داستانک هایی برای یک لباس
ایستاده بود بالای برجک نگهبانی. تا چشم کار می کرد شب بود و سفیدی برف. گه گاهی صدای زوزه گرگی از دور به گوش می رسید. سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود. دستانش بی حس شده بودند و دندان هایش بی اختیار به هم می خوردند. توی دلش گفت: ما باید این جا توی سرما بمیریم، اون وقت خودشون زیر گرمای بخاری لم بدن تف به این شانس. ما هم اگه پارتی داشتیم...
بغض گلویش را فشرد، کسی داشت از پله ها بالا می آمد. شناختش؛ مسئول شب بود. سرباز عصبانی، جویده جویده زیر لب چیزی گفت. مسئول شب که روبرویش ایستاد، سرباز پاهایش را به هم کوبید و احترام نظامی گذاشت. مسئول شب به سرتاپای سرباز نگاه کرد و آزادباش داد.
- خبری نیست؟سرباز در حالی که می لرزید، توی دلش گفت: توی این سرمایی که سگ هم از لونه اش بیرون نمیاد... و بلند جواب داد: نه قربان.
مسئول کلاهش را تا روی ابروهایش پایین کشیده بود. به دوردست ها خیره شد و لب جنباند: سرباز توی این سرماست که مرد بار میاد.
سرباز ته دلش گفت: خب آره. فقط هم ما بدبخت، بیچاره ها باید مرد بار بیایم و بلند گفت: بله قربان.
مسئول شب ادامه داد: این جا آزمون مردهاست.
سرباز توی دلش پوزخند زد و تکرار کرد: مردها!!!
مسئول شب برگشت. بی آن که نگاهی به سرباز بکند، اُوِرش را در آورد و روی دوش سرباز انداخت. دست روی شانه های سرباز گذاشت: می دونم این بالا خیلی سردته. باشه پیشت بعداً پسم می دی.
مسئول شب با یک لا پیراهن از پله ها پایین رفت و سرباز خشکش زده بود!
*
تازه دو سه روز بود که آمده بود. دلش خیلی گرفته بود. نشسته بود روی پله ها، خم شده بود روی کلاهش و داشت توی آن چیزی می نوشت. افسر جوان بالای سرش ایستاد.
- چی کاری داری می کنی؟
دلش هری ریخت پایین. سر بلند کرد. سعی کرد کلاه را بین پاهایش پنهان کند.
- گفتم چی کار داری می کنی؟
- هی... هیچی به خدا. نشسته بودم همین جا.
افسر جوان دست دراز کرد: بده ببینم اون کلاهت رو.
سرباز سر پایین انداخت و با تردید کلاه را به دست افسر جوان داد. افسر جوان به داخل کلاه خیره شد:
خب، چی نوشتی؟ بذار ببینم... دریای... غم... خب بقیه اش چی؟ بقیه اش چی می شه؟
سرباز سر پایین انداخت، لحظه ای سکوت کرد و آرام گفت: ساحل ندارد.
افسر جوان کلاه را به ستمش گرفت: بیا بنویس. بنویس ساحل ندارد... و لبخند زد.
*
مسئول شب یکی یکی داشت به همه آسایشگاه ها سر می زد. حس کرد از یکی از آسایشگاه ها صدای پچ پچ می آید. داخل آسایشگاه شد. تاریک بود. چند نفر دور هم روی تخت نشسته بودند. توی دلش گفت: دوباره یه تخلف دیگه؟ چی کار می کنن دور هم؟ پاسور بازی؟ نکنه دارن مواد می کشن؟ خوب مچ شون رو گرفتم.
نور چراغ قوه را توی صورت شان انداخت و با صدای زمختی گفت: ببینم چی کار دارین می کنین؟ ها؟
یکی شان با دهان پر گفت: امروز دحو الارضه. داریم سحری می خوریم تا روزه بگیریم. بفرمایید!
عرق روی پیشانی مسئول شب نشست.
*
سرباز نشسته بود توی اتاق مسئول آموزش پادگان «اندیمشک» و آرام و بی صدا اشک می ریخت. خم شد، اعلامیه ترحیم پدرش را بیرون آورد و بی آن که به عکس پدرش نگاه کند، اعلامیه را به دست مسئول آموزش داد: این هم اعلامیه ترحیمش.
مسئول نگاهی به اعلامیه ترحیم انداخت:
«هفت روز گذشت... درگذشت پدری مهربان... مجلس ختم آن مرحوم... بدین وسیله...»
و بی آن که سرش را بلند کند گفت: چرا بعد مراسم هفتش نیومدی؟ پنج روز غیبت بعدش برای چی بود؟
سرباز هق هق کنان گفت: من پسر بزرگش بودم. بیچاره مادرم...
و با صدای بلند گریه کرد. نگاه مسئول به پایین اعلامیه ماند. پرسید: تو اهل کجایی؟
- قوچان.
مسئول، اعلامیه به دست، از پشت میز بلند شد: مراسم ختم بابات کجا برگزار شد؟
- همون قوچان دیگه. ما جد اندر جد اهل همون جاییم.
مسئول اعلامه را به سمتش گرفت و فریاد زد: می خوای منو خام کنی؟ ببینم دودره باز دروغ گو، پس چرا پایین اعلامیه نوشته، چاپ «اندیمشک»؟!
نگاه سرباز روی اعلامیه ماند. فکر این جایش را نکرده بود!
منبع: نشریه دیدار شماره 132
نویسنده: سیده فاطمه موسوی