نخودچي

بي اختيار در را که با صداي ريزي باز شد فشار دادم و به داخل دويدم. خانه ي نقلي، معماري منظمي داشت و تازه واردي مثل مرا گمراه نکرد. مستقيم از توي حياط متوجه در داخلي شدم و چند ثانيه بعد با گشودن آن، زني را ديدم که پشت به من، سعي مي کرد جسم ناديده يي را به سختي جابجا کند.
شنبه، 27 خرداد 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
نخودچي

نخودچي
نخودچي


 

نويسنده: ناصر ابدام




 
خط صاف روي ديوار نشان از هيچ نقشي نداشت. چند ثانيه يي بي دليل نگاهش کردم و بعد کليد زنگ را فشار دادم: ببخشيد...
 
هنوز جمله ام را کامل ادا نکرده بودم که صداي پريشاني از پشت آيفون داد زد:
آقا لطفاً کمک مون کنيد، کمک... کمک...
بي اختيار در را که با صداي ريزي باز شد فشار دادم و به داخل دويدم. خانه ي نقلي، معماري منظمي داشت و تازه واردي مثل مرا گمراه نکرد. مستقيم از توي حياط متوجه در داخلي شدم و چند ثانيه بعد با گشودن آن، زني را ديدم که پشت به من، سعي مي کرد جسم ناديده يي را به سختي جابجا کند.
-آقا بجنب! مادر بزرگم داره خفه مي شه.
جسم سنگين، پيرزني بود که از گلويش صداي خرخر مي آمد. نمي دانم چه شد که حين نزديک شدن به آنها بلند گفتم:
به جلو خمش کن.
خم کرد و من هم زدم. آن قدر به پشتش کوبيدم تا هر دو به حرف آمدند:
-بس ديگه حالش جا آومد...
-آره بابا، نوه م راست مي گه. اگه از خفگي نميرم حتماً ضربه هاي تو قبض روحم مي کنه!
با حرفهاي پيرزن، دختر شروع به خنديدن کرد و متعجب نگاهش کردم. انگار نگاهم خيلي طول کشيد که روسري اش را جا به جا کرد و گفت:
ببخشيد شما؟
من و من کنان گفتم:
خوب آومدم کمک تون ديگه.
دختر نگاهي به سرتا پايم انداخت و گفت: از کجا مي دونستيد که يه حبه نخود توي گلوي مادر بزرگم گير کنه؟
خنده ام گرفت و ابروهايش را در هم کشيد.
-ببخشيد نمي خواستم ناراحت تون کنم. مأمور ثبت کنتور برقم. اومده بودم...
زنانه پشت به من کرد و گفت:
خب خوندينش؟
بله، يعني نه هنوز آخه...
پس به کارتون برسيد و بعدش هم به سلامت.
ناخودآگاه چشم گفتم و راهي شدم. ببخشيد پسرم، مليحه کمي بد اخلاقه، قبل از هر چيزي بايد از شما تشکر مي کرد.
برنگشته مشخص بود که پيرزن، نوه اش را شماتت مي کند.
-ببخشيد آقا، مادر بزرگم راست مي گه بايد ازتون تشکر مي کردم. خب خيلي ممنون.
دختر تشکرش را با لحن خاصي ادا کرد و نگاهي به مادر بزرگ انداخت. پيرزن سري تکان داد و گفت:
-لطف کنيد بنشينيد تا دخترم يه ليوان شربت خنک براتون بياره. هواي بيرون گرمه.
اصرارم براي رفتن فايده يي نداشت. همان طور که لوس بازي هاي دختر به مادر بزرگش براي نياوردن شربت بي فايده بود و بالأخره به آشپزخانه رفت. پيرزن هم برخاست و حين رفتن به سمت مبل مقابل گفت:
-بد اخمه اما مهربون. ديديد که واسه مشکل کوچيک چه قشقرقي به پا کرده بود...
پيرزن مي خواست از ناراحتي من بکاهد و هواس من با دختر به آشپزخانه رفته بود. نمي دانم چرا رفتارهاي تند او اصلاً ناراحتم نمي کرد. انگار گيج شده باشم تنها با نگاه تعقيبش مي کردم و هر کاري مي کرد چشم از او بر نمي داشتم. حتي وقتي که ليوان شربت را به دستم داد.
-اما بر عکس من مادر بزرگم هم خوش برخورده و هم خيلي خيلي مهربونه. خيلي زود هم به همه اعتماد مي کنه، خصوصاً اونهايي که يه لحظه هم چشم از آدم بر نمي دارن. با حرف کنايه آميز دختر، شربت خنک در نيمه راه گلويم سنگ شد. با سرفه بيرون انداختمش و خنده هاي دختر مجال ماندن برايم نگذاشت. -ببخشيد حاج خانم مزاحم شدم. شربت خوشمزه يي بود. کنتور را که نگاه کردم در رو پشت سرم مي بندم ... زحمت نکشيد خودم راه رو بلدم. از در خانه که بيرون رفتم دوباره چشمم به خط صاف روي ديوار افتاد. اين بار خط به نظرم شکلي گرفته بود. شايد قبل بود يا که نه، تيري که قرار بود از وسط قلبي عبور کند! اطراف را پاييدم و با ماژيکي که همراه داشتم قلبي کشيدم.
