دنياي عموعباس
سفيدي يکدست منظره ي رو به رو، توي چشم مي زد. روي تخته يي ايستاده بود و به صدايي که از آن پايين مي آمد گوش مي دادم. غژ غژ... ممتد و يکنواخت. انگار قرن ها بود که اين تخته پاره صدا مي داد و حالا حالاها قصد شکستن نداشت. با گرماي دستي که شانه ي راستم را لمس کرد دلم هري ريخت پايين. عمو عباس بود. خنديد و گفت:
- پسر کجا رو نگاه مي کني؟
- اونجا رو، اون برف ها رو.
با اشاره ي من رو به رو را نگاه کرد و انگار که با خودش حرف مي زند گفت:
- اون که برف نيست،آبه. قراره توش غرق بشم. يعني خيلي وقته که تو تقديرم نوشته شده. خيلي وقته.
خوابم همين بود. هميشه به يک صورت، نه چيزي کم و نه چيزي بيش. آن قدر ديده بودم که جزء به جزءش را به ياد داشتم. براي خود عمو هم تعريف کردم. مثل هميشه خنديد و بي خيال از کنارش گذشت. اولين بار سال 57 اين خواب را ديدم. آن وقت کلاس سوم راهنمايي را مي گذراندم که عمو عباس دبير ورزش مان شد. عموي واقعي ام نبود. بچه ها عمو صدايش مي کردند و من هم. خودش هم بدش نمي آمد. مي گفت:
- هيچ وقت داداش نداشتم که عمو بشم، اما تا دل تون بخواد دايي شدم. هفده يا هيجده...
هر وقت که مي خواست تعداد خواهر زاده هايش را بگويد روي عدد هفده، هجده و بعضي وقت ها نوزده گير مي کرد. حرفش را نيمه کاره رها مي کرد و مشغول شمارش مي شد. سرآخر مي گفت:
- اصلاً هر چي، دايي بودن ديگه بسه. شما عمو صدام کنيد تا يه کم صفا کنيم.
عمو عباس قد رشيد و چهره يي جذاب داشت. نه اينکه زيبارو باشد. برعکس، آفتاب سوختگي و چين هاي دور چشم هايش بد طوري توي ذوق مي زد. اما مردانگي خاصي که در پس چشم هاي نافذش به بيننده منتقل مي شد، آدم را وادار به کرنش مي کرد.
يادم مي آيد با وجود اخلاق نرمش، همه، حتي بچه هاي شرور مدرسه هم از او حساب مي بردند. من که بار اول طوري از مقابل نگاهش شانه خالي کردم که هنوز سنگيني آن را روي دوشم احساس مي کنم. اينها را گفتم که معلوم شود چرا بعد از دوسه بار ديدنش بي هوا آمد توي خوابم. با آن وصفي که گفتم. در آن وقت از روز که معلوم نبود شب است يا روز، اصلاً چنين تخته يي و چنان سطح صاف و سفيدي توي اين عالم وجود دارد يا نه؟
براي عمو که خواب را تعريف کردم، حداقل چهار بار ديده بودمش. چهار بار طي دو ماه، با بي خيالي گفت: اگر باز هم ديدم آمار بعدي را آخر سال اعلام کنم. چرا که قرار بود تا اواخر شهريور در مدرسه ي ما نباشد. امتحانات تجديدي شهريور را که مي دادن باز هم ديدمش و آمار جديد را دادم:
- شد هشت بار.
دوباره با حساب و کتاب ضعيفش شروع به شمارش کردن:
- تو دو ماه چهار بار ديدي و توي ده ماه بعدي هم چهار بار، اون دو ماه همه ش جلو چشمات بودم و تو اون ده ما رفتم جاي ديگه. پس معلوم مي شه که...
نتيجه يي فکاهي گرفته بود که به خاطر جلو چشم بودنش روي اعصاب دانش آموزان راه مي رود و نتيجه اش کابوس هاي شبانه مي شود. خنديدم و خنديد. برگه ي آخرين امتحان را به او که ممتحن بود دادم و رفتم. اما نمي دانستم که ديدارمان چند سال بعد تازه خواهد شد. سال 1365، بندر آستارا. از جبهه برگشته بودم تا چند روزي خانه ي خاله نرگس هوايي تازه کنم. مادر مي گفت که هواي گرم جنوب را با تازگي هواي شمال از سرت بيرون کن. سرباز روزهاي جنگ خيلي توي دل خانواده عزيز مي شود. خاله هم قبلاً تلفني سفارش هاي لازم را از مادر گرفته بود. هر چند که خودش هم در مهرباني از مادر چيزي کم نداشت.
چند روزي که ماندم، خوردن و خوابيدن و با پسر خاله ها کنار درياچه رفتن شده بود عادتم. با هم توي آب شنا مي کرديم و بعضي وقت ها ماهي هايي را که مي گرفتيم توي بازارچه مي فروختيم. پسر خاله ها بومي آنجا بودند و با بلدي آنها هر جا مي رفتم خوش مي گذشت.
يک بار مهدي، پسر خاله ي کوچکم، گفت که يک مربي شنا از تهران آمده و براي بسيجي هاي پايگاه هايي که در شرف اعزام هستند فنون رزم توي آب را ياد مي دهد. تعجب کردم که بچه هاي شمال و درياچه پيش يک غريبه شنا ياد مي گيرند. با هم پيشش رفتيم و قد رشيدش از دور داد مي زد که خودش است:
- سلام عمو عباس.
نگاهي ريز و درشت کرد تا شناخت:
- سلام آقا محمود کنارکي، درست گفتم؟
نگفته حرف خوابم را پيش کشيد. معلوم شدکه آن قدرها هم بي خيالش نبوده، خوشم آمد که هنوز هم يادش مانده:
- خوب يادتون مونده عمو، خب شما کجا اينجا کجا؟ جريان خواب چطور يادتون مونده؟
تقريباً تمام خاطرات آن چند سال دوري را برايم تعريف کرد. اينکه رفته جبهه و کنار هور به ياد خواب من افتاده:
- يه شب کنار هور مهتاب افتاده بود توي آب، سفيدي خاصي به چشمم زد و ياد خواب تو افتادم. اما بادمجون بم که آفت نداره.
هنوز هم شوخ طبع بود. کلي سربه سرمان گذاشت و بعد با بسيجي هايي که بعدها عکس خيلي هاشان را توي قاب شهداي آن محله ديدم، پريديم توي استخر مخصوص پرورش ماهي، يعني که درياچه ي مناطق جنگي را شبيه سازي کرده بودند. آن شب يکي از به ياد ماندني ترين شب هاي عمرم بود. هر چند که هر وقت نگاهم به نگاه عمو مي افتاد، هر دو نگاه طوري به هم گره مي خورند که انگار حرف هاي زيادي با هم دارند. حرف هايي که هيچ وقت بين من و عمو گفته نشد و بعد از چند ساعت از هم خداحافظي کرديم. به قرارگاه مان که برگشتيم فهميدم مقر لشکر عوض شده و بخشي از نيروها به جزيره ي مجنون رفته اند. توي همان جزيره باز عمو را ديدم. توي گردان آبي خاکي براي خودش برو بيايي داشت. مرا که ديد به کناري کشيدم و گفت:
- براي نماز صبح بيدارت مي کنم با هم بريم يه جايي رو نشونت بدم.
فهميدم که منظورش چيست. صبح که دنبالم آمد از سرماي هوا اصلاً دلم نمي خواست همراهش بروم. به زور مرا از توي سنگر کشيد بيرون و بعد از نماز دو نفري حرکت کرديم. نيزاري پيش رو بود که گفت آن طرف اين نيزار موقع آرام بودن آب هور،صحنه يي مثل خواب من پيش مي آيد. اين را گفت و به سمت ديگري دويد. انگار چند بسيجي چيزي را با قايقي آورده بودند که براي عمو عباس مهم بود. عمو را که مشغول دويدن ديدم ياد مدرسه افتادم و روزهاي گذشته، به اين فکر مي کردم که عجب دنيايي است که شاگرد و معلم را از دل سالن سرپوشيده ي يک مدرسه به اين دشت باز و دل جنگ مي کشاند. برايم خنده دار آمد که بسيجي ها هم دبير ما را عمو صدا مي زنند.
بسيجي ها مرتب نام او را صدا مي زدند و من در خيال خودم غوطه ور بودم. يکهو به خودم آمدم و ديدم که صداها کمي غير عادي شده. دلم گواهي داد که خوابم در شرف تعبير شدن است. دويدم به طرفي که بسيجي ها اشاره مي کردند. اشاره شان به آن طرف همان نيزاري بود که عمو نشانم داد.
چند لحظه ي بعد من و چند بسيجي پشت نيزار بوديم. يکي شان گفت:
- يکي از وسايلي که آورده بوديم روي آب شناور شد و عمو رفت دنبالش، اما يهو يه خمپاره درست خورد کنارش توي آب و بعد نفهميدم عمو چي شد.
گيج و منگ من هم همراه بسيجي ها عمو را صدا زدم، تا اينکه همگي سوار قايق شدند و به آب زدند. هوا هنوز روشن نشده بود. نور منوري که براي پيدا کردن عمو زده بودند سفيدي خاصي به آب داده بود. تخته ي اسکله زير پايم غژغژ مي کرد، ممتد و يکنواخت. انگار که قرن ها بود اين تخته پاره صدا مي داد و خيال شکستن نداشت...
منبع: 7 روز زندگي- ش 87
- پسر کجا رو نگاه مي کني؟
- اونجا رو، اون برف ها رو.
با اشاره ي من رو به رو را نگاه کرد و انگار که با خودش حرف مي زند گفت:
- اون که برف نيست،آبه. قراره توش غرق بشم. يعني خيلي وقته که تو تقديرم نوشته شده. خيلي وقته.
خوابم همين بود. هميشه به يک صورت، نه چيزي کم و نه چيزي بيش. آن قدر ديده بودم که جزء به جزءش را به ياد داشتم. براي خود عمو هم تعريف کردم. مثل هميشه خنديد و بي خيال از کنارش گذشت. اولين بار سال 57 اين خواب را ديدم. آن وقت کلاس سوم راهنمايي را مي گذراندم که عمو عباس دبير ورزش مان شد. عموي واقعي ام نبود. بچه ها عمو صدايش مي کردند و من هم. خودش هم بدش نمي آمد. مي گفت:
- هيچ وقت داداش نداشتم که عمو بشم، اما تا دل تون بخواد دايي شدم. هفده يا هيجده...
هر وقت که مي خواست تعداد خواهر زاده هايش را بگويد روي عدد هفده، هجده و بعضي وقت ها نوزده گير مي کرد. حرفش را نيمه کاره رها مي کرد و مشغول شمارش مي شد. سرآخر مي گفت:
- اصلاً هر چي، دايي بودن ديگه بسه. شما عمو صدام کنيد تا يه کم صفا کنيم.
عمو عباس قد رشيد و چهره يي جذاب داشت. نه اينکه زيبارو باشد. برعکس، آفتاب سوختگي و چين هاي دور چشم هايش بد طوري توي ذوق مي زد. اما مردانگي خاصي که در پس چشم هاي نافذش به بيننده منتقل مي شد، آدم را وادار به کرنش مي کرد.
يادم مي آيد با وجود اخلاق نرمش، همه، حتي بچه هاي شرور مدرسه هم از او حساب مي بردند. من که بار اول طوري از مقابل نگاهش شانه خالي کردم که هنوز سنگيني آن را روي دوشم احساس مي کنم. اينها را گفتم که معلوم شود چرا بعد از دوسه بار ديدنش بي هوا آمد توي خوابم. با آن وصفي که گفتم. در آن وقت از روز که معلوم نبود شب است يا روز، اصلاً چنين تخته يي و چنان سطح صاف و سفيدي توي اين عالم وجود دارد يا نه؟
براي عمو که خواب را تعريف کردم، حداقل چهار بار ديده بودمش. چهار بار طي دو ماه، با بي خيالي گفت: اگر باز هم ديدم آمار بعدي را آخر سال اعلام کنم. چرا که قرار بود تا اواخر شهريور در مدرسه ي ما نباشد. امتحانات تجديدي شهريور را که مي دادن باز هم ديدمش و آمار جديد را دادم:
- شد هشت بار.
دوباره با حساب و کتاب ضعيفش شروع به شمارش کردن:
- تو دو ماه چهار بار ديدي و توي ده ماه بعدي هم چهار بار، اون دو ماه همه ش جلو چشمات بودم و تو اون ده ما رفتم جاي ديگه. پس معلوم مي شه که...
نتيجه يي فکاهي گرفته بود که به خاطر جلو چشم بودنش روي اعصاب دانش آموزان راه مي رود و نتيجه اش کابوس هاي شبانه مي شود. خنديدم و خنديد. برگه ي آخرين امتحان را به او که ممتحن بود دادم و رفتم. اما نمي دانستم که ديدارمان چند سال بعد تازه خواهد شد. سال 1365، بندر آستارا. از جبهه برگشته بودم تا چند روزي خانه ي خاله نرگس هوايي تازه کنم. مادر مي گفت که هواي گرم جنوب را با تازگي هواي شمال از سرت بيرون کن. سرباز روزهاي جنگ خيلي توي دل خانواده عزيز مي شود. خاله هم قبلاً تلفني سفارش هاي لازم را از مادر گرفته بود. هر چند که خودش هم در مهرباني از مادر چيزي کم نداشت.
چند روزي که ماندم، خوردن و خوابيدن و با پسر خاله ها کنار درياچه رفتن شده بود عادتم. با هم توي آب شنا مي کرديم و بعضي وقت ها ماهي هايي را که مي گرفتيم توي بازارچه مي فروختيم. پسر خاله ها بومي آنجا بودند و با بلدي آنها هر جا مي رفتم خوش مي گذشت.
يک بار مهدي، پسر خاله ي کوچکم، گفت که يک مربي شنا از تهران آمده و براي بسيجي هاي پايگاه هايي که در شرف اعزام هستند فنون رزم توي آب را ياد مي دهد. تعجب کردم که بچه هاي شمال و درياچه پيش يک غريبه شنا ياد مي گيرند. با هم پيشش رفتيم و قد رشيدش از دور داد مي زد که خودش است:
- سلام عمو عباس.
نگاهي ريز و درشت کرد تا شناخت:
- سلام آقا محمود کنارکي، درست گفتم؟
نگفته حرف خوابم را پيش کشيد. معلوم شدکه آن قدرها هم بي خيالش نبوده، خوشم آمد که هنوز هم يادش مانده:
- خوب يادتون مونده عمو، خب شما کجا اينجا کجا؟ جريان خواب چطور يادتون مونده؟
تقريباً تمام خاطرات آن چند سال دوري را برايم تعريف کرد. اينکه رفته جبهه و کنار هور به ياد خواب من افتاده:
- يه شب کنار هور مهتاب افتاده بود توي آب، سفيدي خاصي به چشمم زد و ياد خواب تو افتادم. اما بادمجون بم که آفت نداره.
هنوز هم شوخ طبع بود. کلي سربه سرمان گذاشت و بعد با بسيجي هايي که بعدها عکس خيلي هاشان را توي قاب شهداي آن محله ديدم، پريديم توي استخر مخصوص پرورش ماهي، يعني که درياچه ي مناطق جنگي را شبيه سازي کرده بودند. آن شب يکي از به ياد ماندني ترين شب هاي عمرم بود. هر چند که هر وقت نگاهم به نگاه عمو مي افتاد، هر دو نگاه طوري به هم گره مي خورند که انگار حرف هاي زيادي با هم دارند. حرف هايي که هيچ وقت بين من و عمو گفته نشد و بعد از چند ساعت از هم خداحافظي کرديم. به قرارگاه مان که برگشتيم فهميدم مقر لشکر عوض شده و بخشي از نيروها به جزيره ي مجنون رفته اند. توي همان جزيره باز عمو را ديدم. توي گردان آبي خاکي براي خودش برو بيايي داشت. مرا که ديد به کناري کشيدم و گفت:
- براي نماز صبح بيدارت مي کنم با هم بريم يه جايي رو نشونت بدم.
فهميدم که منظورش چيست. صبح که دنبالم آمد از سرماي هوا اصلاً دلم نمي خواست همراهش بروم. به زور مرا از توي سنگر کشيد بيرون و بعد از نماز دو نفري حرکت کرديم. نيزاري پيش رو بود که گفت آن طرف اين نيزار موقع آرام بودن آب هور،صحنه يي مثل خواب من پيش مي آيد. اين را گفت و به سمت ديگري دويد. انگار چند بسيجي چيزي را با قايقي آورده بودند که براي عمو عباس مهم بود. عمو را که مشغول دويدن ديدم ياد مدرسه افتادم و روزهاي گذشته، به اين فکر مي کردم که عجب دنيايي است که شاگرد و معلم را از دل سالن سرپوشيده ي يک مدرسه به اين دشت باز و دل جنگ مي کشاند. برايم خنده دار آمد که بسيجي ها هم دبير ما را عمو صدا مي زنند.
بسيجي ها مرتب نام او را صدا مي زدند و من در خيال خودم غوطه ور بودم. يکهو به خودم آمدم و ديدم که صداها کمي غير عادي شده. دلم گواهي داد که خوابم در شرف تعبير شدن است. دويدم به طرفي که بسيجي ها اشاره مي کردند. اشاره شان به آن طرف همان نيزاري بود که عمو نشانم داد.
چند لحظه ي بعد من و چند بسيجي پشت نيزار بوديم. يکي شان گفت:
- يکي از وسايلي که آورده بوديم روي آب شناور شد و عمو رفت دنبالش، اما يهو يه خمپاره درست خورد کنارش توي آب و بعد نفهميدم عمو چي شد.
گيج و منگ من هم همراه بسيجي ها عمو را صدا زدم، تا اينکه همگي سوار قايق شدند و به آب زدند. هوا هنوز روشن نشده بود. نور منوري که براي پيدا کردن عمو زده بودند سفيدي خاصي به آب داده بود. تخته ي اسکله زير پايم غژغژ مي کرد، ممتد و يکنواخت. انگار که قرن ها بود اين تخته پاره صدا مي داد و خيال شکستن نداشت...
منبع: 7 روز زندگي- ش 87