او همان ارباب است!
حالا در كنار تپه اي كبود، در مقابل باغ بزرگ و مجلل اربابي قرار داشت كه مال و منال بسيارش در ميان مردم آن ديار ضرب المثل بود. آرام آرام جلو رفت و كوبه ي آهني در بزرگ را گرفت و آهسته به در زد. يكي از غلامان (1) ارباب در را باز كرد. مرد بي نوا سراغ ارباب را گرفت. ارباب كه نزديك در بود صدايش را شنيد و جلو آمد.
بناليد درويش از ضعف حال
بَرِ تند خويي، خداوند (2) مال
مردي بي نوا كه آبرومند و بلند طبع بود، فقط چند كلامي كوتاه گفت: «من حال و روز خوشي داشتم. اكنون گرفتارم و براي كمك نزد تو آمده ام!»
نه دينار دادش سيه دل، نه دانگ بر او زد به سر، باري از طَيْره (3) بانگ ارباب بي آن كه كمي ديگر به حرف او گوش بسپارد، از حال او جويا شود و به فكر چاره بيفتد، داد و هوار كرد. غلامان ديگر تعجب كنان به آن جا آمدند. ارباب شانه ي مرد بي نوا را گرفت و او را هُل داد. مرد بي نوا نزديك بود بر زمين بيفتد. دهان ارباب به ناسزا باز شد كه: «من مال مفت ندارم كه توي حلق تو بريزم. مال مفت مي خواهي، برو سنگ هاي بيابان را بر دوش بكش و بفروش!»
دل سائل (4) از جور او خون گرفت
سر از غم برآورد و گفت: اي شگفت
توانگر تُرُش رويْ، باري چراست
مگر مي نترسد ز تلخيّ، خواست (5)
بفرمود كوته (6) نظر، تا غلام
براندش به خواري و زجر تمام
ارباب به غلام اشاره كرد كه:
غلام شانه هاي مرد بي نوا را گرفت و او را به جلو هُل داد. مرد بي نوا به سختي زمين خورد. آه كشيد، به زحمت برخاست و سلّانه سلّانه به طرف خانه، راه افتاد؛ امّا زبانش، نه از خدا شكايتي كرد و نه ناسپاس شد.
اما بشنويد از سرنوشت ارباب كه ديري نپاييد و ابر سياهِ بدبختي بر سر او و دار و ندارش سايه گسترد.
به ناكردن شكرِ پروردگار
شنيدم كه برگشت از او روزگار
بزرگيشْ سر در تباهي نهاد
عطارد (7) قلم در سياهي نهاد
گوسفندان، شتران و گاوهايش بيمار شدند و يكي يكي مردند. به انبار بزرگش كرم افتاد و همه ي دارايي اش از قبيل كشمش، گندم، جو، خرما و گردو از بين رفت. روز به روز حال او بد و بدتر شد. به اين سو و آن سو مي زد. دست به دامان اين ارباب و آن بزرگ شد؛ اما كسي كمكش نكرد. غلام هايش را يكي يكي فروخت؛ اما پولي در دستش نماند و ناگاه صاعقه از راه رسيد، خانه، باغ و ثروتش سوخت.
آن مرد بي نوا كه دايم در شكر خدا بود، آن قدر تلاش كرد و دست به كار خير برد كه به ثروت، جلال و مقام رسيد.
روزي از روزها ارباب بخت برگشته و ستم كار كه فقط تكه لباسي پاره بر تن داشت از شدّت گرسنگي، راه بيابان را در پيش گرفت تا به خانه اي بزرگ در ميان باغي پردرخت رسيد. لو رفت و در زد. غلامي در را باز كرد و پرسيد: «چه مي خواهي؟»
ارباب بخت برگشته با عجز و ناله گفت: «گرسنه ام، بي لباسم، جايي ندارم، پولي در بساطم نيست؛ برگ و نوايم بدهيد كه محتاجم!»
غلام با عجله، صاحب خود را - كه همان مرد بي نواي ديروزي بود- خبر كرد.
بفرمود صاحب نظر بنده را
كه خشنود آن مرد خواهنده (8) را
چون نزديك بردش ز خوان بهره اي
برآورد بي خويشتن نعره اي
شكسته دل آمد برِ خواجه باز
عيان كرد اشكش به ديباچه راز
غلام رفت و طبقي از غذا، شربت و ميوه آماده كرد. ارباب بخت برگشته را با احترام به يكي از اتاق ها برد. بعد طبق را كنار او گذاشت. ارباب بخت برگشته شال از صورت خود كنار زد. ناگهان صداي ناله ي غلام به هوا برخاست!
ارباب بخت برگشته ترسيد. دو غلام ديگر به آن جا دويدند و هر دو با هم پرسيدند: «چه شده! مار تو را گزيد يا نزديك بود در چاه بيفتي؟»
غلام كه دست پاچه بود، ناگهان پيش صاحب نيك بخت خود دويد و سراسيمه گفت: «او ... آن مرد فقير، روزگاري در پاي تپه ي كبود، ارباب بزرگي بود و من غلامش بودم؛ اما از بد روزگار به خاطر ستم هاي بسيار، اكنون به بدبختي و فلاكت افتاده است... او همان ارباب است!»
بعد نشست و گوشه از ماجراي بيچارگي او را براي صاحب نيك بخت خود تعريف كرد.
دست آخر هم گفت: «ببين، ببين ... چه ستمي بر او رفته؛ اين بيچاره با آن خَدَم و حَشَم، اكنون چه به روزش آمده!»
مرد نيك بخت كه بعد از تعريف هاي غلام، ارباب بخت برگشته را شناخته بود، لبخندي زد و گفت: «بر او هيچ ستمي نرفته است، چه آن كه سير روزگار بر هيچ كس ستم و بيداد روا نمي دارد.»
بخنديد و گفت: اي پسر جور نيست
ستم بر كس از گردش دور نيست!
غلام، هاج و واج نگاه به دهان صاحب نيك بخت خود داشت كه او مي گفت: «او همان تاجر سخت گير و بي گذشت است كه به خاطر غرور و تكبّر زياد، پهلو به آسمان مي زد و خدا را بنده نبود. من همان مردي هستم كه روزي از سرِ نياز به درگاهش آمدم و او با درشتي و ناسزا مرا از آن جا راند.»
غلام ياد آن شب افتاد. همان شبي كه به دستور ارباب بخت برگشته، مرد نيك بخت را هُل داد و از آن جا دور كرد. غلام با شرم زياد سر به زير انداخت و زبانش بند آمد.
من آنم كه آن روزم از در براند
بروز مَنَش دور گيتي نماند
نگه كرد باز آسمان سوي من
فروشست گرد غم از روي من
خدا ار به حكمت ببندد دري
گشايد به فضل و كرم، ديگري.
پي نوشت ها :
1) خدمتكار
2) صاحب ثروت
3) بي عقلي و ناداني
4) فقير
5) گدايي، بي نوايي
6) ارباب كوتاه نظر
7) نام ستاره اي است از سيارات كه او را دبير و كاتب فلك گويند.
8) صاحب به غلام گفت: آن مرد فقير را با كمك كردن، خشنود كن. اين قصه بازآفريني يكي از شعرهاي بوستان سعدي است.