يک ماه بعد مادرم را به نشاني خانه يي که روي ديوارش عکس يک قلب کشيده شده بود فرستادم. مادرم بعد از داماد کردن سه پسر و چند برادر، کارش را خوب بلد بود. قرار و مدار ها را در برابر بد عنقي هاي مليحه با مادر بزرگش گذاشته بود و با اين اطلاعات برگشت. پدر و مادر دختره فوت کردن و واسه همين پيش مادر بزرگش زندگي مي کنه. واي که چه زن نازنيني يه... آب و تاب مادر در تعريف ماجرا، مطمئنم کرده بود که همه چيز تمام است. تصور اين که چطور پر خوري يک پيرزن و گير کردن نخودي در گلويش باعث اين وصلت شده ذوق زده ام کرده بود و به همين خاطر اولين حرفم به مليحه در روز خواستگاري همين بود.
-مثل اين که قسمت بود ما به هم برسيم. اينکه يه حبه نخود تو گلوي مادر بزرگ شما گير کنه يه اتفاق ساده بود تا دست تقدير روزگار ما رو بهم برسونه...
پاسخ حرفهايم از سوي مليحه واقعاً نااميد کننده بود. او گفت که اجازه ي خواستگاري را به خاطر سماجت مادرم داده و از اساس با اين ازدواج مخالف است.
-اتفاقاً من به دليل همين اتفاق مخالف اين وصلت هستم. به نظرم يه اتفاق ساده و پريدن يه نخود تو گلوي مادر بزرگ ها نبايد سرنوشت آدم رو عوض کنه. من مي خوام آينده م را تلاش خودم رقم بزنه نه پر خوري مادر بزرگم و البته يه حبه نخود!
مرغ اون يک پا داشت. از من قول گرفت که ديگر نه خودم و نه مادرم به خانه شان نرويم تا او به امتحان کنکورش برسد. با اکراه قبول کردم و رفتيم.
از آن ماجرا به بعد ديگر کنتور خواني منطقه سکونت مليحه را قبول نکردم. نمي خواستم حتي از نزديکي خانه شان عبور کنم. به همين خاطر هميشه چند محله آن طرفتر مي رفتم و به همين ترتيب زمستان از راه رسيد.
يک روز طبق معمول مشغول کار بودم که وارد يک آپارتمان چند واحدي شدم. قبلاً هم به آنجا رفته بودم و مي دانستم که کنتورها کنار انبار واحدها قرار دارند. اتفاقاً روز بسيار سردي بود و کمتر کسي از خانه خارج مي شد. از توي آپارتمان صداي پيچش باد مي آمد و آدم را به ياد فيلم هاي ترسناک مي انداخت. از سرماي محيط به سرعت کارم را تمام کردم و قصد رفتن داشتم که ناگهان صداي خفيفي به گوشم رسيد. دقت که کردم از راهرويي بود که انبارها در آن قرار داشتند. اول فکر کردم صداي باد است و مي خواستم بروم. اما بعد که برخورد ضرباتي را به تخته يي شنيدم کنجکاو شدم و پيش رفتم.درست بود. صداي برخورد جسمي از داخل يکي از انباري ها به در چوبي آن مي آمد. گوشم را که به در چسباندم ناله يي شبيه صداي انسان شنيدم و...
نيم ساعت بعد موجودي نيمه يخ زده از داخل انباري خارج شد به نام مليحه. همان مليحه ي بد اخم که بعد از تعويض خانه شان به محله ي جديد آمده بودند. آن روز من با کمک همسايه ها مليحه را به بيمارستان رسانديم و چند روز بعد خود مليحه براي ديدنم به شرکت مان آمد. او گفت که روز حادثه مادر بزرگش باز هوس نخود شور مي کند و او را براي آوردن کمي نخود به انبار مي فرستد. اما در به ناگاه قفل مي شود و مليحه هم هر چه فرياد مي زند به جايي نمي رسد. جالب اينجاست که وقتي مليحه از سرما در حال خشک شدن بود، مادر بزرگ فراموش کرده بود که نوه اش را به دنبال چه کاري فرستاده است! به هر حال آن روز مليحه اعترافي کرد که هنوز هم از شنيدنش خنده مان مي گيرد.
-من اعتراف مي کنم که منطقم حريف پرخوري مادر بزرگ و نخودهاي نمک سود شده ش نمي رسه. خوب اگه مادر بزرگ و نخودهاش کمر همت بستن که ما رو بهم برسونن، من هم ديگه مشکلي با اين قضيه ندارم.
با اين اعتراف، من و او کمتر از يک ماه بعد سر سفره ي عقد نشستيم و به خواست مليحه، يک پياله از نخودهاي مادر بزرگ هم زينت بخش سفره مان شد.
منبع:نشريه 7 روز زندگي-ش86.



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط