سيرک
نويسنده: دن کلارک
ترجمه: سعيده موسوي
ترجمه: سعيده موسوي
يادم ميادم مي آيد وقتي نوجوان بودم يک روز با پدرم تصميم گرفتيم به سيرک برويم. توي صف ايستاده بوديم تا بليط بخريم. فقط يک خانواده بين ما و باجه بليط فروشي قرار داشت.
آن خانواده تاثير بسيار زيادي روي من گذاشتند که حالا برايتان مي گويم. هشت تا بچه بودند که فکر مي کنم همه شان زير دوازده سال سن داشتند. به نظر نمي رسيد خانواده پولداري باشند چون لباس هاي کهنه و ارزان قيمت اما تميز به تن داشتند. بچه ها بسيار مؤدب بودند، دو به دو دست يکديگر را گرفته بودند و مرتب و منظم پشت سر پدر و مادرشان صف کشيده بودند و با هيجان در مورد دلقک ها، فيل ها، آکروبات ها و همه چيزهاي ديگري که قرار بود آن شب در سيرک ببينند حرف مي زدند. از حرف هايشان معلوم بود که قبلاً هرگز به سيرک نيامده اند و دلشان مي خواست خاطره خوشي از برنامه هاي سيرک در يادشان بماند. پدر خانواده هم دست همسرش را گرفته بود و با ذوق و شادماني خاصي جلوي باجه ايستاده بود.مسئول فروش بليط از پدر خانواده پرسيد: چه تعداد بليط مي خواهيد؟ و او با غرور خاصي گفت: هشت بليط براي بچه ها و دو بليط بزرگسال براي خودم و همسرم تا بتوانم خانواده ام را به تماشاي سيرک ببرم. مسئول فروش بليط مبلغ قابل پرداخت را گفت. همسر مرد سرش را پايين انداخت و مرد نيز لب هايش را ورچيد. بعد کمي جلوتر رفت و گفت: ببخشيد گفتيد چقدر؟کافي پول به همراه ندارد. اما چطور مي توانست به هشت بچه قد و نيم قد که بي صبرانه منتظر تماشاي نمايش هاي سيرک بودند بگويد که پول کافي براي خريد بليط ندارد!
در همين لحظه بود که پدرم متوجه ماجرا شد. دستش را به جيب فرو برد و يک اسکناس بيست دلاري بيرون کشيد و آن را عمداً روي زمين انداخت. البته اين را بگويم که ما هم خانواده چندان پولداري نبوديم. بعد پدرم خم شد و اسکناس را از روي زمين برداشت و آهسته به شانه آن مرد زد و گفت: «معذرت مي خواهم آقا. اين پول از جيب شما افتاد.»
مرد خيلي زود همه چيز دستگيرش شد. او گدا نبود و از ما کمکي نخواسته بود اما در آن شرايط که داشت جلو خانواده اش مستأصل و خجالت زده مي شد خيلي خوشحال شد از اين که مي توانست کمکي به اين بزرگي دريافت کند.
او چشم در چشمان پدرم دوخت و دست هاي پدرم را به گرمي و آرامي در دستان خودش فشرد و اسکناس را گرفت.
لب هايش مي لرزيد. در حالي که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: متشکرم آقا. متشکرم. اين پول خيلي براي من و خانواده ام اهميت دارد. هرگز لطف شما را فراموش نخواهم کرد. من و پدرم به طرف اتومبيلمان به راه افتاديم و به خانه بازگشتيم. آن شب ما به سيرک نرفتيم اما دست خالي هم برنگشتيم چون کار نيکي انجام داده بوديم که ارزشش خيلي زياد بود. زيادتر از تماشاي سيرک.
منبع: ماهنامه شاهد جوان شماره 59