار شده اند. دست ش را با تنزیب بسته. گویا گربه پنجول جانانه ای هم کشیده روی دست ش که تنزیب را بسته دور مچ ش و از لای انگشت شست و نشانه اش رد کرده. با اکراه با من دست می دهد. دست هاش خیلی نرم است. چشم های سبزش هم مثل تیله ای که توی آب انداخته باشند برق می زند. دقت که می کنم موهاش بور است و مرطوب از عرق. گونه هاش را نتراشیده و جای زخم زیر چشم ش هنوز از زیر ریش های سیخ سیخی ش پیداست. هم آن جور ایستاده ام و نگاه ش می کنم که سرش را بلند می کند و می گوید: دستور دادم پی گیری کنند.
می گویم: الآن چندم ین دفعه است که دستور رسیده گی صادر فرموده اید، ولی هیچ نتیجه ای ندیدیم.
پرونده را از گوشه ی میز برمی دارد و بازش می کند و چند کلمه زیرلب می خواند و سرش را بلند می کند: پرونده ی شما یک مدعی دیگر هم داره. پیرمردی قاجاری ادعا کرده کوچه باید به نام پدربزرگ ش باشه که توی جنگ های ایران و روسیه کشته شده. اولویت با شماست که از خودمان اید. فقط باید زودتر یک اسم پیش نهاد بدهید تا بگذاریم روی کوچه.
می گویم: انتخاب اسم برای کوچه که وظیفه ی من نیست. شما با این همه خدم و حشم یک اسم برای یک کوچه نمی تونید پیدا کنید؟
پرونده را می بندد و می گوید: ما کارهای مهم تری هم داریم. هم این جوری الکی هم که نیست جان م! احتیاج به کار کارشناسی داره. ما برای تک تک این اسم ها جلسه گذاشتیم.
دوباره پرونده را باز می کند: در هر صورت اگر پیش نهادی دارید بفرمایید وگرنه به سلامت.
به ذهن م فشار می آورم؛ ولی هیچ اسمی نیست که دل م رضایت بدهد آن را بگویم. احساس می کنم مسئولیت سنگینی به من واگذار شده. عرق م در می اید. انگار بخواهم برای بچه ی کسی اسم انتخاب کنم. دوست دارم قبل از این که از اتاق بیرون بروم اسم خوبی به ذهن م برسد؛ ولی هرچه این پا و آن پا می کنم نتیجه ای ندارد. دستگیره ی در را که می گیرم چیزی توی ذهن م جرقه می زند. دوباره برمی گردم و می روم نزدیک میز. سرش پایین است و زیرلب غرغر می کند. وقتی متوجه حضور من می شود، سرش را بلند می کند و زل می زند توی چشم هام.
هنوز که این جایید! گفتم که خوش آمدید!
یک خواهشی داشتم.
سرخ می شود: دیگه چه فرمایشی دارید؟
هیچی، می خواستم اگر ممکن است اسم کوچه را بگذارید کوچه ی «شهید گم نام». تا ادای دینی شده باشد به آن بنده خدایی که به جای من دفن ش کرده بودن.
به در اشاره می کند: شما تشریف ببرید هم آن اسمی که شما خواسته اید می زنیم سردر کوچه.
در را پشت سرم می بندم و از منشی که توی گوشی تلفن پچ پچ می کند تشکر می کنم و راه می افتم. توی راه پله جلوتر از من هم آن پیرمرد قاجار دارد با پیرمرد ریشویی حرف می زند.
البته برای یک شهردار هیچ چی بدتر از این نیست. انگار یک فرمانده، یکی از سربازهای دشمن را توی چادر فرمان دهی ش ببیند.
پیرمرد که چند جلسه پیش دیده بودم ش و محضردار است می گوید: اون هم ایشون که یکی از افتخارات ش مبارزه با حیوانات ول گرده! اول سگ ها رو از بین بردن، وقتی دیدن گربه ها دارن زیاد می شن شروع کردن به ازبین بردن اون ها. حالام نوبت به موش ها رسیده.
پیرمرد قاجار می گوید: اصلاً قدیم ها توی کوچه های تهران از این موش ها نبود. این ها مال خوزستان و اون حوالی باید باشن. من شنیدم اون اوایل جنگ که هی هر روز قطارها و اتوبوس ها گُر و گُر جوان های مردم رو می بردن اهواز و به علت شلوغی نظارتی نبود و خوب هم نظافت نمی کردن، این موش ها قاطی اسباب و اثاثیه ی اون ها و جنگ زده ها منتقل شدن تهران و همه جا رو گرفتن.
منبع:فصلنامه هابیل شماره 7.



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط